حمید هامون (خسروشکیبایی) : تو میخوای من اونی باشم که واقعا" تو میخوای من باشم ؟ اگه من اونی باشم که تو میخوای ، پس دیگه من ، من نیست . یعنی من خودم نیستم . ...

ازهمین الان که نرفتم هنوزدلم برای دریا وبارون تنگ شده.وقتی توی شهرکوچیکم قدم میزنم باخودم نجوا می کنم:سلطان جهانم به چنین روزغلام است.

خونه مون رودوس دارم.خونه ای توش بدنیا اومدم ومطمئنم یه روزی توی همین خونه ازدنیا میرم.

محمودآباد رودوس دارم.شهرکوچک من که یه مردکوچکترسعی داره توش بزرگ بشه.

تمام ایران را می بوسم.

زودبه زود بیاین برام کامنت بذارین تاوقتی که اومدم همشونو باهم بخونمو حالشو ببرم.
کیو کیو بنگ بنگ
یه سکانس ازیک فیلم وسترن که سیرترشی متاهل عزیزم توی وبلاگش نوشته بودمنوباخودش به دوره ی قدیم برد.سالهای تلویزیون وسینمایی های بعدازظهرجمعه وسریالهای وسترن "ویرجینیایی" و"چاپارل".مردانی که ششلول ومهمیزمی بستندوبادلیل وبدون دلیل اسلحه ازغلاف بیرون می کشیدند.مردانی خونسردوبغایت جذاب که حتی نمونه اش روتوی دروهمسایه ومردان زورمندآشناوفامیل نمی شد دید.مردانی که هیچ وقت پیژامه نپوشیدندودست روی زن بدبختشون بلند نکردند.کسانی که هیچ وقت به بچه هاشون اخم نکردندوسرشون دادنزدند(آخه اصلا"بچه نداشتند).قهرمانانی که دستمال گردنهایی که بایه گره کج به گردن (این نشان سرخ دلیری)بسته بودند،صرف نظرازپاک کردن عرق باآن کاربردموثرتری برایشان داشت،نقابی برای سرقت!.
بهمراه دوستان واسه تهیه اسلحه می رفتیم کارخانه چوب بری وثوقی که یک زرادخانه لایزال واسه ساخت وسازاسلحه های خوش دست و"وینچسترهای" پوکه پران بود.ای خدا همیشه دستامون پراززخم های تازه بود ازبس این تیروتخته های بدون مصرفی که پشت کارخونه ریخته بودن روبامیخ وکش بهم وصل می کردیم تا کلکسیونی ازبهترین اسحله هاروداشته باشیم.همیشه هم یکی ازانگشتامون که بجای میخ باسنگ روش کوبیده بودیم خونمردگی داشت!.
بعدنوبت دستمال گردن بود که معمولا"ازپارچه کهنه های لباس خودمون درست شده بود.ششلول روبه کش شورت مامان دوزمون که تنها لباس رسمی توی تابستون برامون بود آویزون می کردیم وبانقاب به چهره به کمین ماشین های می شستیم که تک توک جرات عبورازکمینگاهمون رومی کردن.
حسابش ازدستم دررفته که چندتا ازآدم بدها رو(رئیس دزداوافرادش)توی صلات ظهرکنارآب بندان زمینای کشاورزی غافل گیرکردم وبه تیرحرمشون کردم.تعدادش ازدستم دررفته چندبار درحالی که روی صندلی راحتی کناردفترکلانترکلافه ازگرمای" آریزونا"داشتم چرت میزدم،هدف تیر"بوک جونز"نامرد(که همیشه ازپشت منو باتیرمیزدلاکردار!)قرارگرفتم وزخمی ونیمه جون،یه وقتایی مردم ویه وقتایی هم جون سالم بدربردم!.کابوی های لاغرولخت وسبزه پوست ازگرمای تابستون بودیم که همراه باگاوهایی که توی زمین کشاورزیمون می چریدندهزاربارگاوچرونی کردیم وداغ روی کپل شون گذاشتیم!
توی باغات وزمین های سرسبز کنارشالیزارهاازبام تا شام به اندازه تمام نبردهای "ژنرال کاستر"باسرخ پوستا آدم کشتیم.ازهرجایزه بگیری حرفه ای تربودیم وازهرقهرمان وسترنی جذابتر.باسیگاری گوشه لب وراه رفتنی که اندکی به سمت طرفی که اسحله روبستیم کج شده بود،بادستهایی که کمی بیشترازحد معمول ازبدن فاصله گرفته بود.برامون طرف مقابل اهمیتی نداشت کی بود بدون کمترین مکث وواهمه ای دعوت به دوئل رو قبول می کردیم.باپاها ودست هایی بازازهم درفاصله ای دورچشم به چشم هم خیره می شدیم وششلول روبه سرعت برق بیرون می کشیدیم وبنگ بنگ..
.
*هفت تیرهای چوبی نام فیلمی ست ازشاپورقریب
باشروع فصل گرما سفربه مناطق خوش آب وهوای شمال کشور زیاد میشه. لذت
بخش ترین بخش سفر به شمال روتوی تابستون شنا تودریای خزرمی سازه.که خوب این تفریح لذت بخش ومفرح اگه به قواعدش آشنا نباشی اونوقت تبدیل به یه کابوس میشه.چقدرزیادن کسایی که با خنده وخوشی وشوخ وشنگ میرن لب وآب وبعدباچشم گریون ودل خون همراه جنازه عزیزانشون برمی گردن شهرشون.به دلیل شغلم درتماس دایم با این موارد واصولا"حوادث وسوانح هستم.زیاد می بینم خانواده های رو که باتشویش ونگرانی منتظر یک خبرخوب از بیمارشون هستند.خیلی با صحنه های غمبار مویه وگریه آدمای داغدارتوی محوطه وحیاط درمانگاه مواجه می شم.غریقی هم که توی این فصل،همه روزه داریم.اما...
توی اتاق نشسته ام ودارم کاربرگه های بیمه روانجام می دم.کار سختی نیست اما وقت می بره وخسته ام می کنه.مشغولم وبه هیچ چیزی فکر نمی کنم.صدای همهمه ای رو تومحوطه درمانگاه می شنوم،مث همیشه اهمیتی نمیدم چون باشرحی که دربالا دادم به این سروصداها عادت دارم.اماامروز این صداها یه جوردیگه است.البته چنددقیقه قبل آمبولانس اورژانس115آژیرکشان ازدرمانگاه خارج شدوحدس می زدم که باید غرقی ویامصدوم ازتصادفی رواورده باشن.به کارم ادامه می دم :جمیله سیفی...شمسیه یحیی پور..محمدحسین قویدل...صفرهاشم نژاد...همینطوربرگه های بیمه روبالیست چاپ شده مطابقت می دم.
بانهیب دلم ازجابلندشدم وبطرف درمانگاه رفتم.توی حیاط کنارماشین آمبولانس یه پژو206سفید رنگ وایساده ویه جوونه بیست وچند ساله پیشونی شوبه ستون عقب ماشین گذاشته وگریه می کنه.چندنفری هم هستن که دارن پرس وجو می کنن که چه خبره.وارد درمانگاه که می شم صدای زجه های یه زنو می شنوم که توی اورژانس ازکناراتاق میادزن باگریه به روبه سوی کامبیز که توی اتاق همراه امید وخانم عبدیان وخانم محمودی وسلمان مشغول احیای فردغرق شده اندمیگه:آقای دکترتروخدانجاتش بدین بچه خواهرمو نجات بدین امانت بدستم سپرده شده.ای خداحالامن جواب مادرشو چی بدم...
یه دو نفردیگه یه مرد ویه زن گریه بچشم سعی درآروم کردن زنودارن که موفق نمی شن.نگهبان اونارو به سالن می بره تا سروصداشون مخل کارتیم پزشکی نشه.لای دراتاق بازه وتوش سرک می کشم.
خانم دکتر فرزادی ودکتر فتاحی(کامبیز)بهمراه امید وخانم محمودی روی یه غرقی که یه بچه است خم شدن:تودست خانم محمودی آمبوبگ هست وکامبیز انفوزیون بی کربنات روکه به بچه تزریقه چک می کنه.خانم دکتر فرزادی یه نگاه به تنفس ویه نگاه به مونیتورداره.غرقی یه بچه هفت هشت ساله است که با بدن نحیف وزیتونی رنگش(که دیگه به سیاهی میزد)روی تخت اتاق سی پی آرخیس وشن آلوده بیشترشبیه منه تابه خودش.
نه نبض ونه تنفس هیچ علامتی ازحیات درش مشاهده نمی شه.آخرین سعی های تیم پزشکی هم داردیواش یواش به یاس مبدل میشه.به صفحه مونیتورالکتروشوک نگاه می کنم،فقط یک خط ممتدمی بینم.مایوس شدن روتوی چهره عرق کرده دکترفتاحی ودیگران می بینم .هیچ علامتی ازحیات به چشم نمی خورد.روی اتاق وتخت گردمرگ پاشیده شده.کامبیزخسته ازماساژقلبی وامیدمغموم.اشک رودرچهره دکترفرزادی می بینم.می خواهم بیرون بروم ازاتاق اما نمی توانم.پاهایم مثل دوتا بشکه ی سربی سنگین هستند....برای آخرین بار به امید حیات نگاهی به خط بی فراز وفرود مرگ روی صفحه مونیتور می اندازم....خدایا
-نبضشودیدم.داره میزنه
نقطه ی کوچک زندگی وامید روی خط ممتدمرگ می بینم وتلاشها برای نجات به ثمر می نشیند.همراه با خروج آب شورمرگ اولین دم وبازدم حیات درکالبد بیروح بچه دیده می شه و...
-هیچ تخت خالیی توی بخش آی سی یو نداریم متاسف
ازجواب خانم سلطانی مسئول ستاددانشگاه علوم پزشکی جا می خورم.
-خانم سلطانی فکرکنید بچه خودتونه،ازتون تمنا می کنم اگه دراولین فرصت این کودک به دستگاه بنت نرسه...
اینروهمراه بالابه وتحکم می گویم .
-دودقیقه دیگه تماس بگیریدشایدبشود کاری کرد.
این عقربه های ساعت،خدای را!!خانم این دودقیقه چرااینقدرطولانیست.
-بیمارستان امام خمینی یک تخت خالی دارن.براتون پذیرش کردم.
باکامبیز که همراه باامید وسلمان سراسیمه بسوی بیمارستان امام علی درراهند تماس می گیرم تامسیر رواصلاح کنند.
-تنفسش یکنواخته،نبض هم منظمه
چقدرصدای کامبیز همراه باآژیروبوق وهیجان برایم زیباودلنشینه.دربازگشت ازبیمارستان دلم می خواهد دست دوستانم راببوسم.بچه نجات پیداکرد
دویوم:دیشب حماقت کردم وفیلم توفیق اجباری رودیدم.خدالعنت کند دوستی روکه
بدیدنش ترغیبم کرد.توبیخ اجباری!!
سییوم:(اینطوریه!) 
