X
تبلیغات
casabelanca
تاريخ : 93/01/13 | 2:11 | نویسنده : علی محمدزاده

        همين چند وقت پيش بود.صحبت ايام كودكي و باغ وحياط خانه و دبستان  نيست.تاهمين چند وقت پيش قبل از «وي چت» و«واتس آپ» و«اينستاگرام» و«تانگو»و ...كه زندگي و روابط آدمها را در حدود آشپزخانه وپشت ميز اداره و روي چيني توالت فرنگي خلاصه نكرده بود،وبلاگ نويسي براي ما كه خواندن ونوشتن دغدغه بود ابزار مدرن ومعاصر به حساب مي آمد.براي من كه حسرت داشتن ماشين تحرير غم هزارساله ام بود حالا نوشتن با كامپيوتر وكيبورديك غنيمت بحساب مي آمد وفرصتي كه مي ترسيدم امروز وفردا ازمن گرفته شود.نياز به نوشتن وثبت خاطرات ودلمشغولي ها و عبور از جاده هاي خاكي و پر جاذبه كودكي و سينما باعث شد كه وبلاگ«كازابلانكا»شكل بگيرد آنهم توي يك كارگاه آموزشي توي دانشگاه علمي كاربردي.

خاطرات خوش كودكي و رفاقت با سينما باعث وموجد خاطرات خوشتر ودوستي با كساني توي پهنه ي بزرگتري از شهرم شد.در جاي جاي كشور دوستاني بهتر از آب روان وسبزتر از برگ درخت بودند كه دوستي مان به هزارسال پيشتر مي رسيد گرچه هرگز همديگر را نديده بوديم. همدان،اورميه،سلماس،تبريز، رشت،تهران،مشهد،قزوين...همه جا كبوترهاي سفيد رفاقت ودوستي از قفس فاصله ها پركشيدند و مرد و زن بودن  در مقابل وزن وسنگيني و وقار اين دوستي ها  بي معناشد...

ستاره سهیل قصه ي من هم از دل همين دوستي ها بود پيداشد اما در پهنه اي وسيع تر از اين مرز وبوم.

نوشته هاي وبلاگم را بخوبي مي فهميد وكامنت هايي كه مي نوشت نشان از همين داشت.مي دانستم كه حوالي حدود سني  من بايد باشد كه اينقدر خوب و روان نوشته ها يم رامي خواند وهمذات پنداري دقيقي در ترسيم خاطرات و اتمسفر آن دارد.وبلاگي هم داشت كه بعدها دانستم با نام مستعار تويش مي نويسد:

«ستاره سهيل»

نوشته هايش به جنس خواندني هايم نزديك بودند وادبياتي قوي درعين سادگي بست وربط نوشته هايش را پيوند ميزد.نگارش ساده وبي پيرايه اش وقتي كه كودكي هايش را-حياط وباغ وحوض خانه مادربزرگ و دورهم نشيني فاميل و..- به سادگي وصميميت با توتقسيم مي كردگرم ودلنشين بود وحكايت از صاحبدلي و ذوق بودن نويسنده داشت.

خيلي بعدتر فهميدم كه خانم نويسنده وبلاگ  هنرمندي پر آوازه هست و تازه تازه از هر پنجره گشوده خانه وماشين صداي آواز معروفش را مي شود شنيد.يادم نيست كه خودش گفت  که آوازه خوان معروف« توکه چشمات خیلی قشنگه» هست يا كه من از عكسهايش فهميدم ويا طور ديگري بود،اما صميميت  وسادگي رفتار با وقار و محجوبانه اش بسيار در من اثر كرد،در روزگاري كه هر نابلد صدا ناكوك كرده ايي با هوار وجنجال و پروپاگاند لايك وكامنت  وطرافدار حقيقي ومجازي جمع مي كند،تاکید بر دوستی فارغ از معروفیت و شهرتش،به جانم چسبید.

براي من كه اقرار مي كنم زندگي هيچ هنرمندي خارج از مقياس و اندازه مديوم هنري اش برايم جذابيتي ندارد واگر اسم هنرمندي توي من رسوب مي كند فقط به واسطه شايستگي اش در همان قواره هنري ست،خانم نويسنده وبلاگ «ستاره سهیل»يك استثناء هست و در مورد دلبخواهي بودن پديده هاي زندگي ، مقياس وقانون و توضيح وقاعده لازم نيست.

نازنین دوستِ ناديده،مهرنوشِ وقار و سادگي ، رفاقت با شما برايم افتخاري بزرگتر از آن حد هست كه در  اين سطور بگنجد.برقرار بمانيد...خانم(اينطوريه!).

 

*****

سال همه بخوشی....سیزده تون بدر.



تاريخ : 92/09/26 | 19:28 | نویسنده : علی محمدزاده

موسیقی درخت انجیر درپاییز

داشتم به بی برگی شاخه های انجیر نگاه می کردم که با سیم های برق طرحی از نت های موسیقی روی خط های حامل درست کرده بودند،اسمش را گذاشتم سمفونی پاییز



تاريخ : 92/09/14 | 18:47 | نویسنده : علی محمدزاده



تاريخ : 92/02/28 | 21:34 | نویسنده : علی محمدزاده
     

 

حالا که تب شرکت در انتخابات همه گیر شده وتمام کسانی که تکالیف دوران مدرسه شان را انجام نداده در این برهه حساس ،احساس تکلیف نموده اند،ما هم با احساس شدید تکلیف وبا در نظر گرفتن این مسئله که جزو جمعیت ذکور کشوریم ودر جشن تکلیفی شرکت ننموده ایم،با همه ی آبرو و سابقه وبلاگی مان در انتخابات شرکت می کنیم.مطمئناً دوستان و هواخواهان ویاران جانی ما را در این امر خطیر تنها نمی گذارند.

 

هم اکنون منتظر حضور حداکثری و آرای سبز همه دوستان هستیم.

آدرس شرکت در رای گیری انتخاب وبلاگ برتر در جشنواره نظر سنجی وبلاگی پرشین بلاگ:

http://vote.persianweblog.com/



تاريخ : 91/12/21 | 21:8 | نویسنده : علی محمدزاده

            

             مادر خجالت سقف خانه را پیش مهمانان می کشید وهمیشه سفره شام وناهار را  رنگارنگ برنج آبکشی و مرغ محلی و اردک وماهی سفید می کرد تا چشمنوازی سفره حواس مهمان را از قواره بد سقف پرت کندو حدود دید مهمان از سفره بالاتر نرود...

چیزهای بی اهمیتی مثل اداره وکار،قسط های عقب مانده،یارانه ای که هی زمان پرداختش عقب می افتد ومی رود که حذف بشود،خیلی بهانه های کوچک دیگر...تمام این بهانه ها دارند زندگی-این خوش آیندترین- را به گند می کشند.بجای لبخند وسلام واحوالپرسی وشب نشینی و رفاقت وبغل وبوسه ومهربانی،دو رویی و نفاق و شارلاتانیسم ومنافع و گوربابای بقیه وکلاه گذاشتن وبرداشتن و... تمام زندگی را احاطه کرده است.کافی است از حیاط خانه خارج بشوی تا اولین لبخند مزورانه را ببینی.اولین کلام ریاکارانه را بشنوی.اولین...

 

من از شما بی خبرم.نشد که زنگ بزنم وخبرتان را داشته باشم.شما از من بی خبرید،نمی دانید مشکل چیست و فرض می کنید که چرا من نباید اول از شما سراغی بگیرم.من فکر می کنم چرا شما مرا نمی پرسید.شما فکر می کنید...من...شما...نواراین تکرار ملال انگیز انکار را کسی باید قطع کند.به شما زنگ خواهم زد همین حالا.

تاریخ نوشته ی قبلی شرمنده ام می کند.شرمنده همه ی دوستانم که بیاد بودندونگران وپیگیر.هی سعی کردم بنویسم اما نشد.نشد برای اینکه تو احوال خودم نبودم و این بی احوالی و بی حوصلگی مرا از همه ی خودم دور کرد.

همین چند ماه پیش به  رقم سنم یک سال اضافه شد و از عمرم یکسال کم.اما من از این کم واضافه شدن هیچ حالی ام نشد.عوضش کلی توی فیلمهایم گشتم تا سریال "مردشش میلیون دلاری"راپیدا کردم ودل سیر سه چهار قسمتش را نگاه کردم.بعد هم  افتتاحیه درخشان "این گروه خشن" وپشت بندش آخر فیلم"کازابلانکا"وحسن ختام برنامه مفصل جشن تولدم را با فیلم کمدی وبانمک "دیکتاتور" ساخته"لری چارلز"بود.فیلم را دوست داشتم فقط بخاطر مضحکه ایی که "ساشا بارون کوهن" در رفتار دیکتاتورهای زمانه ما ارائه می کند. فیلم پر از شوخی وجملات وکارهایی است که مستحق دریافت اجازه نمایش برای افراد بالای هفده سال بود.بحثی که بر سر گرد یا نوک تیز بودن کلاهک هسته ای راه می اندازد،سکانسی که سوار هلیکوپتر هستند،سکانس شکنجه دیکتاتور و ماجراهای بین علاء الدین و زویی و....بانمک وخنده دار هستند.فیلم البته خارج از پرده سینما هم حواشی زیادی دارد از راه اندازی سایت جمهوری وادی تا شرکت "ساشا کوهن"با لباس دیکتاتور در فستیوال کن و ظرف خاکستر کیم ایل سونگ در مراسم اسکار.

http://www.republicofwadiya.com/fa/videos.php

                             

دیالوگ:

هرکی جم خورد بکشش

پایک بیشاب(ویلیام هولدن)درفیلم"این گروه خشن"

 

توی قبرستان کسی را دفن می کردند.
من سیگار می کشیدم
زیر سایه شمشادهای "سید سه نور"**
کسی از خانه هایی که خواهد ساخت حرف میزد
من سیگار می کشیدم
کسی از عدد و رقم های خیلی بزرگ حرف میزد
من سیگار می کشیدم
کسی از..
من،
سیگار می کشیدم.
مرده ها
رقم ها
خانه ها،راه ها توی دود سیگار گم شدند.

****

سقف خانه را از تخته چوب های جنگلی ساخته بودند.تیرهای کلفت وگرد-که صاف وسرراست نبودند وخط مستقیم الوار خانه های دیگر را نداشتند وجابجا جا خالی داده بودند- را بافاصله های نیم متر از هم روی دیوار گذاشته بودند و تخته ها را،قد ونیم قد روی  تیرها نشانده بودند.لابه لای تخته ها مخلوط ملاط وسیمان بیرون زده بود.تخته ها رنگ رنگی بودند و رویشان شکل و نقش های چوب جنگلی  جان می داد برای خیالپردازی وپیدا کردن شکل وقیافه آدم ها و حیوانات خیالی.

    

سرم از لحاف مشترک با برادر بزرگتر-که توی یک رختخواب میخوابیدم-بیرون بود وخیره به سقف هرشب با کشف یک شکل تازه میخوابیدم.سقف خانه بوقت خواب قلمرو پادشاهی بی تخت وتاجم می شد که پر بود از وحوش و حیوانات اهلی و سرخپوست ها وتارزان و زرو واسلحه وشمشیر وخنجر.گوشه سمت در اتاق روی سقف هنوز شکل گرگی که با چشم هایش به آدم خیره می شد توی ذهنم حک شده که قهوه ای سوخته رنگ بود وچشم اش را گل چوب جنگلی ساخته بود.

مادر خجالت سقف خانه را پیش مهمانان می کشید وهمیشه سفره شام وناهار را  رنگارنگ برنج آبکشی و مرغ محلی و اردک وماهی سفید می کرد تا چشمنوازی سفره حواس مهمان را از قواره بد سقف پرت کندو حدود دید مهمان از سفره بالاتر نرود.برای من این سقف  رنگارنگ پر نقش ونگاراما خیلی هیجان انگیزتر از سقف گچبری وچوب نراد خیلی از خانه های دیگر بودکه خطوط وبرش هایی یکجور ویکنواخت وبی رمق داشتند.

                  

زمستان سالهایی که نفت وبنزین  کم بود وبرادر بزرگتره می رفت صف نفت و پیت حلبی را از ریسمان صف نفت رد می کرد و پدر می رفت صف بنزین وسه شب توی ماشین می خوابید تا یک باک پر برای  دو روز بنزین داشته باشد،نفت فقط برای روشن کردن سماور بود .مصدرو مولد گرمای خانه،بخاری هیزمه ایی بود که کنار پنجره بزرگ آهنی سبز رنگ اتاق جا خوش کرده بود.به فاصله  یک متر از پنجره دوربود تاکه وقتی روشن است پرده پنجره بهش نگیرد باعث آتش سوزی نشود.همین فاصله یک متری بین بخاری وپنجره جای خوش نشینی بود برای کسایی که تازه از هوای سرد وبارانی بیرون به بخاری پناه می آوردند.

بالای بخاری هیزمی یک دریچه کشویی داشت برای تنظیم دود و گرمایی که خارج می شود و در جلویی که هیزم تویش می گداشتند چندتا سوراخ داشت که می شد تویش را دید و وضعیت هیزم وآتش  را سنجید.رقص نور شعله هیزم ها ازاین سوراخ های روی در و کشوی بالای بخاری توی شب که چراغها خاموش بود روی دیوار وسقف اتاق شب های ما را روشن می کرد.رقص نور روی شکل سقف چوبی اتاق  اثر می کرد به  آنها جان می داد و آدم فکر می کرد این شکل ها دارند حرکت می کنند.شب های ما را این شکل ها وانوار بخاری هیزمی شکل می داد و قصه گوی بی زبان قصه های هزارویک شب ما می شد.

                  

صبح ها که بیدار می شدیم خاکستر هیزمهای سوخته شب جایشان را با هیزم های تازه عوض کرده بودند وکتری رویی بزرگ،قوری چای را قلمدوش گرفته،روی بخاری هیزمی سوار بود.سر ایوان خانه کنار پله هایی که مستقیم به حوض بزرگ وچاه کنارش می رسد آب ولرم شده همان کتری دست وصورتمان را بیدار وهشیار می کرد.کنار بخاری چشمم به شکل تازه ایی-کشف تازه ای- روی سقف خانه می ماسید وچایی شیرین سر سفره سرد می شد.مادر دعوایم می کرد که توی هپروت سیر وسفر می کنم واین سقف  دیدن ندارد ومن طوری چای سرد شده را هورت می کشیدم که سرم بالا برود تا شکل کشف شده را به ذهن بسپارم یادم نرود که جایش کجاست تا وقت برگشتن از مدرسه قصه وماجرای تازه ای توی خیال با آن شکل ونقش جدید بسازم.

حالا سال هاست که آن سقف وخانه و بخاری دیگر نیستند اما،هنوز که هنوز است تا بخانه یا مکان مسقف تازه ایی وارد می شوم طوریی که کسی متوجه نشود،یواشکی به سقف نگاه می کنم.شاید بشود شکلی،قیافه آشنایی یا قصه قدیمی ای از سالهای دور پیدا کنم.هیچ چیزی نیست.سقف ها هم پر شده اند از هالوژن های بد رنگ و لامپهای کم مصرف بد قواره.بعضی از سقف ها هم که فقط طاق وقاب وگنبد ولوسترهستند.پی وی سی ونراد و سقف های کاذب جای صداقت سقف های قدیمی را گرفته اند.دل خوشیم فقط این است که هرازگاهی درآسمان  بادهای خنک ونرم با ابرهای پنبه ای بازیگوشی می کنندوتصویر مبهمی از سقف خانه ای را بیادم می آورند که تخته هایش رنگ رنگی بودند و رویشان شکل و نقش های چوب جنگلی  جان می داد برای خیالپردازی وپیدا کردن شکل وقیافه آدم ها و حیوانات خیالی...(اینطوریه!)

*ترانه ای از فرهاد

**"سید سه نور"نام آرامگاهی در محمودآباد

                                                                                                        



تاريخ : 91/12/19 | 2:10 | نویسنده : علی محمدزاده



تاريخ : 91/06/15 | 22:41 | نویسنده : علی محمدزاده

  

دل پرشتاب است اما سعی می کنم با وقار و آرامش قدم بردارم. با دست لبه احرامم را که روی زمین سنگفرش شده کشیده می شود جمع می کنم تا مباداکه کثیف و خاکی بشود.می دانم بعد از طی کردن تنها چند پله می رسم به نقطه مقصود،دیدن معبود.هوا نه سرد است و نه گرم ومثل روزهای وسط پاییز که آفتاب هم که بتابددمای هوا زیادنمی شودهست.پله ها را یکی یکی طی می کنم وهمراه باجماعتی که مثل من ازدحام طواف دور کعبه راطاقت نمی آورند،به طبقه فوقانی می رسم.تنها یک پرده کلفت سبز خوشرنگ حایل بین من ودیدن خانه ی خداست.باخودم هی تکرار می کنم -توی دلم-واقعا آمدم حج؟چطور به این راحتی وبی دردسر راهم برای حج و دیدن کعبه هموارشد؟ من ازکجا لباس احرام ازکجا؟خوابم یا بیدارم؟قدم رانه پا که دل برمی دارد. می رسم به پرده.می دانم ستر سبز را کنار بزنم کعبه را می بینم.سرم را پایین می آورم تا نصفه ونیمه-اینطورکه هی جمعیت می رفتندوپرده کنار می رود -کعبه را نبینم. دلم میخواهد به تمامی روبه رویم ظاهرشود.با دست چپم پرده کنار می زنم وناگهان مجمعه ای از نور وعطر وهمهمه ی خوش آهنگ،شفاف،روشن وسبک وموزون به صورتم پاشیده می شود... 

جمعیت مرد وزن با آرامش وآهنگین طواف می کنند.کعبه،پر از طراوت ودرخشندگی و وقار در مرکز نگاهم.به هرطرف که نگاه می کنم فقط خدا را می بینم.حجمی از فراغت وآسودگی وامنیت مرا دربر می گیرد.بلند فریاد میزنم:یاخدااااا...من چطوری -با اینهمه گرفتاری وکار ومکافات –خوب وخوش بی دغدغه اومدم مکه؟ کسی پشت سرم، پس گوشم می گوید: مادرت،مادرت باعث اومدنت شد حاجی.

چشمم را باز می کنم...کمی آنسوترک موذن مسجد محله ادامه میدهد:حی علي خیرالعمل...

تنم روی تخت-جایی که دیشب دراز کشیده بودم-هست.روحم اما می دانم،می دانم چیزی فراتر از ظرفیت زمان ومکان را در خود دارد،بااینکه نصف روز از رویای شبم گذشته ،من هنوز بافراغت وآسودگی وامنیت درفضای آن حجم سبز بی بازگشت-آغوش مادر- هستم...(اینطوریه!)

                                                                           



تاريخ : 91/04/20 | 10:7 | نویسنده : علی محمدزاده

...حرف كه ميزدنگاهش به ديوار كنار دستم بود يا به ظرف روي ميز،خيره به چشم آدم حرف نمي زد ومن يقين از حيا-كه برازنده همه ي آن وجود محترم بود- داشتم كه نگاهم نمي كند.مي دانستم كه ديدن دوباره  شايد دركار نباشد، درموردچيزي كه يادم نيست حرف ميزدم ...

 

به تو زنگ نخواهم زد

و گوشی

همچون دستی شکسته برگردن تلفن خواهد ماند.*

 

روبروی هم نشسته بودیم یا نه کنار هم انگار و من داشتم همینطوری به ظرافت وانحنای" لب خندش" نگاه می کردم.داشتم در مورد چیزی حرف می زدم که یادم نیست چی بود.همه ي حواسم به حضور نرم وسبک مثل نورش بود.حتی بدون لمس کردن می توانستی حسش کنی که مث پَر وپنبه هست،نرم و سبک.وقتی که بلند شد ورفت طرف آشپزخانه که چای یا شربت-یادم نیست کدامشان-رابیاورد، هنوز من داشتم در مورد چیزی که یادم نیست،حرف میزدم .اما یادم مانده که باخودم فکر کردم که چقدربی سروصدا  راه می رودطوری که آدم راه رفتنش را نمي بيند وصداي پايش را نمي شنود،فقط حسش مي كند.مثل بادخنکی که از طرف پنجره ی رو به دریای خانه قدیمی موقع ظهر تابستان صورت عرق کرده مان را مهمان تازگي اش مي كرد وما  حسش می کردیم.همینطوری داشتم حرف میزدم....یادم نیست در مورد چی بود اما یادم هست مثل یه رفیق قدیمی روبرویم نشسته بود،شاید هم کنارم نشسته بودومن داشتم کشف می کردم که چقدر تصویرش با شکلی که توی ذهنم ساخته بودم شباهت دارد. شبيه تصوير ساختگي توي ذهنم نبود واين چيزي از زيبايي اش كم نمي كرد.بودنش، گرم وصميمي وبي پيرايه بود.بلوزآستين كوتاه وشلوار ورزشي تنش بود وموهايش همينطور يله تا نزديكي هاي شانه اش  ول شده بودند.يادم نيست در مورد چي حرف ميزديم،آنجايش را يادم مانده كه شبيه آدمهايي با رفاقت بيست ساله صحبت مي كرديم ومن داشتم هي تند تند به عقربه هاي ساعت نگاه مي كردم كه براي از روي هم پريدن مسابقه گذاشته بودند وثانيه همينطور ركوردهايش را مي شكست واز روي دقيقه تند تند مي پريد ودقيقه با بي قيدي وبي خيالي-از اينكه من عجله ايي ندارم- با عقربه كوتاه ساعت جفتك چاركش بازي مي كرد. حرف كه ميزد نگاهش به ديوار كنار دستم بود يا به ظرف روي ميز،خيره به چشم آدم حرف نمي زد ومن يقين از حيا-كه برازنده همه ي آن وجود محترم بود- داشتم كه نگاهم نمي كند.مي دانستم كه ديدن دوباره  شايد دركار نباشد، درموردچيزي كه يادم نيست حرف ميزدم سعي مي كردم همه ي آن آرامش ومهرباني و وقار را توي جايي بكر در فكر ذخيره كنم.مي دانستم روزي-مثل همين امروز- مرور دوباره آن همه لطافت وپاكيزگي تلخي ذهنم را مي شورد مي برد.مثل دانش آموزي كه سعي  مي كند درس فردا را از بر كند،همه ي حواسم را به چشمهايم دادم تا همه ي آن لحظات را توي ذهنم حك كنم.

روزهايي زيادي از آن شب گذشته وخانم مهربان قصه حواسش به من نيست.حتي ديگر به ديوار كنار دستم نگاه نمي كند و كسالت روزگار را با دوستان وميهمان وميزبان شدن،هاشور مي زند.تماس دوباره  گاه وبي گاه تلفني را گذاشته ام اين بار براي سنجيدن ميزان تحمل خودم.نديدن آن خنده جذاب را هم با عكسي قديمي چاره مي كنم كه صورت خانم پيدا نيست و من بدلخواه هربارآن لبخندزيبارا مي سازم.گاهي با خودم فكر مي كنم رنگ آن شب چقدر ديگر دوام مي آورد توي اين روزهاي بي خبري و كم رنگي.دست هربار وهزاربار براي تماس وپيام گوشي تلفن را سبك وسنگين مي كند و...باز به خودم "آهن دلي"  مي كنم كه طاقت بيار...طاقت بيار...(اينطوريه!)**

 

                                         

فيلم آرتيست خيلي خوب هست.آنقدر خوب كه آدم فكر مي كند زمان فيلم بيست دقيقه ست.هنرپيشه مرد فيلم-ژان دوژاردن-عالي بود.


پ.ن:برادر بزگتر مهمان خانه مان بودبايك كلاسور بزرگ زيربغل. همه ي وبلاگم را پرينت گرفته بود و با كاغذهاي رنگي،مرتب وبا سليقه آرشيو كرده بود.مي دانستم وبلاگ را ميخواندوتعریفم را كرده.آرشيو كردن وبلاگ-بيست سال هست ماهنامه فيلم را هم آرشيو مي كند-برايم حكم تاييد و تشويق داشت و...كمي قد كشيدم،ممنون اخوي.

*شعر از رسول يونان

**نوشته واقعي نيست                    

                                                                                                                                   



تاريخ : 90/12/25 | 14:11 | نویسنده : علی محمدزاده

      كنار بخاري علاء الدين دراز مي كشيدم وبا خط خوش كودكي برايشان عيد شما مبارك مي نوشتم.كفش هاي نو روي پله اول ايوان خانه برق مي زدندومن باخودم قرار مدار مي كردم كه تا يك ماه اول فوتبال باري نكنم كه مبادا عزيزم دعوام كند...

 

 ا ين روزهاي آخرسال كه مي آمدخريدن مجله ي اطلاعات هفتگي را نمي شد نديد گرفت.همين چندروزمانده به عيد در مي آمد ومعمولا صفحه روجلدش عكسي مناسبتي باعيد وبهاروشكوفه بود.روي جلدش هم تيتر مي زدنندمثلا ويژه نوروز1360صدوبيست صفحه وقيمت استثنا"صد ريال!همراه با مطالب سرگرمي وجدول ونكات مفيد ايام عيد،داستانهاي نوروزي والبته برنامه وزمان پخش فيلمهايي سينمايي دوتا كانال تلويزيون.مي نشستم سرفرصت وباحوصله زير تمام فيلمهاي سينمايي را باخودكارقرمز خط مي كشيدم كه فلان ساعت فلان فيلم را كانال يك نشان مي دهند.روي پله هاي سيماني ايوان خانه كه گرم از آفتاب تازه ي بهار بود مي نشستم وبا خواندن اسمهايي كه قراربود مارا به ضيافت چشمها ببرند،هزارجور قصه براي خودم مي ساختم."ديدنيها" را هرشب پخش مي كردندوبه افتخار ايام عيد"فانوس پندار"و"آن روي سكه"اكبرعالمي را كانال يك نشان مي داد با نمايش تكه هايي ازتروكاژهاي سينمايي فيلمهايي مثل"جيسون وآرگونات ها"يا"سفرهاي سندباد"و"اوليس وغول يك چشم".زير اسامي اين برنامه ها حتما دوتاخط قرمز پررنگ كشيده مي شدندتا محكم كاري شود كه حتما ببينمشان."مردي از مايسي نيكو"اسم خواستني براي هرفيلمي مي تواند باشد،اينهم دوتا خط قرمز.دوتا هم براي "هفت سامورايي"-هرچندبراي بار دهم نشانش مي دادند-ودوتا هم براي فيلم"شاهدي درشهر" كه تويش"لينو ونتورا"بازي مي كرد وهنوز هم به نظرم بهترين "ژان والژان"فيلم وسريال هاي"بينوايان"هست.اعلان برنامه ها را هي ازپايين وبالا ميخواندم واز بر مي كردم كه مبادا ازيادم بروند.توي تلويزيون آقاي پاكدل-كه هميشه مرتب وشيك پوش بود ومهربان- با لبخند مي آمد ودرباره برنامه هاي نوروزي صحبت مي كردو قند توي دلمان آب مي كرد.

   روزهاي آخرسال، مدرسه كشدار مي گذشت وغصه تكليف عيد رابا وعده هاي شيرين عيدي وتلويزيون ومهماني وآجيل وتخم مرغ رنگي فراموش مي كردم.معلم از صفحه چند تا چند كتاب هاي درسي را علامت ميزد ومن توي فكر ديدن"قصاب باشي" وسالن گرم وتاريك سينما بودم.رياضيات را از جمع عيدي هايي كه قرار به گرفتن شان بود ياد مي گرفتم.هي دوستانم را سبك وسنگين مي كردم تا از بين شان به دوسه نفري كه به اندازه جيبم بايد كارت تبريك عيد بهشان مي دادم انتخاب كنم.كنار بخاري علاء الدين دراز مي كشيدم وبا خط خوش كودكي برايشان عيد شما مبارك مي نوشتم.كفش هاي نو روي پله اول ايوان خانه برق مي زدندومن باخودم قرار مدار مي كردم كه تا يك ماه اول فوتبال باري نكنم كه مبادا عزيزم دعوام كند.توي حوض وسط حياط ماهي قرمزها گمانم بوي عيد رو حس كرده بودند كه سرحال وبازيگوش هي مي آمدند روي سطح آب و دايره هاي كوچك موج درست مي كردند.بايد همين امروز وفرداي قبل از عيد آب حوض را عوض مي كرديم وآب پاكيزه را ازچاه مي كشيديم وتويش مي ريختيم.عيد كه مي شد همه-حتي ماهي قرمزهاي حوض- خانه تكاني مي كردند.

                   

    مادر با دامني پراز تخم مرغ از مرغداني گوشه ي حياط-كه وسطش درخت آلوچه هزار هزارتا شكوفه سفيد داده بود- بيرون مي آمد. مي نشستم كنار علاء الدين به انتظار وتماشا كه چطورپوست پياز قرمزوتخم مرغ ها را توي قابلمه پر آب مي ريزد وباشعله كم آنها را خوشرنگ ،به آرامي مي پزد.بهترين شان براي من بود كه بايد با بچه هاي فاميل براي"تخم مرغ شكستن"مي جنگيدم.

    درب كوچك سبز رنگ حياط راكه باز مي كردي،پدر با دست هايي پر از شيريني وآجيل وشكلات،با اخمي مهربان مي آمد.همينطور با كفش مي آمد روي ايوان وبسته هاي خريد عيد را به عزيز مي داد كه كمي دعوايش مي كرد:

      -باز كه رفتي ده بيست كيلو شيريني واينهمه آجيل وشكلات خريدي! اقلكن كفشتو در مي اوردي آقا!

در جعبه شيريني ها را جلوي چشمان مشتاق ما باز مي كرد وبا پدر دعواي ملايمي مي كرد كه چرا اينهمه شيريني زبان ونخودچي خريدي ومثلا كشمشي وقطاب نخريدي.بعد هم بما تعارف مي كرد كه يكدانه از هركدام كه دوست داريم برداريم ومن هميشه شيريني زبان بر مي داشتم.

    سفره بزرگ عید-که چهارخانه های سفید وقهوه ای داشت وپشت اش کلکی بود که موقع تا زدن سفره بهم نچسبد-راتوي مهمان خانه پهن مي كردند وهمراه با خواهرها تمام آن خوردني هاي خواستني را مي چيدند وسط سفره همراه با آيينه وسبزه وكاسه اي برنج شالیزار خودمان كه تويش چندتا سكه يك توماني بود.بوي عيد همه ي مهمان خانه ودنياي كودكي را پر مي كرد.يواشكي مي رفتم كليد مهمان خانه را كش مي رفتم وحوالي ساعت هاي يك كمي بعداز ناهار!-كه همه ي بزرگترها خواب بودند-به جعبه هاي شيريني وشكلات وآجيل ناخنك مي زدم.حواسم بود كه طوري بردارم كه مادر نفهمد.اما هميشه مي فهميد وبا گوشه وكنايه مي گفت كه مي داند كار كي هست.

    ننه آخرين قلاب بافي هايش را هم تمام كرده بودوديگر كمتر از دردچشم ودست وپا گله مي كرد.عوضش روسري توربافي كه تازه تمام كرده بودراهديه به خواهر بزرگتر مي دادوقول سال بعد را به خواهر دومي.

                            

      حواسم به همه ي دنياي آن روزها بود،حتي به پرستوهايي كه كنار نردبان پشت بام خانه داشتند خانه شان را مي ساختندوهي تندِ تند مي رفتندكاه وگِل مي آوردند.حتي حواسم به جوجه اردكهاي زردوسياه توي حياط كه كنارپاشويه حوض مي نشستند ودل سير آفتاب مي گرفتندبود.حواسم به جيب هايم بودكه پر از شادي عيدي گرفتن می شد.حواسم به بقالي "اوس محمود"بودكه كاغذ كادويي جديد با شكل "آدم آهني" و"میکی موس"آورده بود.حواسم به گل فردوسي توي حياط بود كه گلهايش داشتند شبيه سربازهاي دوره قاجار با قباي قرمز مي شدند.حواسم به دلم بود،دلم آن روزهاي آخرسال يك طور ديگه اي ميزد.(اينطوريه!)

اصل نوشت:

           وبا شما-بانوی فروردین-جهان آغاز شد.تولدت مبارک مادرِ جان

                                                                                                            



تاريخ : 90/10/15 | 11:11 | نویسنده : علی محمدزاده
   

اعداد هم

عاشق مي شوند نازنين

مثل صفر،

كه منم

وعاشق يكي مثل تو شده.


(خودمان)

                            

                                                                                                        



تاريخ : 90/08/27 | 3:15 | نویسنده : علی محمدزاده

 

                 عکسهای شما می فهماندم که من از شما چقدر دورم(اصلا عکس ها را برای همین دوری هاست که می گیرندومی فرستند.).این دوری که مرا غمگین می کند را نازنین این روزها با خواندن  نامه های پر مهرت که هنوز روی کاغذ هایی بدون خط وبه سفیدی برف نوشته شده اند فراموش می کنم...

 

وبلاگ نویسی برای من هم مثل خیلی ها دروازه ورود به اینترنت و شبکه های ارتباطی دنیای مجازی بود.کمی تنبلی و بیشتر جذابیت های جاهای دیگری مثل گودر-که به رحمت خدا رفت-وفیس بوک و گوگل پلاس وباقی این روشهای حاضری خوری باعث شده که از نوشتن فاصله پیدا کنم.ماهیت وبلاگ نویسی من هم  کوتاه نویسی و روزمره نویسی نیست و اینهم مزید می شود براین علت که نوشتن کمی سخت شود.خیلی وقت ها خیلی چیزها توی ذهنم می گردند اما وقتی کمی زمان می گذرد تا باباقی مطالب جمع شوند،ازیادم می روند ویا مشمول کهنگی و گذشت زمان می شوند.همه ی اینها دلیل بر ننوشتن و دیر نوشتن من هست.اما از امروز تصمیم گرفتم با رویه دیگری بنویسم.شاید مطالب کوتاه و بلند و  سینمایی و غیر سینمایی وروزمره نویسی باشند.فقط میخواهم چراغ اینجارو روشن کنم.یکی پیش تر گفته بود:هرجا چراغی روشنه از ترس تنها موندنه.

                                                                

                     مطمئنم آقای اسپیلبرگ کودکی شبیه من داشته که هرچی دلبخواه من هست را دوست دارد وبه تمیزترین شکل ممکن مارا به حظ بصر می رساند.فیلم ماجراهای تن تن را دیدم وتوی تمام مدت دیدن کل زندگی ما اجمعین برگشت به شانزده،هفده سالگی مان.آقای استیون اسپیلبرگ،دمت گرم!. 

 

این فیلمنوشت هم کارش تمام شد واینجا با فرمت پی دی اف می توانید دانلوش کنید:

 وخدایی که در این نزدیکی ست

 

 

          یک جایی پیدا کردم که کلی کتاب وعکس و ترانه وقصه دوره بچگی مارا اون تو گذاشتند وساعتها آدم سرگرم می شود وکیف می کند.یک برنامه ای شبکه تهران دارد که برای بچه های دیروز-یعنی ما- هست وپر است از کارتون وبرنامه های بچگی ما.این سریال وضعیت سفید هم همه چیزهایش مال دوره بچگی و نوجوانی ماست.اینهمه چیزهای خوب خوب همه مال دوره ی ماست وبه هیچ کس هم مربوط نیست که موقعه دیدن اینها ما هوس آب نبات و آدامس خروس وتیرکمون و شکستن شیشه همسایه نکنیم.

 

 دیالوگ:

تو نئشگی رو با ماشین بابات رفتی،من خماریو پیاده.

             

رئیس-مسعودکیمیایی

 

 

                                                  ***

 

             بانو نامه هایت را دوباره ودوباره می خوانم.نامه هایت مال زمانی هست که مهربان بودیدو البته اینقدر حوالی خانه ی دلتان شلوغ نبود ومن مثل نجوای مبهم یک نوت توی ارکستر عظیم وپرهیاهوی دوستان دور وبرتان گم نشده بودم.هر از گاهی که عکسی از محفل و دوستان وبساط رفاقت برایم می فرستید،برای شما خوشحال می شوم که لبخندتان را می بینم و هیچوقت هم نگفتم این لبخند مرا یاد مینیاتورهای استادتجویدی می اندازدکه اولین کتاب شعرحافظی که خریده بودم پراز نقاشی های مینیاتور استاد بود.عکسهای شما می فهماندم که من از شما چقدر دورم(اصلا عکس ها را برای همین دوری هاست که می گیرندومی فرستند.).این دوری که مرا غمگین می کند را نازنین این روزهاباخواندن  نامه های پر مهرت که هنوز روی کاغذ هایی بدون خط وبه سفیدی برف نوشته شده اند فراموش می کنم.اصلا خواندن نوشته هایی که در موردوبرای آدم هست خیلی خوب هست. این یک لذت عظیم هست،وصف شدنی نیست.اصلا بگذارید بگویم بی نظیر ترین و قشنگ ترین لذت دنیا این است که کسی درباره تو بنویسد.خواندن دوباره وسه باره این نوشته ها نه تنها چیز از این لذت کم نمی کند،که  زیادترش هم می کند،برایم مثل دیدن چندباره عکس قدیمیم هست که با معلم کلاس اولی ام و یکی از همکلاسیهایم-جلال عمران-توی حیاط مدرسه آرش گرفته  بودم.حالا اگرهم این نوشته هامن مثلا لذتی دارند به شما البته نمی رسندچراکه شما هیچ وقت اینهایی که من می نویسم را نمی خوانید و همین دلم را قرص می کند که همه حرفهایی که اینهمه سال توی دلم خاک گرفته بودند را اینجا-جای دنج و راحت وگرم وغم انگیز البته-بتکانم و بارم(غصه هایم) را سبک کنم.گفته بودم یک بار به شما که خاطره ی دور یک عشق بی عاقبت را برایم زنده می کنید،اما فرق می کنید.نه اینکه کم وزیاد باشد،نه.غم از دست دادن  آن بی سرانجام مارا به انتها نبرد و یک جورایی-حالا هرجور جور یا ناجور-برگرداند به زندگی و چک و اداره و پیژامه وبقالی وهندوانه.بی سرانجامی این تازه را که با شما داریم سر می کنیم،بانو می دانیم که عاقبت به خیرمان نمی کند. اما،دردِ لذتی دارد این بی بازگشت که مثل درد دستکاری دندان لق شیری در دهان  کودکی مزه می دهد.

دوباره یکی دیگر از نامه هایتان را میخوانم.می دانید کدامشان را؟همانی را که نوشته بودید که نمی دانید چرا با من اینقدر راحت وبی سانسور دردودل می کنیددر حالی که کم حرفید .بانوی روشن شبهای تنهایی حالاکه با من کم حرفیدو این روزها غم دارید وحوصله ندارید خیالم راحت باشد که کس دیگری هست که شانه  ایی  مهربان داشته باشد برای موهایتان؟

 

هی سینه خیز می بریم هی کلاغ پر

این رسم عشق نیست،عزیزم! یواش تر

بی دست و پا نباش بگو دوست داری ام

ای قلب روستایی من! "ته بلامه سر"

من غیرتم به جوش می آید که دست باد

بر گیسوان ریخته ات میزند تشر

مردی در انتظار تو خشکید مثل چوب

یک دست روی صورت و یک دست بر کمر...*

                      

 *شعراز مهدی رضاییان

                                                                                                    



تاريخ : 90/07/23 | 1:22 | نویسنده : علی محمدزاده

 

وقصه ی این دنیای این همه ساله ی پیر،برای منِ تازه،ازاینجابود که آغاز شد.....

 

 

 

تکلمه:

نازنینی درکامنتی پنهانی مرا برد به روزهایی که کمی دورتر از امروزمان بود.ماهم که خاطره باز اینجا برایش نوشتیم.می دانم که به سخاوت،سادگی ما مردم دریا نشین را می بخشند.

آره ....جان.

روزای خیلی خوب گذشته رو بیادم آوردی اما خوب اگه همیشه مث اونوقتا بود که دیگه مزه اون روزا یادمون نمی موند که الانه بشنیم و با حسرت در موردش حرف بزنیم.اصلن ذات آدم رو با حسرت وغصه ساختن تا هی همینطور برای خودش روزای خوب بسازه وبعد هم بشینه و غصه اش رو بخوره.اما اگر همش همینطور شیرین بود که مزه نمی کرد به جون شما ومن.تلخی این روزا باید باشه که شیرینی اون روزای دور هنوز خدا توی یاد شما و جون من بمونه.اگه همه آواز خونا درست وبی غلط وصاف می خوندن کجای ذهن من الان بعد اینهمه سال می تونست ترانه ی بن بست داریوش رو درست بخونه؟

اگه همه ی روزا شیرین وقشنگ و روشن بودن،من کجا می تونستم خاطره ی روزی که توی "چه"نشسته بودیم بی غم وبدهکاری و تلخی رو حک کنم روی سنگ دلم؟ اصلا اگه همه ی آدما به چشم همه ی دیگه شیرین ومهربون ونازنین بودن،اونوقت من از کجا می تونستم بفهمم یه جایی دیگه توی این شهر،مملکت،اصلا توی یه گوشه ای دیگه از این دنیا کسی هست که نبض دوستی ومحبت به ضربان قلبش بستگی دارد.همه  که عزیز ونازنین باشن،من به  پشت پنجره نشستن قناعت می کنم.

حالا گیرم گرفتاری زیاد هست،ماچی که امروز دوست عزیزمون بمن داد از مراسم وهدیه و خنده ی قبلی بیشتر چسبید.سال بعد کام به کامنتی که امسال دادید شیرین می کنم.باقی بقایتان.

                   

 

                                                                                                        



تاريخ : 90/05/15 | 1:54 | نویسنده : علی محمدزاده

 

فیلمنامه نصفه نیمه مونده.باخودم قول وقرار می کنم که تمومش می کنم،فردا.

دفترچه قسط عقب مونده وفیش برق وتلفن روی میزخاک میخورند.باید برم بانک،فردا.

شیشه آکواریوم کثیف شده وباید آبش رو عوض کنم،فردا.

نوبت ام آر ای باید بگیرم از بیمارستان،فردا.

کارهای اداره نصف ونیمه مونده.باید همه رو راست وریست کنم،فردا.

يه زنگ بزنم به دوستي كه خيلي وقت هست خبري ازش ندارم،فردا.

يكماهه كه از آبگرمكن چكه مي كنه بايد زنگ بزنم بيان تعميرش كنن،فردا.

اضافه وزن دارم وچاق شدم.رژيم غذايي رو بايد شروع كنم،فردا.

پياده روي رو دوست دارم اما امروز هوا-گرمه/سرده/آفتابيه/بارونيه-ميرم،فردا.


اينطوريه!

 

                                                                                                                                 



تاريخ : 90/04/23 | 1:7 | نویسنده : علی محمدزاده
      

          فیلمنوشت زیر برای که کارپانزده تا بیست دقیقه نوشته شده است. البته هنوز کامل نشده وبقیه اش بعد از نوشته شدن به ترتیب همین جا به روز می شود.ممنون که    می خوانید.

 

وخدایی که دراین نزدیکی ست

(نماي بيروني،روز)

 نمايي از خيابان اصلي شهر در اول صبح كه خلوت است وتك وتوك ماشين ازآن مي گذرند.ماشيني سفيد رنگ به محوطه پايگاه اورژانس115 وارد مي شود وپارك مي كند.مردي حدودا"سي ودو سه ساله ازآن پياده مي شود.لباس اسپرت وكفش كتاني به پا دارد.از داخل اتومبيل يك كوله پشتي وپيراهن سفيد اورژانس115ويك جفت كفش را بدست مي گيرد.دم پله ها كفشها را مي گذاردوكتاني را درجا كفشي قرار مي دهدو واردساختمان مي شود.

(نماي داخلي،روز،ادامه)

  داخل پايگاه دونفر پرسنل كشيك هستند.اولي با لباس فرم نشسته و داردچايي ميخورد ودومي خوابيده ست.با ورود مرد اول مرد دوم بيدار مي شود وخواب آلوده متوجه حضور مرد مي شود.

مرداول:سلام،صبح بخير(آهسته مي گويد،با اولي دست مي دهد)

مرد خواب آلوده: سلام اميد جان(به بدنش كش وقوس مي دهد)ساعت چنده؟

اميد:هفت و بيست (با اشاره دست  مي فهماند كه راحت باشد وبه اتاق ديگري مي رود تا لباس فرمش        را بپوشد.)

(نماي داخلي،روز،ادامه) 

 دراتاق رختكن موقع تعويض لباس اميد متوجه افتادن يكي از دگمه هاي  لباسش مي شود.لبخند تلخي مي زند و از كمد لباس نخ وسوزن مي گيرد ودگمه پيراهن رو مي دوزد.نفر لباس پوشيده هم مي آيد ودرحال تعويض لباس با اميد صحبت مي كند

اميد:چه خبر رضاجان؟

رضا(تندتنددرحال تعويض لباس هست): سلامتي خبري نيست .بااجازه ات زود برم خونه،خانمم  ديرش ميشه. فقط اميدجان بنزين تقريبا"نصفه.ديروزچهارتا ماموريت داشتيم،يه 19-10.دگزا وهيوسينِ جان بگ يه دونه مونده سرنگ پنج هم كمه.من برم،كاري نداري؟

اميد:نه دستت درد نكنه،بسلامت.

  در همين زمان همكار هم شيفت اميد-حسن-با سروصداودر حال صحبت با موبايل وارد مي شود. 

حسن(در حال مكالمه با تلفن):اي به چشم..... اونم به چشم....فردا اول وقت ميرم تالار تاريخ رو قطعي                                           مي كنم....الان ديگه بيست وسوم قطعي شد ديگه؟....اوهوم-روبه اميدورضا- سلام چاكريم-با اشاره چشم وابرو مي فهماند كه دارد با نامزدش صحبت مي كند-چشم...چشم..خوب،برو ديگه كلاست داره دير ميشه....(با اشاره از رضاخدافظي مي كند ورضااز ساختمان خارج مي شود)شمام  سلام برسون...فداي تو.

اميد (با شوخي): بيا و برگرد هنوز وقت داري!يه نگاه به من بنداز،مجردي با اتوي شلوارم هندوونه قاچ مي                        كردم-به نخ وسوزن ودگمه اشاره مي كند-حالا ببين منو!

حسن: ديگه كار از كار گذشته!هفته ي ديگه هم شما به داشتن رفيقِ متاهل خوشبختي مثل من افتخار               مي كنين!

نفر خواب آلوده (صدايش از اتاق ديگرمي آيد): 35-10شده،منتهي تنش هنوز گرمه حاليش نيست.

حسن(به نفر خواب آلوده):تو كه بد بخت از ترس زنت ماهي بيست  ونه شبو كشيك ميدي،شب سي امم  ميري خونه مامانت اينا!(اين را مي گويد وبه طرف اتاق خواب حركت مي كند).

(نماي خارجي ساختمان،روز،ادامه)

 تصويري از ساختمان كه سروصدا وشوخي وخنده پرسنل از آن مي آيد.آرام آرام صداي آنها با صداي همهمه شهرکه صبح راآغازکرده در هم مي آميزد.

 (نماي خارجي،روز،كمي بعد)

  درب ساختمان باز مي شود واميد درحالي كه تعدادي دارو-قرص وآمپول-رابه همراه تلفن بي سيم در دست دارد بيرون مي آيد.از درون اتاق صداي صحبت مردخواب آلود مي آيد كه حالا مي دانيم نامش مجيد هست باتلفن مي آيد.

مجيد: پايگاه مركزي.....اميدولی زاذه،حسن عباسپور.....سرپرست ولی زاده.....كيلومتر61892

  اميد به طرف درب كشويي آمبولانس مي رود وداروها را در جان بگ مي گذاردوبا حسن كه در حال تعويض كپسول اكسيژن هست هم صحبت مي شود.

اميد:يادت باشه به مهندس بگم دگزا داره تموم ميشه.

حسن:خوب.اين مجيد هم يه بار نشده كپسول ها رو عوض كنه(با كمي دلخوري)سر اين يكي هم كه هرز شده.

اميد:ديشب تا بيان پايگاه ساعت يك ونيم شد.خسته بودن ديگه،بي خيال حالا.وامت جور شد؟

حسن:با هزار بدبختي ديروز رفت به حسابم.فردا هم كُليُوم ميره به حساب تالار وآرايشگاه و فيلمبردار               وعكاس!

اميد:همش؟!مگه چقدر گرفتي؟

حسن:هفت ميليون.چهارميليون واسه تالار،يه ميليون آرايشگاه،يه ميليون ودويست فيلم وعكس وباقي            هم بقايتان!تازه حقوق دوماه رو با همه ي اضافه كاري تابستون وطرح دريا رو هم حساب كردم بازم  كم دارم واسه خريد عروسي وشيريني وميوه وكيك وچي وچي وچي...

اميد:بابا عين من دست زنتو مي گرفتي مي رفتي يه سفر خانه خدا يه وليمه هم ميدادي تمام.

حسن:نميشد آخه

اميد:چرا نمي شد؟

حسن:فرق فوكوله!شما بچه ي آخر خونواده بودين وتوي خونتون سه تا عروسي قبل از تو داشتن.منِ               بدبختِ سرسخُت نه اينكه اول وآخرم،واسم آرزوها دارن.تازه با اون بدبختي كه بابا مامان پونه رو راضي كردم كه منو به غلامي قبول كنن!

 كار حسن تمام مي شود.كنار اميد مي آيد

حسن:راستي عاطفه چطوره؟خوب هست؟

اميد:راستش صبح كه مي اومدم يه خورده درد داشت.يه مسكن بهش دادم گفتم اگه بدتر شدي خبرم          كن.

حسن:بد نيست با دكترش هم يه مشورت بكني يه وقت موعدش نشه؟كي وقتشه؟

اميد: حدود يه ماه ديگه ست.اما سر اون زايمان اولي كه اون بلا سرمون اومد ديگه هر دومون مي                  ترسيم.عاطفه بيشتر.توخونه تنهام هست،خوب زن ديگه مي ترسه.(كمي مكث مي كند)ساعت چنده؟

حسن:هشت ونيم

اميد:يه زنگ بزنم ببينم مادرم مي تونه بره پيشش.(با موبايل تماس مي گيرد) سلام عزيز....قربانت...آره....نه خبري نيست......نه عزيز.....خواستم ببينم مي توني امروز يه سر به عاطفه بزني؟....آره.....يه خورده درد داشت صبح......باشه.....آره خوبه...سلام برسون.....فدات.

حسن(به شوخي):سلطان غم مادر!

اميد:95-10بابا!

حسن كاپوت ماشين را بالا مي زند ومشغول وارسي مي شود.كار اميد تمام شده،نگاهي به حسن مي اندازد.

اميد:روغنشو چك مي كني؟

حسن:پس نه پس،دارم پنچري لاستيك عقب رو مي گيرم!

اميد:من موندم چطور خانمت حاضر شده با مسخره اي مث تو ازدواج كنه!

حسن:واله همين كه با مردي ازدواج كرده كه بيست شب رو كشيكه خودش يه معجزه اس.اصلابه نظر من بايد يه طرحي اجرا كنن كه بچه هاي115 با خانواده بيان سر كشيك.ميدوني چقدر حُسن داره؟

اميد:جدي؟ميشه بفرمايين چه محاسناتي داره؟

حسن:عرضم به حضور انور آقاي خودم اول اينكه غذادرست كردن وشتشو و رفت وروب رو خانوما انجام              ميدن.دوم اينكه دور همي خيلي خوش مي گذره.سه از اون اينكه آدم دلواپس خونه نمي شه(اميد كمي چهره درهم مي كشد)چهارم اينكه مي تونيم كشيك زياد بگيريم وديگه مهموني رفتن و  اومدن خرج ومخارج واينا رو هم كم مي كنه.پنجم اينكه بازم بگم يا حاضري سر ناهاروشستن ظرفا يه سه گيمه بازي كنيم؟

اميد:شما اول صاحب منزل بشو بعد بگو بنده منزل!.هنوز هيچي نشده پروپوزال كشيك خانوادگي داره مي نويسه!(به طرف ميز پينك پونگ توي محوطه حركت مي كند)عجالتا" واسه ناهارو ظرفاي امروز يه برنامه عملياتي بنويس تا بعد!.

حسن:خووووبه.جبار بعد مدتها كسي رو پيدا كرده كه مي تونه باهاش سرشاخ شه.حالاي نمايش خيلي         مزه داره(به ميز بازي مي رسد)واين نمايش با باخت اين مزدور كله خشك به دست من به پايان مي         رسه(توپ را براي تعيين زننده سرويس به زير ميز مي برد)درضمن تموم خونه هاي رامگون هم به            آتيش كشيده ميشه.

 

 مجيد از پايگاه بيرون مي آيد.

مجيد(روبه اميد):داش اميد ما رفتيم(روبه حسن)شادومادكشيك خوبي داشته باشي،مواظب سفينه                            باش.

اميد:ياعلي(بامجيد دست ميدهد)سلام برسون.

حسن:خدافظي!

مجيد مي رود.اميدكه در تعيين توپ اشتباه كرده تلفن بيسيم وساعت مچي اش را باز مي كند وروي لبه پنجره پايگاه جايي نزديك محل بازي مي گذارد.راكت بازي را بر مي دارد وآماده بازي مي شود.

حسن:بفرماييد قربان(توپ را به اميد تعارف مي كند)

اميد:قربونيتم!

(خارجی، ادامه،روز)

 بازی را شروع می کنند.صدای شلوغی شهر-بوق،موتوراتومبیل،سوت پلیس،دزدگیر اتومبیل،صدای ترمز و تصادف-می آید.

(داخلی،مرکزپیام،روز)

صدای تلفن می آید.دستی گوشی تلفن را بر می دارد.

(خارجی،مرکزپیام،ادامه)

صدای تماس تلفنی مردی روی تصویر ساختمان مرکزپیام می آیدکه گزارش یک تصادف را می دهد.

(خارجی،پایگاه اورژانس،روز)

تلفن پایگاه درست زمانی که امیدمیخواهد سرویس بزندمی آید.امید توپ و میز را رهامی کند وسریع نگاهی به شماره می اندازدوتلفن رو برمی دارد.

امید(روبه حسن):مرکزپیامه.(جواب تلفن را می دهد)سلام،شهابی هستم....بله.....بله......مورد                                  چیه؟.....الان حرکت می کنیم.(روبه حسن)بجنب بریم.تصادف شده.

ادامه دارد...

                                                                                                      



تاريخ : 90/04/15 | 10:38 | نویسنده : علی محمدزاده
                      

        تاثير مثبت حضور بعضي از كسان در زندگي شبيه يك "يهويي"-يك اتفاق

 خوشايند- براي آدم هست.اينكه حرف دلت قبل از اينكه روي زبانت راه بيافتد ،بيايد و توي فكر كَسانت بنشيندو كَساني كه داري با خنده اي،كلمه اي،آهي وگاهي گفتن،ترا روبراه وسربراه كنندمثل خوردن ميوه قرمزوسياه درخت شاتوت حياط كودكي مزه مي دهد به ذائقه گَس اين روزها.شيريني ومهرباني و آرامش حضورتو وبقيه كسانم مي قبولاندم كه مي توانم انسان بهتري باشم.


نازنینِ مهربان

زوري توي روزهايی زندگي مي كنيم كه اگر همين حضور آبي وملايمِ مهرباني را نداشته باشيم زور روزگار مي چربد با لاغري عاطفه و قلب و فكر.

هميشه باشيد،مثل شنبم دم صبح رو ی شاليزار پر بركتِ دوستي.

                                                                                              



تاريخ : 90/03/18 | 22:17 | نویسنده : علی محمدزاده

                 جوانی به نام امید که پرسنل اورژانس115است در شرایطی  به

 پایگاه اورژانس برای تحویل گرفتن کشیک شیفت قبلی  می آید که همسر پا به ماهش-عاطفه- که سابقه یک زایمان ناموفق داشته- ازدردشکم می نالد.امید از مادرش می خواهد که مراقب همسرش باشد اما مدام نگران وضعیت عاطفه می باشد.بعد ازتحویل گرفتن کشیک از همکاران شیفت قبلی،باحسن همکار هم شیفتش که جوانی درآستانه ازدواج هست کارش را شروع می کند.دراولین ماموریتی که توسط مرکز پیام اعلام می شود،یک تصادف اتومبیل هست که مصدومین پس از انجام اقدامات لازم به بیمارستان انتقال می یابد.در راه برگشت به پایگاه،مادر امید تماس می گیرد ومی گوید همسرش دچار درد زایمان شده است.امید بعلت لازم الحضور بودن سر کشیک نمی تواند به کمک همسرش برود وسعی می کند از طریق تلفن توصیه های لازم را به همسر ومادرش بکند.درهمین حین با اعلام مرکز پیام او مجبور به قطع مکالمه واعزام به ماموریتی دیگر می شود.طی ماموریت سعی می کند که تمرکزش را  به مورد ماموریت که سقوط یک کودک از ارتفاع هست از دست ندهد.کودک مصدوم شرایط مطمئنی نداردو با تلاش امید وهمکارش کودک به موقع به بیمارستان می رسد واز مرگی محتوم نجات پیدا می کند.درپایان درحالی که دعای مادر کودک مصدوم  به امید قوت قلب می دهد،مادرش از زایشگاه خبر خوش تولد فرزندش را به او می دهد.امید نام فرزند را زینب می گذارد.

 

 

طرح اولیه فیلمنامه" ...وخدایی که دراین نزدیکی ست"

مدت زمان فیلم 15الی20دقیقه

                                                                                                   



تاريخ : 90/02/30 | 23:32 | نویسنده : علی محمدزاده
                     

قندبرای چایی مث زیرنویس واسه فیلمه.بدون زیرنویس هم میشه فیلم دید!.

***

برمی گردیم،بزودی.



تاريخ : 90/01/29 | 1:16 | نویسنده : علی محمدزاده
کجا برم؟اینجا خونمه!



تاريخ : 89/11/05 | 23:31 | نویسنده : علی محمدزاده


آقای شاکری مرد لاغر اندام وباریک وبلندی بود که عینک دسته ضخیم مشکی بچشم داشت و با کت وشلوار ومرتب وبا انظباط روی صندلی لهستانی نشسته بود ویک طوری از بقیه بازار جدا وشاخص ومتمایز بود.قیافه اش کمی شبیه آنتون اگو - منتقد غذا و نویسنده‌ی راهنمای رستوران‌ها - توی انیمیشن "راتاتوی" بودو...


لئو: اگه فقط توی عنوان فیلمی که توی YouTube میذاری بنویسی “پیشی ملوس” ، به راحتی یه میلیون بازدید داری. اونوقت لینکش رو میذارم توی وبسایتم و بعدش برنامه های طنزم رو همونجا توی وبسایتم اجرا می کنم. عجب فکر بکری هست.
آیرا رایت: خب توی عنوان بذار “مگان فاکس داره مال یه نفر رو میخوره” این رو که آدمهای بیشتری سرچ میکنن!!

       

"جوناهیل" و "ست راگن" درفیلم" آدمهای بامزه"،کارگردان جادآپاتو

 

داشتم از این شهر می رفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد
البته
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و
تو صدایم کنی
فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
تا اسیرم کنی
*

                

          

          کوچه ی کناری درمانگاه،جایی که الان خیابان شده ومستقیم می رودو می رسد به دریا بازار روز قدیمی محمودآباد بود.الان جای بازار روز را عوض کرده اند ویک بازار مسقف بزرگ ساخته اند که چندتا دالان وراهرو وخیابان جدول بندی مرتب وقشنگ دارد ویک قسمتش را بازار ماهی فروشان درست کرده اند وباقی اش را هم سبزی فروشی وترشی ومربا وماست ودوغ  ومرغ واردک محلی ودمپایی وصنایع دستی و...خلاصه- از سیرتاپیاز همه چی دارند-ساخته اند وبرای کسایی که می آیند مسافرت کلی دیدنی هست وتوی تابستان می توانی خانم های مسافرِ دریا وشنا وعینک آفتابی را ببینی که دستهایشان پر است از نایلون های خرید سیرترشی و دَلال وجاروی دستی ودمپایی وصنایع دستی که راضی وخنده به لب از ورودی بازار روز جدید می آیند بیرون ومردهایشان هم توی نایلون های دسته دار بزرگ ماهی سفید تمیز شده وپولک کنده شده را –معمولا سیگاری فیلتر سفید گوشه ی لب دارند-از این دست به آن دست عوض می کنند که سنگینی بار خوشمزه خسته شان نکند.

بازار روز قدیمی باریک وکوچک بود و وقتی دکان های عطاری وبزاری وبقالی و سبزی وماهی فروش و اینها بساطشان را می چیدند جلوی دکان شان  سه تا آدم بزرگ از کنار هم بدون سایش شونه ها نمی توانستند رد بشوند.دکان هایش همه چوبی بودند وکیپ تا کیپ کنار هم ساخته شده بودندوباسفال سقف شیروانی درست کرده بودندو وقت هایی که باران می آمد،آب باران روی سر مشتری وبار وبساط جلوی دکان ها می ریخت .وارد بازار که می شدی معجونی از بوهای سبزیهای صحرایی وریحان وپونه وترشیجات وماهی و پشم گوسفند  بطرفت هجوم می آورد وباهمهمه یکنواخت فروشنده  وخریدار یکجور هارمونی دلپذیری داشتند وخوش آهنگ بودو فکر می کردی که دستی ناپیدا رهبری این ارکستر سمفونی زندگی را به عهده دارد.

بازار روز همیشه شلوغ بود ویک زمانهایی که مادرجان تسلیم هزار التماس وخواهش ما می شد وبا خودش می بردمان بازار،از همان سه راهی شهر که می پیچیدیم بسمت بازار روز جمعیت شاداب  وزنبیل های پر وخالی را می شد دید که همینطور هی از مدخل بازار می آیند ومی روند و ما هم هی دست مادر را می کشیدیم که زودتربرویم وبه مراد دلمان برسیم.البته ما که در بند خرید رزق و روزی و روغن جامد قو وحلوا شکری وکره شکلی وچای وقند کله ودومثقال زعفرون وچارقد ورخت ولباس نبودیم و سوداهای دیگری بسر داشتیم.

                             

سر بازار روز یک دکه زرد رنگ مطبوعاتی داشت که از بقیه بازار جدا بود وروی یک سکوی سیمانی-جوری که دوتا پله می خورد تا به درش برسی-درستش کرده بودند.تقریبا اندازه3متر در3متر-شاید هم کمتر-داشت وجلویش یک صندوق پستی زرد رنگ گذاشته بودند وهیچوقت ندیدم کسی تویش نامه ای بیندازد وآرزوی همه ی عمرم شد که یکبار که آقای پستچی می آید من باشم ووقتی درش را باز می کند تا نامه ها را بردارد من تویش را ببینم. جلوی دکان مطبوعاتی همیشه صاحب دکان-آقای شاکری-روی صندلی لهستانی جلوی آفتاب زمستان وتوی تابستان زیر سایه سایه بان راه راه سفید وسبز دکان می نشست وهمه ی حواسش پی خواندن کتابی که توی دست داشت بود.آقای شاکری مرد لاغر اندام وباریک وبلندی بود که عینک دسته ضخیم مشکی بچشم داشت و با کت وشلوار ومرتب وبا انظباط روی صندلی لهستانی نشسته بود ویک طوری از بقیه بازار جدا وشاخص ومتمایز بود.قیافه اش کمی شبیه آنتون اگو - منتقد غذا و نویسنده‌ی راهنمای رستوران‌ها - توی انیمیشن "راتاتوی" بودو آدم فکر می کرد همیشه سرماخورده ست.

                                                                               

به دیوار چوبی دکان چند ردیف طناب بازیک کشیده بودند و رویش کتاب آویزان کرده بودند جوری که برای ما-که نوسواد بودیم-خواندنش کمی دشوار بود وباید گردنمان را کج می کردیم تا اسم های خوش آوایشان را بخوانیم.اسم های هیجان انگیزشان که هوش ازسرمان می برد واگر به ما بود تا خود وقت اذان مغرب-که بازار را تعطیل می کردند-همانجا می ماندیم و اسمها را از بر می کردیم.اما همیشه مادر دستمان را می کشید ومارا از آن اسم ها جدا می کرد."سفرنامه سندباد"،"پینوکیو"، آرتورشاه ودلاوران میزگرد"،"بیست هزار فرسنگ زیر دریا"،"کنت مونت کریستف"، "تاراس بولبا"،مارتین درپارک"و"پرورش اندام" و "رازمرگ بروسلی"و ده ها اسم وکتاب رویایی دیگر. بیشتر کتابها جیبی بودند وهمینطور به ردیف-شبیه رختهایی که به بند آویزان می کنند-از وسط باز شده وروی طناب چیده شده بودند.آویزان گوشه ی چادر مادر می شدیم-که دو دست پر بود از زنبیل سرخ رنگ خرید و قوطی چهارکیلویی روغن قو.پول خرید ارزاق وخواربار کفاف خرید کتابهای"کلثوم ننه" را نمی داد واصرار بی حد ما هم بی سرانجام می ماند که "کتابهای درسی ات رو بخون بجای این شر و ورا".حسرت به دل وناکام با کتابهای روی بند که با نسیم دریا برایمان دست تکان می دادند وداع می کردیم ووعده شان می دادیم برای روزی که دستمان توی جیب خودمان رفت همه را یکجا بخریم.

کتاب خواندن امروزه خاطره محوی شده اند توی ذهنم،به برکت هجوم کامپیوتر واینترنت وعصر انتقال اطلاعات وارتباطات.دیگر کتاب توی دست سنگینی می کند وآدم ترجیح می دهد باانگشت اسکرول توی گودر و وبلاگ مینیمال بخواندتا مجموعه"کتابهای طلایی"وکتابهای "انتشارات لک لک"وکتابهای جیبی"بنگاه انتشارات شعبانی".همین چندوقت پیش بخاطر کاری غیراز کتابخوانی رفته بودم کتابخانه عمومی شهرمان،از پله ها که بالا می رفتم بوی کتابهای چیده توی قفسه ها توی دماغم پیچید.توی ذهنم نوجوانی ده دوازده ساله ای کنار پنجره سالن مطالعه می دیدم که غرق در شرح دلاوری ها وشمشیربازی وعملیات قهرمانی توی کتابی که دردست داردهست.وارد سالن که شدم دوسه نفری هم که توی سالن کتابخانه بودند یا داشتند کتاب درسی میخواندندیا بلوتوث ردوبدل می کردند.دلم برای خاطره ی خواندن کتاب های" قصه های خوب برای بچه های خوب" تنگ شد.(اینطوریه!)

                    

                                                                                                       

*شعر از"رسول یونان"



تاريخ : 89/08/04 | 13:11 | نویسنده : علی محمدزاده

دوستانم را،آرتور ودلاوران میز گرد،سندبادوعلی بابا،رابین هود،آیوانهو،همه وهمه را به شاخه ی درخت انجیرامانت می دادم،سفارششان می کردم تا نیامدم کاری،ماجرایی،هیجانی،نبردی،چیزی درست نکنند تا مبادا من نباشم ونبینم...

خرید این روزهای قهوه تلخ برای من خاطره ای شیرین دارداگرچه خود سریال چیز زیاد دندانگیری به نظر بنده نیامده وعلیرغم همه ی تفسیر و تاویل هایی که ازدرون سریال وداستان و بیرون آن از قصه وحواشی اش کردندکه اینجایش بخاطرآن داستان خارج از متن هست واین تکه اش یعنی آن حکایت سیاسی ویا اقتصادی خارج از داستان این روزها، نسبت به کارهای قبلی مدیری به مراتب ضعیف تر هست که این برمی گردد به نحوه ساخت سریال.قبلتر مدیری با دردست داشتن نبض مخاطب –بخاطر اینکه به صورت روتین سریال می ساخت که این خصیصه در قهوه تلخ وجود ندارد-موفق تر عمل می کرد وبا دستمایه قرار دادن موضوعات روز، دست خودش ونویسندگان مجموعه هایش برای خلق لحظات کمیک از موقعیت های موجود ومسایل روز باز بود.به ضرب دوتا تکه کلام وجمله"پدرسوخته"و"کیــه" و"چیـــه"که نمی شود نود قسمت را سراپا نگهداشت.داستان بی هیچ کشش وجذابیتی روایت می شود.بازیها به شدت ضعیف هستند.سیامک انصاری کپیه برابر اصل"شب های برره"هست.رضا فیض نورزوی به معنای واقعی کلمه"فاجعه" است.همینطور باقی بازیگران ریز ودرشت مجموعه.بازی "سعید پیردوست"کماکان روی اعصاب سوهان می کشدو"بیوک میرزایی"وسط دیالوگها یادش میرود چه میخواست بگوید.تنها بازی قابل قبول"قهوه تلخ"را عارف لرستانی در نقش "بلدالملک" دارد که آنهم بر اثر کثرت استعمال یک آیتم خنده دار  به ورطه مکرر گویی افتاده است.فاجع بزرگتر بازیگران در مورد بازیگر نقش"دامبول السلطنه"اتفاق می افتد که با توجه فرصت مغتنمی که مدیری در یکی دوسریال آخرش به او داده بازحتی در ادای یک دیالوگ ساده وا می ماند والبته کمیت نقشش زیاد آدم را از این حیث اذیت نمی کند بر خلاف نقش نادر سلیمانی-حیف از اسمهایی که برای او و"فلامک جنیدی"درنقش زن وشوهر انتخاب کرده اند"قرقی/کبوتر"- که با اینکه کم هست اما بشدت آزار دهنده است.تک وتوک لحظات کمیک ودرخشان کمدی در بین حجم زیادی از قصه وصحنه وبازی بی سلیقه وکارگردانی وا داده شده به زودی از یادمی روند.موقعیت های پیش آمده در اجرا  بی رمق وبی جان می مانند. صحنه ها پیش از نمایش دادن لو می روند وهمه ی لذتشان را از دست می دهندتپق های بازیگران مهم گرفته نمی شوند که بسیارآزار دهنده اند.هیچ موضوع غافلگیرکننده ی برای خنداندن وجود ندارد.

تم اصلی داستان-سفر در زمان-می توانست یک دستمایه بسیار قوی برای خلق لحظاتی بسیار کمیک باشد-مثل سفر به آینده رابرت زمه کیس-ومثلا مواجه ابزار وادوات وکلمات واصطلاحات واطلاعات تاریخی "مستشارالملک"موجب آکسیون وتحرک داستان باشد که متاسفانه با سردستی گرفتن وبی سلیقگی به هدر رفت...ما البته کماکان می رویم و روزهای دوشنبه یا سه شنبه یا چهارشنبه -روزش معلوم نیست واین هم جز ایرادات خارج از خود قصه وسریال است-سریال را میخریم وهمینطور منتظریم که معجزه ای این بیمار رو به موت را از رختخواب کسالت بلند کند ونجاتش دهد.آقای مدیری را دوست دارم برای همه ی کارهای تلویزیونی اش منهای همین قهوه تلخ.بگذریم....

                   

ما

من وتو

چتر را دریک روز بارانی

دریک مغازه که به تماشای

گلهای مصنوعی

رفته بودیم

گم کردیم.**

 

دیالوگ:

اهمیت یک مرد از دشمنانش معلوم میشه نه از دوستانش.

آل پاچینو در :city hallکارگردان" هارلدبیکر"

 

خوب بسلامتی رای گیری هم به پایان رسید این هم اعلام نتایج:

عکس شماره یک-1رای                عکس شماره دو-2رای                 عکس شمارسه-بدون رای

عکس شماره چهار-1رای              عکس شماره پنج-1رای               عکس شمارشش-1 رای

عکس شماره هفت-2رای             عکس شماره هشت-بدون رای       عکس شماره نه-2 رای

عکس شماره ده-2رای                 عکس شماره یازده-1رای              عکس شماره دوازده-3 رای

عکس شماره سیزده-2رای           عکس شماره چهارده-1رای          عکس شماره پانزده-بدون رای

عکس شماره شانزده-4رای          عکس شماره هفده-5رای             عکس شماره هجده-6 رای

جایزه برنده به محض رسیدن آدرس پستی،ارسال می شود.

 

گفتم که این خریدن هفتگی "قهوه تلخ"اما یک خاطره ی  شیرینی برایم تازه کرد.البته تمام خاطره های من شیرین هستند وحتی تلخ تلخ اش را هم که الان ها-چهل ویک ساله شدم،ازهمین چند روز پیش-پیش خودم مرور می کنم باز هم توی دلم قندآب می شود از بس که این بزرگسالی غم انگیز وکسل کننده هست وملال دارد....

روزش را یادم نیست که دوشنبه ها بود یا سه شنبه ها.شایدهم روزهای چهارشنبه بودکه در می آمد.حالا روزش زیاد مهم نبود-البته همیشه سروقت می آمد- باید حساب جیبمان را نگه می داشتیم که مبادا بیاید و پول برای خریدنش نداشته باشیم.چند باری هم که حساب وکتاب از دستمان در رفت به خریدش نرسیدیم،درد هجرش را حسابی کشیده بودیم.به هر ضرب و زوری بود باید"کیهان بچه ها"را می خریدم.قیمت اش "ده ریال"بود که الان بیشتر به خاطره های پدر بزرگ هایمان شبیه هست.شنیده ام الان حدود دویست تومان شده است.البته مجله های الان دیگه هیچ شوقی برای آدم ندارد.پرشده روی جلد مجلات رنگ رنگی الان از عکس بازیگران وطنی وتیتربزرگ روی جلد:اس ام اس های عاشقانه جدید!. فرقی هم ندارد اسمش چه هست برای چه سنی چاپ می شود.کجاست عکسی از "مرداتمی"ویا"بت ورابین" و"زرور"که ترا به هزار داستان پرکشش داخل مجله وعده بدهد؟

                         

زمان بچگی ما که تلویزیون اینطوری پر برنامه نبود وسینما رفتن نبود ویا اگر بود با کلی مکافات وقربان صدقه رفتن بزرگترها بود،خواندن مجله خیلی حظ داشت. بخصوص این مجله ی نازنین "کیهان بچه ها" با کاغذکاهی که قصه های مصور دنباله دار داشت.قصه های قشنگ خارجی مثل قصه های تارزان وبت ورابین و زورو اینها را بصورت کمیک بوک-قصه های مصور-چاپ می زدنند ورنگی بودومعمولا در دو صفحه ی وسط مجله باچاپ رنگی می گذاشتند،طوری که وقتی می خریدیش اول از همه مجله را از وسط اش-که منگنه شده بود-باز می کردی و می دیدی وسط و بطن ماجراهای تارزانی یا توی یک تعقیب وگریز هیجانی همراه بتمن ورابین. توی مجله پر بودازقصه های ماجراجویی وقهرمانی از دوستان همیشه در یادو خاطرمان.یک وقت هایی هم به گمانم قصه های هزار ویک شب چاپ می کردند. جدول کلمات متقاطع ساده داشت که ما  را از همان وقت ها  جدول بازمان کرد ویه وقت هایی هم یه جور بازیهایی مثل مارپله و منچ وشبیه اینها توش بود که سرگرممان می کرد.صفحه نقاشی بچه ها هم داشت که یک بار یک نقاشی از من هم توش چاپ کردند وتا همین چند سال پیش-حوالی سالهای عشق وازدواج- مجله را نگه داشته بودمش. عکس بچه ها را بعنوان "دوستداران کیهان بچه ها" تویش چاپ می کردند که ما حسرت بدل ماندیم ونشد که یک عکسی از ما تویش چاپ کنند.

یک صفحه آموزش کار دستی هم توش داشت که خیلی دوستش داشتم ویک چیزهایی یادم مانده ازشان.مثلا آموزش ساخت ماکت هواپیما ویا شاید کاردستی با این اره مویی که با آن تخته فیبر را می بردیدند وازش چیزهایی مثل گلدان وبرج ایفل واین طور بساط ها را درست می کردند.مجله زیر بغل می رفتم توی باغ دراندشت خانه مان.ته باغ همان جایی که درخت بزرگ انجیر سیاه-این موقع های سال میهمان همشگی سخاوتش بودم-در همسایگی باغ صادقی وبرزگر همراه درخت های نارنگی وپرتقال و آلوسیاه حکم جنگل انبوه وپر سایه را برایم داشت. روی شاخه ی کلفتی که خانه جنگلی ام بود دراز می کشیدیم وهمه ی قصه های "کیهان بچه ها" را یک نفس می خواندم.دلم اگر میخواست دست دراز می کردم وانجیر می چیدم.یا نه از سر شاخه هایش آویزان می شدم وتارزان بازی می کردم. باد توی برگهای پهن انجیر هوو هووو می کردو من غرق درمبارزه قبیله "مائو مائو" بودم.پاهایم را دوطرف شاخه آویزان می کردم و"پتیکو پتیکو"سوار بر "تورنادو"دنبال آدم بدهای قصه می کردم. حواسم به زمان نبود-چه می دانستیم ساعت یعنی چی!-تا مادر روی ایوان خانه صدا می کرد:

-علی جان...های...علی بــِروچاشت بَخر.

       

دوستانم را،آرتور ودلاوران میز گرد،سندبادوعلی بابا،رابین هود،آیوانهو،همه وهمه را به شاخه ی درخت انجیرامانت می دادم،سفارششان می کردم تا نیامدم کاری، ماجرایی،هیجانی،نبردی،چیزی درست نکنند تا مبادا من نباشم ونبینم.مثل باد می رسیدم سر سفره خوشبختی پر از جمعیت خانه.آخربادمجان شکم پر شده از ناردون قرمزشده توی تابه وسط سفره کنار دیگ برنج دمی همراه با نازخاتون-همه سلیقه ودست رنج باغ مادروکشتزارخودمان-بعد ازآنهمه هیجان وماجرا به صد صدا ترا می خواند.(اینطوریه!) 

                   

                                                                                                              

*نازخاتون،نوعی ترشی مازندرانی-شبیه ترشی لیته-است که ازبادمجان پخته شده وکوبیده همراه وسبزیهای معطروآبغوره تازه درست میشود

**شعراز احمدرضا احمدی



تاريخ : 89/06/29 | 1:7 | نویسنده : علی محمدزاده

 

چقدر خوب می شد بجای یک خیابان مسیر یک شهر را اشتباه می رفتند! توی ماشین  قبلترازاین، تازه که نشستند مرد باخود نجوا کرد:

-فیلم داره شروع میشه

مهلت مسابقه به پایان رسید.حالا هرکسی می تواند برود وبه سه تا ازعکسها با اعلام شماره عکس رای بدهد.رای های تکراری محاسبه نمی شود والبته رای های ناشناس.می توانید به خودتان رای بدهید یا فقط یکی یا دوتا را انتخاب کنید.بعد از شمارش برنده اعلام می شود.

                                                   ***

ازآینه اتومبیل  زن را می دید که با کفشهای حصیربافت مشکی به سمت ورودی مجتمع مسکونی می رفت.

-خیلی دوستت دارم،مرد این را گفت .زن درجواب لبخندی زدظرافت دستانش را مهمان دست مرد کردوآرام پیاده شد:

-مراقب خودتون باشین.

مردپایش را بر پدال گاز فشرد.کمی قبلترباخودش فکرمی کردچقدرخوب هست که شب هست وتوی ماشین تاریک است وزن متوجه خواهش دستانش نیست.زن آرام وشمرده حرف میزدو دندانه ها ی فاصله  بین حرف هایش را ترانه"هتل کالیفرنیا"توی ماشین رَج میزد.شب توی بلوار کم رفت وآمدتوی ماشین نشسته بودند.چقدر خوب می شد بجای یک خیابان مسیر یک شهر را اشتباه می رفتند! توی ماشین  قبلتراز این، تازه که نشستند مرد باخود نجوا کرد:

-فیلم داره شروع میشه

 ازسرمیز که بلند شدند مرد صدای نفس خوش زن راپشت سرش حس می کرد وقتی که داشت حساب میز را می داد.قبلترش با لبخند زن کیش ومات شده بود. همان وقتی که از کنار در ورودی رستوان تا برسد سر میزی که زن منتظرش بود،با دیدن لبخند وبرق نگاه زن که معلومش بود از روی علاقه هست،شبیه بندبازهای سیرک مواظب بود که از روی بند دلش نیافتد.کمی دیر رسیده بود و زن پشت میزی رو به روی در ورودی رستوران نشسته و نگاهش به در بود.وقتی توی بزرگراه بسمت رستوران، پرشتاب از بین ماشین ها می راند، دل توی دلش نبود.شبیه وقتی که قصه های "ر-اعتمادی" را می خواند ودل توی دلش نبودتا که بفهمد آخر قصه ی" کفشهای غمگین عشق" چه می شود.یا وقتی که توی سینمای قراضه شهرش فیلم می دید ومیخکوب پرده سینما بود تا مبادا یک لحظه از آرتیست فیلم چشم بردارد وناغافل بلایی سر آرتیسته بیاید.درگرگ ومیش غروب صدای قلب مرد وموتور ماشین موزیک متن یک فیلم عاشقانه را می ساختند،پراز فرود و اوج.ساعت شش وپنج دقیقه عصر بود که راه افتاد...(اینطوریه!)

                

                                                                                                        

*شب روی زمین نام فیلمی به کارگردانی جیم جارموش



تاريخ : 89/05/08 | 15:54 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

...دخترخانم های شان با بلوز ودامن های پف پفی می آمدند وشمع ها رو فوت می کردند که مثلا خداحافظ15 سالگی...دخترهایی که من هیچوقت محلشون نمی گذاشتم از بس لوس ومامانی بودند.دماغشان را بالا می گرفتند وطوری از کنارت رد می شدند که کنار وجود خارجی نداری.انگار از کنار نوکر خانه زادشان رد می شدن.موهایشان طلایی وحنایی رنگ بودوبا گل سرهای رنگی وبراق می بستندواسم هاشون خدیجه وسکینه وفاطمه وزینب و...نبود.صدایشان می زدنند:الهه وآرزو،مهشید وشقایق،غزاله وآتوسا...

 این پست کمی طولانی شد.امیدوارم این طولانی بودن را برمن ببخشید.

مسابقه وبلاگی:

این لسیت وبلاگ کسانی هست که توی بلاگفا می خوانمشان:

      

       

     

     

     

چند نفری هم هستند که جایی غیر از بلاگفا می نویسند،مثل:

 مرتضی(دستنوشته های اینموریکس)ونفس گیروخیلی های دیگه.

 همه ی عزیزانی که اسمشان هست ویا نیست می توانند با گذاشتن عکسی از میزکامپیوتر ویا دسکتاپ شان توی این بازی شرکت کنند.مسلما" رای گیری هم از تمام شرکت کنندگان می شه وبه برنده جایزه هم تعلق می گیره.هر شرکت کننده می تونه سه نفر را معرفی کنه وبه کسی که بیشترین رای رو بیاره جایزه تعلق می گیره.خواستید  عکس هارابفرستین برای من توی یه پست جداگانه مسابقه رو برگزار می کنیم.مسابقه واقعی وجدی هست،پس بشتابید که غفلت موجب پشیمانی ست!.عکسها را بفرستید به دبیرخانه جشنواره دسکتاپیا

این هم عکس میز کامپیوتر من هست:

                    

قبل از اینکه اصلاحات ارضی بشه وزمین بین کشاورزا ومحلی ها ودهاتی ها تقسیم بشه،زمینهای کشاورزی دست فئودال ها وزمین داران بزرگ بود که بهشون ارباب می گفتن.اینو همه می دونن.توی مازندران به زمین داران بزرگ وارباب ها،خان می گفتن وبا پسوند خان اسمشونو می اوردن.مثل:بیژن خان،آقابالاخان،افراسیاب خان،تیمورخان و چی خان وچی خان.جالب اینکه اکثرا هم اسم های حماسی وشاهنامه ای داشتن،بگذریم. اصلاحات ارضی که شد وزمینهایشونو دولت گرفت و بین مردم قسمت کردندباز از تک وتا نیافتادند وهمون دبه دبه و خدم وحشم رو داشتن تقریبا ومردم احترامشونو داشتن وبازهم با پسوند خان صداشون می کردن.الهیارخان!.

حتی این آخریها حوالی سالهای شصت وپنج وشش اینها هنوز اعیونی رفتار می کردند.لباس های نو می پوشیدن همیشه وکفش هایشان برق میزد و ورنی بود.با لهجه ی تهروونی حرف میزدن و به همه دیگه می گفتن شما.صورتشون همیشه-حتی موقعی که عزادار بودن-اصلاح شده بود ادکلن زده ومرتب بودن.خانم هایشان همیشه کت ودامن های شیک می پوشیدن وزیر ابرو ورداشته ویواش یواش حرف میزدن.طوری که آدم باید گوش هایش را تیز می کرد تا می فهمید خطاب به آدم دارن چی میگن وچی میخوان.روسرهای ژورژت با لبه های گیپور سر می کردن وهمینطوری با کت ودامن میرفتن بیرون وسوار ماشین میشدن،نه مث ننه وآبجی های ما با چادروچارقد واگه خیلی آلامد بودن با مانتو و روسری مدل اسلامی!.

      پسرهایشان،کوچکترها همیشه شلوارک لی وبا بند شلوار داشتن وتی شرت هایی به رنگ های درخشان قرمز وزردو سفید وآبی می پوشیدن که رویش عکس های عزیزان ما-دانلداک،میکی موس،پینوکیو،بتمن ورابین وزورو- چاپ شده بود.همیشه ی خدا هم درحال خوردن بستنی کیم بودن که هی توی دلمان می گفتیم خوشابحالشون که پولدارند وهمیشه بستنی می خوردند!.توی دوره نوجوانی هم که به سبب اشتغال کنار تحصیل با این جماعت سرخ وسفید بیشتر حشر ونشر پیدا کردم،آقا پسرهای همسال ما بیشتر شبیه دختر بچه های کک مگی سریال های انگلیسی بودن که هِر و از بِر تشخیص نمی دادن.هِر و از بِر تشخیص دادن یعنی اینکه بلد نبودن گردو بچینن، با قلاب وچوب خیزران ماهی بگیرن،از درخت آلوچه بالا برن،مث تارزان توی رودخونه شیرجه بزنن،با طوقه دوچرخه طوقه بازی بکنن،"پاپلیس بازی وآژدان بازی و اوسو لولو"* بلد نبودن.بلد نبودن برای تیکا تله بذارن وحتی یه غورباقه هم توی تموم طول عمرشون نکشته بودند.فقطِ فقط موهای صاف داشتن وپوست سفید وسر دماغ شون قرمز بود همیشه وبا همدیگه-شبیه وقتی که ما توی کلاس درس بودیم-فارسی حرف میزدن ووقتی چیزی بهشون تعارف می کردن-شکلات وشیرینی ومیوه-یکدونه برمیداشتن ومی گفتن مرسی،این یعنی هِر و از بـِر تشخیص ندادن دیگه!

حالامن توی ابتدای ایام شباب وتوی برزخ سبیل دراوردن ودماغ بزرگ شدن وصدا دورگه شدن وموهای موجداری که با هزارقسم آب وشانه هم نمیخوابد هستم که بردار بزرگتره یه سالی رفت تهران سر کلاس فیلمبرداری وتصویربرداری ویدئویی،بعدوقتی که برگشت یه دوربین فیلمبرداری"بتا ماکس"خرید-از همونهایی که یه تِیپ روی یه شونه می گذاشتن ودوربین رو روی یه شونه ی دیگه-و شد اولین تصویربردار مراسم جشن وعروسی ونامزدی واینهای شهر.(اینهای شهر یعنی:حنابندان وختنه سوران وجشن تولد وسالگرد ازدواج و...)

ما هم که عشق فیلم ومرده ی ویدئو، شدیم دستیارش وپرژکتور و نور نگهدارش وهرجا که میرفت باهاش بودیم.هم به سبب سیاحت وافتخار شرکت در تصویربرداری وهم به دلیل کسب پول حلال برای خرج ومخارج روزگار نوجوانی!.خوب البته مثل هر پدیده نوظهور دیگه ای ،اول جمعیت خواص ومرفه جامعه هستند که این پدیده ومیوه ی نوبر را مزه مزه اش می کنند،این مورد تصویربرداری هم از همه جلوتر پای ما را به خانه های اعیانی ومجلل-که تویشان مبل وصندلی وتلویزیون رنگی وفنجان بجای استکان وجارو برقی وبنر190وسگ گرگی داشتند-باز کرد.از عروسی هایشان فیلم گرفتیم.از عذایشان فیلم گرفتیم.از نامزدی،ختنه سورون،حنا بندون،آجیل خورون،عرق خوری وسیگار کشیدن و رقصیدن و گریه های شیک شون-مثل ماها بلند بلند واز ته دل گریه نمی کردن،همشون عینک تیره میزدن وفقط شونه هاشون تکون می خورد!-غذاخوردنشون،کادو دادنشون،راه رفتن ونشستن شون،خلاصه از همه چیزشون فیلم گرفتیم.از دختر خانم های فیس وافاده ای شان هم فیلم می گرفتیم که برایشان جشن تولد می گرفتند وکیک صورتی رنگی که رویش دوتا شمع با اعداد انگلیس گذاشته بودندو دخترخانم های شان با بلوز ودامن های پف پفی می آمدند وشمع ها رو فوت می کردند که مثلا خداحافظ15 سالگی...دخترهایی که من هیچوقت محلشون نمی گذاشتم از بس لوس ومامانی بودند.دماغشان را بالا می گرفتند وطوری از کنارت رد می شدند که کنار وجود خارجی نداری.انگار از کنار نوکر خانه زادشان رد می شدن.موهایشان طلایی وحنایی رنگ بودوبا گل سرهای رنگی وبراق می بستندواسم هاشون خدیجه وسکینه وفاطمه وزینب و...نبود.صدایشان می زدنند:الهه وآرزو،مهشید وشقایق،غزاله وآتوسا...

پیش روی این خانم های تازه بالغ عزت نفس داشتم وبه اندازه ایی که کم اعتنایی می دیدم،بی محلی می کردم ونگاهم را به همه چیز خانه-از لوستر بزرگ سقف تاقالی لاکی رنگ کف-می دوختم الا به این زیبارویانِ خوش بو وخوش لباس.ولی نمی دونم چطوربود، دست خودم نبودامادرمحضر این نازه پروردهای شیر وعسل و وانیل و توری ومنجوق وکفش های سفیدِپرصدا همیشه معذب بودم وخیس عرق.اوایل فکر می کردم این همه گرما بخاطر پروژکتورهای پرحرارتی که موقع تصویربرداری روشن می کردیم هست.ولی وقتی که آنها را خاموش می کردیم هم از حُرم هوا گُر می گرفتم.این گرما بخصوص وقتی که یکی از این فرشته های زمینی را می دیدم به شدت اش اضافه می شد!.زیباترین دختر این جمع خوانین دختر همسن وسالی بود به نهایت زیبایی ولطافت.قدش بلند بودولاغر وسفید رو وصورتی بیضی وچانه ی گردوکوچک که با یک خال سیاه دوچندان زیباتر شده بود.موهای سیاه وصاف داشت که همیشه با دستش مجبور بود آنرا از جلوی چشم های سیاهش کنار بزند.ظریف بودوحرف که میزدآدم یاد"فلرتیشتیا"ی گالیور می افتاد که چقدر مهربان بودو وقتی که می خندید،مث نون قندی های بقالی"آقا زمانی"به آدم مزه می کرد.آدم رویش نمی شد توی چهره اش مکث کند ومجبور بود سرش را پایین بیاندازد.قدمهای کوچک برمی داشت!.بعضی وقتهای که آنتراکتی توی کارمون پیش می آمد و روی مبل های بزرگ خانه ی اعیانی شان می نشستیم،زودی برایمان میوه وشربت وآجیل واینها می آورد ومن مث آدمی که آمده خواستگاری،خجالت می کشیدم و زودی سرم را می انداختم پایین وهیچی نمی گفتم،یعنی یادم می رفت وقتی که می گوید بفرمایید بگویم "مرسی" وظرف میوه ولیوان شربت را از دست مهربانش-که انگشتان کشیده داشت وناخن های بادومی شکل-بگیرم.بساط پذیرایی را جلویم می گذاشت وبا نگاه مهربانی-حتی وقتی سرم پایین بود حسش می کردم-از کنارم می گذشت.همینطور بی دلیل فکر می کردم دوستش دارم.گهگاهی هم توی بازاروخیابان می دیدمش،چشم به چشم که می شدیم،نگاهش همان آشنایی ومهربانی را داشت ومعلومم بود از دیدن من-منِ تازه بالغِ سیاه سوخته ی دانش آموزباسبیل تازه درآمده و موهایی که در دکان هیچ سلمونی رام نمی شد-خوشحال می شود.این نگاه مهربان،این صدای فرخنده،این خنده های شیرین،این عطر خوش،این وجود نازنین اش بود که همه ی روزگار برزخ طی شدن نوجوانی مرا-که توی آینه کمتر نگاهش می کردم- رنگ روشن میزدو من را کم کم مطمئن به خودم می کرد.این اطمینان ذره ذره زیاد می شدو البته گذشت زمان وخوابیدن جوش و ورم بینی وصفا وجلا دادن صورت و"مرسی"گفتن وتشکر کردن بود که مطمئن به خودم شدم،این زمانی بودکه"بهاره" خانم پسر دومش را هم به دنیا آورده بود!.

(اینطوریه!) 

                                     

*اسم بازی هایی که در دوره نوجوانی ما رواج داشتند وحالا دیگه فقط اسمشان مانده.

 



تاريخ : 89/04/28 | 23:6 | نویسنده : علی محمدزاده

سکانس آخر:

دوربین اتومبیل را درشب بزرگراه همراهی می کند.راننده دود آخرین پک سیگارش را بیرون می دهد وته سیگار را به بیرون پرت می کند.دوربین بیرون افتادن سیگارتا به زمین رسیدنش را دنبال می کند(قطع به نمای بعدی)

جلوی کادر تصویر کلوزآپ آتش ته سیگار که در حال خاموشی است.درپس زمینه چراغ های قرمز عقب اتومبیل کوچک وکوچکتر می شود...

"بزرگراه های دلتنگی"

          جناب دزد محترم که دیشب صندوق عقب پژو پرشیا نوک مدادی نمره شهرستان را توی محوطه شهرک بهرود-بالای میدان سرو-به جیک ثانیه خالی کردی،کت وشلوارمشکی وپیراهن-همه مارک هاکوپیان- مبارک باشه،کت وشلوارتابستانه رنگ روشن پارچه فلانل قواره ی تنت.کفش تابستونی قهوه ای رنگ،انشااله به عروسی باهاش قدم بذاری،شیشه ادکلن کادوی تولدم که تنها سه مرتبه  ازش استفاده کردم-ازبس که دوستش داشتم می ترسیدم تموم بشه-برای بعد حموم زیارتت بخواست خدا،کیسه خرید بنده منزل شامل چندتا بلوز وپیراهن وکفش،به همت پروردگار شب نامزدی پسر ودخترت تن زن وبچه ات بشه الهی،پیراهن آستین کوتاه مارک بنتون قواره تن پسر ودادشت،برن حالشو ببرن.دیگه اینکه لاستیک زاپاس ورینگ آلومینیومی همراه با جک وآچارچرخ هم انشااله یواش یواش وخورد خورد همه ی اجزای ولوازم یه پژو پارس رو جمع کنی تا صاب ماشین بشی به همت عالی.قفل صندوق ماشین رو طوری باز کردی که یه خش به ماشین نیفتاد،دمت گرم.فقط...فقط توی جیب پیراهن چهارخونه ی آستین کوتاه من یه دانه هسته گیلاس هست،مال وقتی که صاحب خانه پریشب رفته بود برایم آب بیاوردمن هسته ی گیلاسِ خورده ام را به یادگار توی جیبم گذاشتم،فقط آن هسته ی گیلاس را به من برسان که دنیای این روزای من حول مدار این کره می گردد!.(اینطوریه!)

                  

                                                                                                             



تاريخ : 89/04/25 | 0:38 | نویسنده : علی محمدزاده
 

اما به کوچکی من فقط یک علی محمدزاده هست که آنهم منم...

من علی محمدزاده هستم فرزند کشاورزی بی زمین ومادری بیسواد.شهرم به اندازه کف دستم هست وکوچه هایش قد رگهایم.همه جا علی محمدزاده بودم.بدنیا که آمدم،مدرسه که رفتم،عاشق که شدم،کار که کردم،شکست که خوردم،همه جا همین بودم:علی محمدزاده.کوچک هستم اما حقیر نیستم.می توانستم شهرام وبهرام باشم.مانی،امین،نامی،نیما.می توانستم شهین مهین ونازبانو،ترشیده خاتون باشم.می توانستم هر هویت مخفی وپنهانی دیگری توی این دنیای مجازی داشته باشم.اما همینم علی محمدزاده.فقط کافیست توی موتورهای جستجوگر-این غول چراغ جادوی مدرن که به مدد اشاره یک انگشت به طرفه العینی نیازت را برآورده می کند.حالا چه بخواهی مرا پیدا کنی یا"س.ک.س با زن دائی"را-نام مرا بنویسی تا هزار  صفحه از علی محمدزاده برایت آدرس بنویسد.ازمردانی بزرگ چون شهید علی محمدزاده تا مشهورانی مثل فیلمبردار تلویزیونی وگیتاریست معتبردنیای موسیقی وپزشک متنخب دنیای سخنوران.اما به کوچکی من فقط یک علی محمدزاده هست که آنهم منم.هرجا هم که بگردی ومراپیدا کنی همه ی شجره نامه ی من نوشته شده است که جمعا یک خط خوش نستعلق هم نمی شود:علی محمدزاده فرزند کشاورزی بی زمین ومادری بیسواد.

حالا اینکه نامم را پیدا کنی که در جایی نوشته شده است چیز دیگر غیر از اینی که گفته ام،حکایت دیگری دارد.من اندازه قدم را می دانم وروی گلیم پاره ای خسبیده ام  ومراقب هستم تا پایم از آن بیرون نزند.چندبار-بارها-بانامی مستعاروهویتی جدید سعی در نوشتن درجایی خارج از خودِ خودم کردم اما نشد،نمی شد.بهم نمی چسبید.برام خوشایند نبود کسی بیاید وچیزی بخواند ونویسنده اش را نشناسد.با نام های مستعار زیادی نوشتم:شنتیا،بزغرغرو،گلابی گردن کج،کلم پخته،سوسن خانم...اما هیچکدامشان من نبودند.

من،علی محمدزاده دارم برای شما خواننده ارجمندوتو دوست همیشه خوبم می نویسم،نه اینکه بلد نباشم،نه اصلش تو ذات من نیست.مثل شخصیت های فیلمفارسی نیستم،مرد خوب قصه یا بدمن فیلم نیستم.سفید وایتکسی نیستم ومیدانم سیاه یکدست هم نیستم.مثل شماهستم مثل همه ی مردهای  دیگه ای که دوروبراتان هست.کمی مهربان،زیادی خودخواه زیادتر مغرور.بدجنسی -همه جوره اش-را هم دارم.فحش هایی بلدم که راننده کامیون های قدیمی هم بلد نیستن.شوخی های سخیف وشرط بندی های خرکی هم بلدم.شعر را هم در عوض دوست دارم وعاشق سینمام.نکند یک وقت فکر کنید این چیزهایی که  اینجا-از کودکی وخاطرات خوش-می نویسم،هنوز در من هست.نکند گمان کنید من هنوز که هنوزه با دیدن رویی خوش و خنده ی شیرین صورت را از خجالت بر می گردانم. حواستان نرود پی اینکه علی کوچولوی قصه همانی هست که بود.نباشد فکر کنید من بره سفید وروشن کسی هستم.نه نیستم.همانطوریکه گرگ بد گنده هیچ قصه ای هم نیستم.                                                    

                                      

                                                                                                     

(اینطوریه!)

تاريخ : 89/03/16 | 1:13 | نویسنده : علی محمدزاده
 
خیلی وقتها توی ذهنم آدم روبرویی خودم را با یک تیر ناگهان نفله می کنم.هنوز هم یه وقتایی که تنها هستم وچشم غیر رو دور می بینم یک دهن فریاد تارزان سرمی دهم ونقشه سرقت از بانک ملی شهرمان را می کشم،همراه با "بوک جونز"و "جسی جیمز"وباقی بزرگان وسترن.خجالت نمی کشم که بگویم هنوز که هنوزه دلم می خواد لباس "زورو"رابپوشم وسوار"تورنادو"توی افق یک غروب گرگ ومیش، بروم به جنگ هرچی ستم وظلم وجور ونامردی...

توی صف نانوایی ایستاده ام.نوبت من که می شود شاطرخان حواسش جای دیگری هست.صدایم را بلند می کنم که نوبت من هست.نمی شنود.دوباره،باز هم نمی شنود.

-بذارمن صداش کنم.

نگاهش که می کنم دختر بلند قدی ست ولباس اسپرت پوشیده وکتانی به پا دارد،همراه دختر دیگری که ظریف تر از اوست ومعلوم هست که مسافر هستند وتوی تعطیلات چند روزه آمده اند شمال که ماهی ودریا وچمن وسبزه ودار ودرخت وآرامش وهوای پاکیزه واینها دارد.خطوط تند آرایش صورتش وفک وچانه ی محکم و زاویه دارش-که برخلاف دخترهای بیضی صورت وچال در زنخدانِ قدیم هیچ انحنایی ندارد-مجابم می کندکه پیشنهادش را قبول کنم.

-ممنون میشم

-آقاباشمام، نوبت ایشونه(یعنی نوبت بنده ست!)

الف آقا که از دهانش بیرون می آید شاطرخان تمام قد برمی گرددبطرفش!

-گفتید نوبت کیه؟

که اینطور!فکر کنم یواش یواش دیگه باید ظرف شستن رو یاد بگیرم!.

                               

دو نفر اولی که جواب مسابقه رو درست گفته بودند بعلت اعلام عمومی و تقلب عناوینشون رو از دست دادن.مثل فوتبالیست ها ومربیان منشوری لیگ برتر اسامی شونو اختصاری می نویسم که کسی متوجه نشه اینا کیا هستن:

1.امیدهزارونهصدوخورده ای

2.گهگاهی،مدام نه ها!

اما برنده:

خانم معلم همه ی ما،هستی خانم  .البته بخاطر کامنت بی نظیر مانی وجواب درستش یه لوح تقدیر همراه بادرج درپرونده پرسنلی هم به ایشون تعلق می گیره:

 چهارشنبه 22 اردیبهشت1389 ساعت: 21:30 توسط:مانی

 کفشه دیگه تابلوئه که

خیلی مخلصیم خیلی چاکریم

گفتیم کامنت خصوصیه حیفه فقط جواب مسابقه باشه اسراف میشه.

آسمان به ابر آلوده بود

ابر به باران

باران به چتر

چتر به من

و ادامه ي اين آلودگي غمگين مي شود

وقتي بي دليل به تو نمي رسد.*


هی سعی می کنم که جعبه دستمال کاغذی را توی جا دستمالی منبت کاری که سوغات اصفهان است جا بدهم اما نمی شود.قبلی ها همه به راحتی جا می شدند ودرست قالب بودنداما این یکی با اینکه مچاله شده است،مقاومت می کند نمی رود.نگاهم به علامت"اس"بزرگی که علامت استاندارد است می افتد....کانال تلویزیون را عوض می کنم ومدام انگشتانم روی کلید های کنترل جابجا می شودتا روی یک کانال صدا را کم کنم روی بعدی صدا را بلند کنم کانال بعدی رنگش را تنظیم کنم روی کانال بعدی...رعایت استانداردی که تمامی کانال ها از یک اندازه حجم صدا ورنگ پیروی کنند نباید کار زیاد مشکلی باشد...سرمیز شام سعی می کنم در بطری آب معدنی را باز کنم وخوب مجبور می شوم کمی به بدنه اش فشار بیاورم.در که باز می شود با فشار دست من کمی آب روی میز می ریزد.بطری لب به لب از آب معدنی پر شده است.به باکس آب معدنی کنار یخچال نگاه می کنم پنچ تا باطری با میزان پر شدگی متفاوتی از آب را می بینم.... این یک را هم بگویم و خلاص:اون قدیمترها که پول سکه ای ارج وقربی داشت و واسه خیلی خریدها می شد ازش استفاده کرد،اندازه هایشان یک متد ساده ای داشت.هرچه مبلغ بیشتر می شد،اندازه سکه ها هم بزرگتر می شد.طوری که مثلا من وقتی یک سکه پنج ریالی به سید کوری که توی محلمون گدایی می کرد می دادم،می فهمید که پنج ریالی هست یا یک تومانی یا دو تومانی.الانه اگه سکه صد تومانی وپنجاه تومانی وبیست وپنج تومانی را به من بدهند باید کلی پشت و رویشان کنم تا بفهمم چی به چیه!.

 

از لحظه ای که کتابتان رابه دست گرفتم تا وقتی که آن را زمین گذاشتم همینطور یک ریز می خندیدم.باید یک روز بخوانمش!

                                                                        

                        یادداشت گروچومارکس به اس جی پرلمان درباره کتابش به نام انتقام گینزبرگ.

اغلب لباس هایی که می خریم علاوه بر آرم ومارک تجارتی دارای علائمی هستند که مارا در نگهداری درست آن راهنمایی می کنند،به شرط آنکه دقیقا مفهوم این علائم را بدانیم.در زیر تصویر هشت علامت راهنما را مشاهده می کنید.آبا می دانید این علائم چه معنایی دارند؟


                                                 ***

عموعلی،من "فیفا2010"خریدم، روزجمعه ای بیام دنبالت باهم بازی کنیم؟سه تا آوانس هم بهت می دم!.

برادرزاده ام هست که منو به بازی فوتبال دعوت می کنه وبرام رجز هم می خونه،نامرد! به دستهایش نگاه می کنم که ازظرافت ونرمی اش-مثل پنبه- معلوم هست که حتی نمی تواند یک دانه گردو از درخت بچیند،چه برسد که بخواهد سرباز"اس اس"نازی را ازپشت سرخفه کند.

به بازیهای بچه های حالا نگاه می کنم که همه اش شده کامپیوتروبازیهای تک نفره وهمراه توی خونه نشستن،هی آفتاب ومهتاب ندیدن وهی همینطور تپل تر شدن.

ازمدرسه که میزدیم بیرون به دو می آمدیم خانه تا فقط وفقط اسباب وبساط مدرسه رابه منزل برسانیم وبه تاخت راهی دشت وآیش وطبیعت ودار درخت می شدیم نه مثل الان که،از مدرسه با سرویس می آیند تا زودِ زود بخانه بیایندو....اصلا به من چه بگذار اینقدر جلوی تلویزیون چیپس وکرانچی وچی وچی بخورند وهی چاق تر بشوند تا زرتشان قمصور شود!.دلم اما برای بازیهای ما که هرچی بود،پربوداز طبیعت وفضای خارج از خانه وهمراه سایربچه هاودارودرخت تنگ می شود.بازیهایی که همراه با دوستی با طبیعت واستفاده ازارزانترین ودم دست ترین چیزهای زندگی مان بود. خیلی که حال و روز جیبمان خوب بود،سرگرمی گران قیمت ما درست کردن آلبوم تمبربود. الانه اگربرای یک بچه به سن و سال آنروزهای مابگویید،هیجان انگیزترین بازی ما"تیله بازی" بود،شاید به سلامت عقلتون شک کنه.جاییکه بازیهایی مثل"جی تی ای"و "تِیکن"و"نیدفور اسپید" هست،چیزی مثل "الک دولک"چه محلی ازاعراب دارد."اسپایدرمن"را بازی می کنند،اما فقط بازی اش می کنند وهیچوقت خودشان قهرمان قصه نمی شوند.هیچوقت نمی توانند قصه ای وماجرایی را که بازی می کنند درست وحسابی تعریف کنند.اصلا" قهرمان قصه شان خودشان نیستند.یک موجود دیجیتالی توی صفحه مستطیل مانیتور را هدایت می کنند.عرق نمی کنند،هیجان زده نمی شوند،نمی دوند،سکندری نمی خورند...

           تاچشم کار می کردروبرویمان همه اش سبزه وگل وریحان وپونه بود.پونه های لب رودکه همراه با آلوچه ونمک باهم می کوبیدیمشان وخوردنش به جون آدم مزه می داد.بعدبازی فوتبال چه چیزی توی دنیابیشترازشنا توی رودخانه سبزمی چسبید. رودخانه ای که آبش همیشه برگ درخت افراومیوه بلوط وگردو را ازبالا دست رودخانه برایت می آوردنه قوطی پلاستیکی نوشابه وپوشک "مای بی بی"بچه وبزرگسال را!.بچه ی بازیهای کامپیوتری چه می داند لذت خوردن خربزه ازباغ "شهبازی"بعدازشنا،ازکشتن هزارتاغول گیم نمی دانم چی بیشتربود.توی هیچکدام ازبازیهای ما کلمه"گیم اوور"وجودنداشت.هرچی بودهمش سرخوشی ولذت وحظ بود.بازیهای ما"کدتقلب" و"لِوِلِ ایزی ومدیوم وهارد"نداشت.همه چی طبیعی،واقعی وعینهو خود زندگی بود.وقتی که تارزان می شدی وازدرخت انجیرتاب می خوردی می توانستی گله گله فیل وزرافه وکرگدن راببینی که زیرپایت ازترس شیرزخمی ازگلوله شکارچی سفید رمیده اند.بوقت"تارزان بازی" وقتی می رفتی بالای درخت گردوی ته باغ"دایی ملک"،می شدی جزی ازدرخت،یک شاخه نورسته. وقتی توی آبِ سبزِجاریِ رودخانهِ همیشه همراه شیرجه می زدی می توانستی بوی خطرتمساح روحس کنی. یک تیکه چوب بند شده به کش شورتت میشد خنجر تارزان ومی رفتی به جنگ مخوف ترین تمساح رودخانه.خطری داشت این ماجراکه حتی توی خواب هم داشتی بااون کلنجار می رفتی.نه مثل الان که بعداز خاموش کردن کامپیوترهمه چی تموم بشه خودت رو جلوی صفحه سیاه مانیتور تنها وهمینی که هستی ببینی. هزاربارهم که توی بازی"هیتمن"برنده بشوی من به تومی گویم قدریک لحظه اینکه "رابین هود"باشی توی بیشه کوچک توسکا-مثلا جنگل"شروود"-کمین آدمهای"پرنس جان"و "داروغه ناتینگهام"رابزنی،لذت نداره.توی صدتامسابقه"گرند توریسمو"هم که اول بشوی،به سوم شدن توی مسابقه تیرکمون سر بیست تا گردوی درخت"عمو یوسف" نمی ارزه.بچه امروز دلش را خوش کندبه دنیای مجازی ولمس نکردنی"متال گیر"،  "پارتیزان بازی" هنوز که هنوزه  سوار گلبولهای قرمز خون،توی رگم جریان داره.

                                     

دورازچشم خدا نیست،بگذارخلق خدا هم بدانندکه هنوزهم یه وقتایی توی ذهنم، توی کوچه وخیابون  وقتی دارم عبور می کنم،دنبال یک سنگر،یک کوچه،یک جان پناه می گردم که تا عابر روبرویی-توی ذهنم حالا مثلا دشمن من- راغافلگیرکنم. خیلی وقتها توی ذهنم آدم روبرویی خودم را با یک تیر ناگهان نفله می کنم.هنوز هم یه وقتایی که تنها هستم وچشم غیر رو دور می بینم یک دهن فریاد تارزان سرمی دهم ونقشه سرقت از بانک ملی شهرمان را می کشم،همراه با "بوک جونز"و "جسی جیمز"وباقی بزرگان وسترن.خجالت نمی کشم که بگویم هنوز که هنوزه دلم می خواد لباس "زورو"رابپوشم وسوار"تورنادو"توی افق یک غروب گرگ ومیش، بروم به جنگ هرچی ستم وظلم وجور ونامردی.وقتی که بااحترام پشت به رئیس یک اداره دارم ازاتاقش خارج می شوم-رئیسی که مثلا با وام من موافقت نکرده،نامه مرا امضا نشده می دهد دستم-یک وقتایی یهویی می خواهم برگردم،هفت تیرم را ازکمر بکشم-شیک وبافیگوری که توی فیلمهای وسترن،آرتیسته هفت تیرمی کشد - ویک تیر بکارم وسط پیشونیش طوری که یه دلیجان از وسط سوراخ پیشونی اش رد بشه بعد دود دهانه ی  لوله ی ششلولم رو فوت کنم،طوری که دود تبدیل به نوشتهTHE ENDبشود .(اینطوریه!)

                                   

                                                                                                

*شعر از سیدرضا سیدحسینی



تاريخ : 89/03/11 | 8:40 | نویسنده : علی محمدزاده
مهلت به پایان رسید!.

داوران هئیتی مشغول بررسی پاس...ببخشید!

هئیت داوران باجدیت تمام درحال بررسی پاسخ های ارسالی هستند.عنقریب برنده مسابقه و هم چنین متقلبین در نتایج انتخابا...(بابا اینو که همه دیگه می دونن!)متقلبین در مسابقه به سمع ونظر عموم بلاگفاییون خواهد رسید.



تاريخ : 89/02/22 | 16:10 | نویسنده : علی محمدزاده

      خارج از وزن و قافیه وبقولی فالش میخوند،اما می خوند.مهمش هم نبود که بد میخونه وصداش دورگه وپراز دست اندازه،حالی می کرداندازهِ خدا.سرِ بازی شِلِم اگه یارمن می شدمکافاتی باهاش داشتم.همین طور بی قاعده وکَتره ای می خوند هی چپ وراست امتیازمنفی می گرفت.اما جِر زنی        می کرد و...

سه برادر ،یکی خدمت دولت کردی ودو دیگر به زور بازو-رانندگی تاکسی وتصویربرادری از مجالس- نان خوردندی.باری این دولتی-کارمندشبکه بهداشت- گفت دو دیگر را که چرا استخدام نشوید تا  از مشقت دنده کشی تاکسی وفیلمبرداری از مجالس  برهید؟گفتند:توچرا کارنکنی تا ازمذلت خدمت به دولت  مردمی رهایی یابی که خردمندان گفته اند:نان  خودخوردن وکشک خودسابیدن به که کت وشلوارشیک به خدمت مدیرپوشیدن!

بدست   گرفتن دوربین وفرمون  {1}                  بهتره  تاگرفتن از مدیر فرمون{2}

{1}فرمان،رل اتومبیل،جایگزین افسار!

{2}فرمان،دستور،امرمطاع رئیس یا مدیر اداره!

 

فیلم جزیره شاتر رو دیدم وحظ بردم.بازیها استادانه است.علی الخصوص بازی بن گینکزلی ودی کاپریو.داستان فیلم هر لحظه ترا بسوی می کشد وهر حدس وگمانی را برآب میکند.درابتدا من فکر می کردم که واقعا"ریچل" گم شده ودوتا کارآگاه برای پیدا کردنش به جزیره-که همه چیزش عجیب وغریب هست-آمدند.بعد حدسم به این سمت رفت که همه ی این داستانها زیرسر  "دکتر کاولی" و"دکتر نارنیگ"-که آلمانی هم هست وجنگ جهانی هم تازه تمام شده توی داستان فیلم-هست.بعد ظنم به سمت بیماران روانی برگشت.بعد هم که به" چاک آل"-دستیارتازهِ کارآگاه "دانیلز"-مشکوک شدم و بعدش هم به خود" تدی دانیلز" شک کردم.جمله ی آخر تدی دانیلز دوباره همه ی رشته های منو پنبه کرد!.می بینید،یک داستان پرپیچ وخم وتو درتو که هرلحظه اش غافلگیری ورودست زدن تماشاگر تویش هست.  بینندگان این فیلم در پایان نمی فهمند که آیا تدی دانیلز واقعا مارشالی بوده که به این جزیره آمده تا از راز فرار یکی از بیماران پرده بردارد یا واقعا خودش یکی از بیماران جزیره بوده که به دلیل قتل همسرش به این آسایشگاه انتقال داده شده است .البته از فیلمبرداری  عالی وچشم نواز فیلم هم نمی شود گذشت وصد البته همه ی اینها به یمن وجود یکی از سه کارگردان بزرگ امروز دنیا"مارتین اسکورسیزی" درخلق که درام روانشناختانه هست.مطمئنم این این فیلم از کتابی که از رویش ساخته شده است به مراتب جذابترهست.

فیلم را همینطور تصادفی توی سایت "تک دانلود" دیدم ودانلودش کردم،باکیفیتی باورنکردی وتروتمیز.این فیلم را حتما"ببینید.

                                      

تدی دانیلز:

کدوم بدتره؟زندگی کردن مث یه هیولا ،یامردن مث یه مردخوب.

لئوناردو دی کاپریو درفیلم"جزیره شاتر"

 

 

شما  درحریم کدام گل

گلاب شدی،

جناب عشق؟*

                              

 

این عکس چیه؟

هرکی بتونه بگه این عکسِ چیه یه شارژ سیمکارت ایرانسل پیش من جایزه داره.فقط،جواب چیستان رو خصوصی بفرستیدچون هم خیلی هیجان انگیزه،هم من عاشق کامنتای خصوصی ام وهم حق کسی ضایع نشه.تقلب هم قبوله!

 

درسته که"من یو" دوم شده اما دلیل نمی شه که من نخوام یه نقل قول توپ از"الکس فرگوسن"اینجا ننویسم:

دنیس وایز می تونه توی یک اتاق خالی دعوا راه بیاندازه!

***

خنده اش خستگی آدم را در می کرد.مثل آخیشی بود که آدم بعدازظهر تابستونی-وقتی که توی سایه-دراز می کشه می گه.دل آدم با دیدنش وا میشد.مث خبر قبولی ازهشت تا تجدیدتوی شهریور دیدنش به آدم مزه می کرد.وقتی که عرق می خورد ومست می کرد خیلی بانمک می شد.ابروهاشو  گره می کرد ومیانداخت بالا وپیشونی کوتاهش رو پر چین می کرد ومی خوند:

خوشبحالت تکه سنگ،که نداری دلتنگ

حسودیم میشه...

خارج از وزن و قافیه وبقولی فالش میخوند،اما می خوند.مهمش هم نبود که بد میخونه وصداش دورگه وپراز دست اندازه،حالی می کرداندازهِ خدا.سرِ بازی شِلِم اگه یارمن می شدمکافاتی باهاش داشتم.همینطوربیقاعده وکَتره ای می خوند هی چپ وراست امتیازمنفی می گرفت.اماجِر زنی می کرد ووقتی که می دید داریم می بازیم دَبه می کرد وبازی رو بهم میزد وخوب اینش خیلی خوب بود .چهره اش ته خنده ی بچگی رویش همیشه ماسیده بود وحتی وقتی که ناراحت هم بود آدم با دیدنش خنده اش می گرفت.یه بار اومده بود خونمون رفت دستشویی،نمی دونم چیکار کرده بود که دیدم داد میزنه:علی داداششش ...مث فنر پریدم رفتم دم دستشویی دیدم کل "رو شویی" توی بغلشه وآب مثل فواره ازجای کنده شدن لوله روی دیوار میپاشه روی سروصورتش واونم مث کارگرای حفاری نفت سعی می کنه اونو مهارکنه!.با اینکه سن اش یه چند سالی ازمن کمتر بوداما،رفیقم بود.ولی احتراممو داشت و علی داداش صدام میزد.خوشم میومد از طرزگفتنش یه همچین طوری:علیداش!

بچه که بود موقع نشا میومد سر زمین کشاورزی.کنار جدول نهرآبِ بغل زمین می نشست وبه ماکه مشغول نشا بودیم نگاه میکرد ویا برای قورباغه ولاکپشت های توی نهرسنگ پرت می کرد.یه بار هم باکله افتاد توی نهرپرآب ویکی-آهان یادم اومدمنصورغیاثی-با دوسه تاجست خودشو انداخت توی نهر وقبل از اینکه آب نهر بِبَرَتش اونو از آبکشید بیرون وماچقدراز قیافهِ خیس و پرازلجن وصورت پرگریه اش خندیدیم.

حرف منو خیلی میخوند،هرچی بهش می گفتم غیر چشم نمی گفت.یادمه یه بار نصیحتش کردم که تو مادرت دست تنهاست،بابات روی ویلچر نشسته.چشم مادرت به تو وپیمان-برادرِ بزرگترش-هست.خودتوجمع وجورکن.فردا روز همه ی دوستات بارشونو بار می کنن وتو بارت رو زمین میمونه.خیلی حرف زدم.اول تا آخرچشمش-سیاه وبزرگ ودرخشان بود-به زمین داشت موزاییک های کف مغازه ی "لوازم شکار محمدزاده" رومیشمرد.توی چشام نگاه نمی کرد.سرآخرگفت چشم علیداش.

همینطور گذشت وگذشت وگذشت واون بزرگ شد وما بزرگتر تا اینکه شب یک فردای پر از بارون وغصه،گفتن که توی جاده ی تبریز به جفا-حالا هرجا به هرجا،بگوتبریز به ناکجا- رفت وتوی سیاهی شب بارونی زمستون یه جاده ی بارونی گم شدودیگه برنگشت.گفتن ماشین شون منحرف شده،گفتن زده به کوه و یانه خوردبه گاردریل وسط اتوبان.شایدم گفتن لاستیکش ترکیده وچندتا معلق زده وتوی اون جمع سه نفره فقط اون از ماشین پرت شده بیرون و...

 الانه که دارم اینها رو می نویسم دلم برای دیدن یه باردیگه اش،خنده اش،علیداش گفتنش،خوندن بعدِ مستی اش،طرز راه رفتنش-که بعد تصادف چن سال قبلترش یه خورده روی پای راستش می لنگید-موهای وز وزیش،دلم برای همه ی وجودی که بود وحالا دیگه نیست تنگ شده.درباره"کامی"،"کیوان"حرف می زنم.سر خاکش که میرم باخودم میگم که چی؟برای چی میام؟برای کی فاتحه میخونم؟برای دلخوشی خودم؟برای دلخوشی مادرش که موهاش مث کَنـَف سفید شدن؟یا دختری که وقتی اونو میدید ضربان قلبش تندتر میزد،الان اصلا به فکرش هست؟خونه،کوچه،خیابون،دوچرخه اش،چراغ عابرسر کوچه اش،نانوایی کنار خونشون،لباسهاش که هنوزکه هنوزه اطو شده توی گنجه مرتب شده،کفش هاش که همین الانم-بعد ده سال-واکس خورده توی جاکفشی جا خوش کردن،همه ی چیزهایی که هویت شون وابسته به بود"کامی"بود،اسم "کامی"یادشون هست؟توی یادم خودم هست کسی که دیگه نیست؟

                                                                                                         

*شعر از مسعود کیمیایی

 



تاريخ : 89/01/31 | 19:47 | نویسنده : علی محمدزاده
                                

 

مادر مرد... ازبس که جان ندارد*

                                      

*دیالوگ اکبر عبدی درفیلم مادر ساخته علی حاتمی



تاريخ : 89/01/28 | 13:16 | نویسنده : علی محمدزاده

once the game is over

the king and the pawn go back in the same box


وقتی بازی-شطرنج-تمام می شود

شاه وپیاده هردو به یک جعبه باز می گردند.




تاريخ : 89/01/26 | 1:26 | نویسنده : علی محمدزاده
آدامس : تنها چيزي كه توي دهان خانم ها بند مي شود

احمق: كسي كه دختر همسايه را در تاريكي نبوسد

ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد

ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند


الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را

اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند

ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند

بزبيار : فلك زده اي كه زنش زشت و كلفتش بيريخت باشد

بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند

بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر

خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت

دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود

رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است

زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال

سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا” انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست

سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنی اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود

سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود

مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند

معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود

هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد 




تاريخ : 89/01/25 | 11:33 | نویسنده : علی محمدزاده
اینکه حتی وقتی میمیری هم نقش دو باشی یعنی کارت خیلی درسته.با نقشت زندگی که می کنی هیچ،بانقش میمیری!

عکسهای مراسم تشییع کیومرث ملک مطیعیرا نگاه می کردم،دریغ ازدیدن  یک هنرپیشه نقش اول توی مراسم.همه ی نقش دوهای سینمایی بودند.از سینمای این روزها متنفرم.ازسینمای همه ی روزهایی متنفرم که هنرپیشه نقش دوم وچندم فقط رلِ آکسسوار صحنه را بازی می کنند.

یاد گفته ی استانیسلاوسکی افتادم:

نقش کوچک وبزرگ نداریم،هنرپیشه کوچک وبزرگ وجود دارد.

عکس ها اینجاست



تاريخ : 88/12/27 | 10:6 | نویسنده : علی محمدزاده
                

 

...TO BE CONTINUE     



تاريخ : 88/11/12 | 8:32 | نویسنده : علی محمدزاده

 هیچوقت گِلِه نمی کرد که چرا زنگ نمیزنم یا چرا نیستم ولی وقتی که می آمدم صدایش مشتاق بودو خواهان. طوری که معلومم می شد دلش برایم تنگ شده.هیچوقت مرا"علی جون"صدانکرد، همیشه می گفت "علیِ جان"ومن هلاک اینطور صداکردنش بودم وهی کاری می کردم موقع صحبت کردن که مجبورش کنم مرا"علیِ جان"صداکند همه این شش ماه ونوزده روز ودوازده ساعت را ...   

 

    آقا تهرانی تو عکس باشه... عکس بره سینه دیوار ... دیگه اون دیوار نمی ریزه .

                                                     
                                                           رد پای گرگ - مسعود كيميايي 

    آیا میدانستید که كبد یا جگر تنها عضو داخلی بدن است كه اگر با عمل جراحی قسمتی از آن برداشته شود دوباره رشد میكند.

 عصر امروز بعد از اذان می روم بیرون که هوایی تازه کنم. از ایستگاه تاکسی که می گذرم،یک دسته قوی سفید-شمردم شان،سی وچهارتابودند-شبیه یک هشت بزرگِ سفید روبه سوی شرق پرواز می کردند.دیدن قوهای سفید توی سیاهی آسمان درحالی که همه ی مردم سرشان پایین هست ودنبال خوشه چینی هستند، افتخار نادری هست.خوب هست گاهی سرمان را کمی بالا بگیریم،گاهی!.

 

  آدری هیپورن هم  مرد.


گنجشكی از سرمای بسیار قدرت پرواز از كف بداد و در برف افتاد.گاوی گذر همی كرد و تپاله بر وی انداخت.گنجشك ز گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد.گربه ای آواز بشنید، جست و گنجشك بدندان بگرفت و بخورد.

نتیجه اخلاقی:
هر كه گندی بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد.
هر كه از گندی بدر آوردت، حتماً دوست نباشد.
گر خوشی، دهان ببند و آواز، بلند مخوان.

من نمی‌خواهم از طریق آثارم به جاودانگی برسم، می‌خواهم با نمردن جاودانه بشوم.

                                              

                                             وودی آلن

 

      حوالی سالهایی که سینما همه چیز ما بود،حوالی آخر دهه هفتاد زمانی که صبح ها کار وکلاسهای کارگاه آزادبازیگری بود وعصرها شبِ فیلمنامه نویسی حوزه هنری،زمانی که به خیابان شریعتی وکوچه شهنواز-حوالی سه راه پلیس وخیابان ملک-می گفتیم محله وخانه مان.زمانی که شب هایش مثل روز  پراز نور وروشنی وامید وزنده بودن وگپ وخنده وشوخی وتا صبح فیلم دیدن بود.روزهای "تایتانیک"و "شکسپیرعاشق"و"تغییرچهره"و"فریاد"و"اعتراض"و"مرسدس"،ایام ایام خوش جوانی بود.تقویم وساعت وشب وروز تغییر می کردند که کرده باشند،که اگر نه همه اش برای ما حسی بود ازسرخوشی و رفاقت و زندگی ودلبخواهی.دلت اگر می خواست می توانستی ساعت چهار صبح بروی پارک جمشیدیه ویا از سرکار مستقیم بروی سینما صحرا.می توانستی تا خود صبح فیلم ببینی وبعد با رفیقت هوس کله پاچه"بره سفید"را بکنی و بزنی به کوچه!.می توانستی از دَرَکه تا خانه را روز جمعه ای پیاده بیایی وخسته نشوی.می توانستی املت ونان دو روزپیش را روی صفحه اول روزنامه ی پهن شده ی "صبح امروز"  نوش جان کنی.می شد کنار تختت توی زیرسیگاری فیلتر چهارجورسیگار باشد و...

    اسمش "سودی"،"سودابه"بود ومن همیشه شوخی می کردم ومی گفتم: من که سیاوش نیستم وهیچوقت هم از آتشی که تو روشن کردی رد نمی شم!.

ولی ناغافل دیدم وسط آتش نشستم ودارم کباب می شوم!.

        هیچوقت ندیدمش وتمام داستان آشنایی ما-که دوست مشترکی سبب اش شد-حدودشش ماه ونوزده روز و دوازده ساعت طول کشید.از هفتم فروردین تابیست وششم مهرماه-سه روز بعداز تولدم- حوالی ساعت یازده ونیم یکی از همان شبهای روشن.

       تلفن قرمز اتاقِ خوابم مقدس ترین شی ای بود که درخانه خیابان شهنواز داشتم واین تقدس حوالی ساعت یازده شب به بعد بیشتر می شد.صدایش گیراتر از آن بود که به توصیف من در بیاید.جیغ جیغو یاتو دماغی نبود،بی نمکی یا عشوه نداشت.متین بود و شمرده ومرتب حرف میزد.یک جورایی شبیه صدای شهره آغداشلو.می دانست درباره چی باید حرف بزند.به موضوعی که حرف می زدیم واردبود و بر تم گفتگو احاطه داشت.خاله زنک نبود وحرف حسابی می زد ومن وقتی صحبت می کردم سعی می کردم قشنگ ترین حرفها را با کسرِه وفتح وضَمه درست تلفظ کنم که آبرویم نرود. توی تمام این زمان،این شش ماه ونوزده روز ودوازده ساعت، شب ها برایش حافظ وشاملو می خواندم و سودی گوش می کرد.به من می گفت صدای خوبی دارم و خوب می خوانم،البته می گفت شاملو را بهتر از حافظ می خوانم.اما همیشه می گفت ازحافظ بخوان ومن از پشت گوشی جذابِ قرمز رنگِ اتاقِ خوابم غزل های حافظ را برایش شمرده وآرام-عینهو بخوای برای بچه ات توی گهواره لالایی بخوانی- می خواندم وتا سودی آرام آرام می خوابید.گاهی هم به زور برایش از سهراب می خواندم.به روز چون سودی سهراب را دوست نداشت ومن داشتم.همیشه آخرهای گفتگو می گفت برایش از حافظ فال بگیریم وموقع خواندن ساکت بود وهرازگاهی که بین دو-بیت نفس تازه می کردم،صدای منظم نفس هایش را می شنیدم که گهگاهی با آه کوچکی-شبیه کسایی که نفس تنگی دارند-همراه بود.

                    

     هیچوقت پا پی همدیگر نمی شدیم که کجا بودی وتلفنت مثلا چرا اشغال بود که با کی حرف میزدی واینها.نمی گفتیم امروز ناهار چی خوردیم و با کی دعوایمان  شد وکرایه خونه ی عقب مانده داریم وقسط بانک وچی وچی...عوضش تمام این زمان،این شش ماه ونوزده روز ودوازده ساعت را  درباره فیلم های روی پرده سینما حرف می زدیم وخبر اکران"نون وگلدون" مخملباف را توی سالن شماره دو سینما کریستال به هم می دادیم ویا درباره فیلمهایی که توی ویدئو دیدیم حرف می زدیم که مثلا"فارست گامپ"فیلم خوبی هست وحتما اگر توانستی فیلم"آژانس شیشه ای"راکه توی سینما آزادی نمایش می دهند ببین.

        هیچوقت از سودی نپرسیدم چرا از همسرش جدا شد وخودش هم هیچوقت نگفت.گرچه هرکسی دوتاکلمه با سودی حرف می زد می فهمید که مطمنا مقصر همسرش بود.یک وقتایی چیزهایی از زندگی گذشته اش بروز می داد.مثلا وقتی گوگوش می شنیدم وصدایش را از توی تلفن می شنیدمی گفت صدایش را بلندتر کنم چون یاد روزهای خوب گذشته اش می افتد،همین. گاهی شب ها مسابقه می گذاشتیم.داستان یک فیلم را بدون ذکر اسم ها تعریف می کردیم وباید طرف مقابل حدس میزد که اسم فیلم چی هست.شروع می کردیم از فیلمهای قدیم وجدید، ایرانی وخارجی،رنگی وسیاه وسفید،قصه هایش را تعریف می کردیم.سودی هم مثل من زیاد فیلم می دیدواینکار را سخت می کرد وباعث می شد من در طول روز،سرِ کلاس و یا کار همیشه حواسم پی این برود که چه فیلمی را تعریف کنم که سودی ندیده باشد ومن مسابقه را بخاطر جایزه اش ببرم.جایزه ی مسابقه همیشه یک بوسه بود که قراربود سیمهای تلفن آن راآنطرف،به مقصدش برساند.

       هیچوقت همدیگر را ندیدیم،نه اینکه من دلم نمیخواست نه.دلم لَه لَه میزد توی این شش ماه ونوزده روز ودوازده ساعت برای دیدنش اما،همیشه می ترسیدم تصویری که از سودی توی ذهنم نقاشی کرده بودم با دیدنش بهم بریزد.گرچه از همان دوست مشترکمان شنیده بودم که خانم جذاب وگیرایی ست و چشمهای قشنگی دارد.حتی همان روز محرمی-یادم هست،روز تاسوعابود-که غروبش برایم غذای نذری آورد ومن از بالا،پشت پنجره دیدمش که مرتب وپاکیزه با روسری ومانتو وعینک و دستکشِ سیاه،وارد راه پله شد وظرف نذری را پشت در خانه گذاشت. بعد از دم درحیاط زنگ زد وگفت بروم وازپشت در ظرف را بردارم،قبلش خیلی اصرار کرد که همدیگر را ببینیم اما من قبول نکردم وقول ازش گرفتم که وقتی آمد پافشاری برای دیدن نکند.عکس مرا دیده بودالبته و می گفت توی عکس شبیه"اندی گارسیا"هستم ،که هر دویمان نقش اش توی فیلم"پدرخوانده سه"را خیلی دوست داشتیم.

                                                       

      روزها می آمدند وکشدار وطولانی وذره ذره می رفتند وشب ها،شب ها با حافظ وشاملو وسودی روشن می شد.گاهی اتفاق می افتاد چند روزی نبودم،مسافرتی، خانه مادر ودیدنِ آقاجون وعزیز،کاری. هیچوقت گِلِه نمی کرد که چرا زنگ نمیزنم یا چرا نیستم ولی وقتی که می آمدم صدایش مشتاق بودو خواهان. طوری که معلومم می شد دلش برایم تنگ شده.هیچوقت مرا"علی جون"صدانکرد، همیشه می گفت "علیِ جان"ومن هلاک اینطور صداکردنش بودم وهی کاری می کردم موقع صحبت کردن که مجبورش کنم مرا"علیِ جان"صداکند همه این شش ماه ونوزده روز ودوازده ساعت را و سودی با اینکه می دانست دارم تقلب می کنم، همیشه با سخاوت مرا مهمان لحن وآواز دلپذیرش موقع گفتن"علیِ جان"می کرد.

      واین گفت وگوها بین من وسودی وحافظ وشاملو،یواش یواش داشت یقه ام را می گرفت تااینکه بیست وششم مهرماه-سه روز بعداز تولدم- حوالی ساعت یازده ونیم یکی از همان شبهای روشن رسیدو من آخرین شعرشاملو را برای سودی، سودابه خواندم:

و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا،
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح

      بوده

           باشم.

  

*شب های روشن نام فیلمی به کارگردانی فرزادموتمن.

 



تاريخ : 88/10/28 | 23:18 | نویسنده : علی محمدزاده
 

   

           سلطان مطبخ –مادر-درگنجینه اش را همیشه قفل می کرد تا محتویاتش از ناخنک های بچه ها-من بخصوص-درامان باشدو کلیدش را می گذاشت بالای یخچال ویا روی طاقچه ایوان کنار شیشه دواگلی...

 

 بوقلمونی،گاوی بدید و بگفت: در آرزوی پروازم اما چگونه ، ندانم.گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهایت فتد و پرواز كنی.بوقلمون خورد و بر شاخی نشست.تیراندازی ماهر، بوقلمون بر درخت بدید.
تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاكش نمود.


نتیجه اخلاقی:

با خوردن هر گندی شاید به بالا رسی، لیك در بالا نمانی

 

تنهابرنامه متنوع تلویزیونی برنامه گزارش وضعیت هواست.

وودی آلن

 

اینو به یاد داشته باشید، هیچ حرومزاده ای با به کشته دادن خودش در راه کشورش در جنگ پیروز نشد، بلکه با به کشتن  دشمن احمق و حرومزاده اش، در جنگ پیروز شد.


ژنرال پاتون / پاتون

 

مرد

در حالي كه

 از مزرعه شخم خورده مي گذشت

گفت :

كاش بچه اي داشتم

                        جلوي من راه مي رفت

و سگي كه از پشت سرمان مي آمد

كاش

ميان نيزاران راهي پيدا كرده

به دريا مي رسيديم

اما آه

تا وقتي كه نه بچه اي هست و نه سگي

رسيدن به دريا چه ارزشي دارد؟*

                                               

آیا میدانید شیرینی تنها مزه ای است که جنین در رحم مادر هم می فهمد.

توی فیلم وسریالهایی که نشان می دهند همه چی هست وآدمهایش همه کار می کنند الا یک کار!.الانه آدما توی قصه های فیلمها سرکار می روند،ازدواج می کنند وطلاق می گیرند،میمیرند وروزنامه می خوانند،سبزی پاک می کنند ودعوا می کنند،حمام می روند ومی خوابند،شام وناهار می خورند بچه میزایند،خلاف می کنندوپلیس هستند،کله شق وسرتق ویا مثل ماست بی بو خاصیت اند.ترا یاد قدیسین می اندازند،یا آنقدرشرهستندکه روی شمر راسفیدمی کنند.شعاراخلاقی می دهند ویا درحال چیز نوشتن هستند،توی خانه بحث فلسفی می کنندویاباهم قهرمی کنند. خلاصه همه کار می کنند واما...اما هیچوقت تلویزیون نگاه نمی کنند!.کمی عجیب هست،یا شایدهم اصلا"عجیب نیست؟

 

یادم نیست که از کی توی خانه ما بود.از وقتی که درخاطرم هست اون بود وحضور پرابهتش همیشه ی خداکه  می رفتم توی اتاق اش منو جذب خودش می کرد.طوری بود که همیشه دلم میخواست بنشینم روبه رویش ویک دل سیر تماشایش کنم وازحال واحوال دورنی اش آگاه باشم.خانه ی قدیمیمان که سه تا اتاق ویک ایوان شبیه حرف"ال"انگلیسی داشت-بارها اینراگفته ام،یادم هست-مثل الان آشپزخونه نداشت وبخاطرهمین جایش رامادر-کدبانوی خانه-اتاق کوچک روبه دریا انتخاب کرده بود.یعنی از وقتی که من یادم هست همانجا می دیدمش.البته تابستانها که هوا گرم می شد می آوردنش توی ایوان وسرنبش ایوان کنار طاقچه- که چادرنمازومهروتسبیح وسجاده مادربزرگ  ویک شیشه دوا گلی بالایش همیشه بود-می گذاشتند،این عزیزِ سبزِکم رنگِ خونسردِ آرامبخش را،یخچال بیست وچهارفوت کلویناتور!.

اسمش را خیلی بعدترکه رفتم مدرسه راهنمایی  توانستم بخوانم.راستش اینقدر برام حرمت داشت که نمی خواستم ازکسی –برادره وخواهره ازمن زودتر سواد انگلیسی خوندن یادگرفته بودند-بپرسم که اسم این دل وجان خنک کن چیه.دیدن درون جاداروبزرگش که با قفسه های سیمی استیل براق طبقه بندی شده بود از دیدن درون غار علی بابا وچهل دزد بغداد هم مشکل تر بودومادر هروقت درش را باز می کردمی شد تویش را دید که باسلیقه ومرتب گوجه فرنگی وخیارمحلی وبادمجان شسته وتمیزنشسته اند واز هر دری  توی گوش هم پچ پچ می کنند،توی خنکای کشوی پایینی.توی طبقه های سیمی هم  پنیرو کوزه سفالی ماست تازه وظرف کرهِ مخصوص آقاجون را می شد دید بهمراه ظرف غذای مانده ی شام یا ناهارویا برنج شسته برای وعده ی بعدی سرسفره ودور هم نشستن،سبزی تازه از باغچه چیده-ریحان وگشنیزو پیازچه وسیرتازه وتردیزک.

                                               

کنار به کنار هم شیشه های دهان باریک ترشی آب نارنج وترشی قوام-مایه غلیظ وپخته آب نارنج-سرکه وآبغوره، بغل در ردیف شده بودند وبالایشان هم ظرف های تپل مربای بهار نارنج وتمشک وحشی،ترشی بادمجان ونازخاتون،سبزی ماست وسبزی برای مرغ وماهی شکم پرمرتب شده بودند.

تابستان می گذاشتیمش توی ایوان ودرش راکه باز می کردندقاچ های خربزه و هندوانه با سینی انگور سیاه تزیین شده با قطرهای پاکیزه آب بهت چشمک میزدند ومن هی این شعریادم می آمد:درمیان میوه های خوشمزه،شاه انگورهست وسلطان خربزه!.توی یخدانش هم که فقط قالب روی ایی یخ بودوظرف آلاسکا واسکیموی ما بچه ها که حکایتش قبل گفته شد.مرغ که تازه وزنده همیشه توی حیاط بودوما مرغ ماشینی-فکر می کردم با ماشین درستش می کنند!- وگوشت منجمد نمی خوردیم.

 سلطان مطبخ –مادر-درگنجینه اش را همیشه قفل می کرد تا محتویاتش از ناخنک های بچه ها-من بخصوص-درامان باشدو کلیدش را می گذاشت بالای یخچال ویا روی طاقچه ایوان کنار شیشه دواگلی.من هم وقتی  که خانه خلوت بود ونامحرمی را دور وبرنمی دیدم یواشکی می رفتم سه چهارتا متکا را روی هم می گذاشتم تا دستم برسد وکلید را برمی داشتم ویک قاچ هندوانه وخربزه یا یک خوشه انگور کش می رفتم و زودی همه چی را مرتب می کردم وبخیالم که کسی نمی فهمد.اما مادرهمیشه می فهمید وچیزی نمی گفت.توی همین دید وبازدیدهاوملاقات های عاشقانه ی دزدکی بود که کشف کردم در یخچال با سه ردیف نوار پلاستیکی که تویش آهن ربا کار گذاشته بودند به بدنه اش جفت می شود.آنوقت ها به عقلم نمی رسید که بروم این کشف بزرگ را به ثبت برسانم!عوضش باچاقو شیار باریکی کنار نوار پلاستیکی درست کردم واین را زمانی اهل خانه وکدبانو فهمیدند که من بیشتر از نصف آهن رباهای لای در را کندم وبه هزارتا زخم وکار واجب تر ازبستن دریخچال زدم!.مثلا می شد یک مشت شن را بریزی روی یک ورقه کاغذ دفتر مشق وباکشیدن آهن ربا زیر ورقه براده های آهن را از شن جدا کنی.یا ده پانزده تا میخ را بهم وصل کنی.یا دوتکه اش را بهم نزدیک کنی تا همدیگر رو جذب کنن ویا ازهم فرارکنن وکلی کارهای بامزه دیگه.خیلی از آقاجون ومادر اوقات تلخی دیدم برای این موضوع تا جایی که همه ی لذت این کشف بزرگ زندگی ام ضایع شد.

سالهای زیادی گذشت،سالهایی که ما بزرگ وبزرگترشدیم وکلویناتور خانه ی ما رنگ پریده تروزنگ زده تر.دیگرحتی دوبار سمباده کشیدن ونقاشی وتغییر رنگ-ازسبزکم رنگِ دلربا به سفیدِ بی نمک-هم فایده نکرد وشب یا روز دلگیری قلب بزرگوار وطپنده یخچال خانه مان از حرکت ایستاد ودیگراز دست هیچ تعمیرکارومهندسی کاری برنمی آمد انجام بدهد.آخرموتور کلویناتور آمریکایی بود توی بازار هرچی بودلوازم ژاپنی وکره ای.دیگر کلویناتور نمی توانست با آغوش بازش وقتی که دستت را بسویش دراز می کنی ترامهمان سخاوت وخنکای مهربانی اش کند.دیگر مادر با کمی غرور درش را باز نمی کردتا خوشمزه ترین مربای بهار نارنجش را سرسفره صبحانه بیاورد.دیگر پیاله های سفالی ماست تازه از تویش در نمی آمد.حتی دیگر نمی شد تویش ترشی ولیته بادمجان گذاشت چه برسد به حلواشکری وهندوانه.دیگر....اینطوریه!

                                                                                         

*شعراز اوکتای رفعت



تاريخ : 88/10/20 | 2:15 | نویسنده : علی محمدزاده

 

*"بوی گند زندگی"نام فیلمی از"مل بروکس"



تاريخ : 88/09/07 | 2:30 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

شب ها ما هم توی مهمانخانه می خوابیدیم وپنجره ها را باز می گذاشتیم که تا نسیم خنک دریا بیایدو خواننده توی رادیوی "توشیبا"یی  که یکی از رفیق های آقاجون –موقعی که توی بیمارستان بستری بود-برای رفع کسالت وسرگرمی برایش آورده بودرا همراهی کند.رادیو همیشه روشن بود و می توانستی همراه نسیم وهمهمه ی آرام دریا،صدای  آواز را بشنوی که خواننده توی رادیو می خواند:

از ازل خدای عالم....

 

اول از همه برید اینجا  و ثبت روز "نوروز"بنام ایران در تقویم سازمان ملل  را امضا

کنید.من رفتم ونمره ام هم این شد:

397458 Signatures Total

 

از تو تنها حلقه ای طلایی

از من

نانی که به خانه آورده ام ، پیداست

مه در اتاق مان بیشتر شده

باز هم به اشتباه
لب هایم را بر دیوار گذاشته ام
بوسه های هدر رفته
آواز آن قناری غمگین است
که در بزرگراه می خواند
یا عطر موهای توست
در شب های سرماخوردگی

مه در اتاق مان
بیشتر شده

پرتقالی که پوست می کنی
انگشت های من است
و از آبی که می خورم
صدای گریه می آید
مه بیشتر شده
و روزهایمان قایم باشکی ست در تاریکی:

من در اتاق پنهان می شوم و
تو چشم می گذاری و
به خواب می روی.*

                                                               

 صد شخصیت بزرگ تاریخ سینما(به نقل از ماهنامه فیلم شماره317)

4.آنتونی پرکینز دربیمار روانی(1960،آلفرد هیچکاک)

تاکنون ناهنجاری اخلاقی مادرخواهی در غرب،بیشترین کاربرد را در طراحی شخصیت مجرمان وقاتلان سریالی داشته است.لبخند شیفته وارنورمن بیتس،تیک های عصبی وحالت دفاعی او،همه وهمه نوعی حالت ترسناک را در بهترین ومناسب ترین نقش آفرینی پرکینز(که آگاهانه چنین نقشی را که با فیزیک او همخوانی داشت بازی کرد)ایجاد کرده اند.این حالت های فیزیکی-روانی،بدل به مرجعی برای ارزیابی ایفای نقش بیماران روانی شده اند،اما آن چه بیننده را مجذوب نورمن می کند،قطعاًچیزی نیست که بتووان آن را درکتاب های فروید سراغ گرفت.این نقش ماندگار،نیازی به توجیهات علمی ندارد.

تاقبل از دیشب نمی دونستم که جمله معرف "نه زن،نه بچه" رو اولین بار

"ژان رنو"توی فیلم"حرفه ای-لئون"نگفته،کشف دیشب من اینه که این جمله رو اولین بار"آل پاچینو"توی فیلم"صورت زخمی"گفته.جالب اینکه هردوتا فیلم رو بارها دیدم اما تا دیشب متوجه اش نشده بودم.

                       

یعنی خودمو کشتم اما نشد.توی این سازها من دوتا ساز رو خیلی دوست

دارم "نی" و"گیتار"رو.نی رو که از همون اول معلومم بود سخت تر از اون هست که بشه بهش فکر کرد.اما گیتار رو خریدم ویه رفیق گیتاریست کاربلد هم داشتم که می اومد خونه بهم آموزش میداد،حوالی سالهای هفتادوشیش هفت بود.یعنی خودمو کشتم اما نشد که نشد.هی گفت"ملا رسولِ سیمی"یاد نگرفتم.گفت"دو رِ می فا سل لا سی" نرفت میخ آهنی درسنگ.آخرش یه چند وقتی کنار تختخوابم گیتار بعنوان دکور باقی موند تا اینکه فروختم رفت پی کارش.حالا"نکست پرشین استار"رو که می بینم باخودم میگم کاش این جوونا یه خورده خودشونو خوب می دیدندوقبل اومدن توی این برنامه دوتا دهن آواز لااقل توی حموم برای خودشون می خوندند."اعتماد به نفس" با "توهم" تفاوت داره قدِ زمین تا آسمون.

دیالوگ:

 من از هیچ شروع کردم وبا تلاش وکوشش زیاد به نهایت فقر وفلاکت رسیدم....

گروچو مارکس درحقه بازی

 

خانه را وسط حیاط ساخته بودند.کمی البته به طرف شرق حیاط جاییکه

خورشید طلوع می کرد نزدیکتربود.سمت مغرب را باغ درست کرده بودند پر از مرکبات ودرخت انار ترش وآلوچه وانجیر.تقریباً توی تمام فصل های سال میوه ای برای چیدن توی باغ بود.خانه،سه تا اتاق داشت وبا یک ایوان شبیه حرف    " ال" انگلیسی به هم  راه داشتند.مهمانخانه-همانجایی که توی تابستون همیشه خنک بود ودر وپنجره آهنی داشت-یکطرف ایوان بود ودوتا اتاق دیگر چسبیده به هم طرف دیگر.توی مهمانخانه تابستانها،بعداز ناهار آقاجون می خوابید ویک شمد نازک روی خودش می کشید که تا از اذیت مگس هایی که از دست چسب آویزان کنار لامپ اتاق در رفته بودند،در امان باشد.شب ها ما هم توی مهمانخانه می خوابیدیم و پنجره ها را باز می گذاشتیم که تا نسیم خنک دریا بیایدو خواننده توی رادیوی "توشیبا"یی  که یکی از رفیق های آقاجون –موقعی که توی بیمارستان بستری بود-برای رفع کسالت وسرگرمی برایش آورده بودرا همراهی کند.رادیو همیشه روشن بود و می توانستی همراه نسیم وهمهمه ی آرام دریا،صدای  آواز را بشنوی که خواننده توی رادیو می خواند:

از ازل خدای عالم....

بعد ،صبح که از خواب بیدار می شدی همینکه سرت را متکا بلند می کردی از پنجره ی شرق-زودتر از آفتاب- طلوع انگشتان مادر را می دیدی که بین بوته های شبنم زده گوجه محلی وخیار  دانه دانه مهربانی می چیند وسر سفره صبحانه -مرتب وپاکیزه- خیار وگوجه وپنیر با نان تازه از تنور درآمده وچای را توی ایوان –که وقتی سر سفره می نشستی روبه رویت حوض را می دیدی-آماده کرده.

اتاق کوچکتر که کمد ورخت ولباس هایمان را آنجا می گذاشتیم بیشتر برای ما دنج وخودمانی تر بود وآقاجون کمتر می آمد آنجا وخوب این یک حسن بزرگ آن اتاق بود که کمتر توی چشم بودیم. زمستانها،به بهانه درس می رفتیم توی اتاق کوچک و"چراغ والور" را روشن می کردیم که همیشه سر فتیله اش سوخته بود وچشم را می سوزانیدویک کتری بزرگ آب می گذاشتیم بالایش که سوز چشم را بگیرد .کمی که می گذشت بخار آب کتری روی شیشه پنجره ای چهارطاق که قاب آهنی اش را رنگ سـبز زده بودند می نشـست ومی رفتیم لبمان را روی بخار شیـشه می چسبانیدیم تا جای بوسه روی شیشه حک شود.مثلاً به هوای درس خواندن می آمدیم این اتاق،که البته هیچوقت درس خواندن درکارنبود وکارهای مهمتری داشتیم که انجام بدهیم.گوشه کتاب ریاضی وعلوم وتعلیمات اجتماعی شکل آدمکهایی را می کشیدیم که وقتی گوشه ی کتاب را بُر میزدیم بهم می رسیدند.آدمک هایی که تا بهم می رسیدندیا همدیگر را در آغوش می گرفتند یا شروع به مبارزه وزدوخوردمی کردند.یک وقت هایی هم می رفتم زیر کمد چوبی ظرف-پایه های بلند خراطی شده داشت ویک پسر بچه هشت ده ساله راحت زیرش جا می شد- ودنیای خودم را آن زیر می ساختم.دنیایی که بعضی وقتها تویش پادشاه بودم وبعضی وقتهارئیس دزدا.

اتاق آخری که پنجره اش روبه سوی دماوند باز می شد-زمستانها که از خواب پامی شدیم قبل از شستن دست وروچشممان به کلاهخود سفید رنگ دماوند می افتاد که هر روز بزرگتر می شد-ومحل نشستن وغذا خوردن وتلویزیون دیدن ما بود.آن سالهای اول انقلاب بود که نفت کم بود برادر وسطی وبزرگتره می رفتند صف نفت می ایستادند وپیت های حلبی که رویش آرم ایرانول وپارس نقاشی شده بود را از طناب توی صف عبور می دادند،یادم هست که آقاجون رفت یک بخاری هیزمی خرید ویکی دوتا زمستان را با بخاری هیزمی سر کردیم که خیلی هم خوب بود وکنارش که می نشستی حسابی گرم می شدی وهی هم زودبه زود عزیز که کتری وقوری چایش را روی آن بساط کرده بود برای آدم چایی می ریخت به چه خوشرنگی وتوی هی فوت می کردی وهرنعلبکی چایی را به سه چهارتا قند می خوردی.بعضی وقتها که هیزم تر می گذاشتیم تویش،ترق ترق صدا می کردو خیلی کیف داشت ومن آرزو می کردم که همینطور قحطی نفت باشد که دیگر بخاری بی قواره نفتی ارج را بجای این هیزمی نیاورند.روبروی پنجره-طوریکه اگر دستت را دراز می کردی بهش می رسید-درخت خرمالو کاشته بودند وهمیشه این وقت های سال پر از خرمالو بود وما که طاقت معطلی برای رسیده شدن میوه اش را نداشتیم خرمالوی گس ونارس را می چیدیم وتوی کیسه سبوس برنج فرو می کردم تا زودتر شیرین وپخته شود.

طرف غرب خانه –که باغ بود ومادر توش بادمجان وفلفل سبزوریحان وسیبِ ترشی وتُرُب می کاشت،درخت مرکبات بود بهمراه سه تا درخت انار وآلوچه وانجیر سیاه. انار ترش بود ومیوه اش را می چیدند ودانه اش می کردند وتوی آفتاب یا روی چراغ خشک می کردند برای بادمجان سرخ کرده و مرغِ شکم پر.ولی انجیر وآلوچه اش را ما می رفتیم سر درختی می کندیم و بالای شاخه همان درخت می خوردیم.

از حیاط جلویی تا دروازه بیست قدم راه بود که توی زمستان مسافت اش سه برابر می شد.خصوصاً برای من که وظیفه باز کردن در حیاط همیشه با من بود وباد وباران وزمستان وتابستان نداشت.حالا فکر کن که تلویزیون دارد "تارزان"را نشان می دهد ودرست سر صحنه ی حساس مبارزه با تمساح توی رودخانه "آمازون"هست وتوی دل صحنه نشستی به تماشا....زززززینگ!.به قول سید"گوزنها":یه ساعت خودتو می سازی تا یه آجان میگه کجا؟ همش میپره!

اینها را گفتم تا یادمان بماند یک وقتی-خیلی هم دور نبود،همین چند سال پیش -خانه ها این شکلی بودند.خانه ها حیاط وحوض وباغ ودرخت وگل و ریحان داشتند، ایوان داشتند.الان کمتر خانه ای پیدا می شود که تویش بعد از قدم دهم به دیوار نرسی.کمتر خانه ی پیدا می شود که روبه مشرق ومغرب وشمال وجنوب پنجره داشته باشد.خانه ای با زیر انباری وشیروانی،مهمانخانه با طاقچه ورختخواب پبچ، متکاومخده باروکش سفید دیگر مال قصه مادر بزرگ هاست.دارم فکر می کنم خودمم دارم تبدیل به قصه ای می شوم،مال خیلی سالها پیش.(اینطوریه!)

                                                                                                      

*شعر از گروس عبدالملکیان



تاريخ : 88/08/01 | 0:19 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

...یا اینکه فلان کس کاسب است ویا بازاریست ویا هزارچیز دیگر وهیچوقت به تعریف نمی گویند که قلبش هنوز تازه هست و یا روحش هنوز کودک است...

دارم میرم مشهد،پنج شنبه.

 

              امروز۲۳مهرماه هست ومن یادم می رود که امروز،روز تولدم هست.این را سایه من که توی راه مال روی کوهستان منطقه نمارستاق گاهی زیرپای من هست وگاهی می رود ته دره وپاهایش هی همینطور مثل بابا لنگ دراز کش می آیندوگاهی ازمن جلومی زنند به من یاد آوری می کند ومن باخودم چقدر خوشبخت هستم که امروز راهیچ کس یادش نیست.یا اگرهم یاد کسی مانده اینجا موبایل آنتن نمی دهد وکسی نمی تواند به من تبریک روز تولد بگویدکه خیلی خوب هست.آخر دیگر دارم یواش یواش پیر می شوم وآدم خوشش نمی آید که هی بگویند داری پیر می شوی ودوست دارد فراموش کند وآینه هم نباشد تا این چند تار موی سفید روی شقیقه را ببیند.حالامن هم این موهای سفید را نمی بینم یا نمی خواهم ببینم وتوی دل طبیعت زیبای منطقه کوهستانی نمارستاق همینطور ول شدم ودارم توی طبیعت بی نظیرش حظ می برم.

                                     

هوا وسط روز توی آفتاب هم سرد هست آنهم اینموقع سال.جاهای دیدنی زیادهست وکوهپیمایی7ساعته و25کیلومتری باعث می شود که خیلی ازجاها را ببینیم. "دریوک"راکه دشت ومرتع مسطحی در بالای کوه هست می بینیم وهمینطور" اشلک" که کنار رودخانه پرآبش-شنای مفصلی هم مهمانش شدیم وکنار رودخانه حوضچه آب معدنی با کلی خاصیت طبی برای پوست واینهاهم داشت که می روند توی آبش می نشینند .بعدش هم که به سرچشمه رودپرآب یعنی به منطقه"آستونه کر"رسیدیم و دیدن هزارتا چشمه که از دل کوه همینطور قل قل می خوردند و رودخانه را درست می کردند دیدنی بود.

درمسیر برگشت هم آبشار"کوه اره"را تماشا کردیم که خیلی زیبا هست وآدم دلش برای کسانی که اینها را نمی بیند خیلی می سوزد. خوردن چای توی این کتری های سیاه شده روی آتش گَوََن که دیگر جای خودش را داردوآدم هرچه قدر چایی می خورد بازمی چسبد که دست چوپان مهمان نواز را رد نکنی وکنارش سیگار بهمن باریک را دود کنی وصحبت بکنی.

                                                                    

 آب رودخانه بقدری سردهست که حتی برای چند ثانیه نگه داشتن دست درآن همت می خواهد. حالاببین چقدرجوگیر طبیعت شدیم که می رویم وتوی این آب شنا می کنیم!.نان وپنیروپسته خام عجب به آدم می چسبد،اگرکنار درخت وسبزه ورود بنشینی وگوشت پر باشد ازصدای قهر وآشتی آب وسنگ.بازهم یادم می رود که امروز روز تولدم هست ومثلا باید دیگر جهان بینی ام نسبت به زندگی وخودم وآینده واینها عوض بشود-بزرگ شده ام دیگر!-وبجای اینکه بنشینم ودرمورد زندگانی فکرهای خیلی مهم بکنم، هِدفون بگوش اجازه می دهم که کلی خواننده ایرانی وفرنگی ِآوازهایشان را درروز تولدم توی کوهستان- جایی نزدیک خدا-برایم بخوانند.معجونی ازمارک آنتونی،داریوش، فیل کالینز، منصور،ویتنی هیوستن،علی لهراسبی،برایان آدامز و رد استوارت و شادمهر.می شنومشان اما گوشم بدهکار صدای خداست که"والله جمیل ویحب الجمال".خسته وخاکی که برمی گردیم دسته جمعی می رویم حمام عمومی محله.سالهاست که حمام عمومی نرفته ام ودیدن دوباره حمام خیلی مزه می دهد.مثلا اینکه تا تازه واردی می آید جوانها می روند وتعارف به مشت ومال کیسه کشیدن می کنند ویا اینکه با این تاس های رویی از توی حوضچه آب برداری. خیلی از عادات واخلاق های قدیمی هنوزتوی این روستاها وییلاقات کوهستانی ارج وقرب دارد وخیلی هم خوب هست.آدم فکر می کند که از زمان اکنون پرت شده به چند سال عقب تر وچیزهایی که توی ذهنش هست را دوباره شفاف می بیند.مثلا اینکه با کسی که اصلا نمی شناسی اش توی کوچه سلام وعلیک می کنی.راستش الان ها دیگر حتی توی شهر کوچک خودمان هم مثل شهرهای بزرگ همسایه ها هم با همدیگر احوالپرسی نمی کنند.یا مثلا وقتی شیر را گرم می کنی رویش سرشیر می بندد واینها گذشته ی کودکیت را یادت می آورندواین دقیقا در روز اتفاق می افتد که قرار است آدم هی ازگذشته ی کودکی اش دور بشود-روز تولدم هست،یادتان که نرفته!-جهان بینی اش کامل وجامع بشودومردم توی خیابان که نگاهش می کنند بگویند:فلانی عاقله مردیست.یا اینکه فلان کس کاسب است ویا بازاریست ویا هزارچیز دیگر وهیچوقت به تعریف نمی گویند که قلبش هنوز تازه هست و یا روحش هنوز کودک است.

باز هم موقع خوابیدن موقعی هست که خاطرت با یاد گذشته تازه بشود.بسرکشیدن لحاف را می گویم که الان دیگر مد نیست وماشااله بواسطه حضور هزار جور وسیله گرمایشی دیگر لحاف جز خاطراتمان شده اما آن قدیمها توی هر خانه ای که می رفتی موقع خواب توی فصل زمستان از لحاف وکرسی استفاده می کردندوخوابِ زیر لحاف خیلی به آدم می چسبید وصبح دلت نمی آمد از زیر لحاف در بیایی وبروی مدرسه.لامپ را که خاموش می کنند سنگینی لحاف ونورکم سوی چراغ علاالدین-که کله پاچه صبح فردا را رویش بار گذاشته اند-به تمامی مرا می برد به زمان کودکی ام که زمستان ها با برادر وسطی توی یک رختخواب می خوابیدیم وآنقدربه نور چراغ علاالدین زُل می زدیم تا خوابمان ببرد. (اینطوریه!)

                                                          

لینک این نوشته با نام سفری به نمارستاق درسایت تحلیلی خبری عصرایران

*"بعدازخواندن بسوزان"نام فیلمی به کارگردانی برادران -اتان وجوئل- کوئن.



تاريخ : 88/07/08 | 1:44 | نویسنده : علی محمدزاده
 

سلام 

ومن در سن وسالی بودم که فکر می کردم مادربزرگ ها همینطوری که هستند-مادربزرگ-به دنیا می آیند.خوش سروزبان بود وهزارتاقصه ی خوب وقشنگ بلد بودکه وقت هایی که دستش بیکاربود وحوصله می کرد برایمان می گفت.قصه پسر فقیرودختر پادشاه که مجنون شده بود،قصه چِسبلیک که شبیه قصه تام بند انگشتی بود،قصه سنگدون سیمرغ و...همه را بلد بود وباصدای محترمش-هنوز توی گوشم هست این صدا-برایمان که مشتاقانه به لب هایش زل زده بودیم تعریف می...

این ماهیتابه چدنی هم عجب چیز خوبی ست.می توانی ده بار-خودم امتحان کردم-تویش چیز سرخ کنی ونشوری اش.خودم امتحانش کردم!

این جا عجیب تاریک است
 یک قطره روشنایی بفرست
زندان انزوای مرا بشکن
 پروانه ی رهایی بفرست
 تا پیش از آن که غرق شوم
 یک لحظه آشنایی بفرست
انگار ربط ما ازلی است
لطفا کمی خدایی بفرست.**

صدشخصیت بزرگ سینما(ماهنامه فیلم شماره317)

3.اسکارلت اوهارا(ویویان لی در بربادرفته(1939,ویکتورفلمینگ)

اویک خانم متشخص نیست,اما دوست داشتنی است.ازاین روست که می تواند بر فقروگرسنگی فایق آید.حضورقدرتمندانه ویویان لی،غرور,خودخواهی,زیاده طلبی واراده آهنین اسکارلت رابازآفرینی می کند.کشمکش های اوبا رت باتلر(کلارک گیبل)که شخصیتی هم چون خود اوست,جنبه های نهانش راآشکارترمی کند.هردومغرور،ازخودراضی,لجباز,ودربرخوردباهم,وحشی وغیراجتماعی وناآرامند.اوتنهازن تاریخ سینماست که این ویژگی ها را یکجا دارد.

ببخشید ببخشید روم به دیوار،گلاب به روتون جسارته،این شمس العماره را جسته گریخته می بینیم و از بازی فرهاد آئیش و رویا تیموریان حظ می بریم.خصوصا خانم تیموریان که عالی ست و نقش اش هم دستش را برای بداهه باز گذاشته.کارگردانی وقصه وشوخی ها هم عموما خوب در آمدند.

           

آیا میدانید اسکیمو‌ها هم از یخچال استفاده می‌کنند، منتها برای محافظت غذا در مقابل یخ زدن

پای مامان تورو که ماساژنداده،پای زن مارسلوس والاس بوده.نکته همین جاست،ماساژ پا کار بدیه؟نه ولی بستگی داره پای کی باشه.

وینست وگا(جان تراولتا)درفیلم پالپ فیکشن ساخته کوئینتین تارانتینو

پیرزن چشمهایش نمی دید.نه اینکه ازاول نابینا باشد،ازبس که باقلاب بافتنی توری های جورواجوربافته بود سوی چشمهایش کم شد ویواش یواش دیگه جایی رو نمی دید.هرچی هم که آقاجون وعزیزم می گفتن "بریم دکترتا دوا ودرمونش کنیم" قبول نمی کرد ومی گفت "این چشا هرچی رو که می بایست ببینن دیدن"خرج ومخارش رو ازهمین بافتنی ها در می اورد.بیکارهم که می شد برای همه ی لوازم خانه قلاب بافی می کرد.برای هرچی که فکرش رابکنید،از روگیر تلویزیون ورادیو وسماور ولامپا بگیرتا برای استکان وقوری وبالش وتلفن قلاب بافی می کرد.تروفرز هم بود ومی توانست درحین حرف زدن-خوش صحبت بود-ویا تماشا کردن سریال "مرادبرقی"هم دست هایش مشغول باشند.باظرافت تمام قلاب را ازتوی نخ های سفید رنگ –تندتندمثل ماسوره خیاطی-ردمی کرد وهی از حجم نخی که دور انگشت سبابه دست چپش پیچیده بود کم می شد و زود زود از زیر دستش نقش گل وبته وستاره در می آمد.بعد هم این روگیری های قلاب بافی شده را به زنهای همسایه وفامیل که دختر دم بخت داشتندویا اینکه خوش سلیقه بودند وبه تزیین خانه علاقه داشتند می فروخت.

یک چمدون آبی رنگ فلزی داشت که خرد وریزه هایش را توی آن می گذاشت وهمراه با یک کفنی که پسرخاله اش ازسفر کربلا برایش سوغات آورده بود ورویش دعا واینها حک شده بود وسپرده بود که وقت مردن توی همون کفن بپوشانندش.این ها را موقعی که سر چمدانش می رفت ومن یواشکی نگاه می کردم دیده بودم.چمدان چفت وبست داشت وچفتش را با یک قفلی که کلیدش را همیشه می گذاشت توی یقه اش می بست تا کسی بی اجازه نرودسروقت لوازمش.اما خوب من همه را دیده بودم علی الخصوص وقت هایی که به من خرجی می داد ومن می رفتم ازکتابفروشی روبروی مدرسه مان-آقای شاکری-کتاب های جیبی انتشارات شعبانی را می خریدم زیرچشمی توی چمدانش را دید می زدم که مرتب وباسلیقه همه چی را تویش چیده بودودرچمدان را که باز می کردبوی عطر گل محمدی میداد.

پیرزن قبل ترها آرایشگربود.آرایشگرکه نه ولی خانمهارا بَزَک می کرد.مثل این الان ها نبود که میکاپ وشینیون ومانیکور،آرایش رسم باشه وروی سردر یک مغازه بنویسند آرایش عروس  با دیپلم مثلا از فرانسه.یک بقچه بزرگ داشت که تویش سرخاب وماتیک ویک گوله نخ نازک بود که باهمین ها خانم ها رامی رفت توی خانه شان بَزَک می کرد.یا توی عروسی بعدازاینکه ناهار عروسی را برای مهمانان می کشید وجلوترش به ما نوه ها که مثل جان براش عزیزبودیم غذا می داد،دست ورویش را می شست وبقچه را برمی داشت ومی رفت توی اتاقی که عروس ودخترهای تازه شوهر کرده همراه دختران جوانی که آرزوی ازدواج وبَزَک دوزَک را داشتند،عروس را آراسته می کرد.خوب البته عروس های آنروزها احتیاج به میکاپ چندانی نداشتند وبادستی که به سر ورویشان می کشید مثل ماه شب چارده می شدند.شاید هم ما اینطور می دیدیم!.

ومن در سن وسالی بودم که فکر می کردم مادربزرگ ها همینطوری که هستند-مادربزرگ-به دنیا می آیند.خوش سروزبان بود وهزارتاقصه ی خوب وقشنگ بلد بودکه وقت هایی که دستش بیکاربود وحوصله می کرد برایمان می گفت.قصه پسر فقیرودختر پادشاه که مجنون شده بود،قصه چِسبلیک که شبیه قصه تام بند انگشتی بود،قصه سنگدون سیمرغ و...همه را بلد بود وباصدای محترمش-هنوز توی گوشم هست این صدا-برایمان که مشتاقانه به لب هایش زل زده بودیم تعریف می کردتاخوابمان ببرد.آخرقصه هایش هم همیشه می گفت هفت شب وهفت روز عروسی بود من هم آشپز عروسی بود وبعدش هم برگشتم خانه.ومن هم همیشه با مادربزرگ قرار مدارمی کردم که دفعه بعد باید مرا هم ببرد تا پایان قصه وعروسی را از نزدیک ببینم،اما هیچوقت نمی برد.

ما هی بزرگ شدیم ومادربزرگ-ننه- هی خسته.این آخری ها وقتی که می خواست جایی مهمانی برود فاصله خانه تا مقصد راچندبار روی جدول کنارخیابان می نشست تا نفس تازه کند وپاهایش کمی استراحت کنند.چشمهایش را هم که گفتم کم سو شدند وتا اینکه دیگرجایی را نمی دیدندتااینکه....یک شب که خانه دختر کوچکترش-عمه فاطمه را می گویم-مهمان بود،پسر عمه خوش اقبال از شادی تاس شش توی بازی منچ مهره بازی را پرتاب می کند ومعجزه ای بزرگ ازمهره کوچک منچ ظاهر می شود ومهره سبز رنگ با برخورد به چشم ننه باعث پاره شدن پرده های که روی قرنیه چشم جلوی دید را می گرفت شد وننه بینایی اش را دوباره بدست آورد.ای جان!چقدر خوب وقشنگ بود که دوباره می توانست همه ی کسانی را دوست دارد دوباره ببیند!.

مراکه می دیدبرایم می خواند"علی حیدر،علی صفدر،علی دامادپیغمبر،علی آقا،علی مولا،علی آن دُر بی همتا"می گفتم برای من می خوانی ننه؟می گفت"نه ننه،برای اون علی اصل وحقیقی می خونم.تو علیِ بدلی هستی!"به شوخی می گفت و من می دانستم که برای من می خواند.

حالادیگر سالهاست که حجمی خالی از آن صدای محترم ودستهای هنرمنددرخانه مان هست.حجمی خالی که نبود پیرزنی را یاد آوری می کند که نماز را نشسته می خواندوبرنج رابی نمک.آخر قصه ی مادربزرگ هم هفت شب وهفت روز بود همه ی ما می رفتیم سر خاک تازه ی که بوی گل محمدی می داد.بازهم آخر قصه ی آخری اش را هم مرا با خودش نبرد.(اینطوریه!)

                

*به مناسبت 9مهر"روزجهانی سالمندان"

**شعرازمحمدعلی سپانلو



تاريخ : 88/06/04 | 1:55 | نویسنده : علی محمدزاده
 

سلام

آنوقت های قدیم عمه ها که دختر بودند ومجرد بودند وشلوار پاچه گشاد می پوشیدند وکفش پاشنه دار"گابور"به پا می کردندوموهای همه ی شان گوگوشی زده بود وتابستونا با سر و همسرشان می رفتند دریا وشنا وبلال ویه وقت هایی هم سینمای"بهروز وثوقی"و"سعید راد"وخلاصه"تین ایجر"بودند،توی خونه ی خودمان بودند.شبیه الان نبود که ...

و دیوار گاهی

تنها دلخوشی ات می شود.

رفیق روزهای بی کسی ات می شود.

پشت وپناه تنهایی ات می شود

مثل کسی می شود برایت

که می توانی سرت را روی شانه اش بگذاری

وبا شکم گرسنه

یک دل سیر گریه کنی.**

 عکسهای مراسم تقدیراز عوامل وبازیگران "سه ریال""رستگاران"را که می بینم،خنده ام می گیرد.فکر می کنم که لابد چند روز دیگر برنامه ای درنقد وبررسی این"سه ریال" درست می کنند ومی نشینند به گفتن اراجیفی درباره این وکشف مفاهیم عمیقه انسانی ودینی ومعرفتی وبه همه ی ما حقنه می کنند که شماها نمی فهمید که با چه"سه ریال" سطح بالایی طرف بودید.اگر این برنامه تجلیل و سپاسگذاری از برنامه سازان درچند سال پیش هم باب بود،لابد باید تندیس ومجسمه عوامل سازنده"کوچک جنگلی"(بهروز افخمی)،"هزاردستان"(علی حاتمی)،"امام علی"(داودمیرباقری) راتوی میادین شهر نصب می کردندواگرکسی یه سریال درحد "لاست"و"فرار از زندان"و"بیست وچهار"درست می کرد که باید سه دانگ رادیو و تلویزیون را بنامش می زدند!.

                                                                     

روزي روزگاري پيرزن فقيري توي زباله‌ها دنبال چيزي براي خوردن مي‌گشت كه چشمش به يك چراغ قديمي افتاد. آن را برداشت و رويش دست كشيد. مي‌خواست ببيند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.در همين موقع، دود سفيدي از چراغ بيرون آمد.پيرزن چراغ را پرت كرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و ديد كه چند قدم آن طرف‌تر، يك غول بزرگ ظاهر شد.

غول فوري تعظيم كرد و گفت: «نترس پيرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌هاي جورواجوري را كه برايم ساخته‌اند،‌ نشنيده‌اي؟ حالا يك آرزو كن تا آن را در يك چشم به هم زدن برايت برآورده كنم. امّا يادت باشد كه فقط يك آرزو»
پيرزن كه به خاطر اين خوش‌اقبالي توي پوستش نمي‌گنجيد،‌ از جا پريد و با خوش‌حالي گفت‌: «الهي فدات بشم مادر» امّا هنوز جمله‌ي بعدي را نگفته بود كه فداي غول شد و نتوانست آرزويش را به زبان بياورد.
...و اين داستان، درس عبرتي شد براي آن‌ها كه زيادي تعارف مي‌كنند.

دیالوگ:

سیاست مدار ها، بناهای زشت و زنان بدکاره وقتی زیاد عمر کنن قابل احترام میشن.

نوآ کراس / محله چینی ها ساخته رومن پولانسکی

 

توی این سینمای وطنی که هیچ چیزش به هیچ چیز سینمای واقعی نمیره دیدن بعضی از ادا واصول ها واقعا خنده داره.مثل قضیه شکایت حسام نواب صفوی از تهیه کننده فیلم توفیق اجباری بخاطر استفاده بی اجازه اسمش توی فیلم. لینک زیر رابخوانید ولذت ببرید!

http://khabaronline.ir/news-14591.aspx

صدشخصیت بزرگ سینما(ماهنامه فیلم شماره317)

2.فرد سی.دابز

همفری بوگارت درگنج های سیرامادره(1948،جان هیوستن)

بزرگترین بیمار روانی تصویر شده برپرده سینما؛شخصیتی درجست وجوی گنج که با باب کریتن(تیم هولت)و هاوارد(واتر هیوستن)همراه می شود.آن ها همه کار می کنند.پیاده روی های طولانی می کنند؛خیلی جاها را می کَنند؛ورویاهایشان را هم دارند.درآخرهم،همه چیز را خراب می کنند.نکتۀ اصلی،تفاوت دابز با دوشخصیت دیگراست که در تلخ اندیشی وشک همیشگی او آشکار است.او با جمع،هم رای نیست وخواست او برای تفوق،جزئی از فرهنگ آمریکایی است که در دورۀ نیکسن ویرانگری آن آشکارشد.

***

                             

-عزیز،منو سحری بیداری می کنی؟

-چرا می خوایی سحری بیدار بشی؟

-آخه من هنوز سحری بیدارنشدم نمیدونم چه جوریه.

-خوب سحری یه سر داره به این بزرگی-دستانش را ازهم باز می کند،درست شبیه وقتی که  صبح ها لحاف ورختخواب را می خواهد چهارتا کند وروی هم بچیند،با سلیقه ومرتب اینکار هر روزه اش بود-دوتا گوشم داره که شبیه گوش "زیبا"ست.زیبا سگ شکاری مان بود که همراه آقاجونم می رفتند شکار قرقاول وازوقتی که یک توله کوچیک بود آوردیمش وبابا با دستان خودش تربیت اش کرد وراه ورسم شکار را یادش داد.هنوز هم سیر نمی شوم وقتی خاطرات آنوقت هایش را برای چندمین بار می شنوم."زیبا"آنقدر با ما اخت شده بود که صبح ها همراه عزیز می رفتند نانوایی وبرمی گشتند.توی یکی ازهمین رفتن ها بود که موقع عبورازعرض خیابان یک ماشین عبوری زیرش کرد.عزیز می گفت-باگریه-وقتی رسیدم بالای سرش نگاهم کرد گفتم:

-زیباچرا دنبالم آمدی؟

عزیزم می گفت نگاهش همراه با قطره اشکی فروریخته برای همیشه بسته شد.یادم هست موقع دفن جسداش توی باغ چقدرکه گریه کردیم وتا چند روز عزا گرفته بودیم.ماده بود و  ازش یه توله بیادگار مونده بود که داده بودیمش به خاله اینها.اسمش را گذاشته بودند"تونی".آخر زمان های پخش سریال"بارِِتا"بود که پلیسی بود واسم شخصیت اول سریال کارآگاهی بود به اسم"تونی بارِتا"ونقش  اش را"رابرت بلیک"بازی می کردوتو دماغی حرف می زدوکلاهی-که بعدها معروف به کلاه بارتایی شده بود-به سرمی گذاشت ویه طوطی هم داشت که حرفهای "بارتا"رومدام تکرارمی کرد.یادم هست یکبار با داداش وسطیه رفتیم سینما که فیلمی از "رابرت بلیک" را آورده بودند والبته ما آنموقع به اسم همین"بارتا"می شناختیمش وفیلم پر از صحنه های ناجور بود که برای سن ما مناسب نبود ومن مدام می رفتم زیر صندلی سینما که این چیزها را نبینم وفکر کنم اکثرا زمان فیلم را من زیر صندلی قایم شده بودم!.خلاصه اینکه اسم توله ی "زیبا"ی ما هم از اون کارآگاهه گرفته شده بود.بگذریم،عزیزم می گفت سحری دوتا گوش داره شبیه گوش "زیبا"بعدش هم دم داره وچی وچی وچی..

-عزیزجون بیدارم کنه دیگه!.با التماس می گفتم.

قبول می کرد اما هیچوقت بیدارم نمی کرد ومن نمی دونم چرا.تا اینکه دست به دامن عمهه شدم.آنوقت های قدیم عمه ها که دختر بودند ومجرد بودند وشلوار پاچه گشاد می پوشیدند وکفش پاشنه دار"گابور"به پا می کردندوموهای همه ی شان گوگوشی زده بود وتابستونا با سرو همسرشان می رفتند دریا وشنا وبلال ویه وقت هایی هم سینمای"بهروز وثوقی"و"سعید راد"وخلاصه"تین ایجر"بودند،توی خونه ی خودمان بودند.شبیه الان نبود که عمه قوم وخویش به حساب بیایند،عضو خانواده بودند وتا موقع شوهرکردنشان شبیه خواهر بزرگمان بودند واینطوری بود.معمولا"هم اهل موسیقی ورفیق بازی ونامه ومعشوق وسوز وگداز بودندوکلا"طور خاصی بودند وبا آدم مهربان بودندوآدم می فهمید که توی عوالمی هستند که زیاد جورشان با عزیز وآقاجون ها جور نیست.بیشتر یا داشتند کتاب های "ارونقی کرمانی"و"ر-اعتمادی"وپاورقی عشقی مجلات را می خواندندوبرای خوانندگان وهنرپیشه ها نامه می نوشتندوآنها برایشان عکس امضا شده می فرستادند یا عصرها همراه با دوستان می نشستند وکیک می پختند و"پاسور"بازی می کردند و ازتوی"بوردا"مدل های قشنگ لباس در می آورند وپای "چرخ خیاطی مارشال"-که این آخری ها برقی اش کرده بودند وپدالش را مثل پدال گاز ماشین فشار می دادند وخیاطی می کردند-می نشستند به دوخت ودوز وحرف هایی که معمولا" برای بچه ها خوب نبود!. القصه دست به دامن عمهه شدیم که بیا وموقع سحری بیدارمون کن.عمهه هم با من خیلی مهربان بود و نه اینکه من اسمم با اسم عمویی که دروجوابی بیماری گرفت وبه رحمت خدا رفت یکی بود،خیلی هوای من را داشت وهنوز هم  یک وقتهایی می گوید که من برادر کوچکش هستم ونه برادرزاده اش و حتی بچه هایش مرا دایی صدا می زنند.قول وقرارها را گذاشتیم وشب به امید دیدن سحری خوابیدم.

                                                                      

با اولین تکانها ازخواب بیدارشدم وبه یک جست –سروصورت نشسته-خودم رو به جمع کوچیکی که دور سحری-این موجود نادیدنی-جمع شده بودند رسوندم!

-پس کو؟پس سحری کوش؟کجاست؟

-ایناهاش دیگه،بشین بچه اینقد سروصدا نکن!.اینو عزیزم گفت ومن درجوابش گفتم:

-این که سحری نیست،اینکه شامه!همش که برنج وماست وشامی وآب خوردن وسبزیه!پس سرش کو؟دمش کو؟گوش اش کو؟...!

حالا سالهاست که ازاون سحری خوردن توی اون اتاق کوچک جایی که دور هم جمع می شدیم ویواش وبیصدا سحری می خوردیم تا مبادا آقاجونم-که خون ریزی معده داشت وتازه ازبیمارستان شیروخورشید آورده بودندش-ازخواب بیدارشه واوقاتش تلخ بشه گذشته.سالهاست که دیگه همراه با عمه جان وبرادر وخواهرهایم سحری نخوردم.سالهاست با تکان های مادرم ازخواب بیدارنشدم که مبادا بی سحری روزه بگیرم و وسط روز ازگرسنگی ضعف کنم.خیلی چیزهایی دیگه رو سالهاست که توی ماه رمضون نمی بینم اما همیشه ماه رمضان وروزه گرفتن برایم شادی کودکانه ای دارد.چیزی مثل یک مسابقه،یک بازی برایم هست.با خودم قرار می گذارم که ببینم می تونم چیزی نخورم ویا سیگار نکشم و دروغ نگویم وبد حرفی از دهانم بیرون نیاید واوقات تلخی نکنم ومردم آزار نباشم و مهربان باشم و....روزه گرفتن یه جوری عزت نفس به من می بخشه و"وقتی که روزه می گیرم می فهمم هنوز اراده دارم"***ومی تونم جلوی خیلی از خواسته هایم وایستم وتحمل کنم برای به دست آوردن چیزی بهتروعزیزتر ازچیزی که الان دارم.(اینطوریه!)

                    

*"فرمون فرمون که می گفتن، این بود؟"

**شعر از خودمان در رفت!.

***اصلش توی فیلم گوزنها اینطوری هست:"وقتی که گریه ام می گیره می فهمم هنوز جون دارم"

 



تاريخ : 88/05/17 | 3:2 | نویسنده : علی محمدزاده

 

سلام

توی دلم به زمین وزمان بدوبیراه می گویم ولعنت به پدرجد سرخپوستان آمریکا-مخترعین خدانیامرز سیگار-تف ولعنت می فرستم.یاد"کاپیتان هادوک"قصه های "تن تن"می افتم که همیشه هزارتا فحش وبیراه دست اول ودِبش دم دست داشت.نبش خیابان یک بستنی فروشی داردو...

دیالوگ:

كیانوش: دكتر جكول من دندونم درد میكنه شما پر نمیكنید؟

 دكتر: ما اینجا از این قرطی بازیها نداریم فقط میكشیم.

 

 

شب های برره-ساخته مهران مدیری

اگربه آدم بزرگها بگویید:

"خانه ی زیبایی دیدم با آجرهای قرمز که چندتاگلدان شمعدانی روی لبه ی پنجره هایش گذاشته بودندوروی بام آنها کبوترنشسته بودند..."محال است بتوانند چنین خانه ای را مجسم کنند.باید به آنها بگویید:

"یک خانه ی صدوپنجاه میلیونی دیدم."تاآنهاباصدای بلندبگویند:"وای!چقدرقشنگ!"

اینها را من گفتم؟

نه اینها نوشته ی" آنتوان دو سنت اگزوپِری "هست که درلابلای کتاب شازده کوچولو جا خوش کرده اند. چقدراین نوشته ها به من نزدیک است.به نظرم "آنتوان"بامن نسبت خویشاوندی نزدیکی دارد.عمو، دایی ،چیزی.اما  نه آدم بزرگهای فامیل من که هیچوقت کودکی مرا جدی نگرفتند.آدم بزرگهای فامیل هیچ کسی کودکی هایش را جدی نگرفت.حالاهم ما آدم بزرگهای فامیل،کودکی هیچ کس را جدی نمی گیریم!.

حکایت:

روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم که کامروا شوي

 
 اول اين که سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري

 دوم اين که در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي

و سوم اين که در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني
 
پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟ 
 
لقمان جواب داد

 اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد

 اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهنرين خوابگاه جهان است

 و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست

 یکی ازشمارهای قدیمی ماهنامه فیلم را تورق می کنم-کاری که هرچند یکبارانجامش می دهم- که چشمم به یک مطلب جالب می خورد:

 100شخصیت بزرگ تاریخ سینما:آنها که رویاها را ساختند.

مطلب بسیارخواندنی ایی هست ازنگاه نویسندگان ماهنامه سینمایی "پره میِر"درموردیکصد کاراکتر ماندنی درسینما.حالا من بجای"قطعه ای ازبهشت"که به دلیل مشکلاتی که نمایش فیلم وجود داشت مجبوربه حذف اش شدم،این معرفی را می گذارم.دیگرپیدا کردن فیلمها ودیدنش با خودتان:

1.دون ویتو کورلئونه

مارلون براندو درپدرخوانده(1972،فرانسیس فوردکاپولا)

باگونه های افتاده ونگاه های گریزان دزدکی،این مرد خانواده تجسمی ازیک غم پایداراست.درحقیقت،نقاب خونسردی او،پنهان کننده ی ذات خشن اش است.اودرزمینه جنایت وخلافکاری استعداد دارد،اما عاطفه وعلاقه اش به خانواده مثال زدنی ست.چنین به منظرمی رسدکه حضور او،بانوعی تراژدی نهان عجین شده وهرچه فیلم جلوترمی رود،این حس تراژیک دون ویتو آشکارترمی شود.همه چیز وقتی به اوج تراژدی می رسد کهکورلئونه می فهمدهرچه برای حفاظت خانواده انجام داده،درحقیقت سرعت دهنده فروپاشی آن بوده است.این شخصیت،متناقض ترین گنگستری است که سینما به تصویرکشیده است.

                                                          

بارانی مورب

در نیمروزی آفتابی.

هیچ اتفاقی نیافتاده است

تنها تو رفته ای

اما من

قسم می خورم که این باران

بارانی معمولی نیست

حتما جایی دور

دریایی را به باد داده اند...*

تلویزیون را عموما کمتر نگاه می کنم.یعنی دیگر حظ نمی برم ازدیدن برنامه هایش اِلا برای دو،سه،چندنفر.آنهایی که الان یادم مانده دوتا هستند:

 یکی فرصت اگر باشه"محمدصالح علا"ی "دوقدم مانده به صبح" را و دیگری راکه فرصت برایش می سازم دیدنِ "آتیلا پسیانیِ"توی سریال"رستگاران.این دومی  بهترین ودوست داشتنی ترین "بدمن" الانهای ماهست به عقیده حقیرالبته.تمامی حرکات ومیمیک صورت ودستش،نحوه سکون روی حروف و ادای کلماتش،فراز و فرود ونشان دادن عصبانیت کنترل شده اش را توی سریالِ بد-مث همیشه ی "سیروس مقدم"-"رستگاران"به دقت نگاه می کنم وسیرنمی شوم.توجه می دهم شما را به نوع بازیش دربرابرپسرش"بابک"-سرشارازمحبت پدرانه  درحالی که هیچ کاری نمی کند-وبازیش دربرابر"کاوه"-مملو از بغض وعصبانیت درحالیکه بازهم هیچکاری نمی کند-که درهردو نه بازیهای غلو شده وگل درشت پدری/پسری وهمچنین اغراق درنمایش میمیک صورت وچشم وابرو-آنطوریکه درعموم بازیگران سراغ داریم-برای نمایش نفرت وخشم چیزی دیده نمی شود.اما هردوی این روابط حالتهای گفته شده درنگاه وحس"پسیانی"بخوبی بروز می کند.توی وانفسای این زمانه بی بازیگری دیدن یک جرعه "آتیلاپسیانی" غنیمتی ست.حالا اگر این وسط ها "سرگردآب معدنی به دست"روی اعصابتان باسوهان کشی ورجه وروجه می کند،خوب به هرحال توی میوه فروشی هم که می روی میوه را درهم می دهند دیگراینجا که تلویزیون است!.

 

بعدازظهراست ومن که برای کشیدن سیگار پشت ساختمان اداره-که مشجراست ونزدیک ساحل دریاوصدای همهمه موج ومردمی که برای شنا آمده اند را نسیم ساحل به گوش آدم می رساند-آمده ام اینجاکه خلوت ودنج است وکسی نمی آید این حوالی مگربرای کشیدن سیگار.ماشین سرویس اداره می آید ومی رود مرا-که آن پشت اداره سیگاربدست متوجه آمدنش نمی شوم-جامی گذاردوحالادیگرباید پیاده بروم تاجایی وتاکسی بگیرم.کیف هم که توی تابستان باعث می شود دست آدم ازسرشانه کِش بیایدوآدم حس می کند این یکی دستش درازترازآن یک دستش هست.توی دلم به زمین وزمان بدوبیراه می گویم ولعنت به پدرجد سرخپوستان آمریکا-مخترعین خدانیامرز سیگار-تف ولعنت می فرستم.یاد"کاپیتان هادوک"قصه های "تن تن"می افتم که همیشه هزارتا فحش وبیراه دست اول ودِبش دم دست داشت.نبش خیابان یک بستنی فروشی داردومن مردی میانسالی رامی بینم که با دستی پراز"آیس پک"ازآن می آید بیرون و روبسمت ماشین پارک شده کنارخیابان می رود که تویش دوتا پسرِبی حس وحال وخالی ازهرگونه هیجانی دارندبه پدرشان-به گمانم –نگاه می کنند.نمی دانم چه چیزی برای بچه های حالا از خوردن بستنی توی تابستان می تواند لذت بخش تر باشد.برای بچگی های ما،اگرپدرناپرهیزی می کرد و روز ویانیمروز تابستونی بستنی بدست می آمدخانه،آنوقت دیگرپدرنبود،مسیح مقدس بود که دستانش اعجاز خنکی وشیرینی را توامان داشت.

دارم عرض خیابان راهمینطور که رد می شوم انگاری وارد تونل زمان می شوم و....

باپیژامه آبی وبلوزآستین کوتاه قرمزِ یقه گردی که ازجانمم برام عزیزتره-آخه عکس برگردون"مرداتمی"روش حک شده بود-بجای سنگینی کیف اداره،کلمن آلاسکا بدست می روم آنطرف خیابون.این"مرداتمی"هم یک سریال خیلی قشنگی بود که تویش آرتیسته نمی دونم چیکارش می کنند(گمانم جلوی تشعشعات رادیواکتیویته یا یک همچین چیزی قرارگرفت)که هروقتی که دلش می خواست می توانست اندازه یه اتم ریزبشود وبرود کارهای خیلی مهم وبرای نجات بشریت را درجاهاییکه دست آدم بزرگها نمی رسید انجام دهد.مثلا واردجا کلیدی که دریک گاوصندوق سِری بشود،وارددستگاه هدایت شونده ی یک موشک برود وکارش را مختل کند،داخل گوش یک حیوان وحشی برود وازکاری بَرش گرداند وازاین دست کارها.سریال قشنگی بودتوی آن زمانها خیلی طرفدارِپروپاقرص –مثل ما- داشت برای خودش وبلوزهایی که برچسب عکس "مرداتمی"رویش حک شده بود،ولوله ای بین دوستان بپا کرده بود.القصه برویم تا به حکایت ما وتابستان وفریادهای وقت ظهر بچه های"کلمن"بدست برسیم که باصدای ریزوجیغ جیغی فریاد"آلاسکا""اسکیمو"-که سرهم می گفتند"آلاسکاسکیمو"-سرمیدادند برسیم.

رسم پدرنبود که به ما پول توجیبی وخرجی بدهد.ماهم همیشه-نه اینکه فقط توی فیلمها می دیدیم-فکرمی کردیم این "پول تو جیبی"همانطورکه ازلفظش پیداست مال بچه هایی هست که فارسی حرف می زنند وموهای سرشان شانه شده است وتوی تابستون کفش تابستانی می پوشند،زیاد به پروپای پدرومادرنمی پیچیدیم برای پول گرفتن.حالا یک وقتهایی که می رفتیم مثلاازبقالی نوشابه یا کره ویا بیسکویت گرجی برای مهمان بعدازظهرمان بگیریم وپول خردی اضافه می آمد،مادر دیگر ازما نمی گرفت ما می رفتیم تخمه وآدامس خروس وعکس برگردون می خریدیم.اما این پولها که گذری وهرازچندگاهی بودندکفاف مخارج زندگی ما را نمی دادوبرای درآوردن خرج دست به هزارکار می شدیم که یکیش فروختن آلاسکا-پدرجَد یخمک های امروزی-بود.

آویزان مادرمی شدیم که ازبازارروز برایمان "رنگ وظرف آلاسکا"بخردوبعدازمدتها چانه زنی می دیدی که ساعت نه ،ده صبح یک روز تابستونی که مادرازخرید بازار می آمد رنگ آلاسکا را که توی یک کاغد به اندازه کف دستِ حالایمان بودوبا نخ دورش را پیچیده بودند میداد دستمان همراه با سه تا ظرفِ رویی آلاسکا که شکل انگشتانه بودند اما اندازه اش قدِ استکان می شد.یادم نمی آید شکر کم بود یا ما نمی خریدیم،چه جوری بود که همیشه ازقند استفاده می کردیم وبا یک مکافاتی قند را همراه رنگ-که معمولا دورنگ نارنجی ویاقرمزبود- داخل آب سرد حل می کردیم ومی ریختیم داخل ظرف آلاسکا.چوب بستی هایی که ازقبل جمع کرده بودیم راازوسط نصف می کردیم وبرای هرآلاسکا یه نصفه چوب می گذاشتیم بجای دسته آلاسکا ومی گذاشتمشان توی جا یخی یخچال تا یخ بزند.یک بار،دوبا،سه بار،...صدباربه جایخی سرمیزدیم که کی آلاسکاها آماده می شوند.آنقدرمی امدیم ومی رفتم تا داد مادر را در می آوردیم.

آلاسکاهای یخ بسته را توی کلمن دو رنگ سبز وسفید می چیدیم ومی زدیم به کوچه ی تابستان:

"آلاسکاسکیمو"

"آلاسکاسکیمو"

"آلاسکاسکیمو"

(اینطوریه!)

                   

*شعراز"رسول یونان"



تاريخ : 88/04/10 | 2:0 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

...فقط کافی بود سرت را ازمثلث وبیضی وعدد صحیح3.14کمی بگردانی تا هزارتاآلوچه مثل قندیل را بالای سرت ببینی که درخشان خوشاب نگاهت می کنند وبازبان بی زبانی ترا دعوت به چیدن می کنند.گورپدر"سبکتکین" و"آلب ارسلان"!...

باهرچه عشق

         نام تورامی توان نوشت

باهرچه رود

          راه توررامی توان سرود

بیم ازحصارنیست

            که هرقفل کهنه را

                         بادست های روشن تو می توان گشود**

                                                

ازسردلتنگی:

آشوب و اضطراب پای رفتن نداره  و رخت یک سالش رو داره توی تشت دلم چنگ میزنه.مث وقتایی که کارنامه آخرسالت رو می دادن دستت وتوش یه تجدیدی داشتی وازترس اینکه بفهمن اونو لای کتاب تعلیمات اجتماعی ات قایم می کردی وتوی دلت گرگ میش بود همیشه خداکه مبادا کارنامه ات لو بره وباباهه بفهمه.می فهمید همیشه آخرسراین تجدیدی رو.گرگ میش دلم سرتموم شدن نداره وهمیشه-مدتهاست-همراهمه.منتظرم بزرگترم بیاد وکارنامه ام روببینه که تجدیدی دارم.

حکایت:

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ..
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟

 

دیالوگ:

-اسلحه كه داشته باشی همه چیز ساده تر می شه.

                                           

                                                   "پولادکیمیایی درفیلم حکم ساخته مسعودکیمیایی"

خوب است بدانید: مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی‌ است که تلویزیون می‌بینید.

قطعه ای ازبهشت:

درب بهشت تااطلاع ثانوی- رفع محدویت دسترسی به یوتیوب -بسته می باشد.

 

می گفتم درس دارم ونمی رفتم سرزمین کشاورزی کمک آقاجون.توی این موقع هایی که وقت نشا و وجین توی زمین کشاورزی میشد.

توی این وقت ها بود که دیگه باید می رفتیم کمک آقاجون.امامی گفتم درس دارم ونمی رفتم.به عوضش می رفتم کنارباغهای مشجروپردرخت اطراف شالیزار تا توی طبیعت پاک ویکدست سبزخدا درس حاضرکنیم که توی امتحان مبادا که تجدید بیاوریم وخاک بسربشویم.که مبادا بعدِمردودشدن کلاه بوقی سرمان بگذارند توی حیاط مدرسه شاگرد اول ها رو روی کولمان سوارکنند ومارابگردانند.که مبادا بعدش پدر ومادرها بچه های درسخوان فامیل را بکوبند بسرمان.که مباداتجدید بیاوریم وتوی تابستون-فصل بازی وصفا وسینماورفاقتهای تا وقت اذان مغرب-مجبوربشیم درس بخونیم وفصل زنده بودن راحرام کنیم.ترس ازاینها بود وگرنه زیاد دربند خلبان ودکتر و مهندس شدن نبودیم اگرچه همیشه هرکی ازم می پرسید می خواهی چیکاره بشی می گفتم:خلبان.القصه بهانه درس خواندن برای فرارو تنبلی ازکارکشاورزی بود واین دلواپسی های بعدتجدیدی،امامگرمی گذاشتند درس بخوانیم.کمی که با "اسکندرمقدونی "و"کراسوس" دست وپنجه نرم می کردی ومزه فولاد گارد جاویدان را بهشان می چشاندی،کمی که تعلیمات اجتماعی یادمی گرفتی که احترام به قانون کنی،کمی که دوعددسه رقمی رادر هم جمع وضرب می کردی،کمی که"یکی روبهی دیدبی دست وپای"راازبرمی کردی،کمی که با کلروفرم واسیدسولفوریک ور می رفتی وکاغذ"تورنسل"راتوی مایع می گذاشتی تا بفهمی که محیط"باز"ی هست یا"قلیایی"، ترا صدایت می کردند به هزار ویک چیزخواستنی ونعمت خداوند.درختان را می گویم که زیرشان روی مخمل سبزچمن درازمی کشیدم –شبیه بهشت شداد-وکتاب را جلوی چشمان می گرفتیم تا درس بخوانیم امامگر برای آدم حواس می گذاشتند آلوچه هایی که تازه وخوشرنگ مثل مناره مسجدجامع توی آفتاب خردادماه برق می زدنند وترا به ضیافت سفره طبیعت دعوت می کردند.فقط کافی بود سرت را ازمثلث وبیضی وعدد صحیح3.14کمی بگردانی تا هزارتاآلوچه مثل قندیل را بالای سرت ببینی که درخشان خوشاب نگاهت می کنند وبازبان بی زبانی ترا دعوت به چیدن می کنند. گورپدر"سبکتکین" و"آلب ارسلان"!.

می گذاشتم تا باد خنک توی سایه، اواسط خردادماه کتاب را بهم بزند وحین تورق صفحات کتاب تاریخ"چنگیزخان"رابه جان"تیمورلنگ"بیندازد وهردورا به صفحه "ناصرالدین شاه" بیاوردکه دستورقتل "امیرکبیر"رابه"ناپلئون" می داد تا ببرداجراکند بتوسط "سرداراسعد"!..کتاب های درسی زیر درخت مشتاقانه به من نگاه می کردند که سعی می کردم هسته آلوچه را تادورترین حدممکن تف کنم. باد ورق های کتاب تاریخ را بهم می زد وپس وپیش می کردو"اسکندرمقدونی" رابه جنگ "آغامحمدخان" می فرستد.می گذارم "نادرشاه" سرفرصت چشم اطرافیانش را ازکاسه بیرون بیاورد وبرای دستبردبه هندوستان لشکرکشی کند.من اما لشکرانگشتانِ خواهشخواهِ دستم رابه امید فتح گوجه های سبزِدرخشان بسوی سرشاخه های درختِ همیشه سبز درازمی کنم.اگربادعددصحیح3.14رادرزاویه قائمه مثلثی ضرب می کرد،چه باک!من مزه گوجه سبزی که هسته اش هنوزسفت نشده رامی چشم.جادوی سبز مواج سبزه وعلف درچشمم،در روحم،در روانِ جاری شده ام درطبیعت نشسته است.کمی آنطرفتر-دورترازاین درختی که من مهیمانِ سخاوتش شده ام،گنجشگکی نوک زرد رنگش رابه امیددانه ای،حشره ای،غذایی،درانتظارمادرمی جنبادوجیک جیک می کند.  تیرآرش کناردرخت توسکایی که که گنجشگک آنجاست فرود می آید.برای من دیگر اینجا مرز ایران وتوران خواهدبود.هیاهوی جنگاوران وچکاچک شمشیرهایشان درجیک جیک پرنده ای نوبال گم می شوند.آن پایین،زیرپای درخت"حکیم ابوالقاسم فردوسی" "رستم"رابه جنگ با"اسفندیار"می فرستادکه روئین تن بودو"رستم"به ترفند"سیمرغ" تیردر چشمش می دوزد.کمی آنسوتر:ضربا،ضرب،ضربو...درقورقور قورباغه های آب بندکنارشالیزارگم می شوندوقورباغه ها با آواز یاد آوری می کنند که موقع عصرانه بردن برای پدروبرادران هست.

کتاب به زیربغل زنبیل عصرانه پدروبرادران را با دست دیگرمی گرفتم.زنبیلی که محتویاتش فلاسکی چای، نان ومربای بهارنارنج بهمراه عشقی بزرگ بود که مادر بهمراه عصرانه برای مردان خانه می فرستاد.مردانی که تا زانو درگِل ولای زمین کشاورزی به عرق جبین وکدیمین نان حلال برسرسفره کوچک زندگی می آوردند. دورتراززمین کشاورزیِ ما توی"آیش"دوردست هواپیمای ملخی-ازهمانهایی که باید بادست ملخش را می گرداندندتا روشن شود-همراه رد سپیدی که دنبالش کشیده شده بودمخمل سبز شالیزار راسمپاشی می کردومن درون کابین تکنفره اش خودم را می دیدم که پوشیده درلباس چسبان وتنگ خلبانی با کاپشن چرم قهوه ای به تن-همانهاکه یخه خزدار داشتند ومعمولا عکس یک عقاب درحال پرواز روی سینه اش حک شده بود-درتعقیب هواپیماهای "مستراشمیت" آلمانها توی آسمان مانور می دهم. باحرکتی متهورانه توی آسمان لبریزازآبی وسفید ازابرچرخی می زنم وبه پشت هواپیمایی که درتعقیب من است می روم دست برماشه مسلسل هدف را وسط مگسک نشانه می بینم وبا شلیک رگباری ازگلوله دودی غلیظ ازدم هواپیمای دشمن بیرون میزندوهواپیمایش چرخ زنان توی آب بندکنار شالیزار سقوط می کند. پدروبرادران غرق درعرق وخستگی وگرماوتشنگی،چایِ عصرانه ی خاطره ها را بالذت می نوشیدندومن درفکرشکاریک هواپیمای دیگر،آسمان راجستجو می کردم.

        

*نام فیلمی به کارگردانی "تونی بیل"

**شعراز"محمدرضاعبدالملکیان"



تاريخ : 88/03/07 | 18:53 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

بزن بهادرنبودیم ما.عرق خورهم که نبودم.لاغروترکه ای وآفتاب سوخته بودیم،بس که توی گرمای تابستون وپاییز "آقاجونمون"مارومی برد سرزمین کشاورزی تاکمکش کنیم.ازصبح می رفتیم تا آفتاب بره ومهتاب بیاد.شبیه"ایرج"که نبودیم.شبیه هیچ کدوم ازآرتیست های فیلمفارسی نبودیم:خوشتیپ،یکه بزن،دست ودلباز،تودلبرونبودیم.واسه خاطرهمین هیچکی خاطرخواهمون نمی شد.اگرمی شدیاما نمی فهمیدیم یا خودش.تنهابودیم...


حقیقتش دل ودستم به نوشتن نمی رفت.یه جوریه الانهایم، مثل غروب روز جمعه ی زمستونه که برقش هم رفته،سوت وکور و دلگیرم.واردخونه که میشم اول ازهمه میام سراغ بلاگفا ولیست وبلاگهای به روز شده دوستان.ناامید می شوم وقتی دوستانِ من اسمشان تازه نیست.دوستی کهنه اش خوبه. خیلی خوبه اما دوستی که ازتو دوره باید بانوشتن هی تازه وشاداب بشه،مثل نامه نوشتن.رفاقت باید گفته بشه،بایدتروخشک بشه،آب ودون بهش بدی تا سبز وسرحال بمونه.که اگر نه،پژمرده وزرد ونزارمیشه.


چقدربالابلندی تو

ای عشق

درجوانی هم دستم به کاکل ات نرسید

حتی زمانی که  روی سرپنجه پایم بلند شدم.

چه پرازروشنی ونوری

وقتی حتی با چشمبندیهای عقل می خوابیدم،

میان رویا هم چشمانم را می زدی!

سرمایه معتبری،عشق.

 تو،معتبری

زمانی که جیبم خالی بودهم

باتو اما،

تهیدست نبودم.

گردن فرازمی کردم تا

به اعتبارروشنی کاکلت،

قدم بلندشود. 

                                                      

قطعه ای ازبهشت

آغازفیلم"دسته وحشی"(این گروه خشن)ساخته"سام پکین پا".

بدنیست بدانید:

کوتاه‌ترین جنگ در تاریخ در سال 1896 بین زنگبار و انگلستان رخ داد که 38 دقیقه طول کشید.

 


 

دیالوگ:

-مک تا حالاعاشق بودی؟

-نه.من همه عمرم کافه چی بودم.

                                   

                                          "هنری فوندا"درفیلم "کلمانتین عزیزم" به "کارگردانی جان فورد"


هرچیزی توی دنیا یک متضاد داره،مثل:شب وروز،سیاه وسفید،کوتاه وبلند،چاق ولاغر.کسی میدونه چراشیرین سه تا متضادِتلخ وشوروترش داره؟

                                                                  ***

یک مدت زمانِ طولانی هم به عاشقی وعوالم لطیف دلدادگی گذشت.عمرمان را می گویم که توی جوانی وکمی نوتر ازجوانی با دیدن هر چشم شوخ وخمار وپرخنده ای،دل ودین به باد یغماگر عاشقیت می داد.والبته به مقتضات حال واحوال هم بیشتردربند فیلم وداستان وسرگذشت هایی بودیم که به طبع بیمار ما جورش جور بود.سن مان هم توی اون حوالی بود که موها، درستیز مداوم با برس وشانه بودند وبایست با آب وشانهِ کردن مداوم کمی رام می شدند.مثل حالایم یکی بود ویکی نبود،نبود.توی دوره ای بود که شب موقع خواب شلوارمان رامی گذاشتیم زیر تشک خوابمان تا صبح بدون چروک و اطو کشیده می شد ومی پوشیدیمش.روزهایی که دیگر خجالتمان می شد با زیر شلواری بیاییم دم دروازه حیاط وپشت لبمان سبز شده بود وصدایمان دورگه.اونوقتهایی که دیگه یواش یواش بایست دست به تیغ صورت تراشی می شدیم وسروصورت راصفا وجلا می دادیم(که آنهم دردسر ومکافاتی داشت عظیم.خجالت اینکه برای اولین بارباصورت تراشیده با عزیزوآقاجونت روبروبشی ازهفت تا تجدیدآوردن و رفوزه شدن هم بدتربود).اون روزهایی که وقتی ازمدرسه می آمدی خانه مسیروزمان حرکتت را با زمان خوردن زنگ خانه مدرسه دختراتنظیم می کردی.

دیگرهمه ی دخترهای فامیل راهم یک معشوقه بالقوه می دیدیم وخودمان را درقواره یک عاشق دلخسته-که توی فیلمهای آنزمانمان به وفور می دیدیم-همه جور فیگورهای عاشقانه را به قیافه سوخته وقوارهِ ترکه ای مان می گرفتیم.امانمی شد.جوردرنمی آمد،یعنی به دل خودمان هم نمی نشستیم چه برسد نشستن درنگاه دخترهایی که تازه تازه داشتند بزرگ می شدندویاد گرفته بودند برای لرزاندن دل پسربچه های عاشق پیشه،وقتی چند قدمی که ازشان دور شدند به بهانه ای-مثل صحبت با بغل دستی ویانگاه به ویترین مغازه ای-کمی سر را بگردانندتانیمرخ صورتشان آتش به جانها بزند!.دخترانی که توی کوچه ومحل چادر را طوری بسرمی کردند که بیشتریکجوری رفع تکلیف بود وهمینطوربی خیال،طوری که طُره موهای سیاهشان بیرون زده بود،دنباله چادر را حوالی کمر به دست می گرفتند.دخترانی که تازه تازه استفاده ازلوازمات وملزومات زنانه را یادگرفته بودند.البته مثل الان نبود که توی خیابان فرق بین دختر مجرد و شوهرکرده رو نشه فهمید.اونوقتها دخترایی که نامزدوشوهرنداشتند،دست به ابرو نمی زدند،صورتشونوبند نمی انداختند،رژ لب وگونه واینها نمی زدند.کفش پاشنه بلند کمترمی پوشیدندمگردختر قِرتی ها.ساده بودندمثل پسرهای همون وقتها.رژلب وسرخاب سفیدآب وکپ وشینیون ومانیکورومیکاپ برای بعدبود،موقعی که شوهرکردند.ازهمون دورها می شد بایک نظر نگاه کردن به یک دخترفهمید که شوهرکرده یا مجرد هست.اگرموها"مِش"کرده وابرو ورداشته وطلاکاری شده بودکه شوهرکرده بود وغیرازاین مجردبودکه کمی سربه تو داشت که فکری بود  که ساده بود وبی هیچ آرایش وپیرایشی.

 

 

گفتم که توی لطافت وتازگی این عوالم بودیم وفیلمهای خورندِ حالمون هم فیلمفارسی بود،البته توی ویدئو.فیلمهایی که قهرمانانش حتی وقتی که ازنانوایی هم برمی گشتندبایک عددنان لواشی هفت تا آدم بد ودزدناموس راناکارمی کردند وبعدباسری یک کم پایین جوری که بشود زیرچشمی ویک لنگه ابروبالا نگاهی به دخترچادربسرمحله-که توی دعواازشرمتجاوزین به ناموس ویامزاحمین متلک گو نجاتش داده وازخیلی پیشترها دل ودین دختره را هم با تیپ جذابش برده-انداخت وباصدایی گرم وکمی بادعوایی که مثلا"برای شما بده اینموقع روزاینجابیاییدواینها"دعوت به همراهی تا درب خانه می کردند.

سرسلسله ی آرتیست های اینطورفیلمها هم البته"ایرج قادری"بود.اصلااینطورفیلمها را برای قواره او دوخته بودند انگاری.فیگورچهره ای که توش اخمی هست وابروهای درهم گره خورده ولنگ یک ابرویی کمی ازحالت اخم بالاترخیلی به صورت"قادر"می آمد.کت وشلوارکه همیشه تیره رنگ ویخه پیراهن سفید تاسه دگمه قبل ازگردن باز،همیشه.به فراخورموقعیت وزمان فیلم،کت بین روی شانه وپوشیدن کامل درنوسان بود.توی دعوا اهل چاقو-مثل بهروز وثوقی وسعید راد-نبود.کارنامردها راتوی دعوا بیشتر با مشت وچَک زدن راه می انداخت.

دختر همسایه هم که کشته و واله وحیران "ایرج"یاازتوی پشت بوم داشت "دید"می زد ویا به یک بهانه ای می آمدخانه"ایرج"اینها-بهانه هم که الی ماشااله فراوون،ازدوست خواهر"ایرج"بودن بگیرتا آوردن آش وظرف بردن ونخ وسوزن گرفتن-می آمد وباسرپایین طوری یواش بجای"سلام" می گفت"سَ"که بند دل آدم را پاره می کرد.ولی خوب"ایرج"توداربود وپاره شدن بند دلش رامثل ما زودی بروزنمی داد.می گذاشت وقت یک" عرق خوری تمیزدونفره"بارفیقش،دوستش ویا وردستش،می گفت که"خاطرخواه"اعظم،منیر،فاطی ویامثلا" مهری شده.

بزن بهادرنبودیم ما.عرق خورهم که نبودم.لاغروترکه ای وآفتاب سوخته بودیم،بس که توی گرمای تابستون وپاییز "آقاجونمون"مارومی برد سرزمین کشاورزی تاکمکش کنیم.ازصبح می رفتیم تا آفتاب بره ومهتاب بیاد.شبیه"ایرج"که نبودیم.شبیه هیچ کدوم ازآرتیست های فیلمفارسی نبودیم:خوشتیپ،یکه بزن،دست ودلباز،تودلبرونبودیم.واسه خاطرهمین هیچکی خاطرخواهمون نمی شد.اگرمی شدیاما نمی فهمیدیم یا خودش.تنهابودیم.خودمون بودیم ورویاهایی که وقت خواب سرمایه ی جانمان بودتا تن تبدارمون رو خنک کنه.رویایی که با تراشیدن باراول صورتت ترا اگرنه شبیه"ایرج قادری"که لااقل همپایه آرتیست های درجه وی فیلمفارسی می کرد.(اینطوریه!)

 

*نام فیلمی به کارگردانی"محسن مخملباف"



تاريخ : 88/02/07 | 0:42 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

دلم می خواهد...

بعضی ها آدمهای بزرگی هستند وبعضی ها دست نیافتنی.دارم فکرمی کنم بعدازصدوبیست سال که"سرالکس فرگوسن"از"منچستریونایتد"بازنشسته شود،چه کسی جرات نشستن روی صندلی سرمربی این تیم راپیدامی کند؟

دیدار"من یو"با"تاتنهام هاسپر"یک رویای بزرگ برای همه ی آدمهایی ست که می خواهند ازشکست، پیروزی بسازند.گاهی وقتها فوتبال درسهای بزرگی برای زندگیمان دارد.

                                                       

 

باران بهاری روی سرِ شبِ محمودآبادچادری ازطراوت وپاکی می کشد.صدای شرشر باران از ناودانی مرامی بردبه سالهایی که تنها آواز"داریوش"باهمنوایی باران همدم شب های تنهایی ام بودند..

 

دلت پر از اندوه کهنه باد
 که من کهنه پوش اندوهم
تاب غم دیگر ندارم
ای غم بمان بمان

که زندگی شر شده برای رنج من

و تو حق داشتی مرد را غم بخوانی
که نمی دانستم تو وغم هم پیاله ی سالیان درازید
                ***
آتشفشانی خاموشم
در مه آلود و خفقان بغضی
که صخره نوردش تو باشی
بی کلنگ و طناب
فقط تو را به خدا پیش پایت را نگاه کن
بی کلنگ طناب
که پشت صخره هایم را
کهنه پوشی از غم پراکنده
پایت لیز نخورد
که من کهنه پوش اندوهم
تاب غم دیگر ندارم

ای غم بمان بمان*

 

قطعه ای ازبهشت

 

 سکانسی ازفیلم"لئون"ساخته"لوک بسون"

دیالوگ

-اون تورو می خندونه؟

-منوبه گریه ام نمی ندازه!

 

"جرج کلونی"و"جولیا رابرتز"درفیلم"یاران اوشن"ساخته"استیون سودربرگ"

 

 

آیا می دانید

  که تنها موجودی که میتواند به پشت بخوابد انسان است؟

            

دلم چیزهای خیلی زیادی را می خواهد

دلم می خواهدصبح که خانه می آیم بیرون دیگرسطل زباله دم در خانه مان پرازآشغالهای سه شب پیش نباشد.

دلم می خواهد اولین نفری را صبح می بینم،دلخواه ترین آدم زندگی ام باشد.

دلم می خواهد دوباره مادرم را ببینم که با نان بربری تازه –که ازنانوایی حاجی دوریشی خریده است-همراه باقالبی پنیرتازه گوسفندی-که2تومان می خرید-بسمت خانه می آید

دلم می خواهد دم پله خانه مان چکمه ای که آن سال زمستان که باران زیادی باریده بود وحیاط مان را آب گرفته بود وآقاجونم آنرا ازمغازه کربلایی امامقلی خریده بود،جفت شده ببینم.

دلم می خواهدوقتی که ازخانه می آیم بیرون بجای رفتن به سرکار،همراه دوستانم بروم لب دریا وباقلاب ماهی بگیرم وبعد ماهی های کوچک رابخانه ببرم ومادرقربان صدقه ام برود.

دلم می خواهدکه دوستم"بهروز"نوار"علیمردان"راازمن قرض کندنه اینکه بیاید وضامن بشودتا ازبانک وام بگیرم.

دلم می خواهدوقتی که ازبازارعبورمی کنم روی سردرسینما-که حالا تعطیل اش کرده اند وتبدیل شده به عسل فروشی(چه تغییرِ شیرینی!)-ببینم که فیلم"آخرین مبارزه تارزان"را اکران کرده اند.

دلم می خواهدوقتی واردبقالی می شوم کلی تخمه ونان قندی وآدامس خروس نشان-همان هایی که کاغذشان راجمع می کردیم ومی دادیم به"عموذبیح الله"وبجایش توپ وراکت پیک پونگ می گرفتیم-وتیله می خریدم ودست درجیب کودکیم می کردم ودوتومانی براقی که به هزارزحمت ومرارت بدستش آوردم را می دادم به بقال.

دلم می خواهدصبح با"حمیدرضا"درباره فیلم سرخپوستی دیشب تلویزیون حرف بزنم،نه حرفِ اداره وکار.

دلم می خواهدکه "مورچه"اینقدر"مورچه خوار" را اذیت نکندوبگذارد برای یک دفعه هم که شده اورابخورد.

دلم می خواهدتمام دغدغه فردایم بردن گردو بازی ازبچه ها باشد،نه پاس نشدن چکی که برای خرید لوازم خانه دادم.

دلم می خواهدکه دیگردلم نخواهد دلتنگ مردن"رضاموتوری"بشود.

دلم می خواهد گرفتاری بزرگم این باشدکه هیچوقت توی مسابقه دو نفراول نیستم.نه اینکه گرفتاراین فکر باشم که اگرحکم جابجایی محل کارم را بدهند دستم چه خاکی باید بسرم بریزم.

 

دلم می خواهد غصه نداشتن"مایا"** را بخورم.

دلم می خواهددیگرهیچکدام ازعزیزانِ جانم پیرنشوندکه مریض نشوندکه نمیرند.

دلم می خواهد دیگرکسی درجواب خسته نباشیدمن نگوید"مرسی"،بگوید"مرحمت زیاد".

دلم می خواهد"سندباد"قبل ازدوستی با"علی بابا"مرازودترببیند وبامن رفاقت بکند ومن درسفرودرحذر کنارش باشم وهزارتاماجرای شگفت وحیرت آور راتجربه می کردم.

دلم می خواهدصدای خروس مرغدانی حیاط مرابد خواب کندنه صدای دزدگیر"تویوتاکمری" همسایه.

دلم می خواهد سایه درخت نارون وتوسکا توی حیاط خانه مان بیفتدوباد سایه را روی زمین برقصاند،نه سیاهی بی تکانِ آپارتمان همسایه.

دلم میخواهدخواب خوشبختی من داشتن دوچرخه دسته بلندی باشدکه لای سیم پره هایش شبرنگ داردنه داشتن حساب بانکی.

دلم می خواهد دستم را دراز کنم ودم سنجاقک نشسته روی گل شمعدانی کنارپله را دوباره بگیرم.نه اینکه خبرسقوط هلیکوپترراتوی عراق بشنوم.

اَه که دلم چقدرچیزهای خیلی زیادی می خواهد.(اینطوریه!)

              

 *شعراز"سلمان گنجی"

**"سریال مایا" که ازبرنامه کودک پخش می شد ودرباره پسربچه ی بودکه یک فیل کوچک بنام"مایا"داشت.

 



تاريخ : 88/01/29 | 16:47 | نویسنده : علی محمدزاده
  

سلام

توی سالن تاریک سینمای کوچک شهرمان برای"جلال"مثل آب خوردن بودکه یه چاقوی ضامن دار راتا دسته بین دوتاکتف ات فروکنه وآب ازآب تکون نخوره.تا بیایی به خودت بیایی ودادوهوار راه بیاندازی هم به چشم به هم زدنی می تونست جستی بزنه وبرگرده توی فیلم.مگه دیگه دستت بهش می رسید؟مگه کم نامردی کرد ووقت وبی وقت "بهروز"روجلوی چشم همه ی ما-تماشاچی ها-چاقو زدو در رفت.حالامن با اون هیکل نزار وترکه ای وزَهره آب شده ..

قطعه ای ازبهشت:

(توی قسمت قطعه ای ازبهشت،تکه ای ازفیلمهایی راکه برایم خاطره انگیز هستند می گذارم)

                                                  

سکانسی ازفیلم"کازابلانکا"ساخته"مایکل کورتیز"

 آیا میدانید:

 وقتی به خورشید نگاه میکنید صحنه ۸ دقیقهِ قبل از آن را مشاهده میکنید؟

 

 

ل اغرمی شویم!

                                                                                

                                                                               (عکس تزیینی ست،مال شکم بنده نمی باشد!)

 

 دفن اش کردم

همراه با نهالی ازآلوچه

هفت سالگی ام را

 زیربالکن خانه ی مان

 ****

شکوفه های سفیدآلوچه

 مثل موهای شقیقه ام

 هرسال بیشترمی شوند

 من اما بی بار،بی بر

 پیرمی شوم.

 

                 (درخت آلوچه ی حیاط خانه ی ما)

 دیالوگ

      هنری پنجم : آنقدر مردم از من نفرت دارند كه اگر آتش بگیرم كسی حاضر نیست آب دهانی بر روی من بیندازد.

                                       "پیتراوتول"درنقش"هنری پنجم"درفیلم"شیردرزمستان"

                                                           

ازسردلتنگی

             دلم لک زده برای دیدن یه فیلم که قهرمان داستانش آخر فیلم به قول "سلطان"کلکش دُرُس وحسابی کنده شه.مردایی که آخرقصه رو اول و زودتر ازهمه می دونن.فیلمهای این روزا پر شده از قهرمانهایی که ازجهنم گلوله وتیرو بمب ولیزر و هزار ویک تله ومهلکه دیگه جون سالم بدر می برند وبرای اینکه کام تماشاگران رو تلخ نکنن حاضرن همه جور معجزه ای بکنند تا زنده بمونن.دور،دورپایان خوش هست وهیچ کارگردانی دوست نداره کام تماشاچی فیلمش موقع خروج ازسینما تلخ باشه.جاست "امیلیانو زاپاتا"تا بدنش رو به مهمانی هزارگلوله سربی ببره وتا ابد توی ذهنمون زنده بمونه؟کی میشه دوباره "اسپارتاکوس"یی قیام کنه وزندگی اش روی صلیب جاودانه بشه؟توی کدوم فیلم دوباره "آلن دلون" خسته رو می بینیم که مثل فیلم"سامورایی"با اسلحه خالی به استقبال مرگ میره؟ راستی مرگ کدوم شخصیت سینمایی به نظر شما قشنگتر اززنده بودنش بود؟ مردن"ژان رنو" رو توی فیلم"لئون"خیلی دوست دارم والبته"مل گیبسن"توی فیلم"شجاع دل"روبیشتر.

 

             مثل دایناسورهانسلشان منقرض شده.نسل مردانی که جز بی رحمی وشقاوت،هتک ناموس وبه پاکردن شَر،دعواومرافه،ازپشت چاقو وگلوله زدن،نقشه های مرگبارکشیدن،دسیسه ساختن وآنتریک کردن هیچ کاردیگری بلد نبودند.مردانی که خشونت مثل خون توی رگهایشان موج میزدونوادگان شیطان بودند.کسانی که موتوربه حرکت درآوردن درام توی فیلمها بودندواگرکسی برایمان قهرمان وآرتیست بودبواسطه حضورهمین مردان رذل وپست بودوقهرمان فیلم با بودن اینهابودکه هویت پیدامی کرد.چه بسیار"بدمن"هایی که حضورشان لرزه به انداممان می انداخت ووحشت حضورشان مارا توی تاریکخانه سینما مچاله می کرد.مردانی که پلشتی وسیاهی روحشان را تسخیرکرده بود وزنگار روح برچهره همیشه کریه شان نقش بسته بود.نقش منفی های"قَدَری"که اگرنبودندقهرمانی نبودواصلا فیلمی نبود.

            از"جلال پیشواییان"همیشه وحشت داشتم.چه توی فیلم"قیصر"که"فرمونمون"روبانامردی ناکار و قبلترش "فاطی"روکه آزارش به یه مورچه هم نمی رسیدبی سیرت کرده بود.چه توی فیلم "خاک" که "صالح"رو کشته بودو"مصیب"روبایک ضربتِ بیل کشاورزی مجنون کرده بود.یادمه با برادربزرگه رفته بودیم فیلم"کنیز" روببینیم.وحشت از"جلال"باعث شده بودتاهمه جاهایی که اون بازی داشت مجبور میشدم سرم را ازپرده سینما بگردانم وبه ستون نورانی ایی که از دریچه آپاراتخانه به روی پرده سینما می تابید نگاه کنم تا با"جلال"چشم تو چشم نشوم.حتی توی صحنه ای که "جلال"زیر دوش حمام بعد ازتجاوز به "شورانگیز"اونو کشت خودم رو زیر صندلی سینما مخفی کردم وبه پرده نگاه نمی کردم تا دستش به من-که تنها شاهد قتل بودم-نرسه.هنوزهم ازترس اون سکانس می ترسم بروم کلانتری محله وخبربدم که"جلال"بی معرفت بود که به زن اربابش تجاوز کرده بود وبعدش هم اونو کشت. بی مروت "بدمنی" بود برای خودش.طوری شده بودکه توی سینما اگرفیلمی را از"جلال" می دیدم،همیشه حواسم به پشت سرم بودکه نکنه ناغافل ازپشت سربهم چاقوبزنه!.

         توی سالن تاریک سینمای کوچک شهرمان برای"جلال"مثل آب خوردن بودکه یه چاقوی ضامن دار راتا دسته بین دوتاکتف ات فروکنه وآب ازآب تکون نخوره.تا بیایی به خودت بیایی ودادوهوار راه بیاندازی ،به چشم به هم زدنی می تونست جستی بزنه وبرگرده توی فیلم.مگه دیگه دستت بهش می رسید؟مگه کم نامردی کرد ووقت وبی وقت "بهروز"روجلوی چشم همه ی ما-تماشاچی ها-چاقو زدو در رفت.حالامن با اون هیکل نزار وترکه ای وزَهره آب شده رو توی تاریکی وازقفازدن که برایش کاری نداشت!. لامروت توی هیچ قصه وحکایتی"بهروز"رو یکدم راحت نذاشت وعینهو اجل معلق،وقت وبی وقت موی دماغش شد. فرقی هم نمی کرد"بهروز"چه لباسی تنش بودوحکایت وقصهِ فیلمش چی بود.حتی وقتی"بهروز"رفت ولباس "بلوچی"پوشیدودیگه"تهرونی"حرفم نزد،بازتوی اون برهوت وبیابون هم ردش رو زد وعاصی اش کرد. "بهروز"رفت"اوستافرج"شدوکاسب وبنّاشد،ولش نکرد-فیلم"فراراز تله"-وپابه پاش تا ته خط رفت. "وثوقی"، "مجنون"شدوعاشق"لیلی"،جلال هم لباس عربی پوشید وزد به بیابون و شتر سواری.رفت راننده تاکسی شد(دشنه)،دزدبانک شد(ذبیح)،کفتربازشد(طوقی)،زندونی تازه آزادشده شد(کندو)امابود."جلال"همیشه مث سایهِ"بهروز وثوقی"پشت سرش بود.

           پیش خودم گفتم زیاد دَمپَرش نباشم وحالا که اون همه جا عین سایه رَد"بهروز"رومی زنه،من بی خیال دوستی با بهروزبشم وبرم سراغ یکی دیگه.رفتیم وبا"سعید راد"رفاقت کردیم،باز فیگورترسناکش را-یه لنگه ابرو روبالامی انداخت وسگرمه هایش رابه هم گره می زد،زَهره شیر رو آب می کردلامصب!-به رخمون کشید که حکایت"کنیز"ش رو گفتم.توی "صادق کرده"هم که اون بلا رو سر"سعیدراد"آوردو سرآخرباعث وبانی مرگ"صادق کرده"شد.توی"خداحافظ رفیق"که اونجور،"مردشب"یکجوردیگه،"سالومه"، "صبح روزچهارم"...

              قهرمانهای جدید آمدندبا سروشکل وقیافه های جدید."فرزان دلجو"ی فیلمهای"شب غریبان" و "یاران"و "علف های هرز"باموهایی هیپی وار و"آیلین ویگن"-نشانه زنهای نسل جدید-آمدندوگیشه های سینما را فتح کردند."جلال"اماهیچ تغییری نکردوبازهم قامت رعب انگیز"بهترین بدمن سینمای ایران"بالای سرهمه ی قهرمان های عاشق پیشه سنگینی می کرد. بعدازانقلاب اما قهرمانهای سینمای ما بی جان ترونحیف تر از اون بودندکه"بدمنی"به وزن و قدرت"جلال"را تاب بیاورندرو آوردندبه روبراه کردن امور زن وشوهری ودعواهای مادرشوهر وعروس را فیصله دادن وبه سربچه یتیم همسایه دست نوازش کشیدن.قهرمانهای سینمای بعدانقلاب مسیر رفت وآمدشان را از کوچه هایی انتخاب می کردند که مسیر عبور"بدمن"هاو"جلال"نباشه تامبادا صابون"جلال"به تنشون بخوره!وناگزیر "جلال"که تخصصش درامور ناموسی وهتک حرمت از محبوبه،معشوقه ویا همسر قهرمان فیلم داشت به دلایل کاملا روشن به حاشیه سینما رانده شد.دیگه قهرمانی همسنگ"جلال"نبود".وقتی "مالک اشتری" نباشه"عمرعاص" بودن چه لذتی داره!.ابتدا با بازی درفیلمهای بی مایه-اکثرا"جنگی-وبعد هم درنقش آدمهای مثبت ویا خنثی"جلال"توی سینمای بعدازانقلاب محو شد.توی چندتا فیلمی هم که از "مسعود کیمیایی" بازی کردبیشتر یک جور حرمت نگهداشتن "استاد"از"بدمن"محبوبش بوداگرنه واضح بود که "جلال"بافیلم الصاق شده بودونقش،نقش"جلال"نبود. همه ی اینها باعث شد تا "جلال"فعالیت چشمگیری درسینمای این سالهانداشته باشد.دیگه "جلال"برایم ترس نداشت،همونطوریکه دیگه الان"دایناسور"برایم ترس نداره. شایدچون بزرگ شدم،شایدهم چون دیگه "جلال"نقش منفی بازی نمی کنه.شایدهم چون نسل "بدمن"هاو"دایناسور"هامنقرض شده اند. آخرین بار"جلال"را درسریال طنزی نودشبی-کمربندها رامحکم ببندید- دیدم که قرار بودباعث خنده بینندگان محترم بشود.راستش دیدن"جلال پیشواییان"درآن نقش رقت بار بیشترباعث غصه ام شدتاخنده.یک چند قسمتی توی این سریال بازی کردودیگر نیامدشاید خودش هم فهمیده بود که این نقش،نقشی نیست که"جلال"بازی کند.تصویری که از"جلال"توی ذهنم نقش بسته،قیافه مردی ست با پیراهنی که سه دگمه یخه اش همیشه بازه وسبیل وابرویی پرپشت هیبتی دوچندان به چهره اش می داد،باسگرمه های که همیشه تو همه.(اینطوریه!)

                          

                                    با"بهروزوثوقی"توی فیلم"فرارازتله"ساخته"جلال مقدم"



تاريخ : 87/12/30 | 2:56 | نویسنده : علی محمدزاده
  

سلام

              تمام پاییز وزمستون اون سال رو بیادش سر کردم.همون پاییزی که همراه آقاجونم رفته بودیم مثل همیشه سلمونی "حسن آقا سلمونی"-توی کوچه مسجد جامع یه دکه چوبی ساخته بود که توش یه آینه نیم قد ودوتا صندلی لهستانی ویه ماشین سرتراشی گذاشته بودو رزق و روزی اش را ازاونجا درمی آورد-بعد سلمونی آقاجونم منو برد مغازه میوه فروشی دوستش"حبیب اله باقری"که تا با رفیق اش چاق سلامتی ایی بکندو ...

یکم:فیلم

                دوست داشتیدتوی زندگی واقعی تان جای کدوم کاراکترسینمایی بودید؟یا اینجوری که، دوست داشتید زندگی تان شبیه زندگی کدوم یکی ازفیلمهای های سینمایی بود؟

  من دوست داشتم زندگی ام شبیه فیلم"کتسبی بزرگ"ساخته"جک کلیتون" بابازی "رابرت رد فورد"براساس نوشته"اسکات فیتز جرالد"بود.

دویوم:از سردلتنگی

                          دیدن برادرزاده هاوخواهرزاده هایی که با شوق کودکانه وصورتهای گُر گرفته از روی شعله آتش می پرند،بیادم می آورد که دیگر سالهاست آخرین چهارشنبهِ سال را از روی هیچ شعلهِ آتشی نپریدم.

سییوم:دیالوگ

ماتیلدا: فكر كنم عاشقت شدم
لئون:از كجا فهمیدی؟
ماتیلدا:ببین اینجا این پایین توی دلم ی دردی حس می كنم.

                                                         

                                                          "ژان رنو"و"ناتالی پورتمن"در فیلم"لئون"ساخته"لوک بسون"

چهارم:خو ب است بدانید

                               که میزان انرژی كه خورشید در یك ثانیه تولید میكند ، برای تولید برق مورد نیاز تمام كشورهای جهان به مدت یك میلیون سال كافی است

پنجم:شعر

زيبا، زيبا ستاره هاي كلامت را

در لحظه هاي ساكت عاشق بر من ببار

بر من ببار تا كه برويم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

 بچرخانم بر حولِ این مدار!

زيبا، زيبا تمام حرف دلم اين است:

من عشق را به نام تو آغاز کردم

در هر كجاي عشق كه هستي

 آغاز كن مرا!*

                            

ششم:بازی

                 دوستی درچتی کوتاه مدت بازی اینترنتی  تراوین را معرفی کردو من الان مدتهای درازی از روز را بازی می کنم.خواهشم این است که سراغش نرویداما.... بروید!

هفتم:

توی تلویزیون که توپ در می کردند ودوتا سیبی که توی سفرهِ هفت سین روی هم گذاشتم می افتادروی زمین،دیگه عید شروع شده بود.البته برای من،ازخیلی وقت پیشتر روزا رو شماره می کردم و،حسابش دستم بود که چند روزدیگه عیده.ازهمون بعدازظهری که آقاجونم منو با دوتا داداش دیگه ام می بردخیاطی "آقای بلباسی" که سرکوچه مون بودتا کت وشلوارعید روبه تنمون قواره کنه وبرامون اندازه بگیره-البته همیشه یه دوتا سایز ازخودمون بزرگتر می گرفت که تا آخرسال بدردمون بخوره،هرچند به سه ماه نمی کشید این لباسها ویا سرزانوهای شلوار سوراخ می شدو یا یخهِ کت توی دعوای زنگِ تفریحِ مدرسه پاره ویا سرآستین های کت از عرق وزکام کِـبـِره می بست،بماند-ازهمون بعدازظهر می شد بوی عید رو توی هوا حس کرد گرچه هنوز یکماهی تا عید مونده بود. سال که تحویل می شد اول ازهمه صورت تازه اصلاح کرده با تیغ "ناست"آقاجون رو می بوسیدیم وبعدعزیزکه تازه نمازش رو تموم کرده بودوباداداش ها وخواهرها دست می دادیم وروبوسی می کردیم که انگار خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم وازاین کارها خندمون می گرفت همیشه.عیدی گرفتن رو ازآقاجون شروع می کردیم بعد بدو می رفتیم خونه خاله جون عذرا که همسایه دیواربه دیوار خونمون بود و"آقا طاهری"-شوهرخاله ام- به همراه "آقاداش احمد"-پسرخاله بزرگم-نوترین اسکناس دوتومنی روبهمون میدادند،اونقدر نو بود که آدم حیفش می آمد "تا"بزندنش چه برسد که بخواهی خرجش کنی.ولی خوب وقتی که موقع حساب وکتاب پول عیدی برای خریدها ومخارجی که تموم چندروزآخر مدرسه رو باهشون سرکردی برسه ازهرچیزی می شه گذشت حتی اگه اون چیز،اسکناس دوتومنی نویی باشه که اولین بار توی دستت می گیری. عید دیدنی هامونو ازفامیلهای درجه اول-دایی هاوخاله هاوعمه ها- همون دو سه ساعت اول عید تموم می کردیم که مبادا دیربرسیم ومیزبانا پول و عیدیهاشون ته بکشه.میزبانهایی بعدی ازدرجه دوها شروع می شدندوبه دخترخاله آقاجون وپسرعمه عزیز ودوماد فلانی وشوهر دخترخاله بهمانی ختم می شد.عیدی ها هم که هرچه فاصله های فامیلی دورتر می شد،مبلغ ونوعش پایین تر می آمد وسرآخر می رسید به تخم مرغهای رنگ کرده ویا"ببخشید که الان تخم مرغ رنگی نداریم"واین یعنی هیچی به هیچی.

                                                     

 حسابش دستم بود که چه قدر پول عیدی جمع می کنم،حالا مثلا با دوسه تومن بالا وپایین.واسه همین خاطر ازقبل معلوم بود چقدرش روباید کجا خرج کنم.اولیش که بی برو برگردسینمابود.سینمای محمودآباد هم مطابق سنت دیرینه اون سالها، عیدوبرنامه نوروزی اش را با فیلم های کمدی شروع می کرد.فیلمهایی مثل:""سربازهای چوبی" بابازی "لورل وهاردی"،"قصاب باشی" بابازی"نورمن ویزدوم"و"سه کله پوک"و"فیلمهای توتو"-که هیچوقت دوستش نداشتم،با قیافه یخ زده وحرکات سرودست ایتالیایی وحرف زدن تندتندومداومش-...یه سالی روهم یادم هست که اوایل انقلاب بود وبا "جمال"و"عزت" رفتیم فیلم"سرباز اسلام"روبابازی "فیروز"و"کیومرث ملک مطعی" دیدیم که داستانش درمورد خواهریک مبارز ضد رژیم هست که عاشق پسر یه آدم ساواکیِ نامسلمون می شدوآخرسر پسره توبه می کنه ومسلمون میشه ودختره هم اسم پسره رو از رامین عوض می کنه ومیذاره"حر"وسرآخر پسره همراه داداش دختره توی تظاهرات واینا کشته میشن.دختره رو هم فکرکنم نقشش رو"شیرین گلکار"بازی می کرد.بعدازسینما که همراه با ساندیچ کالباس وتخمه آفتابگردونی بودودرون سینما می فروختند وفروشنده اش مثل یک بند باز ماهر ازبین جمعیت وردیف صندلی ها رفت وآمد می کرد،نوبت می رسید به بقیه پول عیدی ها که صرف خرید نوارِ لاستیکیِ قرمز رنگ برای تیرکمون وسرب وقلاب برای ماهیگیری،تیله های شیشه ای برای تیله بازی،نخِ قرقره برای بادبادکهایی که ازدفتر مشقمون درست می کردیم والبته...

تمام پاییز وزمستون اون سال رو بیادش سر کردم.همون پاییزی که همراه آقاجونم رفته بودیم مثل همیشه سلمونی "حسن آقا سلمونی"-توی کوچه مسجد جامع یه دکه چوبی ساخته بود که توش یه آینه نیم قد ودوتا صندلی لهستانی ویه ماشین سرتراشی گذاشته بودو رزق و روزی اش را ازاونجا درمی آورد-بعد سلمونی آقاجونم منو برد مغازه میوه فروشی دوستش"حبیب اله باقری"که تا با رفیق اش چاق سلامتی ایی بکندو کاری که یادم نمیاد چی را انجام بدهد.توی همون لحظه اول که دیدمش با آسودگی وبی خیالی پشت ویترین مغازه"بناگر"جا خوش کرده،توی همون نگاه اول من رو  مجنون خودش کرد وتا عید همون سال که پولای عیدیم رو به امید خریدنش جمع کردم یکدم راحتم نذاشت.

یادم نمیاید که چقدر خریدمش اما یادم هست که برای خریدنش مجبور شدم به قلک سفالی خواهرا که بالای کمد لباس قایمش کرده بودنددستبرد بزنم تا پولش را جور کنم!.وقتی که توی دستم گرفتمش تمام دنیا با بزرگی اش تبدیل به اندازه توپِ گردِچهل تیکهِ بین دستانم شد.تمام طول بازارتا خانه را ندویدم، پرکشیدم .توپ زیربغل رسیده ونرسیده به زمین بازی-که کنار شالیزاربود وتماشاگرانش درخت وچمن وگل بودندوتوی بهار هزارتا بوی خوش ازشون،جون وخونِ آدم رو تازه می کرد-بادیدن بچه ها که بی تاب منتظر آمدنم بودند،فریاد میزدم:

من پروین هستم.من علی پروین هستم!.

فارغ ازهمه ی دنیابا سلاطین توپ گرد درون زمین بازی فوتبال را زندگی می کردیم بین هزارهزارگل وسبزه وپرنده.وسط صدتاچلچله وپونصدتا پروانه وهفتصدهزارتامیوه درخت شاتوت.بهاروعید به سبکی وشیرینی پشمکِ پشمکی بازار روز به دهنمون مزه می داد.رویایی بازی بابلوزآستین کوتاه یخه گرد لیمویی رنگی که عکس پروین وکلانی وآشتیانی وبهزادی روی سینه اش نقش بسته شده بودوپاهایی که باکفش پلاستیکی به توپ چهل تیکه ضربه میزند،همیشهِ خدا تا وقتی که من هستم درمن هست. آنروزمی توانستم به هر دروازه بانی گل بزنم،حالا می خواست"ناصرحجازی"-پسردایی ام عزت-باشدیا"لئو یاشینِ"واقعی.اون روز من نه تنها مالک اون توپ چهل تیکه،نه تنها"علی پروین" که مالک تمامیِ دنیا بودم.من مالک تمامیِ رویاهام بودم(اینطوریه!)


               


*شعرازمحمدرضاعبدالملکیان



تاريخ : 87/12/28 | 1:54 | نویسنده : علی محمدزاده


برای حمیدرضا،دوستم:

تا سواد قریه راهی بود
چشم های ما پر از تفسیر ماه زنده بومی
شب درون آستین هامان
می گذشتیم از میان آبکندی خشک
 از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار
 کوله بار از انعکاس شهرهای دور
 منطق زبر زمین در زیر پا جاری
زیر دندانهای ما طعم فراغت جابجا می شد
پای پوش ما که ازجنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین میکند
چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان می برد
هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر
هر تکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر می خواند
جیب های ما صدای جیک جیک صبح های کودکی می داد
ما گروه عاشقان بودیم و راه ما
از کنار قریه های آشنا با فقر
تا صفای بیکران می رفت
بر فراز آبگیری خودبخود سرها همه خم شد
روی صورت های ما تبخیر می شد شب

و صدای دوست می آمد به گوش دوست.

*سهراب سپهری



تاريخ : 87/12/14 | 2:45 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

              دل مثل طبل سرخپوستی به دیوارسینه میکوبدومی دانم که این ازهیجان نبردِ آخر هست نه ازترس مردن که ما سرخپوستها را همراهِ دوستی بامرگ بدنیا آورده اندوحتی محض نمونه یک نفرتوی قبیله ما بامرگ طبیعی نمرده است.نمونه اش همین "عزت"پسردایی ام که الان زن وبچه دارد،توی همین نبردی که قرار است شروع بشود با تپانچه"آجودان ژنرال کاستر"کشته شد.یاپسرخاله"جمال"-الان نقاش ساختمان هست ودوتا بچه دارد-سه روز پیش ازنبرد ،توسط یانکی ها کشته شده بود درحالی که ...

یکم:شعر

به دور می رفتم

به جستجوی راز جهان

که دودکش خانه ات را دیدم

نزدیک که شدم

دریافتم آنچه به دنبالش بودم

تویی،

زنی با گیسوانی بافته و

آوازهایی که خواب خرس را

پر از کندوهای عسل می کرد

اینجا فرود آمدم

و برای بخاری ات هیزم جمع کردم**

                                                                 

دویوم:تکنولوجیک چه خوبه!

              روبروی محل کارم عابربانک هست.نیازبه برداشت ازحسابم دارم.خوش خوشان وکارت بدست میرم دم باجه بعدازدرخواست مبلغ:

"بعلت نقص فنی دستگاه قادربه پرداخت نیست."

خوشبینانه باخودم می گویم باجه بعدی دویست مترجلوتراست.درباجه بعدی:

"مقداردرخواست شما ازموجودی تان بیشتراست."

عابربانک بعدی دست برقضا جایی ست که اکسس کارت مارا ازهمانجا صادرکرده اند:

"دستگاه مرکز صادرکننده،کارت شما را شناسایی نکرده است."

عابربانک بعدی:

"باعرض پوزش قادربه پرداخت وجه موردنیازشما نیستم.فرمایش دیگری دارید بفرمایید؟!"

آخرین دستگاه:

(بهش نمی رسم،چون برق میره!)

فلاش بک:

دیشب جلوی تلویزیون بادهانی نیمه بازازاینهمه پیشرفتهای تکنولوژیکی نشسته ام وآگهی بازرگانی نگاه می کنم:

بانک دیش دیری نانای،لازم نیست ازخونتون تکون بخورید.حتی لازم نیست ازجاتون تکون تکون بخورید.عابربانک دیش دیری نانای ما همه ی قبض های شمارادریافت می کند.تازه این بانک به اون بانک اصلا به شرکت تعاونی خودتون می تونید پول جابجاکنید با این عابرای ما.اونوقت براتون آهنگ هم میزنیم واینا....حق داشتند که توی این عابربانک ها بجای سقاخونه شمع روشن می کردند!. کمی زیادی بی ربط ولی اسامی برندگان جشنواره فجراینجانوشته شده .

سییوم:دیالوگ

                 خداحافظی كردن یعنی یه خورده مردن

                                "خواب بزرگ "ساخته"هاواردهاکز"

چهارم:نقل قول

                ای کاش خدا فقط به من یک نشانه‌ی روشن نشان می‌داد! چیزی مثل باز کردن یک حساب پس‌انداز پرپول به نام من در بانک سوییس.

وودی آلن

پنجم:

                فیلم"میلیونرزاغه نشین"رادیدم.تعجبم ازاین هست که "بنجامین باتن"دربرابر این فیلم دراسکارشکست خورد.البته"میلیونر زاغه نشین"فیلم خوبی ست با کارگردانی و فیلمبرداری عالی.ضرباهنگ وتدوین درست که ترا خسته نمی کنداما،واقعا در برابر "بنجامین باتن"درکلاس به مراتب پایین تری قراردارد.گرچه برنده شدنش دراسکارهم با توجه به سلیقه معمول اسکاروعلاقه به فیلمهای رئال وقصه های واقعی چندان عجیب نبود.اسامی برندگان رااینجامی توانید ببینید.

ششم:آیا میدانستید

                که زمانیکه عطسه میکنید قلب شما به اندازه یک میلیونم ثانیه متوقف می شود

/* /*]]>*/هفتم:                 بعدازظهرکشدارآخرهای تابستان است وآدم بزرگهای خانه ناهار خورده اندومثل همیشهِ خدا خوابیده اند.البته بعداز کلی سروکله زدن برای خوابانیدن بچه ها.دخترها خوابندو برادرهای بزرگترهم،خوب رفته اند یا دارند برای دختر سیاه چشم همسایه نامه می نویسند ومشق عشق دارند یا رفته اند توی زمین چمن کنارخانه با بچه های محل فوتبال بازی می کنند. بیدارم و حل شده در طبیعتِ خدا،یَله داده زیردرختِ بــِه-همان درختی که آقاجونم بالایش مار انداخته بود تا تاهرکسی که می خواست از درخت بــِه،میوه بی اجازه بچیند،ماره نیشش بزند-دارم به مرغهای درون لانه که ته باغ درست زیردرخت آلوچه مشغول قدقدکردن وسبوس برنج خوردن هستند نگاه می کنم،شبیه "یکی روبهی بی دست وپای"که البته دست وپای مرا دعوای عزیز واوقات تلخی آقاجون خواب تلخ شده ام-ازسروصدای مرغهای پرکنده-بسته است وگرنه  کندن چارتا پَراز دم مرغ وخروس که کار انگشت کوچیکهِ شست پایم هست!. بیرون آنطرف دروازه آبی رنگ حیاط که کوچک بود وهنوز خیلی زودش بود که عوضش کنیم تا برای ورود پیکان دولوکس54قرمز گوجه ای یکی بزرگترش را بجایش بگذاریم-دروازه ای که هنوز بجای زنگ،دق البابی به شکل یک دستِ آدم داشت وقبل ازورودبه حیاط بایدبرای درزدن دست کوچک دروازه را به گرمی ورفاقت می فشردیم وآشنایی می دادیم-بیرون دوازهِ کوچکِ آبیِ ابدی،"کوچیز"(ازتیره آپاچی ها،رهبر سرخپوستان چیریکاهوا)،"جرونیمو"(رهبر بزرگ آپاچی ها)،جنگاوران"سو"و دلاوران"شاین"منتظرم هستند تا بزرگترین نبردغرب وحشی را در"آریزونا"-جایی کنار زمین های شالیزارمان ،کنارآب بندان بزرگ محل-با سربازان"ژنرال کاستر"افسانه ای شروع کنیم. نمی شودبیشترازاین مردان ورزم آورانی را که کف برلب دارندازهیجان این نبردبزرگ به انتظارگذاشت.ازآبیِ ابدیِ کوچک که می گذرم می شوم یکی ازپسران"کوچیز". سواربراسب های بی زین ولخت،به تاخت بسوی آخرین نبرد با سربازان "ژنرال کاستر"-بچه های محله بالا-می تازیم.پرهای عقاب را که باید زینتِ موهای رها شده دربادم باشند،درحین عبورازحیاط خانه"خاله زبیده"-برای رسیدن به معیادگاه رزم-ازاردک حیاط خانه قرض می گیرم.بعدازعبورازپل باریک چوبی روی رودخانه دوباره نی خیزران رابین دوپا می گذارم وسواربرتوسن خیال چون باد می رانیم.                                                                       تیروکمانی که ازکش شلواردرست شده وخدامی داند چندتا ازسربازان یانکی را باآن،شب ونیمه وقت غافل گیرکرده ام وهدف تیرخشم وانتقامم شده اند،به روی شانه ام حمایل کرده ام وبا ذغال به چهره ام آرایش جنگی کشیده ام.نیمه برهنه ورها ازبند و رختِ تمدن، می رویم دربین نیزارِ وسط آب بندِ خشک لای بوته ها وجَگَن ها کمین می زنیم وبه انتظار می نشینیم.دل مثل طبل سرخپوستی به دیوارسینه میکوبدومی دانم که این ازهیجان نبردِ آخر هست نه ازترس مردن که ما سرخپوستها را همراهِ دوستی بامرگ بدنیا آورده اندوحتی محض نمونه یک نفرتوی قبیله ما بامرگ طبیعی نمرده است.نمونه اش همین "عزت"پسردایی ام که الان زن وبچه دارد،توی همین نبردی که قرار است شروع بشود با تپانچه"آجودان ژنرال کاستر"کشته شد. یاپسرخاله"جمال"-الان نقاش ساختمان هست ودوتا بچه دارد-سه روز پیش ازنبرد ،توسط یانکی ها کشته شده بود درحالی که تبرسرخپوستی اش را توی پشت آخرین سربازی که کشته بودجاگذاشته بود.یا"مسعود"-جرونیموی افسانه ای ما-که الان البته حاجی مسعود است وزن وزندگی دارد،توی همین نبردی که قراراست شروع شود،اسیرمی شود وتا دم مرگ درزندان ارتش ایالات متحده می ماند.خیلی هایمان هم  موقع دزدیدن وغارت کردن دلیجانها-تیلرهای کشاورزی که شالی ها را ازسرِ زمینِ کشاورزی به کارخانه های شالیکوبی می بردندحکم دلیجان رابرایمان داشتند-وکشتن نگهبان هاوتک تیراندازها،موقعی که دردوطرف دلیجان می تاختیم،موردهدف گلوله قرارمی گرفتیم. (هی هی هی همیشه می مردیم ولی چقدرزنده بودیم) -هیس....دارندمی آیند. کوچیز(جهانگیر)بود که این راگفت.نگاه می کنم به دسته ای که جرات حضوردرقلمرو "آپاچی ها"راکرده اند.ارتش تا دندان مسلح ایالات متحده-بچه های محلهِ بالاکه مجهزبه قلاب سنگ،تیرکمون مگسی،قلوه سنگ،کلوخ گِل و...بودند-آرام وبیخیال به قتلگاه وارد شدندوما به اشاره جرونیمو سینه خیرومثل مار بی صداپخش شدیم وبسرعت دسته سربازان را محاصره کردیم. -هووووهوهوهوهاهاهاه یویویویو.. فرمان حمله را می شنوم وخیزبرمی دارم وخودم را به اولین سربازنزدیک می رسانم. تبر سرخپوستی رابرق آسا بالا می برم وزیباترین نعره جنگی ام را درآخرین نبردِ زندگی ام فریاد می زنم....ومی میرم(اینطوریه!)        *عنوان فیلمی به کارگردانی"جان فورد". **شعرازرسول یونان  

تاريخ : 87/11/25 | 12:38 | نویسنده : علی محمدزاده
 

سلام

القصه موقع رفتنِ دریا که همه باهم پیاده می رفتیم وبگو بخند وگپ وگفت می کردند بزرگ ترها وما کوچکترها دل وچشم می سپردیم به مغازه ها وویترین ها ودستفروش هایی که بادبادک وفالوده وبستنی وماسکهای کاغذیِ "شِزِم" و"سوپرمن" و"بتن من" و "مرداتمی" اینجورچیزها می فروختند.عزیزم و زن عمو وبقیه خواهراودخترعموها چادرهاشون روبا گوشه دندون گرفته بودند ودستهایشون مشغول گرفتن دست بچه ها وحوله ولباسهایی که باید موقع شنا می پوشیدند ما را ازبین حجمی اززنان ومردانی مثل خودشان یا تن رها کرده ازلباس وبا مایوهای رنگارنگ،ازپیاده روی بازار به سمت دریا می بردند...

یکم:ازسردلتنگی

                      "امید"رافرستادند به فضا که اخبارواطلاعات واین جورچیزهارا منتقل کند. دستشان دردنکنداماکسی چرانیست تا "امید" رابه خانه ها یمان وبه دست و چشممان،به  دلهای ازغصه مان پر و به  روح های ازشادی خالی مان بفرستد؟ خوب نبوداگر"امید"رابه سمت طاقچه اتاقمان-کنارلامپای گردسورِنفتی مان-می فرستادند؟

دویوم:فیلم خوب

           فیلم"موردعجیب بنجامین باتن"و"بچه عوض شده"رادیدم وازهردوحظ بردم، بخصوص از اولی.فیلم درخشانی ست با داستانی به شدت زیباوجذاب.ایده بکرقصه درمورداینکه نوزدای کهنسال بدنیا بیاید وبصورت معکوس با افزایش سن جوانترشود دردست کارگردان فیلم-دیویدفینچرکه نیازبه معرفی وتبلیغ ندارد- تبدیل به فیلمی زیباوتحسین برانگیزشده است.بازیهاهم خیلی خوب هستند،"برادپیت"خوب است وعالی والبته"ترجی هنسن"به نقش مادرخوانده "بنجامین"هم فوق العاده ست.

                                                                             

 سییوم:شعر

ببخشیدبانو

خاتون،خانم

ممکن است بگردید توی تقویم کناردستتان

تاریخ هزاروسیصدونمی دانم چند

کودکی مرا بیابید

همانجاست

کناردستتان

کمی جلوترکه رفتید، ببیچید به چپ

نه نه!

به راست

آخرآنطرف کوچه آن علی ست

من علیِ کوچه دست راستی هستم.

چهارم:دزدی،سرقت هست،نیست؟

                      پنجشنبه 18بهمن.کافی ست تنها پانزده بیست ثانیه ازفیلم"روز برمی آید"ساخته"بیژن میرباقری"راببینم تا بفهمم ازروی"مرگ ودوشیزه"ساخته "رومن پولانسکی"کپی شده است بدون هیچ ذکری ازمنبع وماخذ داستان وفیلم.خنده داراست خانم"یکتا ناصر"رادر نقشی ببینی که"سیگورنی ویور"درآن رل بازی کرده.یا اینکه مثلا"داریوش فرهنگ"رابجای"بن گینکزلی"ببینی.نمی گویم همیشه جنس وبازی وفیلم وکلا هرچیز خارجی بهترازایرانی ست اما...!.سازندگان هم برای هرچه ایرانی ترکردن فیلم زحمت کشیدن وداستان رابه انقلاب و ساواک ربط دادندوخلاص.

   

پنجم:آیا می دانستیدکه

خوکها ازلحاظ فیزیکی قادربه دیدن آسمان نیستند.

ششم:دیالوگ
خدا دور و بر ما نیست چون از احمق ها بدش می آد.

کلینت ایستوود در فیلم " خوب،بد،زشت"ساخته"سرجیولئونه"

هفتم:

                دارم میروم ازفروشگاه کنار اداره سیگاربخرم وهوا دوسه روزی هست که بارانیست وبادهم می وزد. سیگار را وقتی که برمی گردم می خواهم روشن کنم تا قبل ازاینکه وارد حیاط درمانگاه شوم چندپکی زده باشم.رویم را به طرف کوچه بغل اداره می کنم تا بادِمزاحم،آتش فندکم را خاموش نکنه که نگاهم تا آخرکوچه بن بست می دود.چقدرقشنگ است بن یک کوچه را ساحل دریا بسته باشه.بادیدن دریا که موج هایش راباغیظ به شن های ساحل می فرستد،خاطرات درذهن یک آدم گذشته باز هجوم می آورند.خرابِ گذشته، سیگار، باد، بارون، اداره...همه چیز فراموشم می شوند:

اونوقت ها-سابق براین-دریا اینقدرنزدیک نبودوساحل اینهمه کوچیک.برای ما که می خواستیم ازسرکوچه وخیابونهای منتهی به ساحل برویم لب آب وتوی تابستونِ گرم وعرق کردهِ محمودآباد،تن به آبِ آبی دریا-که زلال بود وپاک وهیچکس فاضلاب خونه وحمومش را توی رودخونه اش ول نمی داد-بزنیم،فاصله ساحل ودریا آنقدرزیادبود که برای اینکه پایمان توی ماسهِ داغ از آفتابِ ساحل نسوزه ،می بایست با پا دوسه مرتبه شنهای داغ رو کنارمیزدیم وپاهای کودکی راتوی ماسه های مرطوب زیری فرو می کردیم ودمی نفس تازه می کردیم تا اینکه به"زلالِ آبیِ آرامِ بی انتها"می رسیدیم.

یه وقتهایی که"عموحجت"اینها ازآمل می آمدند خونه ما مهمونی-البته بیشتربه بهانه مهمونی می آمدندتابرای شنابرویم دریا-همراه پدروعزیز وخواهرا خانوادگی میرفتیم، بیشتربعدازظهر روزهای جمعه بودچون بعدکه می آمدیم خونه تا هندوانه وخربزه و این جور چیزها که بعداز دریا و بلال خوردن می چسبید بـخوریم،تلـویزیون" سـریال ویرجینیایی"ویک زمانی هم"سریال دوهزارسال قبل ازمیلادمسیح"را نشون میدادکه این دومی درمورد دوران عصرحجربود وآدمای توش ازبرگ درختاوپوست حیوانات لباس می پوشیدند وکنارآتش می نشستندوگوشت شکارراکباب می کردندومی خوردندو بچه هایسان  هم همه خوشبخت وبی لباس بودندوباحیوانات وجک وجونورهمدم و همبازی بودند."ویرجینیایی"هم یه سریال وسترن بود وقصه یه مزرعه وگله اسب وگاو واینا بود.مثلا"سریال چاپارل"که بهتراز"ویرجینیایی"بودوعلی الخصوص یه پسربچه داشت که خیلی بانمک بودویه"عمو باک"داشت که باحال بود وبا این پسره جورشان جوربود.

                                                                            

      القصه موقع رفتنِ دریا که همه باهم پیاده می رفتیم وبگو بخند وگپ وگفت می کردند بزرگ ترها وما کوچکترها دل وچشم می سپردیم به مغازه ها وویترین ها ودستفروش هایی که بادبادک وفالوده وبستنی وماسکهای کاغذیِ "شِزِم"و "سوپرمن"و"بتن من" و "مرداتمی" اینجورچیزها می فروختند.عزیزم و زن عمو وبقیه خواهراودخترعموها چادرهاشون روبا گوشه دندون گرفته بودند ودستهایشون مشغول گرفتن دست بچه ها وحوله ولباسهایی که باید موقع شنا می پوشیدند ما را ازبین حجمی اززنان و مردانی مثل خودشان ویا تن رها کرده ازلباس وبا مایوهای رنگارنگ،ازپیاده روی بازار به سمت دریا می بردند.مردان وزنانی که عینک های بزرگ آفتابی به چشم داشتندوتنها لباسشان مایو پهلوی و"بیکینی"-آنوقت ها می گفتیم مایو دوتیکه-بود که دوسه جای بدنشان را پنهان می کرد وتوی بازارومغازه ها می گشتندوکاری بکار ما ومادرهایمان با چادرهای گلدار نبودشان ومادرها هم بی آزارواذیت ومتلک ازکنارشان عبورمی کردند. البته این زنهای چادری همراهِ مابودندکه یه وقتایی یه کلمه،یه حرف،چیزی می گفتند.مثلا"بی حیا و جاهایی ازبدن زنهای مایو پوش راکه معلوم بود به ماروافعی و اژدهای هفت سرجهنم حواله می دادنداما مردهای همراه هیچی نمی گفتن و بیشترنگاه می کردند.

به لب آب که می رسیدیم تا  حصیرپهن بکنندوزنها چادر دورخودشون بگیرند-بخاطر عوض کردن لباس برای شنا-ما توی آب بودیم وبه عشق صید مرواریدتوی دریای خزر توی آب غوطه می خوردیم.توی فیلم ها دیده بودم که صیادهای مروارید بدون لوازم غواصی،بایه چاقو که به کمرشان بسته بودندچطورصید مروارید می کردند.اما من هیچوقت نتونستم مرواریدصید کنم وسهم من همیشه گوشماهی های سفیدساحل بود که باهاشون توی شن برای خودم شکل ونقاشی می کشیدم وبیشترآفتاب وخونه واینجورچیزها.بعدها که بزرگترشدم یادگرفتم می شود با گوش ماهی هاوصدف های سفید توی شن وماسه اسم خودمو بنویسم ویا یه قلب بکشم که یه تیر از وسطش گذشته که یعنی عشق مثلا". یک وقتهایی هم که می آمدیم توی ساحل وبا شن های مرطوب قلعه وبرج وبارو درست می کردیم ومثلا می شدیم فرمانده قلعه ودستورحمله می دادیم ومیزدیم ومی کشتیم وکشته می شدیم.زنها ازشناکردن و وسطی بازی و آب بازی که فارغ می شدندومی آمدند ازآب بیرون،دوباره چادرمی گرفتند دورخودشون ولباسهای خشک می پوشیدند ودست مارو می گرفتند می بردند که بلال بخوریم ومن فکرمی کردم چقدرخوشبخت هست پسرلاغروترکه ای-مثل بادمجون بنفش شده ازگرمای آفتاب وذغال- که کنارکپه ای ازبلال،ذغال داخل منقل روباد میزد و هرازچندگاهی فریاد میزد:شیرهِ بلاله،بلالهِ بلاآآآآآل.خوش بحالش که هر چه قدردلش می خواست می توانست بلال بخورد.بلال روتوی یه سطل پرازآب نمک می گرداندنیم وبه سمت خونه راه میافتادیم.تشنه وخسته ازگرما وشنا وپیاده روی تا می آمدیم بساط هندوانه ویا چای-که هردوبعدازشنا می چسبد- آماده بودوخورده و نخورده چشم به صفحه تلویزیون می دوختیم تا سریالها شروع شود.

یک سریالی هم  همون موقع  ها-یه چندسال جلوتریابعدترشاید-برای بچه ها نشون می دادتوی"برنامه کودک" تلویزیون که اسمش"فلیپر"بود ویه پسر مو طلایی بود که بایه "دلفین" رفیق بود وروی دوشش سوارمی شدومی رفت توی دریا واون دورها –که برای ما خطرناک بود-شنا می کرد وباهاش حرف میزدویه جاهایی هم برای پسرک اتفاقات بدی می افتاد و"فلیپر"می آمد کمکش می کرد.مثلا"توی یک قسمت سریال یک کوسه می آمد پسره روبخوره که "فلیپر"سربزنگاه می آمد وباکوسه درگیرمی شد وپسرک را نجات می داد.سریال بانمکی بود و"فلیپر" روخیلی دوستش داشتم وچقدر توی ساحل دریا می ایستادم به تماشای اون دورهای دریا تا شاید یک دلفین بیاد پسرک مو سیاهِ محمودآبادی رو روی شونه اش سوارکنه با خودش ببره وسط دریا، جایی که قایق های کرایه ای تا اونجا میرن.اماخوب دریای خزرهیچوقت دلفین نداشت ،همونطوریکه هیچوقت مروارید نداشت(اینطوریه!)

                             



تاريخ : 87/11/14 | 0:23 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

بازهم بگویمت؟مردِمن بازهم بگویمت؟یادت بیاورم که دوش به دوش،برنجزار زرد را با شوق وعرق وخستگی درومی کردیم ومن زودتر-فقط کمی زودتر-پرشتاب به خانه میامدم.نه اینکه خسته شده باشم،نه.برای گرم کردن آبِ چاهِ حیاط توی تشت زودترمی آمدم تا مردانِ من-تووپسرانمان،مردان کوچکم-وقتی که خسته وپرغباربه خانه می آیید تنِ خسته رابه آبگرمِ عشق آسایش دهیدوچای گرم وهندوانه سردشدهِ درآب چاه گوارایتان باشد.بازهم چه؟بگویم مردتوبگو من چه بگویمت؟...

یکم:

دیدن آنهمه دوست دریک روز ونشستن وگپ زدن وحظ بردن وخنده وشوخی وقهوه وکیک وسیگاررا به خاطره سپردن.لذت دورهم بودن آنقدرشیرین وماندنی هست که باشنیدن نام "چه گوارا" نه یک چریک قهرمان که یک نام رستوران را بیاد بیاوری!

دویوم:شعر

کاش آن آینه ای بودم من
 که به هر صبح تو را می دیدم
 می کشیدم همه اندام تو را در آغوش
سرو اندام تو با آنهمه پیچ
آنهمه تاب
 آنگه از باغ تنت می چیدم 

گل صدبوسه ناب*
                                                        

 سییوم:

برای اینکه نشان بدهیم خاندان پهلوی خیلی بد واَخی بودن وکارهای خیلی بد بد می کردند،لازم نیست بگوییم قارجاریه خیلی آخی طفلکی وگوگولی مگولی بودن وهمه عاشق پیشه وشاعرمسلک بودندوطبع لطیف شون جزبه شاعری ونقاشی نمی رفت.کاری که درسریال"عمارت فرنگی"انجام می شود.یادمان نرودهمین شصت هفتادسال پیش بود،قاجاریه ملوس ونانازی کاری جز چشم درآوردن وزبان بریدن وسرب داغ به حلق ریختن وفلک کردن وحرمسرا داشتن وحراج خاک  مملکت  به عشوه های زنان فرنگی،کاردیگری برای ایران نکردند.یادمان باشد تا همین پنجاه سال پیش دنیا ما را نه بنام کشورایران بلکه به عنوان سرزمین پرشیا می شناختند.

چهارم:

اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فریاد بزنید، انرژی صوتی لازم برای گرم کردن یک فنجان قهوه را تولید کرده‌اید.

                                 

 پنجم:

بن وید(راسل کرو):چیزدیگه ای هست دَن که براش پول بخوایی؟

دن اِوانز(کریستین بِیل):5دلاردیگه باید بهم بدی

بن وید:اون دیگه واسه چیه  دَن؟

دَن:اون برای اینکه تومنو عصبی می کنی.

"سه وده دقیقه به یوما"ساخته "جیمزمنگولد"

ششم:

برنامه"دوقدم مانده به صبح"راببینید.دیدن تلویزیون برای من خلاصه شده دردوسه تا برنامه:مسابقات فوتبال،برنامه نودودوقدم مانده به صبح.دوقدم مانده به صبح یکی ازمعدود"TALK SHOW"هایی ست که ازتلویزیون ما پخش می شود وارزش دیدن داردواستانداردهای یک "TALK SHOW"را رعایت می کند.دیدن محمدصالح علا همینطوری هم کلی حظ دارد،چه رسد به اینکه خودایشان اش مجری برنامه ای باشد. آنوقت دیگرشربت اندرشربت است.اینکه بدانی چگونه بگویی وچطوری بی حشو و زوائد،متین،هموزن برنامه،بی تپق واطاله گویی جریان یک گفتگو را پی بگیری وبدانی گاهی سکوت وگوش دادن بهترین کارممکن برای یک مجریست،تنها ازدست "محمد صالح علا"برمی آید.واژه سازیهای بسیار گوشنواز-که بهترینش "بینندگانِ جان"است-فراز وفرود ومکث های بجا،بی تکلفی همراه با ادب،احترام ِ بی تصنع به میهمانان برنامه خصیصه برنامه خوب"محمد"است.ازاو می توانیم بسیاربیاموزیم. 

               

هفتم:

زن،مردی دیگردرخانه بودپیشتر.نشسته بودباخودش تنهابودوفکرمی کرد درغروب آفتاب زمستان. بیادآوردسالهای اول ازدواجش راکه باهمسرش-مرد،عشق اش-توی شالیزار پای تا زانو در گِل برنج می کاشت.پدرش رایادآوردکه دخترش رابه پسرکِ یتیمِ بی چیزِهمسایه نمی داد و زن با پسرک بی نوا شبانه ای ازخانه دست در دست پرکشیدندبه آرزوی خوشبختی.زن باخودش گفتگوها دارد:

یادت هست مردِمن؟پدرم تا همین چندسال پیش،باماقهربود.سرتولد پسرمان علی -پنجمین فرزندم- بودکه من رفتم قنداقه کودک سه ماهه را کنارش گذاشتم و دستش رابوسیدم ومرابخشید.یادت هست مرد؟

یادهست مردِمرد،مردِجانِ من،که می خواستندشبانه بیایندوتراسرزمین کشاورزی که میرفتی آنجابرای رمانیدنِ گرازِوحشی می خوابیدی،یادت هست میخواستند بیایند وترابکشند؟یادت هست؟من باخودم گفتم که گرچه زنم اما،دونفرخدای یک نفرند.وآمدم کنارت توی کومه ی کنارِ شالیزارمان خوابیدم . خوابیدم؟نه،تا صبح مژه برهم نزدم تا مباداکه مردان ده- نامردانِ ده- بیایندوتراازمن بگیرند.یادت هست؟

یادت هست وقتی که پسرمان-همان علی رامی گویم-دچارتب ولرز شده بود وتوخانه نبودی-مثل همیشه ی خداسرکاربودی- ومن بی چادروسربرهنه اورا یکنفس دوان دوان تا بهداری-که تازه روز اول بازشدنش بود،بفرمان شاهنشاه آریامهر-رساندم ودیگرنفس نداشتم به دکتربگویم چه شده.دکترسرآسیمه گی مرادیدوخواندآنچه راباید می دانست.گفت هردم باید جنازه اش را ببری ومن گفتم پیش ترازآن جنازه مرا برای خانه ببرید،یادت هست؟

هفتمِ آذرِپنجاه وهشت راچطور؟آنرا که مطمئنم یادت هست.که تو مجروحه چوب وچماقِ دوگروه انقلابی،بی تقصیرونامربوط،باپیشانی وسری خونین ازضربه چماقِ میخدار،زبانم لال زبانم لال،مثل جنازه جلوی دروازهِ حیاطِ خانه مان  افتاده بودی ومن ترابه دوش کشیدم.خاطرت هست مثل ماده شیری که کودکش رابه دندان می کشد ترا ازبین سنگ وقمه وزنجیروچوبدستهایی که به قصد مرگ حواله می شدند ازمهلکه بیرون کشیدم؟هشت ساعتی را که پشت اتاق عمل بیمارستان-تک و تنهاوبی یاور-انتظارت راکشیدم چطور؟طفلانم سرگردانِِ خانه فامیل وخودم ویلانِ تهران.

یادت هست،همسرم، کارخانه شالی کوبی را اجاره کردیم تاچرخ زندگی را بچرخاند .توازترس دزدانِ برنج ومن ازترسِ تنهایی تو کنارت می خوابیدم.مرد!یادت هست؟ شبی رایاد داری که خواب بودیم کنارکیسه های برنج وتو حالت بد شدومن تنها بودم ،سرت راروی زانویم گذاشتم وآرام صدایت کردم:پرویز، عزیزم ،شوهرم،جانم ،به زینب سرگشته ات جواب بده وتو جواب نمی دادی؟زمستان بود،شایدهم تابستان،چه می دانم.شوریده سر بخانه رسیدم ومردان  جوان خانه-پسرانمان را می گویم -کیومرث وسیاوش را-به کمک خواستم که بیاید وپدررا دریابید.پدررا؟ مَردَم را،عشقم را،همه چیزم را،اصلامرادریابید.یادت هست مردِمن،یادت هست؟

آفتاب نیمه ی زمستان بی رمغ تر ازآن بود که دستان زن را گرم کند.نگاهی به دست چپش که ازمرض سختی که گرفته بود کمی لاغرتر بودودردبجانش میزد انداخت:

دستم،چه می کنی بامن؟رفیق روزهای کار.همدم رخت شستن های کنار رود، همراه من،شریکِ کارها و بارها,سزا نیست که این روزها نارفیقی می کنی.می دانم درحقت جفاکرده ام،رنجوری تو ازمن است.ولی دستم،تو رنجورم نخواه.لااقل بی انصاف عصارامحکمتربگیر!.

روکرد به دیواراتاقی که پنجره اش آفتابِ زمستان را به اومی رسانید.توسخن بگو دیوار-خدایا معجرتی-توهم ازیاد برده ای وقتی که می ساختمت،وقتی که آجرهای ترا به دوش کشیدم وترا استوارکردم،توهم یادت رفته که آجربه آجرتراباعشق و ایمان،بارنج وسرمستی ساخته ام؟مرد یادت هست؟بمن می گفتی وقت اذان مغرب است بس است.باقی آجرها باشد برای فردا.یادت هست چه گفتم؟دوباره می گویمت ،گفتم:

  که بایدکعبه دل رابناکرد

پس آنگه باوضوروبه خداکرد.

بازهم بگویمت؟مردِمن بازهم بگویمت؟یادت بیاورم که دوش به دوش،برنجزار زرد را با شوق وعرق وخستگی درومی کردیم ومن زودتر-فقط کمی زودتر-پرشتاب به خانه میامدم.نه اینکه خسته شده باشم،نه.برای گرم کردن آبِ چاهِ حیاط توی تشت زودترمی آمدم تا مردانِ من-تووپسرانمان،مردان کوچکم-وقتی که خسته وپرغباربه خانه می آیید تنِ خسته رابه آبگرمِ عشق آسایش دهیدوچای گرم وهندوانه سرد شدهِ درآب چاه گوارایتان باشد.بازهم چه؟بگویم مردتوبگو من چه بگویمت؟...

اینها را"زینب خانم"،مادرم، تو بالبان بسته می گویی ومن ازچشمانِ پرستاره ات می خوانم.می گویی وآرام آرام می خوابی.وقتی خوابیدی،میایم آهسته بوسه برانگشتان پایت میزنم.میدانم که  وقتی که بیدار باشی نمی گذاری من به این حظ بزرگ-بوسه برپایت-برسم(یکبارهنگام بوسیدن بیدارشدی ومچم راچه خوب گرفتی). بهترازتومی دانم پایت را لایق تر بوسه ی خاک بهشت است نه لبان من. مادرم ،عزیزم (اینطوریه!) .

                     

*شعراز"حمیدمصدق"



تاريخ : 87/11/07 | 0:30 | نویسنده : علی محمدزاده
 

سلام

تازه بعد ازورود به سالن انتظاراین دختر/پسرای خوشبخت وپرگفتگو سرشو رو توی جدول برنامه  نمایش فیلمها یا بروشورهای جشنواره یا ماهنامه فیلم وسایرنشریات سینمایی گم می کردند ویواش یواش حرف میزدندوریزمی خندیدن وتا زمان ورود به سالن نمایش بازهم مشغول بودند.منم کمرو کمرو بایست می رفتم یه گوشه خودم رو با تصاویری که قراراست ببینم مشغول می کردم.بعدازفیلم هم دریغ ازیه نفرکه باهاش درمنقبت یا مذمت فیلم دوکلمه-یک جرعه-حرف بزنی وتوی پیاده روهای خلوتِ خیس ازبارون شبانهِ بهمن ماه قدم بزنی وبگی:

اونجارو دیدیی که آرتیسته یواشکی...

یکم: دیالوگ

از هر صد نفری که اسم منو میشنون که نقره است همشون همینو میگن:چرا طلا نه ? همه طلا رو دوست دارن.فلز آخر فلزی که مال اساطیر قبل از آدمه فلز قصه همه چی یعنی طلا:ساعت طلا ؛کلید طلایی شهر؛طلا دوز؛طلا باف؛طلا کار؛طلای جعفری؛طلای دست افشار؛طلای سرخ
اما سرراست همه از این یکی می ترسن: مرگ.مرگم که فقط مرگ نقره ای تیغ؛چاقو؛ساطور؛سیم خاردار چه رنگیه؟

                                            

(اندیشه فولادوند درفیلم سرباران جمعه به کارگردانی مسعودکیمیایی)

دویوم:حکایت

مسلماني شكايت مي‌كرد كه همسايه‌هاي ما هرچه گم مي‌كنند، سراغش را از ما مي‌گيرند و از بداقبالي ما، همه گم‌شده‌ها‌شان در خانه‌ ما پيدا مي‌شود.

 حکایت فیلمسازی این روزهای کارگردانان ایرانی ست.که فیلمهایشان ازاسم گرفته تا داستان ودکوپاژوموزیک متن ودیالوگ کپی برابر اصل فیلمهای غربی ست اما تا این شباهت ها را گوشزدشان می کنند،همه چیز رامنکر می شوند.

سییوم:ازسردلتنگی

Create messageرا باز می کنم

حرفهای تلنبارشده روی دلم را برایت می نویسم.مختصروموجز،نمی خواهم خسته ات کنم پس،کوتاه می نویسم.حرفهایم تمام نمی شود اماتمام می کنم نوشتن را.انگشت شست مردد بین دوکلیدگیج میزند. همیشه هم کلید Deleteرامی زنم.همیشه حالم خوب است،اینطوری برای هردویمان بهتراست.

چهارم: نقل قول

می گویند من روشنفکرم ، چون این عینک را می زنم و هنرمندم ، چون فیلمهایم نمی فروشد.

                                                                  

                                                                               "وودی آلن"

پنجم: شعر

ازآغاز آفرینش

من به جستجوی وطنی بودم برای پیشانی ام،

به جستجوی گیسوان زنی

که بر دیوارها بنویسدم و

پاکم کند!

به جستجوی عشق زنی

که مرا به خورشید ببرد

وبه زیرم بیافکند!

به جستجوی لبان زنی

که مرا به غباری ازطلا تبدیل کند.*

ششم:بدنیست بدانید

که در شیلی صحرایی وجود دارد که هزاران سال میشود در آن باران نباریده.

                                      

هفتم:

حوالی سالهای هفتادیک ودو بودکه پایم به جشنواره فیلم فجربازشد.قبلترش البته جشنواره رو می دیدم،توی ماهنامه فیلم-این ماهنامه سینمایی فیلم هم داستانش با ما حکایتی ست-مفصل ازجیک وپیک همه فیلمها اطلاع پیدا می کردم وتوی ذهنم فیلمها رو می دیدمُایرانی وخارجی.آنوقتها جشنواره برایم خیلی جذابیت داشت ویادمه تا نیمه های شب بلند بهمن-که نه کامپیوترواینترنت بود ونه سی دی ودی وی دی ونه دیش وآنتن-چشم انتظارپخش نصفه ونیمه مراسم اختتامیه می نشستیم که برنامه"جنگ هنری هفته" پخش می کردوتالار وحدت حکم قصر آرزوها-همونی که همیشه اول فیلمهای والت دیسنی نشون میداد که که فرشته با چوب جادویی اش بهش میزد وپرنورش می کرد-روبرایم داشت.تاهمین چند سال پیش هم مشتری پروپاقرص جشنواره بودم.چه آن وقتی که ساعت چهارصبح-موقع اذان -بلند شدم وبجای اینکه برم پادگان سرخدمت مقدس سربازی،سرازصف جلوی سینما بهمن برای فیلم"هنرپیشه" ساخته "محسن مخملباف"درآوردم وازخودم عاشق ترحدود بیست،سی نفر رو دیدم که جلوترازمن ازشب قبل جلوی سینما خوابیده بودند برای دیدن فیلم،چه زمانی که به خاطر هنرجوی بازیگری وفیلمنامه نویسی بودن،می رفتیم ازسینما"فرهنگ"-به گمونم-کارت نمایش فیلم می گرفتیم وباکلی قیافه وفخرفروشی به مردم توی صف،سرساعت نمایش فیلم می رفتیم سینما"عصرجدید"وفیلم می دیدیم.

اما صف وایستادن و فیلم دیدن یه جوردیگه به آدم مزه می داد.درست مثل عاشقی که با هزارمکافات به معشوقش می رسه،به آدم خیلی حظ می داد.یادمه سرصف فیلم"همشهری کین"ساخته"اورسن ولز"توی سینما "سپیده"،اینقدر وقت داشتم که فیلمنامه فیلم رو توی صف خوندم وبا آمادگی کامل به تماشای فیلم-که زیرنویس نداشت-نشستم.یا اینکه می تونستی وقتی توی صف هستی به فیلم قبلی که دیدی یا فیلم بعدی که می خواهی ببینی فکر کنی.یه خورده حالگیری هم این صف وایستادنا قاطی اش بود،برای من البته.حالا قاطی اش چی بود؟الانه می گم:

براتون بگم که دوسه دسته ازآدما هستن که زحمت فیلم دیدن توی جشنواره روبه خودشون میدن.یه دسته آدمای سینمان که کارت دارن وسرساعت میان وسرساعت میرن واون قبلها می رفتندسینما "استقلال" یا "قدس"یا سینما"فلسطین".یه عده هم منتقدین وسینمایی نویس هاوآدمایی مثل دانشجوهای سینمان،که می رفتند"عصرجدید"و"بهمن"و"سپیده"واینا.دسته سوم سایرآدمای دیگه بودن که صف ها رو جلوی سینماهاتشکیل می دادند والبته بیشترازهمه هم دانشجوهای غیرسینمایی بودن واصل همین دانشجوها حال منو می گرفتن.چون معمولا دوسه تایی-دختر،پسری-می اومدن واز اول تا موقع بلیت گرفتن دایم باهم حرف میزندوسرگرم بودن واصلا نمی فهمیدندکی رسیدن جلوی گیشه.اما من بدبخت که همیشه تنها بودم-حتی برای نمونه یکبارهم بخاطرم نمی رسه که با یه همراه توی صف بلیت جشنواره وایستاده باشم-باید تموم وقت رو ثانیه می کردم وقدمها وآدمهای قبل وبعد ازخودم رو اینقدر می شمردم تا برسم جلوی گیشه.تازه بعد ازورود به سالن انتظاراین دختر/پسرای خوشبخت وپرگفتگو سرشو رو توی جدول برنامه  نمایش فیلمها یا بروشورهای جشنواره یا ماهنامه فیلم ومجلات سینمایی گم می کردند ویواش یواش حرف میزدندوریزمی خندیدن وتا زمان ورود به سالن نمایش بازهم سرشون گرم بودومشغول بودند.منم کمرو کمرو بایست می رفتم یه گوشه خودم رو با تصاویری که قراراست ببینم مشغول می کردم.بعدازفیلم هم دریغ ازیه نفرکه باهاش درمنقبت یا مذمت فیلم دوکلمه-یک جرعه-حرف حساب بزنی وتوی پیاده روهای خلوتِ خیس ازبارون شبانهِ بهمن ماه قدم بزنی وبگی:

اونجارو دیدیی که آرتیسته یواشکی...

چندتا خاطره خوب هم دارم ازفیلم دیدن کنار آدمهای سینماالبته.مثلا سرفیلم"آژانس شیشه ای" صندلی من کنار"ابراهیم حاتمی کیا"و"پرویز پرستویی"بود.یا فیلم"لیلا" ساخته"داریوش مهرجویی"روکناردست"جمیله شیخی"نشسته بودم.فیلم"نجات یافتگان"را بغل دست"رسول ملا قلی پور"دیدم وفیلم...گفتم"جمیله شیخی"یادیک خاطره ازش افتادم.

"آتیلاپسیانی"جزو اساتیدمابود ومردی بغایت خوش اخلاق ودوست داشتنی که سینما نتوانست تمامی استعدادش را کشف کند.بازیهایش راباتوجه به شناختی که ازش دارم-که درس خوانده بازیگریست وبرخلاف خیلی هانه افاضات می کند ونه ریاکاری-خیلی دوست دارم.بخصوص توی فیلمهای"روزشیطان"و"آب وآتش"والبته سریال"زیرتیغ".الغرض یک تئاتری "آتیلا" توی سالن"چهارسوق"اجرا می کرد که اسمش یادم نیست وبازیگران تئاتر،خودش وهمسر وبچه هایش بودندودست برقضا شب نمی دونم چندم نمایش زمین خوردوپایش شکست ومجبور شد با پای گچ گرفته وعصا بازی کنه.یادمه تئاترش رو کنار"جملیه شیخی"،ردیف اول نشستم ودیدم.ازاول نمایش تا اون آخرش مرحوم"خانم شیخی"چشم از"آتیلا"برنمی داشت ودایم قربون صدقه اش می رفت.انگاری داره بچه سه چهارساله اش رو محبت می کنه.دیدن چهره"خانم شیخی"-که معمولا نقشهای جدی ومنفی بازی می کرد-قاب گرفته درمهربانی ومهرمادری بسیاردیدنی وزیبا بود.بگذریم.

جشنواره فیلم فجر دوباره داره شروع میشه اما این بارحتی رغبت نگاه به لیست فیلمهایی که قراره نمایش داده بشه روندارم.چرا؟سینمادیگه برایم اون جذابیت قبل رو نداره؟فیلمهای ایرانی این روزها چیزدندانگیری نیست؟جای کارگردانهای اسم ورسم دارتوی لیست خالیه؟کجایی جوونی که یادت بخیر؟یاشاید همه اینها(اینطوریه!)

        

*شعراز"نزارقبانی"شاعرعرب



امکانات وب
  • آی تی نوشت
  • نوکیااس ام اس