تبليغاتX
کازابلانکا :: وب نوشته یی درموردسینماو زندگی

سلام

...فقط کافی بود سرت را ازمثلث وبیضی وعدد صحیح3.14کمی بگردانی تا هزارتاآلوچه مثل قندیل را بالای سرت ببینی که درخشان خوشاب نگاهت می کنند وبازبان بی زبانی ترا دعوت به چیدن می کنند.گورپدر"سبکتکین" و"آلب ارسلان"!...

باهرچه عشق

         نام تورامی توان نوشت

باهرچه رود

          راه توررامی توان سرود

بیم ازحصارنیست

            که هرقفل کهنه را

                         بادست های روشن تو می توان گشود**

                                                

ازسردلتنگی:

آشوب و اضطراب پای رفتن نداره  و رخت یک سالش رو داره توی تشت دلم چنگ میزنه.مث وقتایی که کارنامه آخرسالت رو می دادن دستت وتوش یه تجدیدی داشتی وازترس اینکه بفهمن اونو لای کتاب تعلیمات اجتماعی ات قایم می کردی وتوی دلت گرگ میش بود همیشه خداکه مبادا کارنامه ات لو بره وباباهه بفهمه.می فهمید همیشه آخرسراین تجدیدی رو.گرگ میش دلم سرتموم شدن نداره وهمیشه-مدتهاست-همراهمه.منتظرم بزرگترم بیاد وکارنامه ام روببینه که تجدیدی دارم.

حکایت:

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ..
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟

 

دیالوگ:

-اسلحه كه داشته باشی همه چیز ساده تر می شه.

                                           

                                                   "پولادکیمیایی درفیلم حکم ساخته مسعودکیمیایی"

خوب است بدانید: مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی‌ است که تلویزیون می‌بینید.

قطعه ای ازبهشت:

درب بهشت تااطلاع ثانوی- رفع محدویت دسترسی به یوتیوب -بسته می باشد.

 

می گفتم درس دارم ونمی رفتم سرزمین کشاورزی کمک آقاجون.توی این موقع هایی که وقت نشا و وجین توی زمین کشاورزی میشد.

توی این وقت ها بود که دیگه باید می رفتیم کمک آقاجون.امامی گفتم درس دارم ونمی رفتم.به عوضش می رفتم کنارباغهای مشجروپردرخت اطراف شالیزار تا توی طبیعت پاک ویکدست سبزخدا درس حاضرکنیم که توی امتحان مبادا که تجدید بیاوریم وخاک بسربشویم.که مبادا بعدِمردودشدن کلاه بوقی سرمان بگذارند توی حیاط مدرسه شاگرد اول ها رو روی کولمان سوارکنند ومارابگردانند.که مبادا بعدش پدر ومادرها بچه های درسخوان فامیل را بکوبند بسرمان.که مباداتجدید بیاوریم وتوی تابستون-فصل بازی وصفا وسینماورفاقتهای تا وقت اذان مغرب-مجبوربشیم درس بخونیم وفصل زنده بودن راحرام کنیم.ترس ازاینها بود وگرنه زیاد دربند خلبان ودکتر و مهندس شدن نبودیم اگرچه همیشه هرکی ازم می پرسید می خواهی چیکاره بشی می گفتم:خلبان.القصه بهانه درس خواندن برای فرارو تنبلی ازکارکشاورزی بود واین دلواپسی های بعدتجدیدی،امامگرمی گذاشتند درس بخوانیم.کمی که با "اسکندرمقدونی "و"کراسوس" دست وپنجه نرم می کردی ومزه فولاد گارد جاویدان را بهشان می چشاندی،کمی که تعلیمات اجتماعی یادمی گرفتی که احترام به قانون کنی،کمی که دوعددسه رقمی رادر هم جمع وضرب می کردی،کمی که"یکی روبهی دیدبی دست وپای"راازبرمی کردی،کمی که با کلروفرم واسیدسولفوریک ور می رفتی وکاغذ"تورنسل"راتوی مایع می گذاشتی تا بفهمی که محیط"باز"ی هست یا"قلیایی"، ترا صدایت می کردند به هزار ویک چیزخواستنی ونعمت خداوند.درختان را می گویم که زیرشان روی مخمل سبزچمن درازمی کشیدم –شبیه بهشت شداد-وکتاب را جلوی چشمان می گرفتیم تا درس بخوانیم امامگر برای آدم حواس می گذاشتند آلوچه هایی که تازه وخوشرنگ مثل مناره مسجدجامع توی آفتاب خردادماه برق می زدنند وترا به ضیافت سفره طبیعت دعوت می کردند.فقط کافی بود سرت را ازمثلث وبیضی وعدد صحیح3.14کمی بگردانی تا هزارتاآلوچه مثل قندیل را بالای سرت ببینی که درخشان خوشاب نگاهت می کنند وبازبان بی زبانی ترا دعوت به چیدن می کنند. گورپدر"سبکتکین" و"آلب ارسلان"!.

می گذاشتم تا باد خنک توی سایه، اواسط خردادماه کتاب را بهم بزند وحین تورق صفحات کتاب تاریخ"چنگیزخان"رابه جان"تیمورلنگ"بیندازد وهردورا به صفحه "ناصرالدین شاه" بیاوردکه دستورقتل "امیرکبیر"رابه"ناپلئون" می داد تا ببرداجراکند بتوسط "سرداراسعد"!..کتاب های درسی زیر درخت مشتاقانه به من نگاه می کردند که سعی می کردم هسته آلوچه را تادورترین حدممکن تف کنم. باد ورق های کتاب تاریخ را بهم می زد وپس وپیش می کردو"اسکندرمقدونی" رابه جنگ "آغامحمدخان" می فرستد.می گذارم "نادرشاه" سرفرصت چشم اطرافیانش را ازکاسه بیرون بیاورد وبرای دستبردبه هندوستان لشکرکشی کند.من اما لشکرانگشتانِ خواهشخواهِ دستم رابه امید فتح گوجه های سبزِدرخشان بسوی سرشاخه های درختِ همیشه سبز درازمی کنم.اگربادعددصحیح3.14رادرزاویه قائمه مثلثی ضرب می کرد،چه باک!من مزه گوجه سبزی که هسته اش هنوزسفت نشده رامی چشم.جادوی سبز مواج سبزه وعلف درچشمم،در روحم،در روانِ جاری شده ام درطبیعت نشسته است.کمی آنطرفتر-دورترازاین درختی که من مهیمانِ سخاوتش شده ام،گنجشگکی نوک زرد رنگش رابه امیددانه ای،حشره ای،غذایی،درانتظارمادرمی جنبادوجیک جیک می کند.  تیرآرش کناردرخت توسکایی که که گنجشگک آنجاست فرود می آید.برای من دیگر اینجا مرز ایران وتوران خواهدبود.هیاهوی جنگاوران وچکاچک شمشیرهایشان درجیک جیک پرنده ای نوبال گم می شوند.آن پایین،زیرپای درخت"حکیم ابوالقاسم فردوسی" "رستم"رابه جنگ با"اسفندیار"می فرستادکه روئین تن بودو"رستم"به ترفند"سیمرغ" تیردر چشمش می دوزد.کمی آنسوتر:ضربا،ضرب،ضربو...درقورقور قورباغه های آب بندکنارشالیزارگم می شوندوقورباغه ها با آواز یاد آوری می کنند که موقع عصرانه بردن برای پدروبرادران هست.

کتاب به زیربغل زنبیل عصرانه پدروبرادران را با دست دیگرمی گرفتم.زنبیلی که محتویاتش فلاسکی چای، نان ومربای بهارنارنج بهمراه عشقی بزرگ بود که مادر بهمراه عصرانه برای مردان خانه می فرستاد.مردانی که تا زانو درگِل ولای زمین کشاورزی به عرق جبین وکدیمین نان حلال برسرسفره کوچک زندگی می آوردند. دورتراززمین کشاورزیِ ما توی"آیش"دوردست هواپیمای ملخی-ازهمانهایی که باید بادست ملخش را می گرداندندتا روشن شود-همراه رد سپیدی که دنبالش کشیده شده بودمخمل سبز شالیزار راسمپاشی می کردومن درون کابین تکنفره اش خودم را می دیدم که پوشیده درلباس چسبان وتنگ خلبانی با کاپشن چرم قهوه ای به تن-همانهاکه یخه خزدار داشتند ومعمولا عکس یک عقاب درحال پرواز روی سینه اش حک شده بود-درتعقیب هواپیماهای "مستراشمیت" آلمانها توی آسمان مانور می دهم. باحرکتی متهورانه توی آسمان لبریزازآبی وسفید ازابرچرخی می زنم وبه پشت هواپیمایی که درتعقیب من است می روم دست برماشه مسلسل هدف را وسط مگسک نشانه می بینم وبا شلیک رگباری ازگلوله دودی غلیظ ازدم هواپیمای دشمن بیرون میزندوهواپیمایش چرخ زنان توی آب بندکنار شالیزار سقوط می کند. پدروبرادران غرق درعرق وخستگی وگرماوتشنگی،چایِ عصرانه ی خاطره ها را بالذت می نوشیدندومن درفکرشکاریک هواپیمای دیگر،آسمان راجستجو می کردم.

        

*نام فیلمی به کارگردانی "تونی بیل"

**شعراز"محمدرضاعبدالملکیان"



نويسنده: علی محمدزاده | تاريخ: 88/04/10 | لينك به مطلب | ساعت: 2:0 |