تاريخ : 87/11/14 | 0:23 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

بازهم بگویمت؟مردِمن بازهم بگویمت؟یادت بیاورم که دوش به دوش،برنجزار زرد را با شوق وعرق وخستگی درومی کردیم ومن زودتر-فقط کمی زودتر-پرشتاب به خانه میامدم.نه اینکه خسته شده باشم،نه.برای گرم کردن آبِ چاهِ حیاط توی تشت زودترمی آمدم تا مردانِ من-تووپسرانمان،مردان کوچکم-وقتی که خسته وپرغباربه خانه می آیید تنِ خسته رابه آبگرمِ عشق آسایش دهیدوچای گرم وهندوانه سردشدهِ درآب چاه گوارایتان باشد.بازهم چه؟بگویم مردتوبگو من چه بگویمت؟...

یکم:

دیدن آنهمه دوست دریک روز ونشستن وگپ زدن وحظ بردن وخنده وشوخی وقهوه وکیک وسیگاررا به خاطره سپردن.لذت دورهم بودن آنقدرشیرین وماندنی هست که باشنیدن نام "چه گوارا" نه یک چریک قهرمان که یک نام رستوران را بیاد بیاوری!

دویوم:شعر

کاش آن آینه ای بودم من
 که به هر صبح تو را می دیدم
 می کشیدم همه اندام تو را در آغوش
سرو اندام تو با آنهمه پیچ
آنهمه تاب
 آنگه از باغ تنت می چیدم 

گل صدبوسه ناب*
                                                        

 سییوم:

برای اینکه نشان بدهیم خاندان پهلوی خیلی بد واَخی بودن وکارهای خیلی بد بد می کردند،لازم نیست بگوییم قارجاریه خیلی آخی طفلکی وگوگولی مگولی بودن وهمه عاشق پیشه وشاعرمسلک بودندوطبع لطیف شون جزبه شاعری ونقاشی نمی رفت.کاری که درسریال"عمارت فرنگی"انجام می شود.یادمان نرودهمین شصت هفتادسال پیش بود،قاجاریه ملوس ونانازی کاری جز چشم درآوردن وزبان بریدن وسرب داغ به حلق ریختن وفلک کردن وحرمسرا داشتن وحراج خاک  مملکت  به عشوه های زنان فرنگی،کاردیگری برای ایران نکردند.یادمان باشد تا همین پنجاه سال پیش دنیا ما را نه بنام کشورایران بلکه به عنوان سرزمین پرشیا می شناختند.

چهارم:

اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فریاد بزنید، انرژی صوتی لازم برای گرم کردن یک فنجان قهوه را تولید کرده‌اید.

                                 

 پنجم:

بن وید(راسل کرو):چیزدیگه ای هست دَن که براش پول بخوایی؟

دن اِوانز(کریستین بِیل):5دلاردیگه باید بهم بدی

بن وید:اون دیگه واسه چیه  دَن؟

دَن:اون برای اینکه تومنو عصبی می کنی.

"سه وده دقیقه به یوما"ساخته "جیمزمنگولد"

ششم:

برنامه"دوقدم مانده به صبح"راببینید.دیدن تلویزیون برای من خلاصه شده دردوسه تا برنامه:مسابقات فوتبال،برنامه نودودوقدم مانده به صبح.دوقدم مانده به صبح یکی ازمعدود"TALK SHOW"هایی ست که ازتلویزیون ما پخش می شود وارزش دیدن داردواستانداردهای یک "TALK SHOW"را رعایت می کند.دیدن محمدصالح علا همینطوری هم کلی حظ دارد،چه رسد به اینکه خودایشان اش مجری برنامه ای باشد. آنوقت دیگرشربت اندرشربت است.اینکه بدانی چگونه بگویی وچطوری بی حشو و زوائد،متین،هموزن برنامه،بی تپق واطاله گویی جریان یک گفتگو را پی بگیری وبدانی گاهی سکوت وگوش دادن بهترین کارممکن برای یک مجریست،تنها ازدست "محمد صالح علا"برمی آید.واژه سازیهای بسیار گوشنواز-که بهترینش "بینندگانِ جان"است-فراز وفرود ومکث های بجا،بی تکلفی همراه با ادب،احترام ِ بی تصنع به میهمانان برنامه خصیصه برنامه خوب"محمد"است.ازاو می توانیم بسیاربیاموزیم. 

               

هفتم:

زن،مردی دیگردرخانه بودپیشتر.نشسته بودباخودش تنهابودوفکرمی کرد درغروب آفتاب زمستان. بیادآوردسالهای اول ازدواجش راکه باهمسرش-مرد،عشق اش-توی شالیزار پای تا زانو در گِل برنج می کاشت.پدرش رایادآوردکه دخترش رابه پسرکِ یتیمِ بی چیزِهمسایه نمی داد و زن با پسرک بی نوا شبانه ای ازخانه دست در دست پرکشیدندبه آرزوی خوشبختی.زن باخودش گفتگوها دارد:

یادت هست مردِمن؟پدرم تا همین چندسال پیش،باماقهربود.سرتولد پسرمان علی -پنجمین فرزندم- بودکه من رفتم قنداقه کودک سه ماهه را کنارش گذاشتم و دستش رابوسیدم ومرابخشید.یادت هست مرد؟

یادهست مردِمرد،مردِجانِ من،که می خواستندشبانه بیایندوتراسرزمین کشاورزی که میرفتی آنجابرای رمانیدنِ گرازِوحشی می خوابیدی،یادت هست میخواستند بیایند وترابکشند؟یادت هست؟من باخودم گفتم که گرچه زنم اما،دونفرخدای یک نفرند.وآمدم کنارت توی کومه ی کنارِ شالیزارمان خوابیدم . خوابیدم؟نه،تا صبح مژه برهم نزدم تا مباداکه مردان ده- نامردانِ ده- بیایندوتراازمن بگیرند.یادت هست؟

یادت هست وقتی که پسرمان-همان علی رامی گویم-دچارتب ولرز شده بود وتوخانه نبودی-مثل همیشه ی خداسرکاربودی- ومن بی چادروسربرهنه اورا یکنفس دوان دوان تا بهداری-که تازه روز اول بازشدنش بود،بفرمان شاهنشاه آریامهر-رساندم ودیگرنفس نداشتم به دکتربگویم چه شده.دکترسرآسیمه گی مرادیدوخواندآنچه راباید می دانست.گفت هردم باید جنازه اش را ببری ومن گفتم پیش ترازآن جنازه مرا برای خانه ببرید،یادت هست؟

هفتمِ آذرِپنجاه وهشت راچطور؟آنرا که مطمئنم یادت هست.که تو مجروحه چوب وچماقِ دوگروه انقلابی،بی تقصیرونامربوط،باپیشانی وسری خونین ازضربه چماقِ میخدار،زبانم لال زبانم لال،مثل جنازه جلوی دروازهِ حیاطِ خانه مان  افتاده بودی ومن ترابه دوش کشیدم.خاطرت هست مثل ماده شیری که کودکش رابه دندان می کشد ترا ازبین سنگ وقمه وزنجیروچوبدستهایی که به قصد مرگ حواله می شدند ازمهلکه بیرون کشیدم؟هشت ساعتی را که پشت اتاق عمل بیمارستان-تک و تنهاوبی یاور-انتظارت راکشیدم چطور؟طفلانم سرگردانِِ خانه فامیل وخودم ویلانِ تهران.

یادت هست،همسرم، کارخانه شالی کوبی را اجاره کردیم تاچرخ زندگی را بچرخاند .توازترس دزدانِ برنج ومن ازترسِ تنهایی تو کنارت می خوابیدم.مرد!یادت هست؟ شبی رایاد داری که خواب بودیم کنارکیسه های برنج وتو حالت بد شدومن تنها بودم ،سرت راروی زانویم گذاشتم وآرام صدایت کردم:پرویز، عزیزم ،شوهرم،جانم ،به زینب سرگشته ات جواب بده وتو جواب نمی دادی؟زمستان بود،شایدهم تابستان،چه می دانم.شوریده سر بخانه رسیدم ومردان  جوان خانه-پسرانمان را می گویم -کیومرث وسیاوش را-به کمک خواستم که بیاید وپدررا دریابید.پدررا؟ مَردَم را،عشقم را،همه چیزم را،اصلامرادریابید.یادت هست مردِمن،یادت هست؟

آفتاب نیمه ی زمستان بی رمغ تر ازآن بود که دستان زن را گرم کند.نگاهی به دست چپش که ازمرض سختی که گرفته بود کمی لاغرتر بودودردبجانش میزد انداخت:

دستم،چه می کنی بامن؟رفیق روزهای کار.همدم رخت شستن های کنار رود، همراه من،شریکِ کارها و بارها,سزا نیست که این روزها نارفیقی می کنی.می دانم درحقت جفاکرده ام،رنجوری تو ازمن است.ولی دستم،تو رنجورم نخواه.لااقل بی انصاف عصارامحکمتربگیر!.

روکرد به دیواراتاقی که پنجره اش آفتابِ زمستان را به اومی رسانید.توسخن بگو دیوار-خدایا معجرتی-توهم ازیاد برده ای وقتی که می ساختمت،وقتی که آجرهای ترا به دوش کشیدم وترا استوارکردم،توهم یادت رفته که آجربه آجرتراباعشق و ایمان،بارنج وسرمستی ساخته ام؟مرد یادت هست؟بمن می گفتی وقت اذان مغرب است بس است.باقی آجرها باشد برای فردا.یادت هست چه گفتم؟دوباره می گویمت ،گفتم:

  که بایدکعبه دل رابناکرد

پس آنگه باوضوروبه خداکرد.

بازهم بگویمت؟مردِمن بازهم بگویمت؟یادت بیاورم که دوش به دوش،برنجزار زرد را با شوق وعرق وخستگی درومی کردیم ومن زودتر-فقط کمی زودتر-پرشتاب به خانه میامدم.نه اینکه خسته شده باشم،نه.برای گرم کردن آبِ چاهِ حیاط توی تشت زودترمی آمدم تا مردانِ من-تووپسرانمان،مردان کوچکم-وقتی که خسته وپرغباربه خانه می آیید تنِ خسته رابه آبگرمِ عشق آسایش دهیدوچای گرم وهندوانه سرد شدهِ درآب چاه گوارایتان باشد.بازهم چه؟بگویم مردتوبگو من چه بگویمت؟...

اینها را"زینب خانم"،مادرم، تو بالبان بسته می گویی ومن ازچشمانِ پرستاره ات می خوانم.می گویی وآرام آرام می خوابی.وقتی خوابیدی،میایم آهسته بوسه برانگشتان پایت میزنم.میدانم که  وقتی که بیدار باشی نمی گذاری من به این حظ بزرگ-بوسه برپایت-برسم(یکبارهنگام بوسیدن بیدارشدی ومچم راچه خوب گرفتی). بهترازتومی دانم پایت را لایق تر بوسه ی خاک بهشت است نه لبان من. مادرم ،عزیزم (اینطوریه!) .

                     

*شعراز"حمیدمصدق"



تاريخ : 87/11/07 | 0:30 | نویسنده : علی محمدزاده
 

سلام

تازه بعد ازورود به سالن انتظاراین دختر/پسرای خوشبخت وپرگفتگو سرشو رو توی جدول برنامه  نمایش فیلمها یا بروشورهای جشنواره یا ماهنامه فیلم وسایرنشریات سینمایی گم می کردند ویواش یواش حرف میزدندوریزمی خندیدن وتا زمان ورود به سالن نمایش بازهم مشغول بودند.منم کمرو کمرو بایست می رفتم یه گوشه خودم رو با تصاویری که قراراست ببینم مشغول می کردم.بعدازفیلم هم دریغ ازیه نفرکه باهاش درمنقبت یا مذمت فیلم دوکلمه-یک جرعه-حرف بزنی وتوی پیاده روهای خلوتِ خیس ازبارون شبانهِ بهمن ماه قدم بزنی وبگی:

اونجارو دیدیی که آرتیسته یواشکی...

یکم: دیالوگ

از هر صد نفری که اسم منو میشنون که نقره است همشون همینو میگن:چرا طلا نه ? همه طلا رو دوست دارن.فلز آخر فلزی که مال اساطیر قبل از آدمه فلز قصه همه چی یعنی طلا:ساعت طلا ؛کلید طلایی شهر؛طلا دوز؛طلا باف؛طلا کار؛طلای جعفری؛طلای دست افشار؛طلای سرخ
اما سرراست همه از این یکی می ترسن: مرگ.مرگم که فقط مرگ نقره ای تیغ؛چاقو؛ساطور؛سیم خاردار چه رنگیه؟

                                            

(اندیشه فولادوند درفیلم سرباران جمعه به کارگردانی مسعودکیمیایی)

دویوم:حکایت

مسلماني شكايت مي‌كرد كه همسايه‌هاي ما هرچه گم مي‌كنند، سراغش را از ما مي‌گيرند و از بداقبالي ما، همه گم‌شده‌ها‌شان در خانه‌ ما پيدا مي‌شود.

 حکایت فیلمسازی این روزهای کارگردانان ایرانی ست.که فیلمهایشان ازاسم گرفته تا داستان ودکوپاژوموزیک متن ودیالوگ کپی برابر اصل فیلمهای غربی ست اما تا این شباهت ها را گوشزدشان می کنند،همه چیز رامنکر می شوند.

سییوم:ازسردلتنگی

Create messageرا باز می کنم

حرفهای تلنبارشده روی دلم را برایت می نویسم.مختصروموجز،نمی خواهم خسته ات کنم پس،کوتاه می نویسم.حرفهایم تمام نمی شود اماتمام می کنم نوشتن را.انگشت شست مردد بین دوکلیدگیج میزند. همیشه هم کلید Deleteرامی زنم.همیشه حالم خوب است،اینطوری برای هردویمان بهتراست.

چهارم: نقل قول

می گویند من روشنفکرم ، چون این عینک را می زنم و هنرمندم ، چون فیلمهایم نمی فروشد.

                                                                  

                                                                               "وودی آلن"

پنجم: شعر

ازآغاز آفرینش

من به جستجوی وطنی بودم برای پیشانی ام،

به جستجوی گیسوان زنی

که بر دیوارها بنویسدم و

پاکم کند!

به جستجوی عشق زنی

که مرا به خورشید ببرد

وبه زیرم بیافکند!

به جستجوی لبان زنی

که مرا به غباری ازطلا تبدیل کند.*

ششم:بدنیست بدانید

که در شیلی صحرایی وجود دارد که هزاران سال میشود در آن باران نباریده.

                                      

هفتم:

حوالی سالهای هفتادیک ودو بودکه پایم به جشنواره فیلم فجربازشد.قبلترش البته جشنواره رو می دیدم،توی ماهنامه فیلم-این ماهنامه سینمایی فیلم هم داستانش با ما حکایتی ست-مفصل ازجیک وپیک همه فیلمها اطلاع پیدا می کردم وتوی ذهنم فیلمها رو می دیدمُایرانی وخارجی.آنوقتها جشنواره برایم خیلی جذابیت داشت ویادمه تا نیمه های شب بلند بهمن-که نه کامپیوترواینترنت بود ونه سی دی ودی وی دی ونه دیش وآنتن-چشم انتظارپخش نصفه ونیمه مراسم اختتامیه می نشستیم که برنامه"جنگ هنری هفته" پخش می کردوتالار وحدت حکم قصر آرزوها-همونی که همیشه اول فیلمهای والت دیسنی نشون میداد که که فرشته با چوب جادویی اش بهش میزد وپرنورش می کرد-روبرایم داشت.تاهمین چند سال پیش هم مشتری پروپاقرص جشنواره بودم.چه آن وقتی که ساعت چهارصبح-موقع اذان -بلند شدم وبجای اینکه برم پادگان سرخدمت مقدس سربازی،سرازصف جلوی سینما بهمن برای فیلم"هنرپیشه" ساخته "محسن مخملباف"درآوردم وازخودم عاشق ترحدود بیست،سی نفر رو دیدم که جلوترازمن ازشب قبل جلوی سینما خوابیده بودند برای دیدن فیلم،چه زمانی که به خاطر هنرجوی بازیگری وفیلمنامه نویسی بودن،می رفتیم ازسینما"فرهنگ"-به گمونم-کارت نمایش فیلم می گرفتیم وباکلی قیافه وفخرفروشی به مردم توی صف،سرساعت نمایش فیلم می رفتیم سینما"عصرجدید"وفیلم می دیدیم.

اما صف وایستادن و فیلم دیدن یه جوردیگه به آدم مزه می داد.درست مثل عاشقی که با هزارمکافات به معشوقش می رسه،به آدم خیلی حظ می داد.یادمه سرصف فیلم"همشهری کین"ساخته"اورسن ولز"توی سینما "سپیده"،اینقدر وقت داشتم که فیلمنامه فیلم رو توی صف خوندم وبا آمادگی کامل به تماشای فیلم-که زیرنویس نداشت-نشستم.یا اینکه می تونستی وقتی توی صف هستی به فیلم قبلی که دیدی یا فیلم بعدی که می خواهی ببینی فکر کنی.یه خورده حالگیری هم این صف وایستادنا قاطی اش بود،برای من البته.حالا قاطی اش چی بود؟الانه می گم:

براتون بگم که دوسه دسته ازآدما هستن که زحمت فیلم دیدن توی جشنواره روبه خودشون میدن.یه دسته آدمای سینمان که کارت دارن وسرساعت میان وسرساعت میرن واون قبلها می رفتندسینما "استقلال" یا "قدس"یا سینما"فلسطین".یه عده هم منتقدین وسینمایی نویس هاوآدمایی مثل دانشجوهای سینمان،که می رفتند"عصرجدید"و"بهمن"و"سپیده"واینا.دسته سوم سایرآدمای دیگه بودن که صف ها رو جلوی سینماهاتشکیل می دادند والبته بیشترازهمه هم دانشجوهای غیرسینمایی بودن واصل همین دانشجوها حال منو می گرفتن.چون معمولا دوسه تایی-دختر،پسری-می اومدن واز اول تا موقع بلیت گرفتن دایم باهم حرف میزندوسرگرم بودن واصلا نمی فهمیدندکی رسیدن جلوی گیشه.اما من بدبخت که همیشه تنها بودم-حتی برای نمونه یکبارهم بخاطرم نمی رسه که با یه همراه توی صف بلیت جشنواره وایستاده باشم-باید تموم وقت رو ثانیه می کردم وقدمها وآدمهای قبل وبعد ازخودم رو اینقدر می شمردم تا برسم جلوی گیشه.تازه بعد ازورود به سالن انتظاراین دختر/پسرای خوشبخت وپرگفتگو سرشو رو توی جدول برنامه  نمایش فیلمها یا بروشورهای جشنواره یا ماهنامه فیلم ومجلات سینمایی گم می کردند ویواش یواش حرف میزدندوریزمی خندیدن وتا زمان ورود به سالن نمایش بازهم سرشون گرم بودومشغول بودند.منم کمرو کمرو بایست می رفتم یه گوشه خودم رو با تصاویری که قراراست ببینم مشغول می کردم.بعدازفیلم هم دریغ ازیه نفرکه باهاش درمنقبت یا مذمت فیلم دوکلمه-یک جرعه-حرف حساب بزنی وتوی پیاده روهای خلوتِ خیس ازبارون شبانهِ بهمن ماه قدم بزنی وبگی:

اونجارو دیدیی که آرتیسته یواشکی...

چندتا خاطره خوب هم دارم ازفیلم دیدن کنار آدمهای سینماالبته.مثلا سرفیلم"آژانس شیشه ای" صندلی من کنار"ابراهیم حاتمی کیا"و"پرویز پرستویی"بود.یا فیلم"لیلا" ساخته"داریوش مهرجویی"روکناردست"جمیله شیخی"نشسته بودم.فیلم"نجات یافتگان"را بغل دست"رسول ملا قلی پور"دیدم وفیلم...گفتم"جمیله شیخی"یادیک خاطره ازش افتادم.

"آتیلاپسیانی"جزو اساتیدمابود ومردی بغایت خوش اخلاق ودوست داشتنی که سینما نتوانست تمامی استعدادش را کشف کند.بازیهایش راباتوجه به شناختی که ازش دارم-که درس خوانده بازیگریست وبرخلاف خیلی هانه افاضات می کند ونه ریاکاری-خیلی دوست دارم.بخصوص توی فیلمهای"روزشیطان"و"آب وآتش"والبته سریال"زیرتیغ".الغرض یک تئاتری "آتیلا" توی سالن"چهارسوق"اجرا می کرد که اسمش یادم نیست وبازیگران تئاتر،خودش وهمسر وبچه هایش بودندودست برقضا شب نمی دونم چندم نمایش زمین خوردوپایش شکست ومجبور شد با پای گچ گرفته وعصا بازی کنه.یادمه تئاترش رو کنار"جملیه شیخی"،ردیف اول نشستم ودیدم.ازاول نمایش تا اون آخرش مرحوم"خانم شیخی"چشم از"آتیلا"برنمی داشت ودایم قربون صدقه اش می رفت.انگاری داره بچه سه چهارساله اش رو محبت می کنه.دیدن چهره"خانم شیخی"-که معمولا نقشهای جدی ومنفی بازی می کرد-قاب گرفته درمهربانی ومهرمادری بسیاردیدنی وزیبا بود.بگذریم.

جشنواره فیلم فجر دوباره داره شروع میشه اما این بارحتی رغبت نگاه به لیست فیلمهایی که قراره نمایش داده بشه روندارم.چرا؟سینمادیگه برایم اون جذابیت قبل رو نداره؟فیلمهای ایرانی این روزها چیزدندانگیری نیست؟جای کارگردانهای اسم ورسم دارتوی لیست خالیه؟کجایی جوونی که یادت بخیر؟یاشاید همه اینها(اینطوریه!)

        

*شعراز"نزارقبانی"شاعرعرب



تاريخ : 87/10/29 | 23:9 | نویسنده : علی محمدزاده
امروز سالروز تولدفرهاداست



تاريخ : 87/10/22 | 16:45 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

یکبارهم بعدازظهرگرم یه روزتابستونی بود که بابا مث همیشه خوابیده بود وحتی صداازعلف های حیاط درنمی آمدتانکنه بابا اوقاتش تلخ بشه ومن داشتم اول سریال روباصدای خیلی کم نگاه می کردم که یهو این خواهرکوچیکه نمی دونم چه شیطنتی کرد که بابا،اخموازبدخواب شدن به جریمه وتنبیه تلویزیون روخاموش کرد ونشد من تورو ببینم هفته بعدش دیدم که با"جیم"زدید ازخونه بیرون وسوار بر"کلک"هزارتا اتفاق پرازهیجان برایتا...

یکم:ضرب المثل**

از گرَه گي دُم نداشتن :
... مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده . مساعدت را ( براي كومك كردن ) دست در دُم خر زده قُوَت كرد( زور زد ) . دُم از جاي كنده آمد . فغان از صاحب خر برخاست كه " تاوان بده !" 
مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد ، بن بست يافت . خود را به خانه يي درافگند . زني آنجا كنار حوض خانه چيزي ميشست و بار حمل داشت ( حامله بود ) . از آن هياهو و آواز در بترسيد ، بار بگذاشت ( سِقط كرد ) . خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نيز با صاحب خر هم آواز شد .
مردِ گريزان بر بام خانه دويد . راهي نيافت ، از بام به كوچه يي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت . مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود ؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد ، چنان كه بيمار در حاي بمُرد . پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست !
مَرد ، همچنان گريزان ، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند . پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد . او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست !
مرد گريزان ، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه " دخيلم! " . مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود . چون رازش فاش ديد ، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت : و چون از حال و حكايت او آگاه شد ، مدعيان را به درون خواند .
نخست از يهودي پرسيد .
گفت : اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است . قصاص طلب ميكنم .
قاضي گفت : دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست . بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند !
و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد ، به پنجاه دينار جريمه محكومش  كرد !
جوانِ پدر مرده را پيش خواند .
گفت : اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد ، هلاكش كرده است . به طلب قصاص او آمده ام .
قاضي گفت : پدرت بيمار بوده است ، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است . حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي ، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني !

و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود ، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بيمورد محكوم كرد !
چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود ، گفت : قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد . حالي ميتوان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج )  اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند . طلاق را آماده باش !
مردك فغان برآورد و با قاضي جدال ميكرد ، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد .
قاضي آواز داد : هي ! بايست كه اكنون نوبت توست !
صاحب خر همچنان كه ميدود فرياد كرد : مرا شكايتي نيست . محكم كاري را ، به آوردن مرداني ميروم كه شهادت دهند خر مرا  از گره گي دُم نبوده است !

                 

دویوم:

جایی خواندم"دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرطی که طرفین خون خود را بر گردن بگیرند."

خدا،میشه فردا صبح که من ازخواب پامیشم ببینم که توی "آسانسیون" هستم؟ برای دوسه ساعت ؟یه دوتا کارجزئی دارم!

سییوم:شعر

یادم باشد اسمم را

بنویسم روی تکه ای کاغذ

تااز یادم نرفته.

وسنجاقش کنم

روی بند رخت آویز خاطراتم

همانجایی

که پیراهن هفت سالگی ام

خیسِ شستنِ مدامِ گریه هایِ بزرگسالی ست

همانجایی که روسری زردت

تاب می خوردازبادبی تاب عشق

چهارم:

-می گویم هیس!لطفا ساکت ببینم چی میگن.

می گویند که توکه هیچوقت تلویزیون نگاه نمی کنی.امااین فرق دارد.دیدن همان چنددقیقه ازپشت صحنه وعوامل وبازیگران وچنددیالوگ تروتمیزوحساب شده از سریال"مختارنامه"مرا مجاب می کند که یواش یواش باید خودم رابرای دیدن که سریال تلویزیونی ایرانی-بعدازدیدن سریال های خارجی لاست،24وفراراززندان-ازیک کارگردان کاربلد آماده کنم.هنوز هم ،سریال "امام علی"وسریال جمع وجور "معصومیت ازدست رفته" سرآمد"سه ریال"های تاریخی تلویزیون ما هستند.

                                                                                

پنجم:دیالوگ

نگاه كن ولي دست نزن
دست بزن اما امتحان نكن
امتحان كن ولي مزمزه نكن.


آل پاچينو در وكيل مدافع شيطان ساخته"تیلورهکفورد"

ششم:گلایه

رییس راهنمایی رانندگی:دادن رشوه درجایگاه های معاینه فنی اتومبیل ممنوع ست(لابددرجاهای دیگه آزاده!).

ماشین نقص فنی پیدا کرده وبه تعمیرگاه مجاز مراجعه می کنم-همین امروز صبح-با تعمیرکاردرمورد عیب ماشین صحبت می کنم،حواسش نیست وبه من گوش نمی کند.به جهت ترغیب کردن دستم راهمراه چند اسکناس داخل جیب لباس کارش-که به طرزعجیبی به دستانم نزدیک است،حتی نزدیکترازجیب خودم!- می کنم.به طرفه العینی من مهمترین شخصیت حاضردرنمایندگی مجازمحصولات درپیتی......می شوم.به همین راحتی،به همین خوشمزگی!.

هفتم:

خورشید باچشمانم داردقایم باشک بازی می کندوهی میرودپشت برگ درخت بلوط جنگلی پنهان می شود وهی نسیم خنکِ وبازیگوشِ آخرهای تابستون اونو ازپشت برگ می کشد بیرون.سایه برگ وآفتاب،روی تن نیمه برهنه ام طرحی ازپلنگ می سازند.برمی گردم واجازه می دهم آفتاب طرحش راروی پشتم هم خالکوبی کند. نگاهم به سطح سبزوپاکیزه رودخانه ودایره های کوچکی که ازافتادن میوه درخت بلوط توی آب درست می شود می افتد.البته درهمهِ این احوالات حواسم به چوب پنبه سربطری شیشه ای آب نارنج عزیز-که حالا نقش چوب پنبه ماهیگیری روبرایم بازی می کند-هست که اگریه کوچولو رفت زیر آب سریع چوب خیزران ماهیگیری روبکشم وماهی افتاده به قلاب روبیارمش ازآب بیرون.می دانم که باخمیرنون الان کم ماهی گشنه رومیشه گول زداما حوصله گرفتن کرم خاکی راازپشت طویله گاوهای"خاله زبیده"روندارم.آب سبزوآرام ومثل یک خواب بعدازظهری،کسل کننده حرکت می کندوفکرم راپرواز می دهد:

چی میشد من هم مثل"هاکلبری فین"-که سریالش راجمعه بعدازظهرهای تابستون نشون میادوساختِ فکرکنم کمپانی "والت دیسنی"بود-یه "کلک"داشتم ومی رفتم سر درمی اودم اول رودخونه کجاست وازکجا این مار پیچ درپیچ حرکتش راشروع می کند.

                                        

توی این فیلم وسریال های دوران کودکیمون از"هاک"خیلی خوشم میومد.همیشه یه کلاه حصیری سرش بود ویا دست به تیرکمون بود ویا دست به قلاب ماهیگیری.باصورت پرازکک ومگی اش ویه وصله روی زانوی شلواری که یکطرف بندش ازپشت سرش همیشه آویزون بود،خیلی کارش درست بود.یه وقتایی هم پیپ می کشید که دیگه آخرش بود.حالاچه قدرمن به عشق "هاک"شدن،ته سیگارای روشن شوهرخاله روکه همیشه میومد خونمون شب نشینی وته سیگارش رواز رویِ ایوون خونه پرت می کرد توی حیاط،یواشکی بااین خواهرکوچیکه کشیدم،خدا داند!."هاک"مثل "تام سایر" بچه مایه دارنبود که اتاق خواب ولباس تمیز وخونه دوطبقه داشته باشه.مثل ماها،مثل من بود.پابرهنه بود واینو دوست داشت. پابرهنگی وبی دندونی وپینه روی شلوارش مایه خجالت نبودهیچ،که مایه فخر فروختنش به بچه مایه دارای ننرولوس هم بود.همون بچه مایه دارهایی که وقتی ازکنارما رد میشدن مثل دختربچه ها دماغشونو بالا می گرفتن وصورتهای سفیدو قرمزشونو از ما برمی گردوندن وباهمدیگه "فارسی"حرف میزدن!.همون بچه پولدارایی که درسشون خوب بود وهمیشه خانم معلم بهترین لبخندهاش مال اونابود."هاک"درس که نمی خوند هیچ،حتی مدرسه روهم کلا بیخیال شده بود.اما تا دلتون بخواد ازخیلی چیزای دیگه سردرمی اورد که حتی ناظم مدرسه مون-آقای بنابی-هم ازشون خبرنداشت.تازه شم کی بهتراز"هاک"می تونست وقتی برای بابا وکارگرهایِ سرزمین کشاورزی،صبحانه می بری، کمکت کنه تا تنها نباشی؟یا وقتی که می خوایی بری شکارگنجشگ کی بهتراز"هاکلبری"میتونه یادت بده که باید کجای شکار روهدف بگیری؟"تام سایر"؟اون نفلهِ بچه ریقو نمی تونه حتی خاله پیرش رو دودَر کنه وبعدازظهرازخونه بزنه بیرون!.اصلا می خوام بدونم کی می تونه موقعی که داری توی شالیزاربهمراه بقیه کارگراو بابا،شالی درو می کنی،دوش به دوشت –توی فکرویادت-ساقه های شالی رو باداس ببره ویا شالی های خشک ودسته شده رو روی هم بچینه؟هان؟مگه همین"هاک"کم بادوست سیاه پوستش"جیم"توی مزارع پنبه کارکردوعرق ریخت.شرمندتم "هاک"که نتونستم بیام کمکت،آخه داشتم برای باباوکارگرا هندوانه خنک وآب یخ می بردم سرزمین تا به بهانه خوردن هندوانه یه دم استراحت کنن!.

یکبارهم بعدازظهرگرم یه روزتابستونی بود که بابا مث همیشه خوابیده بود وحتی صداازعلف های حیاط درنمی آمدتانکنه بابا اوقاتش تلخ بشه ومن داشتم اول سریال روباصدای خیلی کم نگاه می کردم که یهو این خواهرکوچیکه نمی دونم چه شیطنتی کرد که بابا،اخموازبدخواب شدن به جریمه وتنبیه تلویزیون روخاموش کرد ونشد من تورو ببینم هفته بعدش دیدم که با"جیم"زدید ازخونه بیرون وسوار بر"کلک"هزارتا اتفاق پرازهیجان برایتان می افتدومن حسرت دنیا روی دلم موندکه اگرتلویزیون خاموش نبود تو اول میامدی دنبال من وچون دستت بمن نرسید-دستم بهت نرسید آخرش هاک- نتونستی بیایی دنبال من وبایکی دیگه ازدوستات رفتی.هرچند اگرهم تلویزیون روشن بودوهم تومی آمدی،بابا که اجازه خروج ازدنیای واقعی روبه آدم نمی داد.شاید هم من جرات دل کندن ازخانواده رونداشتم.ولی تو خانواده ای نداشتی وتوانستی بری مسافرت وهمه جاروبگردی.

"هاکلبری فین"هم سن وسال ما بود ویادمه یه وقتی یه گلوله بهش خورد توی یه تعقیب وگریزتوی یه قسمت سریال.اشتباهی اونو جای یه نفردیگه گرفتن ویه تیربه دستش،پاش،نمی دونم کجاش زدند که بعدا اون گلوله رو که ازتنش دراوردن با نخ انداخت دورگردنش.ماهم که از"هاک"چیزی کم نداشتیم:پابرهنه بودیم،درس نخون بودیم،بی دندون ودست به تیرکمون،شلواروصله دار،سرتق واهل دود ودم!کلاه حصیری به سربودیم نمی شد که بدون گلوله آویزون دورگردن بمونیم.می رفتیم حوالی "گلدن بل"-که یه جایی تفریحی بود واوایل انقلاب سپاه اونجارو گرفت و میدون تیرش بودواسمش راگذاشتند"پایگاه عیسی بن مریم"والان هم مال شرکت کشتیرانی ونفتکش هست-توی شن های کناردیوارش که می آمدند وسمت دریا تیرشلیک می کردندوتمرین ومشق تیراندازی می کردند دنبال گلوله پیدا کردن.ولی هیچوقت گلوله پیدا نکردیم،هرچی بود پوکه خالی بود. اینا-این خاطره ها-مال سی سال پیشِ که دارم براتون می گم ولی هنوز یه چندتایی ازاون پوکه هارو دارم که توی یه جعبه فشنگِ برنجی-که همونجاها پیداش کردم- هستن.احتمالا یه سی سال دیگه هم نگهشون میدارم آخه من متاسفانه از"فنگ شویی"واین"قرتی بازیا"چیزی بلد نیستم.

یه چندباری کتاب "هاکلبری فین"رودست گرفتم که بخونمش.امانشد. بیشتر بخاطرترسی هست که شاید باخواندن کتاب،رویای پسربچهِ "کک مگی" درمن تمام بشه.می ترسم بخشی ازرویای کودی ام  با خواندن کتاب درمن بمیره ویادم بره روزگاری "هاکلبری"بهترین دوست من بود. (اینطوریه!)

           

 *فیلمی به کارگردانی"اتوپره مینجر"

**از"کتاب کوچه"نوشته"احمدشاملو"



تاريخ : 87/10/09 | 3:59 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

بعد همه ی مردان جوان محله که  تن لخت کرده بودند وتنها شلواربه پاداشتند، با دستی بندشلوارنفرکناری رامی گرفتندوبادست آزادشان محکم وتند به سینه های قرمزشده ازضربات پیاپی شان می کوبیدند.ولوله ای بین مردان درمیافتاد،آرام آرام اوج می گرفت وفوران می کردمثل آتشفشان ازهردرز و روزنه وسوراخ سقف وشیروانی حسینیه پیر بیرون می زد:حسین،حسین،حسین،حسین...

یکم:دیالوگ

خانم بزرگ: لعنت به جاده‌ها اگه معني‌شون جدائيه!


[ مسافران - بهرام بيضايي ]

 

دویوم:شعر

آهای بگو باد بیاید
بهار بارانی من نزدیک است
می خواهم تمامِ کبوتران اسیر را گریه کنم
می خواهم از زبانِ یاس ها
زخمِ داس را ناله زنم .
بگو باد بیاید
هوای مرده آزارمان می دهد
زخمِ کوچه تکثیر می شود
و من درامتدادِ این ثانیه های سنگین
پیر می شوم
بگو باد بیاید
بگو بیاید .**

سییوم:

اگر جمعیت چین به شکل یک صف از مقابل شما راه بروند، این صف به خاطر سرعت تولید مثل هیچ‌وقت تمام نخواهد شد.

 چهارم:

سریال"دوطفلان مسلم"(زنی با ابروهای تَاتوشده ومرتب داردبا دوطفل صحبت می کند ودلداریشان می دهد):

فعلا"که گورشان راگم کرده اند،شانس آوردید گیر "گزمه ها" نیافتادید.

نمی دانم دراون زمان درکوفه به نگهبانهای شب چه می گفتند.عسس،داروغه،رنجر،کماندو،تکاور،هرکدامش راشاید می گفتنداما"گزمه"که ازسر و روش"پارسی"بودن می بارد را قطعا نمی گفتند.خطاهایی دیداری وگفتاری درفیلم وسریالهای تلویزیونی بیدادمی کند.

پنجم:

محرم توی چندتا فیلم توی ذهنم مونده.یکی فیلم طوقی بود که توش "بهروز وثوقی"و"ناصرملک مطیعی"و"آفرین"بازی می کردندوفینال فیلم توی محرم اتفاق می افتاد وبهروز بالباس مشکی ویقه بازِ سینه زنی، طوقی بدست ازسقف هشتی خونه آویزون شده جون داد ومرد.یکی هم  توی فیلم"دادا"که توش"ایرج قادری"روبه جمعیت عذادارمیگه:شماعذادارحسینیدیاعمله ی یزیدِزمانه؟که اگه اجری میخواین یه دفه فقط یه دفه اون حسینی روصداکنین که برای نشاندن حق بجای ناحق قیام کرد،اون حسین رو.

توی فیلم"سلطان"هم یه سکانس هست-البته مال اربعین-که توش"فریبرز عرب نیا"باسروکله بانداژ شده زیرعَلَم امام زنجیرمیزنه درحالی که"عادل"باچشمهای نگران مواظبشه.

ششم:

آنجلیناجولی هیچوقت هنرپیشه محبوب من نبوده.توی پنجاه تا هنرپیشه زن انتخابی من هم جانداره قطعا.اماوقتی به این عکس نگاه می کنم واقعا حس نوع دوستی روتوی چشمانش می بینم.

 هفتم:

   محرم که می آمد باخودمان می گفتیم آخ جون محرم!

شب شام خورده ونخورده ازخونه میزدیم بیرون واین خوب،آخ جون داشت.

بابچه های جلوی حسینیه-که اونوقتها مثل الان بزرگ وجادارنبودوکولروبخاری گازی وسماوربزرگ نداشت-جمع می شدیم واول ازهمه به دوگروه تقسیم می شدیم.گروه اول جلوترمی رفت توی کوچه پسکوچه های تاریک وباریک محله،جا به جا،قایم می شدندوگروه دوم باچراغ قوه های خوش دست استیلِ دوباتری-که کوچیک بود وموقع سینه زنی توی جیب جا می شدو مزاحم دست نبود-می رفتند دنبالشون وپیداشون می کردندویه جوربازی بود.این دومین آخ جون.

بعدش میرفتیم توی حیاط حسینیه وازپشت پنجره سینه زنی جمعیت رونگاه می کریدم که بانوحه های "حاج رحیمعلی نیکو" (می خوند:اول ســــــــــلام براحمدودوم به ســــــــاقی کوثر...)ویا "امامقلی خسروی پور"(می خوند:اکبرِ یوسف جمال،مست  صهبای وصال...)سینه می زدندومنتظرمی موندیم تا"حاج حسن باقری"-که درویش بود ومدح علی می کردوهمیشه مرثیه های تازه روکه اکثرا"خودش می نوشت می خوند-شروع به مداحی کنه.

بدوبدو می رفتیم اون جلو،روبروش می نشستیم وباخواندنش که خوش صـدابود و صدایش پرطنین وباابهت بود،دستهای استخونیمونو به سینه های لاغرمون می کوبیدیم وهمراه بانوحه خوان موبلندمون دم می گرفتیم که:

 وای حسین کشته شد.

معمولا"بعدمرثیه خوانی "درویش باقری"آخوندمحله برای روضه خونی باصدای صلوات کشدارجمعیت(معمولا اولش "حاجی علی پور"می گفت:برخاتم انبیا،محمدمصطفی صلوات)می رفت بالای منبروخوب این به بعدش تا پایان روضه خونی وذکرمصیبت دیگه ما توی حسینیه کاری نداشتیم.بااشاره چشم وابرو ارتباطات برقراروپیامها ردوبدل می شدوازبین جمعیت ایستاده-به احترام آخوند-می خزیدم  بیرون و رها ازصحبت های مردمعمم بالای منبر(که همش "حاج آقا حقجو"بود غیرچندسال اویل انقلاب که خلع لباسش کردندوکسایی دیگه جاش میومدند)میزدیم به کوچه وشبگردی.معمولا میرفتیم مساجدوحسینیه محله های دیگه وسرکشی و دیدوبازدیدو رو کم کنی بچه های محله های دیگه.بعدذکرمصیبت اهل بیت امام روکه می شنیدیم یه نفس تا حسینیه می دویدیم برای دوتا آخ جون آخر!.

بعدذکرمصیبت ووقتی که "حاج آقا"ازمنبرمیومد پایین،"محمدولیپور"ویا"عیسی باقری" دم می گرفتند برای سینه زنی.باصدایشان ماهم آرام آرام صدا بلند می کردیم:

آه که شد کشته به تیغ وسنین

آه که شد کشته به تیغ وسنین

نوگل بستان پیامبرحسین

آه حسینم حسین

آه حسینم حسین...

بعد همه ی مردان جوان محله که  تن لخت کرده بودند وتنها شلواربه پاداشتند، با دستی بندشلوارنفرکناری رامی گرفتندوبادست آزادشان محکم وتند به سینه های قرمزشده ازضربات پیاپی شان می کوبیدند.ولوله ای بین مردان درمیافتاد،آرام آرام اوج می گرفت وفوران می کردمثل آتشفشان ازهردرز و روزنه وسوراخِ سقف وشیروانی حسینیه پیر بیرون می زد:

حسین،حسین،حسین،حسین...

آخ جون آخری اما مربوط به"علی گدا قهوه چی"بود که بعدازتموم شدن مراسم سینه زنی ومجلس عزا به جمعیت خسته چایی می داد.چایی رومیریخت توی کتری-ازاین کتری پیرکس های الان نه،کتری بزرگ جرم گرفته وته سیاهِ زرد رنگی که بخارغلیظی همیشه ازش بیرون میزدو دل آدم روآب می کرد-وبین جمعیت می گردوند و برایمان چه آخ جونی داشت که اگه ازسرمحبت ویاحواس پرتی چایی ازتوی استکان سرریزمیشدومی ریخت توی نعلبکی هایی که دورش عکس بته گلسرخ داشت.

بعدها بود که فهمیدیم کربلا وعاشورا وامام حسین کجا بود وکِی بود وکی بود.بعدها فهمیدیم شب تاسوعا که ما خوشحال از رو کم کردن بچه های "توسکا محله" سر تعداد ونفرات هیاتمون بودیم،امام حسین عبا به سرکشیدتا جمعیت اندک همراه،کمترشود.سالها بعد فهمیدیم توی  شام غریبان که ما سرخوش ازخاموش کردن شمع همدیگه بودیم،زینب درتاریکی صحرابدنبال کودکان چشم گریان بی پدر می گشت.اینها را خیلی بعدها فهمیدیم زمانی که دیگر هیچ آخ جونی توی محرم پیدانبود.(اینطوریه!)

                                     

*فیلمی به کارگردانی"شهرام اسدی"

**شعرازبهمن قره داغی



تاريخ : 87/10/01 | 23:46 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

شاید"سوپرمن"ایندفعه رو مردانگی کردوسر حرفش وایستادو منو باخودش برد آسمون.ازاون بالا "زورو" رودیدم که داشت باظرافت یک استاد خوشنویس  با شمشیر باریکش،روی کپل چاق "گروهبان گارسیا"ی خیکی به خط نستعلیق می نوشت:

"قیصرکجایی که دآشتوکشتن؟"

یکم:

دوستم برایم نوشت"پیترفالک" دچارآلزایمرشده ومن غصه ام گرفت .باخودم گفتم یعنی فراموشش شده که یک زمانی"ستوان کلمبو"بود؟وباصدای پرهیبت "منوچهراسماعیلی"وبارانی همیشه چروکیده وزهوار دررفته اش چه آتشی به جان تبدارما میزدوقرار براین مدارکرده بودیم که اگرخلبان نشدیم  روی هوا،لااقل روی زمین ستوان کلمبو بشویم؟

 

دویوم:

پژو206توی جاده پرپیچ وخم هراز بامن بنای بازیگوشی گذاشت وگاهی ازمن پیش وگاهی پس می افتاد.فیلم "رونین"ساخته اکشن سازقهارقدیمی سینما"جان فرانکن هایمر"روبیادمی آورم که نمونه کامل ودرست ازتعریف سینمای اکشن وتعقب وگریز اتومبیل هست.فیلم البته مال شش،هفت سال پیش است وتلویزیون خودمان هم چندوقت پیش نشانش داد.وقتی نرسیده و رسیده به آبعلی ،راننده اش برایم دست تکان داد(که یعنی توبردی!بسلامت)پیش خودم فکر می کنم مردجوان پشت فرمان هم لابد مثل من قراراست به مهمانی گلها برود که اینقدرتعجیل دررفتن می کند.امانه اگربادوستانی بخوبی دوستان من  قراری مدارکرده بود ازمن سبقت می گرفت وبرای رسیدن باید بیشترازمن تعجیل داشت!.

 سییوم:شعر،برای دوستانم:

سروران من!

بزرگواران

سلاطینِ بی تاج وتختِ بلاگفا!

باشمایم،رسولانِ بی کتاب

زنانِ خوابهایِ طلایی

لالایی خوانان گهواره های کودکی

برای شما که زندگی تان عشق است

وعشق برایتان زندگی ست

به برکتِ لبخندهِ هایِ پرخندهِ تان

به روشنی چشمهای سیاهِ تان

باافتخار،

گل فرستادیم!!

                            

 چهارم:دیالوگ

همیشه اینجوریه...یه آدم بی ستاره بی فامیل عین من ازخیرسند...پول...طلا...ازیه چیزبدردخوردختره میگذره...بهش میده...دختره بااشک ازش میگیره وتشکرم می کنه،بعدبی فامیله...مرتیکه سوارمیشه...موتوریاماشین...ازدختره جدامیشه وتوراه که برمی گرده،دلتنگی میکنه...واسه همه چی...(بغض سلطان درگلومانده)خونش...ننه اش...مدرسه ش...یاخودش آواز می خونه یا واسش می  خونن وبعدگریه ش میگیره...روموتوربعدشم...مام رفتیم خانوم.

"فریبرزعرب نیا-سلطان"به کارگردانی"مسعودکیمیایی"

پنجم:

یک سوسک حمام می‌تواند 9 روز بدون سر زندگی کند تا اینکه از گرسنگی بمیرد.

ششم:

می توانی صمیمت رادرلرزش آرام صدایش-که متین ومحجوب است-حس کنی.برایم بیشترازآنچه که فکرش رابکنی، محسن عزیز،دقایقی راکه باهم حرف زدیم مطبوع وحظی داشت نگفتنی.چه قدرخوب است که بدون دیدن دوست داشته باشیم.چه قدرخوب است که فکررا دوست داشته باشیم نه سرو شکل ولهجه را.وتو –بگذاربی دروغ بگویمت-کمی غصه ام دادی که:هی هی...دنیا داره جوون میشه وعلی پیر!.

                                                         

هفتم:

زمستان بود وپای درچکمهِ پلاستیکی که عزیزم ازبازارِروز خریده بود داشتم؟یاتابستان بود پای درکفشِ پابرهنگی کودکی ام؟نمی دانم.یعنی حواسم به این چیزا نبود.حتی هیجان انگیزتراز فکر "تیکا"و "ابیا"*های درتله افتاده توی باغچه خانه که هر روز صبح زود زمستون(قبل ازاینکه مادرباآب ولرم داخل کتری حکمم کنه که دست و صورت بشویم)می رفتم وباشوقی بزرگ می گرفتمشان بود،به گمانم. شایدگفتم"سهِ سِه می،بازشو"ومثل علی بابا واردغار"چهل دزد بغداد"شدم که پربود از جواهر ویاقوت وزمردوسکه های درخشان طلا که زیرنور مشعل می درخشیدندوشبیه انار رسیده وقاچ خورده صندوقچه جواهراتش به آدم لبخند میزد.

شاید"سوپرمن"ایندفعه رو مردانگی کردوسر حرفش وایستادو منو باخودش برد آسمون.ازاون بالا"زورو"رودیدم که داشت باظرافت یک استاد خوشنویس  با شمشیر باریکش،روی کپل چاق "گروهبان گارسیا"ی خیکی به خط نستعلیق می نوشت:

"قیصرکجایی که دآشتوکشتن؟"

شاید داشتم "جیسون"رومی دیدم که به جنگ"آرگونات ها"رفته ورهبرخبیث اونا بذراسکلت می پاشه واززمین کرور کرور اسکلت درمیایندو شمشیربه دست،به جنگ قهرمان ریشِ ستاریمان می روند.شبیه بازکردن یواشکی دریخچال بود،که ازتوش کرهِ تویِ قابِ شیشه ایِ مخصوصِ بابا را برداری وبمالی به نان کودکی؟یادم نیست.شاید یواش یواش عاشق خواهرهِ کارتون "شِزم" می شدم.یاشایدشوق یه تومنیِ عرق کردهِ کفِ دستِ بچگی ات بود که یکسره –بادست مشت شده-ازدم دروازه خونه تا مغازه "عموذبیح اله"دویدی که ازش"کانادا درای"وکیک بخری ویه نفس –به یک جرعه اندازهِ ده سالِ کودکیت-"نوشابه زرد"روبخوری ومثل عرق خورهای توی فیلمفارسی دست به پشت سبیل نداشته ات بکشی.

مثل هُری دل ریختن بودکه اینکه مبادامعلمت بفهمه یک خط ازمشق شبت(این غصهِ بزرگِ همه یِ کودکیم)راعمدی ننوشتی؟هُری دل ریختنی که الانه خدامیدونه که چقدریادآوری اش شیرین است.

صدای زنگ ساعت ازخواب بیدارم کرد.طرحی مبهم ازیک لبخند روی لبانم ماسیده بودوگمانم چیزقشنگی رادرخواب دیده بودم.(اینطوریه!)

                              

*"تیکا"و"ابیا"نام دوپرنده حلال گوشت هستند درزبان مازندرانی.



تاريخ : 87/10/01 | 1:38 | نویسنده : علی محمدزاده
این مودی خانم ماهم داده کف وبلاگش روپارکت کنن(آخه سرامیک توی زمستون سرده)واسه همین یه مدتی توی یکی ازویلاهایی اجاره ای اسباب اثاثیه اش روبرده گذاشته تا کارتعمیرات تموم بشه.دیگه دیگه!

 

http://moodyjoon.blogfa.com

*شعری ازسهراب



تاريخ : 87/09/22 | 20:8 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

چنان به ظرافت ونرمی سرپنجه به دندانه های ارگ می کشیدکه انگاری به سریکی کودک گریان دست به نوازش می کشدونگاه به تناوب به من وارگ وجمعیت می افکند.به مهارت آهنگی رابه آهنگی دیگراتصال میداد بدون اینکه کوچکترین سکته ای بین دو آهنگ بیافتد.هرازگاهی بادستی که آزادتربود جمعیت راتهییج می کردوگاهی هم باهمراهی آوازه خوان صدایش را به رخ رقصندهای مشتاق می کشیدو...

یکم:دیالوگ

دبیری(بااعتراض):مگه مرگ تو چه اهمیتی داره؟مگه مرگ اون زنیکه چه اهمیتی داره؟مگه مرگ من چه اهمیتی داره؟من به فکراون بچه ام.اون بچه مثل یه غنچه می مونه.دنیارویه جوردیگه می بینه...

هامون(می نشیندوروبه دبیری):اوه،اوه،نه،نه،اصلا"اشتباه نکن.هیچ بعیدنیست که نگاش ازنگاه من وتو گه ترنباشه...نمونه اش همین،نمونه اش همین زن.ببین،ببین چه جوری به من وبچه ام خیانت کرده..(بغض می کند)...

هامون-ساخته داریوش مهرجویی

دویوم:فرسایش!

لزومی نداره که برای ازبین بردن چیزی کاری بکنی.فقط کافیه هیچ کاری نکنی. نمونه اش همین هیچکاریه که توی مملکت ما برای سینما وتئاترنمی کنند.آخرین هیچ کاری هم بلایی ست که برسر تئاترشهرمی آید وهیچکی هیچکاری نمی کند،هیچوقت!.   

                                 

سییوم:

دیدن همه فیلمهای "جمیزباند"ازابتداتا امروز(کاری که الان چندروزه انجامش میدم)لااقل این حسن روداره که سیرخیالپردازی درسینماوتکنولوژی دردنیا روبه سرعت مرورکنی.مثلا ردیابی که درفیلم"گلدفینگر"درپاشنه کفش"شون کانری"جاسازی می شود،درفیلم"روزدیگری بمیر"زیرپوست"پیرس برازنان"کارگذاشته می شود.یا میله ای که ازتوی قالپاق "استین مارتین"جمیزباند به جهت پنچرکردن ماشین دخترخانم موبلوندوزیبا بیرون می آید،تبدیل به "استین مارتین"نامریی درفیلمهای آخر می شود.اماگذشته ازاینهاوخیلی چیزهای دیگر،فیلمهای جمیزباند سرگرم کننده هستند وبرای رفع خستگی وخوردن چای ورفتن سریخچال وگپ زدن وفیلم دیدن بسیارمناسب هستند.

چهارم:کتاب

خولیوکورتاسار(قصه های قروقاطی)

دستورالعمل هایی برای گریه کردن انگیزه هابه کنار،امابایدازروش صحیح برای گریه کردن استفاده کنیم.برای این کار،شیونی سرمی دهیم که نه به جاروجنجال بکشدونه ازآن طرف به خاطرمشابهت های شرم آورش باخنده،توهینی به آن تلقی شود. حدوسط آن شیون معمولی است،شامل کج ومعوج کردن صورت وخارج کردن صدای بریده بریده ای که درانتها بااشک وفین فین همراه می شود؛به عبارت دیگر،شیون درلحظه ای تمام می شودکه آدم باانرژی دماغش را می گیرد.برای گریه کردن،بایدتصوراتتان رامعطوف به خودتان کنیدواگراین کاربه خاطرافکارمزاحم دنیای بیرون غیرممکن است،به پای مورچه ای که گیرافتاده یابه خلیج های کوچکی که هیچ کس هرگز پابه آنهانمی گذاردفکرکنید. شیون خودش می آیدوباژست صورت که بااستفاده از قراردادن کف دودست روی آن تکمیل شده،همراه می شود.بچه هاباآستین صورتشان رابپوشانندوترجیحا"یک گوشه اتاق رابرای گریه انتخاب کنند.زمان متوسط:سه دقیقه

                                                    

پنجم:شعر

نه امپراتورم و

نه ستاره ای در مشت دارم

اما خودم را با کسی که خیلی خوشبخت است

اشتباه گرفته ام و

به جای او راه می روم

غذا می خورم

می خوابم و...

چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!**

ششم:

قلب وال ها تنها 9 بار در دقيقه ميتپد.

هفتم:

واردسالن عروسی که شدم،معجونی ازمهِ مصنوعی وموزیک ونور،همراه با اندام های بی شکل وقیافه درتاریکی منو درخودش گرفت. من کناربقیه دوستان درست روبروی استیچ نشستم ونگاهم به تناوب بین جمعیت وجوانهای پرهیجان رقصان دورمی زد.نگاهم به روی جمعیت  لغزید و آمدو آمد درست روی چهره ای شاداب فیکس شد.پسرک پشت به استیچ داشت و روبه من.بیخیال وتوجه به جمعیت و هیاهوی جمعیت وصدای آوازه خوان،درست شبیه راهب بودائی غرق درعبادت(فارق ازفیه ومافیها) مشغول نواختن بود.انگشتانش به ظرافت ودقت-مانند دستان هنرمندنقاش روی بوم نقاشی-روی کلاویهای کیبوردمی رقصید.چنان به ظرافت ونرمی سرپنجه به دندانه های ارگ می کشیدکه انگاری به سریکی کودک گریان دست به نوازش می کشدونگاه به تناوب به من وارگ وجمعیت می افکند.به مهارت آهنگی رابه آهنگی دیگراتصال میداد بدون اینکه کوچکترین سکته ای بین دو آهنگ بیافتد.هرازگاهی بادستی که آزادتربود جمعیت راتهییج می کردوگاهی هم باهمراهی آوازه خوان صدایش را به رخ رقصندهای مشاق می کشید.نورهای لیزرسبزرنگی که ازپشت سرش می تابیددرهاله ای ازمه مصنوعی، چهره ای روحانی وآسمانی به صورتش می بخشید،انگاری پیامبری نوظهور مردمانش رایه معجزهِ موسیقی دعوت به دینی نوین می کند.شاید نه.... چه می دانم!. موسیقی تندی که شروع به آغازش کرده بود همراه با حرکات جذابی که برای راندن طره مو ازپیشانی عرق کرده اش به سروگردش می داد ذره ذره موجی ازگرما رابه درونم می افزود که  هرلحظه مست ترم می کرد.دلم می خواست  خودم را به گردابی ازرقص وشادی وهیجانی که درمرکز محل رقص می گشت وهرکسی راغرق درخودش می کردبیافکنم.می دیدم که ملائکه درعرش به صدای جادویی نوای موسیقی اش که رود رود ازسرانگشتانش جاری می شد،سماع گرفتند وخدا به اشاره به مقربان  گفت:هان!این است انسان.مخلوق من!

مهراب،فرزندِجان،هنرمند!لحظاتی که توروی میزسالن عروسی انگشت برروی ارگ خیالیت می کشیدی وهمراه بانوای موسیقی به ظرفت ودقت انگشتان رامی رقصاندی من درچهره معصوم تو نه صورت یک کودک دچار"مونگولیسم"***که درچشمانت  برق خوشحالی یک کاشف بزرگ رادیدم که کشف کرده می شود ازمیزغذاخوری هم صدای سازدرآورد.ایمان به اینکه تمام سالن عروسی درید قدرت تو وموسیقی تو می رقصند درچشمانت(که اندکی مورب بود،شبیه چشمان مردم زردپوست)موج می زد.حکمت خدا ازخلقت اینگونه تو هرچه می خواهدباشد ،باشد.اما مطمئنم ازدریچه چشمانِ اندکی موربِ تو زندگی زیباتر،رنگها درخشانتر ،صداها صافتر،صورتها بی غش ترودستهاپرمهرترازاینی ست که هست.تغییرِکوچکی دریک سلول،دریک ژن،دریک دی ان ای ،برای خداشایدسهل ترینِ کارهاست،می دانم.اماچرااین تغییر درتو اینگونه بود که دچارمونگولیسم شوی رانمی دانم.می دانم اما که نمی دانی دروغ چیست،نمی فهمی مرگ چراتلخ است،نمی دانی چرا همسالانت ازتوفاصله می گیرند. شایدعرفان درذهن تو متجلی ترازشرح صدرالمتعلهین درجریان است.فلسفه راشایدباریکترازنیچه می فهمی.شاید زودتر ازگالیله به گردبودن زمین پی بردی.زیبایی شاید به چشم تو زیباتراست.مادردرچشم تو مادرتروپدربزرگترازآنی ست که ما می بینیم.شایدعشق درنگاهت بی پیرایه تراز هرعشق دیگری باشد. شایدخداباتوگفتگو دارد.

وانگهم در داد جامی کزفروغش بر فلک ... زهره دررقص آمد وبربط زنان میگفت نوش

                                                         

*فیلمی به کارگردانی فرانسواتروفو

**شعرازرسول یونان

***مونگولیسم یا سندرم داون ، شایعترین ناهنجاری کروموزومی است . از هر 800 تولد زنده ، یک نوزاد دچار مونگولیسم می باشد . میزان بروز این بیماری با افزایش سن مادر در هنگام بارداری بیشتر می شود . علت وجود این بیماری ژنتیکی وجود یک کروموزوم اضافی شماره 21 می باشد ، به همین دلیل نام دیگر این بیماری  " تریزومی 21 " است .  بنابراین این بیماران به جای 46 کروموزوم که در افراد طبیعی وجود دارد ، دارای 47 کروموزوم هستند . این بیماران دارای قیافه ی خاصی هستند و بخاطر شباهتشان به چینی ها و مغولها واژه مونگولیسم  ( مغولی ) به آنها اطلاق می شود . معمولا فک آنها کوچک بوده و زبان به نظر بزرگتر می رسد . در این افراد عقب افتادگی رشد ذهنی از علایم اولیه است که به علت کوچک بودن مغز ایجاد می شود . این بچه ها دیرتر از معمول می نشینند ، می ایستند و راه می روند و صحبت کردنشان هم نامفهوم است . ضریب هوشی این بیماران از 60 کمتر است . انگشتان دست و پای این افراد کوتاه بوده و معمولا فاقد بند وسطی در انگشت پنجم هستند . این بچه ها دارای اپی کانتوس یا  پلک سوم هستند که در افراد نژاد ژاپنی یا چینی هم دیده می شود . 50 % این بیماران مونگول ، دارای ناهنجاری قلبی مادرزادی می باشند . که شایعترین آنها عبارتست از نقص دیواره بین بطنی قلب یا VSD .



تاريخ : 87/09/15 | 13:18 | نویسنده : علی محمدزاده


 

سلام

-علی کلاهتو میدی به من؟توی آفتاب برشته شدم.

شوهرعمهه اینوگفت که واسه کمک به بابااومده بودوایستاده برروی خرمنکوب ،تیره وعرق ریزازآفتاب وگرما،بااین حرف یه تیرازتفنگ وینچستر75خیالیم واجبش شد!گرفتن کلاه ازيك وسترنرمثل بریدن شست پای یک بالرینه(سیری خانم متوجه ایدکه؟!)اونم چی ازکلانترکله خرابی مثل من که سرتقلب توی بازی پوکر،آس گشنیز روازفاصلهِ ده متری سوراخ کردم البته...

یکم:دیالوگ

سيد: فكر كردي چي؟ به امام حسين بالامم ميدونم، پايينمم ميدونم... غصه ورم داشته... همش شده التماس... اي گور پدر نشئگيه بعدِ التماس!


[ گوزن‌ها- مسعود كيميايي ]

دویوم:شعر

قول بده که خواهی آمد
اما هرگز نیا
اگر بیایی
همه چیز خراب میشود
دیگر نمیتوانم
اینگونه با اشتیاق
به دریا و جاده خیره شوم
من خو کرده ام
به این انتظار
به این پرسه زدن ها
در اسکله و ایستگاه
اگر بیایی
من چشم به راه چه کسی بمانم؟**

                                                                    

سییوم:

آیا میدانستید که در هر قطره آب 3300 ملیون اتم وجود دارد.

چهارم:

کسی که سی سال پیش "گوزنها"روساخته،قبلترش "داش آکل" رو، "قیصر" ، "خاک"،اینهمه حافظه سینمایی ماروپرکرده ازبهترین سکانس ها وبازیها ودیالوگهای ناب،حالا بیاد"تیغ وابریشم" و"تجارت" و"فریاد"و"اعتراض"این آخری "رئیس" روبسازه ؟ حیف!

پنجم:

مایادنگرفته ایم که هربازی درآخرفقط یک برنده داردوبه عنوان یک بازنده بعدازپایان هرمسابقه ای خوبتراین است به برندگان تبریک بگوییم.اخلاق حرفه ایی که توی تمام کشورهای دیگه بخوبی رعایت میشه.توی کشورما به محض بازنده شدن همه مقصرند:داور،زمین،زمان،ممدبوقی،شهرداری منطقه دو،سیستم رای گیری،رئیس جمهورگومور،راننده اتوبوس شرکت واحد،رئیس فدراسیون هاکی،همکلاسی داداشم اینا،کارتل های جهانی،بندکفش ویتوکورلئونه،تشتک سازی ساوجبلاغ،طالبانِ جزجیگرزده، همه مقصرن جز خود شکست خورده ما.میثاقیانِ بعدازبازی باپرسپولیس روبیادم اوردی وقتی که گفت:اگرچه این مسابقه اصلا برای ما اهمیت نداشت اماحریف به سه امتیازاین بازی ازنان شب هم محتاجتربود!(تیمت ته جدوله عمو!)هيچ بازنده اي درپايان ازبازي راضي نيست.

                           

ششم:

سقراط گفته یونانی ها دروغگوهستندولی خودسقراط هم یونانیه پس دروغ میگه که یونانی ها دروغ گو هستند.درنتیجه یونانی ها راستگوهستندوچون سقراط هم یونانی هست،راست می گوید که یونانی ها دروغ گو هستند...

هفتم:

دوجورکلانترداریم کلا".کلانترخوب وکلانتربد!.

کلانترخوب معمولا قهرمان وآرتیست فیلم هم هست،مثل:"ماجرای نمیروز"ساخته"فردزینه من" که "گری کوپر"نازنین ما درست درروز ازدواجش با"گریس کلی" زیباروی باید بادارودسته ی خلافکارایی واردمبارزه وهفت تیرکشی بشه که بخونش تشنه اندوکسی که کلانتراونو به زندان انداخته به جهت انتقام گیری برمی گرده اونم درست این روزکه قراره دومادبشه وخلاصه عروسی روبه کلانترقدبلندمون زهرمارمی کنن توی این فیلم!.فیلم ارزش بارها دیدن روداره خصوصا اینکه زمان نمایش فیلم با زمان داستان کاملا مطابقت داره واین درنوع خودش بی نظیره. یه گریس کلی هم داره که تا نبینید متوجه نمی شد که چرا اینهمه خاطرخواه داشت(ازجمله ی این خاطرخواه ها محمدرضا پهلوی بود.ودیگراینکه گریس کلی آخرباشاهزاده موناکو ازدواج کرد ولقب پرنس موناکو راگرفت وکلا سینما روگذاشت کنار.حیف شداما!)

یامثل آخرین قطارگان هیل" ساخته "جان استرجس" که توش "کرک داگلاس" نقش کلانتر (مارشال البته)خوبه روداشت وبا متجاوزین به ناموس همسرسرخپوستش بنای جنگ و جدال میذاره.یه کلانترخوب دیگه "جان وین" توی فیلم "ریولوبو" بود که با یه وردست دائم الخمرش دمار از روزگار آدم بدای فیلم درمیاره.

کلانتربدهم فت وفراوون سراغ داریم ازاون قدیمیامثل"لی وان کلیفت"توی فیلم"خوب،بد،زشت" بگیربیا تا کلانترفیلم"دشت باز"ساخته"کوین کاستنر".

اما همه ی این کلانترها توی یه چیزباهم مشترک بودن.نه!بحث ستاره حلبی وقلب طلای پشت اون نیست!حتی درموردمعاون کلانترووینچستروزندون داخل کلانتری هم نیست.یکی ازمولفه های آشنای کلانتری توی فیلمهای وسترن وجود یک صندلی چوبی توی ایوون کناردرکلانتری هست که معمولا"جناب آقای کلانتر(حالا خوب یا بدش)روی آن درحال چرت زدن هست.درحالی که لبه کلاه کابویی اش راتا نوک دماغش پایین کشیده ومعمولا هم چوب کبریت ویا یه شاخه کاه به لب داره ویه تفنگ هم روی زانوش.یادتون اومد؟خوب:

موقع خرمنکوب وآخرای تابستون هست.من روی چندتا کیسه شالی که روی هم گذاشته شده اندنشسته ام فارغ ازهیاهوی تیلرکشاورزی ودستگاه خرمنکوب وآدمای دوروبرم دارم توی خیالم جلوی درب کلانتری "تومبستون" روی صندلی چوبی ام آروم آروم (درحالی که لبه کلاه حصیریمو تا نوک دماغم پایین کشیدم وتفنگم رومث یه طفل دوست داشتنی روی زانوهام گذاشته ام) تاب می خورم وچرت میزنم وبه ماجراهایی که توی این همه مدتی که کلانتربودم وازسرگذروندم فکرمی کنم.چه یاغیان وگردنکشانی که بدست من به زیریوغ قانون درنیامدندویا اینکه نفلهِ یه تیرشون شون نکردم!چقدرازبام تاشام توی دشت های لخت وگرم دنبال راهزناودزدای دلیجان، اسب بعداسب زیرپاهام تلف نشدن وتا دستگيری مجرم یه خواب راحت نداشتم.(روی یه کیسه برنج نشسته ام ودوپایم روازدوطرفش آویزون کردم،مثلا سواراسبم)سروصدای تیلرودادوقالش دریادآوری نامهای مجرمان ویاغیان گم می شود،از"جسی جیمز" و"کت بالو" و"لیبرتی والانس" و"بوک جونز"بگیرتاهرکس وناکس دیگه ای که هوس یاغیگری وقانون شکنی به سرش زده یا ضرب شصت منو خوردن یا سراسبشونوکج کردن وازیك راه دیگه ای رفتن.دارم فکرمی کنم که دیگه بعد آخرین "جدال دراوکی کورال" باید ششلول هارو آویزون کنم وستاره ی حلبی روبدمش به یه جوون درستکاروخوشچهره بزن بهادر وكم حرف.مثلا به "دین مارتین" (توی فیلم "ریولوبو")ویا"استیومک کوئین"(توی فیلم"نوادا اسمیت"،تنهافیلمی ازاستیو که توی سینما دیدم).شایدم بدمش به "کلنیت ایستوود"(کاملترین وسترنری که دیدم)!.

ظهراست وآفتاب درست نشسته پس گردن کسایی که دارن برنجهارامی کوبندوشالی هاروتوی کیسه های گونی برای بردن به انباریاکارخونه میریزند:

-علی کلاهتو میدی به من؟توی آفتاب برشته شدم.

شوهرعمهه اینوگفت که واسه کمک به بابااومده بودوایستاده برروی خرمنکوب ،تیره وعرق ریزازآفتاب وگرما.بااین حرف یه تیرازتفنگ وینچستر75خیالیم واجبش شد!گرفتن کلاه ازيك وسترنر مثل بریدن شست پای یک بالرینه(سیری خانم متوجه ایدکه!)اونم چی ازکلانترکله خرابی مثل من که سرتقلب توی بازی پوکر،آس گشنیز روازفاصلهِ ده متری سوراخ کردم البته بعدازاون گلوله ازوسط پیشونی "جک کارلسون" عوضیه متقلب عبورکرد!طوری که "نانسی"دخترخوشگل کافه چی رومی تونستی ازسوراخ وسط پیشونیِ جک ببینی که بانگاهی آمیخته ازبهت واحترام وعشق!بتونگاه می کنه.

-نه نمی دم.

جوابم کوتاه وصریح بود(وسترنركه زيادحرف نمي زنه).

-ببین کلاه روچقدرخریدی همین الان نقدا"بهت می دم پولشو.

پنچ تومن خریده بودم اما جواب همان بود که گفتم(دارم حالا فکرمی کنم باگوله بزنمش یا ازدرخت گرودی اونور رودخونه دارش بزنم!).

-اگه کلاه روبهم بدی به ازای هرباردیدنت یه پنج زاری(پنج ریالی)بهت میدم.

ازاین دیگه نمی شد گذشت که بایک حساب سرانگشتی من درطی دوهفته می تونستم پول کلاه روازش بگیرم وازاون به بعد فقط سود بودومنفعت.اون موقع هامیشدباپنج زار دوتا نون قندی یاپنج تا آب نبات یاآدامس خروس نشان-که کاغذاش روجمع می کردیم وتحویل بقالی میدادیم وبجاش توپ وراکت پینگ پونگ یا شورت ورزشی واینجورچیزامی گرفتم-يایك تیله شیشه ای (كه توش رگه هاي سبررنگ وقهوه اي رنگ داشت)ویایک متر کش واسه تیرکمون سرخپوستی بخریم.مي شد باپنج زاريك عالمه عكسبرگردونِ زورو‏ وكاپيتان آمريكاو‏بتمن ورابين يا‏گربه كلونداك وياشِزِم بخري وبچسبوني روي كتاب فارسي وعلوم ورياضي ات وبه همه بچه هاي كلاس فخربفروشي.مي تونستي كلي تخمه باهاش بخري وبدي آقازماني-بقال سركوچه-بريزه توي قيفهاي كاغذي كه ازدفترمشق بچه هاش درست كرده بود.مي تونستي وقتي عزيزميره بازارروزباهاش بري وازباميه فروش سربازارباميه بخري.مي تونستي...

قبول کردم وشوهرعمه خوشحال ازخرید ارزان کلاه نمی دانست به چه آفتی دچارشده.اولین پنج زاری روهمونجا سلفیدكه عصرهمانروز به جهت پرداخت قسط دوم خريد يك عددطوقه دوچرخه بيست وهشت(كه ازسررسيدش سه چهارروزي گذشته بود!)رفت كف دست چپ عرق كرده اصغر-علي اصغرفرامرزي كه وقتي ميرفت جبهه باهم قهربوديم،حتي جنازه اش هم برنگشت وحسرت آشتي روبه دلم نشوند براي هميشه-واسه اينكه ديگه پيش سروهمسرآبرويمان نَبَرد(طوقه بازي يك بازي بسيارمردانه وجسورانه بود كه بايد درحال فريادزدن ازبيخ حنجره طوقه بدون سيم پره دوچرخه رابوسيله يك تكه چوب به جلوبراني،همين!).دیگه کارم شده بودهفته ای سه چهارمرتبه رفتن خونه عمه ودیدن شوهرعمه جان!ودريافت پنج زاريها براي خرج اتينا.اون اوايل كه مي ديدمش خودش پيشقدم مي شد درددادن پنج زاري:

-بياعلي جان اين پنج زاري اين دفعه ات.

آخرهاش ديگه من آويزونش مي شدم وبااوقات تلخي ازش مي گرفتم.حوالی هشت نه سالم بودكه شروع شدواین سریال پنج زاری ها تاکلاس اول راهنمایی ادامه داشت،شايدتا وقتي كه ديگه نمیشدحتي کرایه تاکسی روباهاش بدی.

شوهرعمهه چندسالی هست که نیست،پنج زاري ها هم ديگه يه جورايي عتيقه شدن،طوقه بازي وتيله وتيركمون سرخپوستي شدن خاطره ماها،اما هنوز که هنوزه وقتی میرم سرقبرحاج نعمت اله عبدي(همیشه که نه،بعضی وقتا)تابراش فاتحه بگم، اول ازهمه بهش میگم:

-سلام خِش نعمت،مِه پنج زارِ هِده.(اينطوريه!)

                         

*برگرفته ازنام فيلم “بخاطرچنددلاربيشتر“ساخته “سرجيولئونه“

**شعراز“رسول يونان“



تاريخ : 87/09/07 | 3:59 | نویسنده : علی محمدزاده


سلام

اگه اوضاع اقتصادی اجازه میداد که اول ساندویچ بعدسینما(البته برای ما که همیشه نقش قهرمانای بامرام وآس وپاس فیلمهاروبیشتردوست داشتیم وبرایمان ضعف ریال همدم همشگی بودکمتراین حادثه خوشایندامکان وجود پیدامی کرد)،اگرنه که مستقیم می رفتیم داخل سینما(البته تخمه آفتابگردون که همراهمون بود.اصلا من فکرمی کنم یکی ازدلایل اصلی کم شدن تماشاچی سینما همین ممنوعیت شکستن تخمه باشه.شما فکرکن چه اتفاقی برای هالیوود می افته اگه خوردن پاپ کورن توی سینماهای آمریکا ممنوع بشه.آدم تخمه نخورده، سیگارهم نکشه،موقع دیدن صحنه های حساس کف وسوت بلبلی هم نزنه،به آدم بد فیلم باصدای بلند فحش وبدوبیراه هم نگه،خوب مگه مرض داره بره سینما؟میره درس می خونه خلبان میشه!)...

یکم:

 

بعدازمدتها یک فیلم خوب دیدم.فیلم"یکشنبه غمگین"(یایکشنبه غم انگیز)یک فیلم درام زیبا وخوش ساخت ازسینمای اروپا(آلمان) است.دیدن این فیلم را اگر ندیدید سفارش می کنم که خوب فیلمی ست همراه بابازی دیدنی هنرپیشه نقش "لازلو"  (خواکین کرول).بعدازدیدن فیلم کمی درباره اش کنجکاوی کردم. اینجادرموردخود فیلم واینجا درمورد سازنده آهنگ "یکشنبه غمگین"مطالب جالبی دیدم.اصل آهنگ وترانه به زبان مجاری رامی توانیداینجا بشنوید.

یکشنبه غم انگیز،با صدها شاخه گل سپید
در کلیسایی کوچک دعاگویان
در انتظارت بودم محبوبم

آن یکشنبه صبح رویاهام رادنبال کردم
اماباز هم ارابه ی اندوهم
بی تو به سویم باز گشت
از آن پس تاهمیشه
یکشنبه هام غمبار است
اشک می نوشم،نان اندوه می خورم

یکشنبه غم انگیز

در این یکشنبهء آخرین به سراغم بیامحبوبم،
مرد روحانی هست،تابوت هست
کفن هست
گلها،در انتظار تواند
گلها،و یک تابوت

در زیر درختان شکوفه باربرای آخرین بارمی فریبمت
چشمانم گشوده اندتا واپسین بار
نگاهت کنم نترس از چشمهام
من حتی در مرگ هم تو را تقدیس می کنم...

آخرین یکشنبه

دویوم:دیالوگ
میتونستم برای خودم یه قهرمان باشم واسه ی خودم کسی باشم به جای احمق هالویی که الان هستم.

                                                           

مارلون براندو به نقش تری مالوی درفیلم"دربارانداز"ساخته"الیا کازان"

سییوم:

میگن تاریخ دوبارتکرارمیشه.باراول به صورت تراژدی ودومین باربصورت کمدی.

چهارم:

جادوی فیلم کازابلانکا برایم تمامی ندارد.خودم واله وشیدا سکانس ایستگاه قطارم.جایی که "ریک"(همفری بوگارت)زیرباران منتظرآمدن"السا"(اینگریدبرگمن)است تا ازپاریس درحال سقوط توسط ارتش آلمان فرارکنند.کنترلچی قطارمدام تکرارمی کند که سه دقیقه به حرکت قطار مانده. "سام"(نوازنده پیانو)می آید وبه ریک می گوید که "السا"توی هتل نبودواثری ازش نیست،تنها یک یادداشت برای "ریک"گذاشته.متن یادداشت این است:

ریچارد،

من نمی تونم باتوبیام.دیگه هرگزنمی تونم ببینمت.

نبایددلیلش روبپرسی،فقط باورکن که دوستت دارم.

بروعزیزم،خداپشت وپناهت.

 "السا"

واین متن مختصر دردستان "ریک"درزیرباران شسته می شودوجوهرکلماتش راباران باخودمی برد.(محشره!)

                  

این هم یک کلیپ خیلی زیبا ازکازابلانکا که می توانیداینجا ببینید.

پنجم: شعر

 تا باد هست خواهم لرزید
 و تا عشق هست خواهم ورزید
تا نگاه هست خواهم دید
تا پگاه هست خواهم رویید
 تا راز است ، خواهم جست
تا ریا هست خواهم شست
تا هستی است ،‌خواهم زیست
 و تا مرگ هست ، خواهم گریست**

ششم:

کانادا یک واژه هندی وبه معنای "روستای بزرگ"می باشد.

(البته صحیح اش واژه سرخپوستی ست.کریستف کلمب بعدازپاگذاشتن به قاره جدید فکرمی کرد وارد هند شده وبومیان آنجا را هندی می دانست!)

هفتم:

سینمای فریدونکنار اون سالها همیشه فیلمهای رزمی وکاراته ای اکران می کرد. حوالی کلاس اول یادوم راهنمایی بودیم که یواش یواش یاد گرفتیم چطورازدیوارپشت مدرسه بپریم توی کوچه بن بست پشتی که اونطرفش پارک کودک بود (وهمیشه موقع زنگ تفریح می رفتیم اونجا وتاب وسرسره سوارمی شدیم وواسه قورباغه های استخروسط پارک که روی آب سبزرنگش سمفونی قورقور راه می انداختن سنگ پرت می کردیم)

یه وقتایی هم پریدن ازدیواربعلت موانع عدیده ازجمله وجود فضول وآدم فروش میسر نبود ولاجرم ازتکنیک تمارض استفاده می کردیم که این البته درژن من وجودداشت که به درخشانترین شکل ممکن خودم رابه مریضی بزنم.بعدازگذشتن ازدیوار مدرسه (که مثل دیواربازداشتگاه کلدیس بلندبود)اولین کارمون این بود که می رفتیم "بهداری" (جایی که الان بهش میگن درمانگاه هفتم تیر،محل کار من!)وبرای مدتی نقش یه دانش آموز ناخوش احوال روبرای "دکترکوتی"بازی می کردیم تا بتونیم ازش گواهی استراحت درمنزل روبگیریم.دکترکوتی هم که مثل همه ی هندیهای دیگه عشق سینمابودومثل همه ی هندیهای دیگه شبیه دلیپ کمارهست توی نوشتن استراحت خنسی نداشت وبهمون میداد گواهی رو.معلومم بود می دونه مریض نیستیم اما می دونه می خواهیم برویم دنبال زاروزندگی مون(پارسال که توی مراسم تقدیروتشکردکترکوتی به مناسبت بازنشستگی اش ازشبکه بهداشت و درمان نشسته بودم داشتم همینا روتوی ذهنم مرورمی کردم واین که اگه یه نفرتوی اون سالها بهم می گفت که قراره چندین سال بعدمن با دکترکوتی همکاربشم به صحت مزاج وسلامت عقلش شک می کردم!)القصه شادوخندان،گواهی به جیب ، کتاب زیرپیرهن جاسازشده،یه نفس تا ایستگاه فریدونکنار می دویدیم وسواراتوبوس هایی باکرایه پنج تومان!می شدیم ودرست جلوی سینما پیاده می شدیم .

اگه اوضاع اقتصادی اجازه میداد که اول ساندویچ بعدسینما(البته برای ما که همیشه نقش قهرمانای بامرام وآس وپاس فیلمهاروبیشتردوست داشتیم   وبرایمان ضعف ریال همدم همیشگی بودکمتراین حادثه خوشایندامکان وجود پیدامی کرد)، اگرنه که مستقیم می رفتیم داخل سینما(البته تخمه آفتابگردون که همراهمون بود.اصلا من فکرمی کنم یکی ازدلایل اصلی کم شدن تماشاچی سینما همین ممنوعیت شکستن تخمه باشه.شما فکرکن چه اتفاقی برای هالیوود می افته اگه خوردن پاپ کورن توی سینماهای آمریکا ممنوع بشه.آدم تخمه نخورده، سیگارهم نکشه،موقع دیدن صحنه های حساس کف وسوت بلبلی هم نزنه،به آدم بد فیلم باصدای بلند فحش وبدوبیراه هم نگه،خوب مگه مرض داره بره سینما؟میره درس می خونه خلبان میشه!)

گفتم که سینمای شهرفریدونکناراون سالها فیلمهای کاراته ای زیاد نشون میداد:

بازگشت اژدها(باشرکت بروس لای)-گیوتین ومبارزه مردان طلایی(هردوباشرکت چن کوانتا)-غرش ببر-اژدها بیدارمی شودو.....برای من که عاشق بروس لی بودم و خدا می دونه که چقدرتلاش کردم که بتونم پاهامو 180بازکنم(البته آخرش هم نشد که نشد واینم شدیکی ازحسرت های ابدی من!)دیدن این فیلم هامعنویت اجرای یک جور مراسم آیینی داشت؛فارغ ازتمام دروغ و دغلهای توی فیلمها اعم از:پرش های عمودی تاارتفاعاتی بعید،پریدن عمودی وسپس حرکت درهوا بصورت افقی(مثل هلی کوپتر)،کشتن آدمها بااسلحه ای شبیه به صفحه گرامافون،مبارزه باشونصد نفر و با دست خالی ویکه وتنها.بین همه ی این فیلمها،فیلمهایی که "چن کوانتا"بازی می کردبه سبب توانایی های رزمی وفردی هنرپیشه وداستان فیلمها،انجام این خالی بندیها کمتربود وبیشترمبارزات براساس حضورخودبازیگرصورت می گرفت(نمونه درخشانترش درفیلمهای بروس لی هست).فیلم "مبارزه مردان طلایی"روکه باپسرخاله وعزت وجهانگیروقاسم رفتیم دیدیم خوب یادم هست که داستانش در موردمردی ست که برای بدست آوردن عنوان استادی ازمعبدشائولین ازهیچ کوششی فروگذارنمی کند وهرزحمت وتحقیری رابجان می خردوحتی از پادشاهی دست می کشدو بعداز چندسال مرارت وسختی وقتی که قراراست دا ونشان معبدبربدنش حک شود استاتید وبزرگان معبدپی به هویت پادشاه بودنش می برند به علت ریسک درصدمه خوردنش جلوی آخرین امتحانش رامی گیرند ونمی گذارندش وحالش اساسی گرفته می شود.برای اون سالهای ما فیلم قشنگی بود وخود"چن کوانتا"باآن چهره کشیده وچشمهای مورب آرتیست جذابی بود.فیلم پربودازمبارزات جاندارونفسگیروآزمون هایی سخت وطاقت فرسا.اما نه سخت ترازامتحان عربی سال دوم راهنمایی که همون سال توش تجدید شدم!.(اینطوریه!)

                 

*دیالوگ معروف فیلم کازابلانکا

**شعرازصمدنارونی

 



تاريخ : 87/08/21 | 20:24 | نویسنده : علی محمدزاده


سلام

یک لحظه،فقط یک لحظه کافی بودتاتیرم به خطابره(که رفت) واون هم لحظه ای بودکه عطرموهای عزیزم بینی ام رانوازش کرد،وقتی که آخرین نفس عمیقم روبرای تمرکز بیشترکشیدم.بیادآوردم که عزیزم بعدازاین اتفاق چه ها خواهدکشیدو..دستم،نه پشت کودکی ام لرزید.گلوله خیالی اسحله کودکیم ازبغل گوش حاج آقا ردشدونشست توی سینه دیوارحسینیه!یادم نیست دستگیرم کردند...

یکم:

فکرمی کنم آدم می تونه رفتگرباشه اما فرهیخته هم باشه.میشه شاعر باشه، راننده تاکسی هم باشه،می تونه نویسنده باشه اماباآهنگ بندری سندی برقصه نه بااپرای "اشتراوس".عقیده منه کاری به درست وغلطش هم ندارم اما به نظرشما خنده دارنیست که توی یه وبلاگی یه دخترخانمی که جنوبی هست ولهجه جنوبی ازتمام نوشته هایش معلومه آوازبندری برایش مایه خجالت وبی کلاسی باشه و  وقتی می خواهدبندری برقصدباشرم از"آقای کوهن" اجازه رقص سرزمین مادریش را بگیرد!؟

آوازهای همه ی کشورهابرای خودشون وفرهنگ شون محترمند.هرازگاهی موسیقی غربی هم گوش میدم،چیزهایی روکه می فهمم ویا سعی می کنم بفهمم.لذت هم می برم.امابرایم کمتراتفاق می افتدتوی یک عروسی هوس" والس "رقصیدن بسرم بزند.یاآرزوداشته باشم که "شوپن" بیادتوی عروسی ام پیانو بزند! کسی باید به این محترمه حقنه کند که آوازبندری ما ازموسیقی "هیپ هاپ" ویا"کانتری" غربی ها کمترنیست.واین آقای خواننده محبوبت هم وقتی به مجلس رقص می رودباتنهاچیزی که نمی رقصد آوازهای خودش است.بوی عفن وگند،گنده دماغی ازنوشته های این بانو مدام بمشام میرسه ومن متعجب که چراتابحال خودش متوجه عفونت درونش نشده؟آدرسش رانمی گذارم اما نوشته اش راچرا:

امشب دیوار این اتاق بندری می رقصد آن هم وقتی که من دارم کوهن گوش می دهم !.. کودک درونش بی کلاس شده انگاری .. یاد وطن کرده .. شاید سری هم به وطن بزنم راستی .. بازار ماهی فروشها .. خرما فروش ها .. عربهای دشداشه و عبا پوش با ساعتهای مچی سواچ و طلاهای مدینه اما پابرهنه !.. بختیاری هایی که با چماق سوار بنز سفید می شوند و دوست ندارند به آنها بگویی لر !.. کارون بوگندو !.. بععععععععععععععععله !.. بدم نمی آید سری به وطن بزنم .. کوهن عزیزم بیا و بزرگواری کن و اجازه بده من هم کمی بندری برقصم .. دیوارم همرقص می خواهد !.. دلم کمی بی کلاسی می خواهد .. هه هه


دیویم:شعر

تو را من لینک خواهم کرد
سحر گاهان که در خوابی
تو را من لینک خواهم کرد
به بقال محل هم لینک خواهم داد
سحر گاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید
مرا هک کن ، خیالی نیست
دوباره آی دی از نو
روز از نو
تمام شب به روزم من
و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فیلتر شکن یک روز
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد.

(می بینید می شود حتی برای کارهای تبلیغاتی وبلاگی هم ذوق وسلیقه خرج کرد!)

                                    

سییوم:

کمترتوی مسابقه ای شرکت می کنم.حتی حل جدول کلمات متقاطع روکه خیلی ساله سرگرمی ام هست و ای توش بدک نیستم،یادم نمیادحتی یک بارتوی مسابقه ی جدولی شرکت کرده باشم.این مسابقه وبلاگ برترهم برام یه کمی مهم بود. سیرترشی متاهل عزیزکه ازمن نوشت دیگه خیلی برام مهم شد.دوست ندارم وقتی یه دوست بهم اینهمه اعتقادداره ازمن ناامیدبشه.اگرفکرمی کنید من لیاقت این رادارم که توی منتخبین سینمایی نویس شما باشم پس بگذارید باشم.

چهارم:دیالوگ

ترلوفسکی: اگه سرم رو قطع کنن چی باید بگم.... من و سرم، یا من و بدنم؟ اصلا سرم چه حقی داره خودشو "من" خطاب کنه!.(مستاجر-رومن پولانسکی)

                                                          

 

پنجم:

زندگی چنان پاک وصاف وعمیق بودکه هنوزبسیاری ازاشیاء نامی نداشتندوبرای صداکردنشان،بایدازاشاره ء دست کمک گرفته می شد.(صدسال تنهایی-مارکز)(محشره!)

ششم:ایضا"شعر

صبوری می کنم تا مدار،

مدارا،تا مرگ

تامرگ خسته از دق الباب نوبتم آهسته زیر لب ،

چیزی،حرفی،سخنی بگوید

مثلا وقت بسیار است ودوباره باز خواهم گشت.

حالا برو ای مرگ،برادر،ای بیم ساده آشنا

تا تو دوباره باز آیی من هم دوباره عاشق خواهم شد**


هفتم:

سرسفره شام نشسته ایم.صحبت شیطنت های بچگی میشه.آقاجون میگه یادته علی می خواستی نزولخورمحلمون روترورکنی؟!وناگهان انگارهمین دیروزبود،خوب یادمه.

سالها پیش بود.سالهای جنگ،سالهای اعدام،سالهای ترور.امابرای من که ازجنگ وتروردوربودم جنگ خلاصه شده بود توی فیلمهای جنگی ایی که ازتلویزیون پخش میشد وعموما فیلمهای پارتیزانی بلوک شرق بود.همیشه هم عاشق پسربچه کوچک توی فیلمهابودم که یاپدرومادروشون توی جنگ کشته شده بودند ویا برادروخواهر(کم سن بودندنمیشد که زن وبچه شون ویاعشقشون کشته شه).این همسن وسالان مامعمولا"نقش نامه بروتدارکات ووردست قهرمان روبازی می کردندودرآتش انتقام می سوختند(مثل فیلم "بیاوبنگر"ویا"دشمن پشت دروازه ها").جنگ اگه برای خیلیهاعذاب وزحمت بودبرای من نعمت دیدن فیلمهای جنگی بود.سینمای ایران هم تق ولق بود توی اون سالهاوهنوزخیلی مونده بودفیلم جنگی بانقشهای حاجی وسیدواینا ساخته بشه برای همین تموم فیلمهای جنگی اون سالها خارجی بودند. ترورهم ،نبودروزی که اتفاق نیافته.روزنامه ها ورادیوتلوبزیون پربود ازاخبارترورهای مداوم سیاسیون توسط گروههای مخالف رژیم.

بابا کمترپیش می آمد برایمان اسباب بازی بخرد،نمی خرید،هنوزهم نمی خرد(برای ما که نه،برای نوه هایش).مجموعا درطول سالهای کودکیم دوتا اسباب بازی برایم خرید بگمونم. یکیش رویه سال که ازکارکشاورزی فارغ شده بودیم برایم خرید که یک ماشینِ پلیسِ قوهّ ای بود.ازاوناکه چراغ گردون وآژیرداشتن ووقتی به مانع میخوردن برمیگشتن وازیه مسیر دیگه میرفتن.قشنگ بود،دوستش داشتم.تاهمین چندسال پیش هم بعضی شبا خوابشو میدیدم. یه بارهم یه مسلسل برام خریدکه پلاستیکی بود یکپارچه ودوتکه اش به هم پرس شده بود، بزبون بچگیمون مسلسله لاکی بود.تنها عضومتحرک این اسباب بازی علاوه برماشه یکعدد سنگ سمباده تعبیه شده دردرون این مسلسل بود که باچکاندن ماشه همراه باصدای قرِ-قر، ازدرون لوله اش جرقه می پرید،که یعنی مثلا داره شلیک می کنه.بااین مسلسل چقدرمن اهالی خونه روبجای آلمانی های فیلمهای پارتیزانی وبعثیون عراقی جنگ واقعی کشتم وزخمی کردم وبه اسارت بردم خدا عالمه.خودم میشدم پارتیزان تک افتاده ازدوستان که پشت جبهه ی آلمانها گیر افتاده،آقاجون همیشه افسراس اس نقش منفی(بخاطراینکه بعدازظهرهاکه میخوابدنمیذاشت مابازی کنم)وداداش وسطیه گشتاپو.آی کشتمشون،آی اسیری بردمشون!.بماند.

بعددیدم نمیشه که همش دشمن فرضی به اسارت بگیرم ویابدستشون کشته بشم وگلوله بخورم وخون ازهفت جای بدنم بزنه بیرون!.به هیجان واقعیتری نیازداشتم.تازه شم،موقع اسیری گرفتن اهل خونواده دست ودلم یه وقتایی می لرزید،پاهام سست میشد،که نکنه اتفاقی گلوله بهشون بخوره ومن تمام عمرعذاب وجدان بگیرم.نمیشدتوی تخیلت هم هی دشمن وتوپ وتانک ببینی وهی الکی به فامیلت تیربیندازی،بایدیه کاردرست درمون انجام میدادم!

گفتم که بازارترورکردن شخصیت های سیاسی ومذهبی خیلی رواج داشت وبه تبع منم به همین فکرافتادم که یه نفروترورکنم،به چند دلیل:به راحتی می تونستم ازغیرخانواده ام یه نفرواقعی روترورکنم(نزولخورچاق شکم گنده بدترکیب که دندوناش عین کلاوی های پیانویکی درمیون سیاوسفیدبود؟آره خودشه!)،نیازبه تانک وتوپ واینا هم نبود،یه جا واسه کمین می خواست ویه پارچه برای نقاب زدن ویه اسلحه خوش دست (که همه روداشتم).خونمون نزدیک حسینیه محلمون بود(هست).صبح علی الطلوع رفتم برای موقعیت سنجی ومکان یابی. درست روبروی دربِ حسینیه،جاییکه هرروزعصرموقع نمازمغرب وعشاء مردرباخوار ازاونجا رد میشدیه تیرچوبی برق بودکه تنها مشکلش برای استتارروشن شدن چراغ عابرش دم غروب بود که اونم سرظهربوسیله تیرکمون حل شد!.تاریکی که جای روشنی روزروگرفت وآفتاب توی شالیزارگم شدرفتم به کمینگاه.ازدورکه حاج آقاروبایکی ازمعتمدین محل دیدم دارن بطرف حسینیه میان،روسری قهوه ای رنگ عزیز(که نقش بته جقه داشت) روروی صورتم کشیدم طوری که فقط چشمانم معلوم بود.دست برقبضه مسلسل پلاستیکی درحالیکه خشابش رابارها وبارها چک کرده بودم ومگسک اش تنظیم شده وقلق گیری شده بود برای انجام بزرگترین تصمیم کودکی آنروزم کمین کردم پشت تیرِچراغِ برق.یک لحظه،فقط یک لحظه کافی بودتاتیرم به خطابره(که رفت) واون هم لحظه ای بودکه عطرموهای عزیزم بینی ام رانوازش کرد،وقتی که آخرین نفس عمیقم روبرای تمرکز بیشترکشیدم.بیادآوردم که عزیزم بعدازاین اتفاق چه ها خواهدکشیدو..دستم،نه پشت کودکی ام لرزید.گلوله خیالی اسحله کودکیم ازبغل گوش حاج آقا ردشدونشست توی سینه دیوارحسینیه!یادم نیست دستگیرم کردندیابعدا"لورفتم.یادم نیست موفق به فرارشدم والان دارم بایه اسم تازه ومستعارزندگی می کنم یااینکه بعداهالی محل مثل قهرمان منو قلمدوششون سوارکردند،امابوی عطرموی عزیزم هنوزکه هنوزه تروتازه توی ذهنم می پیچه که اگه عزیزم نبودنمی دونم الان من کجابودم وچیکارمی کردم.گلوله روی دیوارحسینیه روگفتم،بایدبروم فرداببینم جایش هنوزروی دیوارهست یااینکه بادِعمر وبارونِ بزرگسالی اونوپاک کرده(اینطوریه!)

                                          

روزشغال نام فیلمی ست به کارگردانی فردزینه مان*

شعرازسیدعلی صالحی**



تاريخ : 87/08/17 | 0:3 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

شبهای کوتاه تابستون توی پشه بند کنارآقاجون می خوابیدم واینقدربه ستاره های چشمکزن آسمون، چشمک میزدم تا اینکه خوابشون کنم.آی چه کیفی میداد نصفه شب اززورتشنگی پا شی وببینی عزیزت توی یه لیوان رویی بزرگ(که ازتوی جایخی دراورده وتوش یخ آب شده وسردسردلب به لب لیوان پرشده بود)آب خنک گذاشته بالای سرتون تامبادا نصفه شبی که تشنه ات شد آب دم دست نباشه.گرچه این آب بیشترصدقه سری باباهه بودوبه کام من تموم می شد.تابستون،تابستون،تابستون...

یکم:شعر 

ابریشم سیاه دو چشمت
یاد آور شبی زمستانی است
 من بی ردا
بدون وحشت دشنه
شادمانه خواب می رفتم
ابریشم سیاه دو چشمت
خانه ی من است
آن خانه ای
که در آن خواب می روم
و می میرم*

دویوم:دیالوگ

ازدواج هم چيز مسخره ايه مثل وقتيه كه آدم تو ارتشه .با وجودي كه همه ناراضين ولي بازم بعضيا داوطلبانه وارد ميشن.


جك لمون_شيريني شانس

سییوم:

این حوالی شبهاکشداروکرخت وپرخمیازه می گذره؛اونطرفاچطور؟دارم کتاب صدسال تنهایی "مارکز"رودوباره می خونم.خوندن دوباره اش مزه داره،به خصوص که کتاب روازدوستی عزیزهدیه گرفته باشی.

                                            

چهارم:

حساب روزای خرداددستمون بود مثل نزول خوری که حساب صنارسی شاهی سود پولش دستشه.نه واسه خاطراینکه کی موقع امتحاناته وما درس خوندنو شروع کنیم وتوی آینده دکترومهندس بشیم وحَمّال نشیم،نه.برای این روزها وساعتهای کشدار خردادرومی شمردیم که دقیقا بدونیم کی مدرسه ها تعطیل میشن وما به زار و زندگیمون می رسیم.بعدازظهرپنجشنبه ها که فرداروزش جمعه بودمزه می داد، تاسوعا وعاشورا روکه تعطیل بود خیلی دوست داشتم،روزای عید خیلی خوشمره بود اما بعدهمهِ اینادوباره باید می رفتیم مدرسه.اماتابستونادیگه مدرسه ای درکار نبود وخداهم که بچه هارودوست داشت روزای تابستون روبلندترک درست کردکه بچه ها حظشوببرندوغصه اذون مغرب نداشته باشن.شبهای کوتاه تابستون توی پشه بند کنار آقاجون می خوابیدم واینقدربه ستاره های چشمکزن آسمون،چشمک میزدم تا اینکه خوابشون کنم.آی چه کیفی میداد نصفه شب اززورتشنگی پا شی وببینی عزیزت توی یه لیوان رویی بزرگ(که ازتوی جایخی دراورده وتوش یخ آب شده وسردسردلب به لب لیوان پرشده بود)آب خنک گذاشته بالای سرتون تامبادا نصفه شبی که تشنه ات شد آب دم دست نباشه.گرچه این آب بیشترصدقه سری باباهه بودوبه کام من تموم می شد.تابستون،تابستون،تابستون...

تابستون سال شصت ویک بود که برای اولین باررفتم تهران،همراه عمه تاجی(عمه راست راستکی نبود،بهش می گفتیم عمه) که اومده بود یه ده روزی شمال خونهِ ما وموقع برگشتن منو باهزار عجز والتماس همراهش بردتهران.سعیدپسرش هم که همسن وسال من بودورفیق بودیم  همراه عمهه بود.اونوقتامثل حالا نبود که به محض اینکه بخوایی بری تهران،سوارماشین بشی(شخصی یاکرایه) وقررری بزنی بری و دو ساعته برسی تهران. اونموقعها رفتن به تهران مراسم وآدابی داشت.بایدمیرفتی حموم و لباس نو می پوشیدی(یکی ازبیخودترین کارای دوران بچگی رفتن به حموم بودکه سرصبحی همراه آقاجونت روزجمعه ای باید بقچه سفیدبه بغل میرفتی حموم "فدوی" ودوساعت آزگارعمرگرانمایه روبه بطالت حروم می کردی. دوساعتی که می تونستی کلی گردو بچینی،ازباغ یوسف باقری نارنگی بدزدی،بری توی آب بند قایق سواری کنی،سه تا گنجشک باتیرکمون بزنی وچه میدونم هزارتاکارهیجان انگیز و واجب دیگه روبایدول می کردی ومیرفتی حموم) و میرفتی دفتر اتوبوس رانی "نجفدری" که روبروی کلوپ "شیرزاد"بودوروی شیشه مغازه اش به خط قرمز وسفید نوشته شده بود"ایران پیما"روی نیمکت چوبی آبی رنگش ازیکساعت جلوتر می نشستی وبه آدم وعالم فخرمی فروختی که داری میری تهران.

                                                                          

باپسرخاله ها وپسرداییهای سعیدرفتیم سینما.خونه شون توی آریاشهربودودم درخونه شون ایستگاه اتوبوس شرکت واحدداشت که میرفت میدان انقلاب.به میدان انقلاب که رسیدیم دیدمش که مثل کاخ آرزوها سربه آسمون می سابید."سینما سانترال" رومی گم که بزرگ بود ونورانی وسردربزرگ داشت وچراغ نئون داشت وپرازجمعیت بود واصلاباسینمای کوچیک "آقاجلالی" توی شهرما قابل قیاس نبود. مات ومبهوت عظمت وبزرگی سینماوعکسهای فیلم"برزخیها"نفهمیدم پول سینما رودانگی دادیم یا سعید مهمون نوازی کردوحساب بلیت منوداد رفتیم توی سالن انتظار.غرق درتماشای عکسهای برنامه آینده سینماوپوسترهای قشنگ قشنگ نصب بردیوار؛گوش به هیاهوی خارج ازشمارِ درون سالن نمایش می دادم که همراه بادست زدنهاوسوت بلبلی های مداوم تماشاچیان وصدای شلیک گلوله خبرازاتفاقات وزدوخوردهای درست ودرمون وباب دلِ توی فیلم رومی داد.مثل همیشه درست شبیه"بوک جونز"که بدون "ششلول"دست به آب هم نمی رفت،ماهم بدون تخمه آفتابگردون پاتوی سالن نمایش نمی ذاشتیم.واردسالن که شدیم  منکه عادتم بود بدو خوندم روبه اولین صندلی ردیف جلورسوندم وروش نشستم.کلی زحمت کشیدسعیدتاحالیم کردکه توی سینماهای تهران بایدروی شماره صندلی ات که روی نصفه بلیتت نوشته شده بشینی!.

فیلم که شروع شددیگه فرقی نمی کردتوی سینمای فسکتنی جلالی باشم یا نشسته برصندلی چرمی سینما سانترال،ازفیه ومافیهاجدا،دوش به دوش قهرمانان، شدم یکی ازآرتیست های فیلم.نگاهِ نافذ"ناصرملک مطیعی(به زبان خودمون: ناصر ملکموتی)،چهرهِ جذاب "محمدعلی فردین"(که ریش سفیدتوی فیلم چقدربهش میامد)،تیپِ درست"ایرج قادری"(که کارگردان فیلم هم بود)،چشمانِ آبی "سعیدراد" (هنرپیشه محبوب من)،همه وهمه توی ذهنم  ثانیه به ثانیه،فریم به فریم حک می شدند.من توی سینما سانترال نبودم،همراه قهرمانهایم سرمرز داشتم باعراقیها می جنگیدم.وقتی خشاب"سعیدراد"تموم شد،خشاب پر رو من بدستش دادم.وقتی"ایرج قادری"جون داد،سرش روی زانوی رفاقت من بود. وقتی "ناصر ملکموتی"گوله خورد،آخرین نگاهش به من بود."فردین"که داشت شهید میشد،اولین نفرمن بالای سرش بودم.خودم بادستای کوچکم ماشه ژ-3روچکوندم ودمار از روزگار عراقیها دراوردم...

بعدها بودکه فهمیدم فیلم"برزخیها"رو از روی فیلم"هفت سامورایی"کپی کردندوقصه فیلم روازژاپن وسامورایی بازی تبدیل کردند به ایران وجنگ ایران وعراق.جدیدا"هم فیلم "برزخیها"روبه روزکردن وباقصه ای به مراتب سطحی تروهمراه باچندتا جوک ولوده گی ومضحکه وهمراه بانمک"اکبرعبدی" تبدیلش کردندبه"اخراجیها"وکارگردانش عکس یکی ازبچه محل هایش رونشون خلق اله داده وگفته این فیلموبراساس زندگی واقعی"مجیدسوزوکی"ساخته اما منکه می دونم اونوازروی همین برزخیهاساخته.الانم که بازاربسازبفروشی داغه داغه، تا ببینیم "اخراجیهای2"کپی برابراصل کدوم فیلم ساخته میشه وکارگردانش عکس کی رومی خواد نشون مردم بده!.(اینطوریه!)

                    

*شعرازخسروگلسرخی



تاريخ : 87/08/10 | 18:22 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

ومن به تمامی خلع سلاح می شوم ازهمه ی آنچه که برای اولین دیدن بارها وبارهامرورکرده بودم. دست طبیعت باید خیلی مهربان باشدتابعضی ازاسمها دربزرگسالی به صاحبش بیاید.اسمهایی مثل :زیبا،خورشید،فرشته ومهرنوش.برای انتخاب نام "مهرنوش" بایدگفت که طبیعت نهایت دقتش رابکاربردتااین نام به "مهرنوش" بیایدکه همه مهربودوشیرینی.دم درورودی دختری رامی بینم که با وسعت یک لبخندشیرین به استقبالم آمده...

یکم:دیالوگ

حامد: چيه برادر؟! جشن تولده. ممنوعه؟ زن بي‌حجاب نداريم. زن با حجابم نداريم. مرد بي‌غيرت نداريم. مرد با غيرتم نداريم. نوار مبتذل نداريم. ماهواره نداريم. صور قبيحه نداريم. حشيش، گرس، ترياك، ذغال خوب و رفيق ناباب نداريم. رقص، آواز، خوشي، خنده، بشكن و بالابنداز نداريم. شرمنده‌تونم هيچ چيز ممنوعه كلاً نداريم.. نداريم. مهمونيه ولي مهمون هم نداريم... جشن تولد يه بچه‌س ولي بچه هم نداريم.
[ شب يلدا - كيومرث پوراحمد ]

دویوم:شعر

شعرهای عاشقانه ام

بافته انگشتان توست

وملیله دوزی

زیبایی ات.

پس هرگاه

مردم شعری تازه ازمن بخوانند

توراسپاس می گویند!**

سییوم:

جليقه ضد گلوله، برف پاك كن شيشه خودرو و پرينتر ليزري همگي اختراعات زنان ميباشند.

                                                                  

چهارم:

این روزهای بارونی وسوسه دیدن فیلم کازابلانکا یکدم رهایم نمی کند.بخصوص جاییکه  "ریک"درایستگاه قطارمنتظر"السا"ست وپستچی نامهِ خداحافظی ووداع "السا"رابه اومی دهد وکلمات نامه درزیرباران شسته می شوند.

                          

پنجم:قسمت دوم سفرنامه رادروبلاگ حمیدرضابخوانید.قسمت سومش این پایینه!حواشی سفرنامه رادروبلاگ کامبیزبخوانید 

ششم: سفرنامه

کشتی حمل اتومبیل که ازاسکله ارومیه فاصله می گیردوماراازتنها بدرقه کننده مان جدامی کند،برایش دست تکان می دهیم وخداحافظی می کنیم.سفردریایی ما حدودیکربع ساعت طول می کشد وتوی این مدت کم من به فیلمهایی فکرمی کنم که دریا وکشتی تویش نقش زیادی دارند.از"شب بیادماندنی"و"بن هور"و"جزیره گنج"بگیر... تا فیلمهای "تایتانیک" و"ورطه" و"دزدان دریایی کارائیب".به آب دریا نگاه می کنم که دانه های نمک آن رامی توانی ببینی زیرلنج که همراه باموج های آب بالا می آیدوبخودم می گویم"خوب بوداین مردم دانه های دلشان پیدابود".لنج البته زیادبزرگ نیست ومسافت هم کـم است اماحـس سفر دریایی بهت دست می دهد درهمین مدت کم.به منظورصرفه جویی دروقت هم بسیارمغتنم است بخصوص برای ما که تعجیل دررسیدن به تهران داریم.جادهء بعدازدریاچه خلوت وهموار است وپرشتاب می رانیم(گرچه حمیدسندرم ایست بازرسی گرفته وتا کل ماشین و ماها روندهد زیروروکنند ول کن ماموران ایست بازرسی نمی شود).سرراه از"ایلخچی" و"اسکو" و "خسروآباد" گذرمی کنیم و با تمام عجله ای که دررسیدن به مقصد داریم نمی توان اما "کندوان" راندید ورفت وچندعکس ازاین روستای تاریخی وبسیار زیبانگرفت.هوابه نسبت خوب است وحس خیلی خوبی دارم ومحو دیدن خانه هایی هستم که درکوههایی یکپارچه ازسنگ کنده شده اند.یک هتل بین المللی هم در"کندوان" ساخته اند که الهام گرفته شده ازمعماری خانه های خود روستاست. خلاصه زیباست "کندوان" واگرگذارتان به آنطرفهاافتاد فرصت کنید وبرویدببینید.

یک سفرآرام وبی دغدغه دربزرگراه زنجان-قزوین رامی توان تبدیل به مسافرتی پرازدلهره وتشویش وهیجان کرد اگر،وسط این آزاد راه کویری ببینی که چراغ بنزین ماشین روشن شده وتاکیلومترها دورترکه چشم می اندازی اثری ازپمپ بنزین نمی بینی.شبیه فلیمهای دلهره آور"هیچکاک"نگاهها به تناوب به سه نمای بسته ازجاده بی انتها،کیلومترسنج اتومبیل وچراغ زردبدرنگ بنزین دوخته می شود.شبیه معجزه ای کوچک است شایدکه بااتمام آخرین قطره بنزین به جایگاه سوخت می رسیم که جوانک(پمپ چی جایگاه)باقیافه ای شبیه به فرشته های آسمانی منتظرمان است.

"کرج"راکه ردمی کنیم ،همراه باتماشاگرانی که ازمسابقه فوتبال پرسپولیس-سپاهان تازه ازاستادیوم آزادی خارج شده اند همراه می شویم ومن به بخت بدمان لعنت می فرستم که درترافیک گیرکرده ایم ودیرمان می شود.البته گزارش لحظه به لحظه رسیدمان راباتلفن واس ام اس می دهیم ومیزبان میداند که کجا هستیم. آدرس راهم می دانم کجاست اما...

امابااینکه آدرس جایی که باید برویم رابلدم ازاضطراب وهیجان دیدن دوستان چنان هول ودستپاچه ام که جهات اربعه راگم می کنم ونمی دانم شمال وغرب وجنوب وشرق ازکدام طرفندو مجبورمی شوم دوباربرزگراه "یادگار"را بالاوپایین بروم تا ازخروجی "شیخ فضل اله"وارد"ستارخان" بشوم.می دانستم بین "میدان توحید"وخیابان"آزادی"یک گلفروشی هست اماندیدمش یابسته بود.نشان به آن نشان که برای پیدا کردن یک گلفروشی مجبورشدم چندخیابان وکوچه روبگردم تا پیدایش کنم.گلفروش پیرنداشت آنچه رامی خواستم (یاس سپید)وناگزیربه سبد گلی دیگردلخوش کردیم ورسیدیم.(الان که دارم اینهارامی نویسم سیگاری روشن کرده ام وهمراه بابلعیدن دودسیگار؛شیرینی دیداررادوباره ودوباره مزه مزه می کنم) ازآخرین پاگردکه می پیچم صدایش رامی شنوم :سلام علی جان.

ومن به تمامی خلع سلاح می شوم ازهمه ی آنچه که برای اولین دیدن بارها وبارها مرورکرده بودم. دست طبیعت باید خیلی مهربان باشدتابعضی ازاسمها دربزرگسالی به صاحبش بیاید.اسمهایی مثل :زیبا،خورشید،فرشته ومهرنوش.برای انتخاب نام "مهرنوش" بایدگفت که طبیعت نهایت دقتش رابکاربردتااین نام به "مهرنوش" بیایدکه همه مهربودوشیرینی.دم درورودی دختری رامی بینم که باوسعت یک لبخند شیرین به استقبالم آمده.قدوبالایی بلند،چهره ای گرم ودوست داشتنی،موهایی رها شده روی شانه ها،دستانی مهربان وچشمانی شفاف .انتخاب لباسی که به تن داردهوشمندانه است:شلوارجین کبریتی کرم رنگ،تی شرتی یقه گردساده ومشکی که بهمراه یک جلیقه طوسی رنگ باهمدیگرهماهنگی دارند.عینک به چشم داردکه به چهره اش مهربانیی دوچندان میدهد.چانه وبینی متناسب باصورت وپیشانی بلندی که نشان ازسخاوت وگشاده دستی میدهد.حالتی شبیه به کله معلق شدن از"رنجر"شهربازی رادارم،هیجانزده ام.واردکه می شویم تازه است که هیجان وشگفتی دست به دست هم میدهندتادوباره خوابهای کودکی ام رادوره کنم."آست "رامی بینم که بسیارمطبوع است."جوجو"راکنارش می نشینم که سیرنمی شوم ازدرکنارش بودن."مانی"که تمام حدسیات مرادرموردخودش به بادمی دهد."نوگل"که دیدن دوباره اش می تواند برای هرکس آرزویی باشد.

می دانستم که صاحبخانه جذاب ما اینقدردوراندیشی وتدبیرداردکه برای این مهمانی چاره ای بیاندیشدتامبادادبرادران وخواهران انتظامی دچارزحمت بشوند ،اما حضور مادرمهرنوش ( که سبزترازبرگ درخت هست وپاکترازآب روان)چنان گرم وصمیمی وپرازلطف ومهربانی بودکه بی اختیارعزیزم رابیادم آورد.مهرنوش جذاب دائمادرحال رسیدگی به مهمانان است وهرازگاهی باحرف صمیمانه ای،تعارف بی منتی ویا لبخندازسرلطفی(که انحنایی دلپذیربه لبانش میدهد)ترا وادارمی کندهمانگونه که هستی باشی،بدون نقاب وبی پیرایه.دیوارهای اتاق پوشیده ازعکسهایی ست که نشان میدهدمیزبانت دلبستگی شدیدی به خانواده دارد.مهربانی همه جای خانه هست،دررفتارمهرنوش،درحرفهای مادر،درصحبت آست،درنگاه نوگل،در ...صحبت وگپ وگفت بادوستان وبخصوص"آست"(که زودبااواخت می شوم وخوش مشرب وخوش صحبت است)تابعدشام ادامه داردولذتی داردکه وقتی وقتِ همیشه بی وقت خداحافظی میرسددلگیرمی شوی ازاینکه باید ازاین جمع صمیمی ودوستانِ جان جداشوی."نوگل"و"مانی"البته زودتررفته اندوماهم می رویم.بیرون همراه بابدرقه مهرنوش عزیزوبه بهانه کشیدن سیگارپاسست می کنیم تا کمی بیشتر کنار دوستانمان باشیم.دوستانی که صداقت ودرستی رادرفشردن دستهایمان موقع خداحافظی تکرارمی کنند.(اینطوریه!)

*نام فیلمی ازآلفردهیچکاک

**شعراز نزارقبانی



تاريخ : 87/08/06 | 21:46 | نویسنده : علی محمدزاده

 

سلام

 

تبریزراساعت حوالی یک صبح است که میرسیم وافتان وخیزان به چندکبابی کناریکدیگرمیرسم برای خوردن شام.بقیه شهرراانگارگردمرگ پاشیدند،هیچ مغازه ای یا دکه سیگارفروشی درکلانشهرتبریز بازنیست که آدرس بپرسیم  که راه سلماس ازکدام طرف است.یکی دونفری راهم که درپیاده رودیدیم به محض دیدن ما یاراه راعوض کردند ویابه سرعتشان افزودندکه حتی دریک موردمنجربه تعقیب وگریزبینمان شد که سرآخرهم چیزی دستگیرمان نشد.بدون هیچ قصه ای وشهرزادقصه گویی،پرغصه وکورمال کورمال راه سلماس راپیداکردیم وبارا...

یکم:شعر(تقدیم به دکترم.مقدم)**

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
 و باتمام افق های باز نسبت داشت
 و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
 و پلک هاش

    مسیر نبض عناصر را

               به ما نشان داد    
 و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند...

دوم:دیالوگ

آلفردو : من همیشه به بچه‌هام سفارش می‌کنم که در انتخاب دوست دقت کنن. سالواتوره [با تعجب] : ولی تو که بچه نداری! آلفردو : خیلی خب! وقتی بچه‌دار شدم این نصیحت رو بهشون می‌کنم!
[ سینما پارادیزوساخته جوزژه توناتوره ]

سییوم:

اسبها قادرند در حالت ايستاده بخوابند.

چهارم:

خواستم این سفر،نامه نداشته نباشدامانشدپس قسمت دوم این سفرنامه روتوی وبلاگ حمیدرضا را بخوانید.

پنجم:

باران.

باران..

باران...

کاشکی می شددوباره اون آقایی که توی اخبارقبل ازانقلاب کانال یک می آمد وباخطکش روی نقشه ایران رونشون میداد ومی گفت فردا هوای اینجاو اینجاو اینجاها،ابری یابارونی یابرفی ست ومردم صبح با کت وکلاه وبارونی وشال گردن وچتروزنجیرچرخ میومدندبیرون وآفتاب روازهمشیه اش نزدیگترمی دیدند...کاش می شدهمون آقاهه می اومد هواشناسی می کرداماهواشناسی اینروزها که باعلم وماهواره ونانوتکنولوژی(چه ربط داره؟حتما داره که می گم!)مولای درزش نمی ره ،وقتی میگه می باره،مطمئن باشید میباره،خوبش هم  میباره.

                              

شبیه فیلمهای کارتون که یه تکه ابربالای سرآدم،پابه پاش میاد وولش نمی کنه،یه تیکه ابرسیاه بالای سرماازمحمودآباد که راه افتادیم یک آن ازتعقیب ما غافل نشدوشبیه آدمس خروسایی که وقتی می ترکوندی وبه لبت می چسبید دیگه کنده نمی شد،ولمون نکردکه نکرد.اماوقتی که مقصدت جایی باشه که قبلتر،ازماها قبل  دل کوله بارسفرروبسته وبه اونجا رفته باشه حتی اگرخدواند دوتاسنگ چخماق بزرگش رو دائم بهم بزنه وصاعقه برسرت نازل کنه میروی.

سواربرتوسن خیال وشبیه سازی برای اتفاقات ودیدارهای پیش رویازده صبح ازمحمودآباد راه می افتیم.کامبیزخسته ازکشیک شب ودوران خوش نامزدی!اول سفرمی خوابدوموقع ناهاربیدارمی شودوبخیالش اولین شهربعدازمحمودآباد،رشت هست!

باران.باران..باران...شهرباران رشت.حوالی ساعت سه که رشت میرسیم طبق یک قرارناگفته ونانوشته جایی که قرارست ناهاربخوریم ازپیش مشخص است:رستوران جهانگیر.رستوران ازظاهرش معلوم بودکه دارای سابقه است واینرامیشدازبازسازی وافزایش بنای جدیدبه ساختمان قدیمی وهم ازعکس سیاه وسفیدپیرمردی که به گمانم خود جهانگیرخان بودفهمید.ناهارشبیه جشنواره ای ازپلووگوشت وجوجه کباب واشپیل ماهی وباقلاقاتق بازیتون وماست وسالادفصل ودوغ ونوشابه والبته سیرترشی برگزارشد.رشت رازیادخسته وجودمان نمی کنیم وهمراه بافحش های نگهبان پارکینگ رستوران که بدرقه راهمان می کند شهرراترک می کنیم(آخرپول پارکینگ راندادیم وبعد هم حسی ازبی حوصله گی وشیطنت باعث شد که پایم راروی پدال گازفشاردهم به عوض ترمز.شایدهم پول پارکینگ راگذاشتیم به حساب کسایی که رستوران جهانگیررامعرفی کردند!)

باران.باران..باران...می بینید حتی ازتکراراین کلمه خسته می شویدتابرسدبه اینکه چهارنفره مسافرت کنید:من،حمیدرضا،کامبیزوباران!آستارا همیشه برایم جالب است.اول ازهمه اینکه مردمش همه آذری زبان هستند وهیچ قرابت فرهنگیی باگیلک ها ندارندوبه اردبیل نزدیکترندتا به رشت امامال استان گیلان ست.دوم اینکه دریایش بادریای ما فرق داردوتخته سنگ داردوساحلش یه جوردیگه  ست ومتفاوت باساحل محمودآباداست.سه ازاون،اینکه ازبازارش که همه جورجنس داردوتوآخرش متوجه نمی شی این مغازه ای که تویش هستی بقالی ست،بوتیک ست،فروشگاه ازارویراق ست یابورس بدلی جات ویالوازم صوت وتصویری،خیلی خوشم میاید و دوست دارم ساعت هابه خرده ریزهای بساط شده جلوی مغازه ها نگاه کنم وحظ ببرم اما نگاههای پرسشگر حمیدرضا اجازه معطلی بیشتررانمی دهدوبه راه می افتیم.ازآستاراتاتبریزرامی خوابم ومتاسف ازندیدن چیزی وجایی نیستم که تمام مدت شب است وباران.باران..باران...

تبریزراساعت حوالی یک صبح است که میرسیم وافتان وخیزان به چندکبابی کناریکدیگرمیرسم برای خوردن شام.بقیه شهرراانگارگردمرگ پاشیدند،هیچ مغازه ای یا دکه سیگارفروشی درکلانشهرتبریز بازنیست که آدرس بپرسیم  که راه سلماس ازکدام طرف است.یکی دونفری راهم که درپیاده رودیدیم به محض دیدن ما یاراه راعوض کردند ویابه سرعتشان افزودندکه حتی دریک موردمنجربه تعقیب وگریزبینمان شد که سرآخرهم چیزی دستگیرمان نشد.بدون هیچ قصه ای وشهرزادقصه گویی،پرغصه وکورمال کورمال راه سلماس راپیداکردیم وبارا...

                  

اولین تابلویی که نام صوفیان رابرخود دارددلم می لرزاندوداغ راتازه می کند.کامبیز و حمیدرضا خوابندومی توانم سیرگریه کنم برای کیوان که توی راه تبریز صوفیان،توی یک تصادف رانندگی کشته شدونامش رابه گیاه گریه پیوندزد.آسمان به تماشای باران به زمین می آیدوقتـی که دلت تنگ کسی ست که میدانی دیگرنخواهــی دیدش.زمزمه می کنم:

کیوان ستاره بود.

یکدم دراین ظلام

درخشیدوخندیدو..رفت.

باران آسمان رانمی توانم ازاشکهایم تمییزبدهم.

وبعدآرام آرام بیادهست ها می افتی ورفته ها که همیشه اینجورین:می روند. ازبندرشرفخانه تابلوی راهنمای کیلومتر سلماس راکه می بینی(قبلترها سلماس ،جهانگیرسلماسی وسلماسیی که مهدی خیامی نقشش رادرفیلم سلطان بازی کرده رابخاطرم می آورد)ذهنت شیرین می شود ازقشنگترین دیدارهایی که انتظارت رامی کشد وبانازنین ترین آدمهایی که خواهی دید.جاده راطی نمی کنم ،می بلعم برای دیدن خواهرم(عزیزم،بهترازجانم)میدانم که خیلی زودترازموعدمی رسم اما پدال گازرامصرانه به کف ماشین می چسبانم.می خواهم زودتربرسم وبه انتظارشیرین دیدارشب راسرکنم.خوش آمد رااما اولین سرعت گیرورودی شهربه ما می گوید که باسرعت نودکیلومتربرساعت ازروی آن به پروازدرمیاییم.صبحانه رادرمیدان وقهوه خانه فردوسی میان نگاههای پرسشگرمردقهوه چی ودوسه تاازمشتریانش می خوریم وحوالی ساعت نمی دونم چنداست که میاید دنبالمان.

آقای شوهررامی گویم که ماراتامنزل که ببردهرسه مان راشیفته خودوکلام گرمش می کندودرمیزند....

یعنی آدم می شوداینقدربدسلیقه باشدکه روی این چهره اسم بگذاردسیرترشی؟

نگاه پرازخنده ولب پرخنده ترازنگاه.ساده لباس پوشیده است وبه زیبایی چهره اش جلوه ای دوچندان دادپوشش ساده اش:پیراهنی راه راه باشلواری کتان،بدون آرایش،زیباومتین.هزارباردرذهن دیده بودمش ازمحمودابادکه راه افتادیم.همینطوری بود که باید می بود،مونمیزدباتصورم.بعدنوبت به دیدن آریا وعسل خانمی میرسدکه دلبری می کندباکم حرفی وزیبایی اش.سیری وقتی صدایت می کند بنام می توانی محبت ومهربانیی که توی صداش موج میزند راحس کنی.هیچ کارعجیب وغریب وچشم بندی هم برای ایجاد اینهمه صمیمیت نمی کند درحقیقت هیچکاری نمی کند.خودش است.بدون قیدوتکلف انگاردرخانه ایی هستی که سالهاست درآن زندگی می کنی خودت راروی مبل رها می کنی وهمراه باگپ وگفت با آقای شوهر(که بسیارلذت بخش است وتقریبا درموردهمه چی اطلاعات وحرفی برای گفتن  وخندیدن دارد)  می توانی به دستانش نگاه کنی و سرعت وظرافت را ببینی.می توانی ببینی که همزمان درآشپزخانه ست ،مواظب میوه وچایی مهمانان است تامباداسردشود،جواب شوخی های خنده دارآقای شوهررامی دهد،برای تو خط ونشان می کشد که: آبرویت راجلوی مهمانان نمی برم اگرنه که جوابت رادارم ،تروفرزاست،ساده،صمیمی،آشنا،خواهر.سیرترشی رامی گویم که رود رودمهربانی ازسرانگشتانش جاریست.دلت می خواهد باطری ساعت دیواری صفحه قرمز خانه رادربیاوری بلکه وقفه ای درزمان پیداشود وتوازاین همه مهربانی حظ بیشتری ببری اما نمی شودو انگشت _اندوه_ خداحافظی پشت شیشه پنجره بارون خورده اتاق به آرامی به شیشه میزند...

سیر ترشی متاهل عزیزم،خواهر_جان، رهین تمامی محبت هایت هستم.می دانم نمی توانم اما باشدکه بتوانم  اینهمه مهربانی راتلافی کنم...(اینطوریه!)

                                                   

*شعری ازشاملو

**شعرازسهراب سپهری



تاريخ : 87/08/02 | 1:54 | نویسنده : علی محمدزاده

یه پتومسافرتی ویه بالش ودوتاتی شرت ویه جفت کفش ویه شلواراضافه ویه حوله والبته یه پاکت سیگار.دارم میرم یه مسافرت کوچولو،بایه شوق بزرگ.اون قدیما آدم اول یکی رومیدید بعد باهاش دوست میشد.آخرالزمانه دیگه،اینهمه مدت باهمدیگه دوستیم تازه تازه داریم همدیگه رومی بینیم.

سفر*

پس از لحظه هاي دراز
بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روييد
و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند.
و هنوز من
ريشه هاي تنم را در شن هاي روياها فرو نبرده بودم
كه براه افتادم.

پس از لحظه هاي دراز
سايه دستي روي وجودم افتاد
ولرزش انگشتانش بيدارم كرد.
و هنوز من
پرتو تنهاي خودم را
در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم.
كه براه افتادم.

پس از لحظه هاي دراز
پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد
و لنگري آمد و رفتش را در روحم ريخت
و هنوز من
در مرداب فراموشي نلغزيده بودم
كه براه افتادم

پس از لحظه هاي دراز
يك لحظه گذشت:
برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد،
دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد
و لنگري در مرداب ساعت يخ بست.
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
كه در خوابي ديگر لغزيدم.

*سهراب سپهری



تاريخ : 87/07/30 | 4:15 | نویسنده : علی محمدزاده

 

If I should stay
 
I would only be in your way
 
So I'll go, but I know

I'll think of you ev'ry step of the way
 
And I will always love you
 
I will always love you
 
You, my darling you. Hmm
 
Bittersweet memories

that is all I'm taking with me

So, goodbye. Please, don't cry
 
We both know I'm not what you, you need
 
And I will always love you
 
I will always love you

I hope life treats you kind

And I hope you have all you've dreamed of
 
And I wish to you, joy and happiness

But above all this, I wish you love
 
And I will always love you

I will always love you
 
I will always love you
 
I will always love you
 
I will always love you
 
I, I will always love you
 
You, darling, I love you
 
Ooh, I'll always, I'll always love you
 
 

 



تاريخ : 87/07/30 | 3:43 | نویسنده : علی محمدزاده

اگر باید می ماندم

به پایت می ماندم
 

پس می روم، اما می دانم
 

با هر گامی که بر می دارم به یادت خواهم بود
 

و همیشه عاشقت خواهم ماند
 

همیشه عاشقت خواهم ماند
 

عاشق تو عزیزم، تو

خاطرات تلخ و شیرین
 

تنها چیزهاییست که با خود دارم
 

پس خدا نگهدار، خواهش می کنم گریه نکن
 

هر دو می دانیم که من آن کسی نیستم که به او نیاز داری

و همیشه عاشقت خواهم ماند
 

همیشه عاشقت خواهم ماند

 

امیدوارم زندگی با تو خوب تا کند
 

و امیدوارم به همه آرزوهایت برسی
 

و برایت آرزوی شادی و سرور می کنم
 

ولی ورای همه اینها برایت آرزوی محبت و دوستی دارم

 

و همیشه عاشقت خواهم ماند
 

همیشه عاشقت خواهم ماند
 

همیشه عاشقت خواهم ماند
 

همیشه عاشقت خواهم ماند
 

همیشه عاشقت خواهم ماند
 

من،همیشه عاشقت خواهم ماند
 

عاشق تو عزیزم، عاشقت می مانم

 

آه، همیشه، همیشه، عاشقت می مانم



*ترانه فیلم بادیگاردازویتنی هیوستن


 



تاريخ : 87/07/26 | 1:17 | نویسنده : علی محمدزاده

 

سلام

جورابم شسته ازلبه تختم آویزان است،پوتینم واکس زده،لباسم آنکاردشده روبروی تختم ردیف شده وخودمم آماده برای خوابیدنم.البته الان بعلت خاموشی مجبورشدم بیایم توی کریدورساختمان جلوی پنجره نامه روبنویسم.بیرجند ازاینجامثل یک آسمان پرستاره پرازلامپ های ریزودرشتی است که چشمک می زنند.ماه آسمان نیمه است وتا ماه کامل شودمن بخانه برمی گردم...

یکم:

هرکاری برای مخفی کردنش کردم آخرش نشدپس:

بدین وسیله ازعموم دوستان وعلاقه مندان ،سفرا و وزرا وامرا ،مقامات کشوری ولشکری که باارسال کارت تبریک،کامنت،اس ام اس،نامه،تلفنی ویا بادرج آگهی درروزنامه های کثیروقلیل الانتشار،آگهی های بازرگانی،مصاحبه های مطبوعاتی ورادیو تلویزیونی باشبکه های داخلی خارجی،تولد اینجانب راتبریک گفته اند اظهارتشکرکرده ابراز می نمایم با اینکه شخص بنده باگذرازسی ونه سالگی واردبه دهه مبارک ومیمون وخجسته ی چل چلی شده ام،لدی الورودکه،هیچگونه تغییری دراوضاع واحوالاتمان مشاهده ننموده وکماکان درحال قدم زدن درهوای  صاف هفت سالگی ام می باشم.

دویوم:شعر

ساعت دو بود
تو از ساعت یک رفته بودی
ساعت سه بود
تو از ساعت یک رفته بودی
ساعت ...هر چه بود
تو از ساعت یک رفته بودی
و همه ساعت ها
به مچم بسته شدند .

سییوم:

رشد دندانهاي سگ آبي هيچگاه متوقف نميگردد.

چهارم:دیالوگ

تنهایی تمام عمر همراهم بوده، همه جا. راه فراری هم نیست؛ من مرد تنهای خدام.

تراویس بیکل / راننده تاکسی

                                      پوسترفیلم راننده تاکسی

 پنجم:

یک صندوقچه چوبی دارم که یادگاروکاردست پدربزرگ مادری هست که توش برنج می ریختندوصندوق برنج شان بودوبرای من البته یه چیزایی دارم (خورده ریز)که توش می گذارم وتوی انبارنگهش می دارم.امروز که ازسرکنجکاوی زیروروش کردم چندتا نامه قدیمی توش پیداکردم که یکیش نامه ای بود که خودم موقع سربازی برای خانه نوشتم وبعدها ازآبجی کوچیکه گرفتم برای یادگاری.اینجا نوشتمش من باب ثبت درتاریخ که شماهم بخوانید:

سلام

نامه تان راموقع شام یعنی ساعت هفت ازنامه رسان گرفتم وچون نامه بدون تاریخ بودنفهمیدم مال چند روزپیش بوده.نوشته بودید رامش وزهراهم برایم نامه نوشتندکه تا الان بدست من نرسیده.الان جواب نامه تان راتوی محوطهءجلوی گروهانمان می نوییسم چون این بیرون هواخیلی خوب است وغروبهای بیرجندبرخلاف روزهایش خنک وملایم است.

امروز سرکلاس عقیدتی "جیم"شدم ورفتم مخابرات پادگان تا به خانه زنگ بزنم البته بیشتروقتهای این روزها"جیم"می زنم چون پایان دورهء آموزشی نزدیک است واوضاع اینجا بی سروته است.القصه توی مخابرات اپراتوربعدازیکربع سروکله زدن نتوانست شماره خانه رابگیرد.من ازتلفن سکه ای جلوی مخابرات بعدنیمساعت تلاش موفق به گرفتن شماره شدم اما تلفن سکه ای لامصب مثل آب خوردن سکه می خورد.فقط برای چهاردقیقه صحبت کردن چهل تومان پول مفت ومجانی رانوش جان کرد"دلنبد بابا".قرارگذاشته بودیم که بعدازظهرامروز تلفن بزنید که ظاهراموفق نشدیدشایدچند روزی بعدازاینکه نامه به دستتان رسید بمرخصی بیایم شنیده ام احمدمرخصی آمده است.قرارشده سه شنبه1370.5.1به اردوبرویم یعنی چهارروز دیگرویک هفته بعدترش به مرخصی بیایم.راستش ازخداپنهان نیست ازشماچه پنهان دوسه روزیست که دلم برایتان زیادی تنگ شده.جواب نامه راندهید که شاید قببل ازاینکه نامه بدستم برسد من آمده باشم.

                                      

شهربیرجندزیادقشنگ نیست اماوسایل عتیقه ای دارد.وسایل زینتی وآرایشی زنان وعکس هنرپیشه های قدیمی،آدامس هایی که توش عکس هنرپیشه های هندی ست،زلم زیمبوهای رنگارنگ،پارچه های گل منگلی وبرق برقی توی مغازه های کاهگلی وقدیمی شهربفروش می رسد.

الان که شبهای محرم است بچه هابعد ازنمازمغرب وعشاسینه زنی می کنند توی پادگان امامن حوصله ندارم وزودتربرمی گردم.صبحانه نون وپنیرداشتیم وناهاراستامبولی پلو وشام کوکوسبزی.فرداجمعه ست ومثل همه ی جمعه ها ناهارآش داریم که من نمی خورم.به الهه وشاداب سلام ابلاغ بفرمائیدوبه شاداب بگوئیدحتما منتظرم وخودش راازهرجهت اماده کند.ازعزت هم یکهفته ای هست که بی خبرم مثل اینکه محرم که آمده رفته تو لک.

ازبابت پول هم فعلا موجودیم خوب است چون ازوقتی که به سربازی آمدم خسیس ومیرزعبدالطمع شدم وحاضرم جان بدهم وده تومان رایج مملکت راخرج نکنم.نامه راتا آمدن سربازان ازنمازوسینه زنی ادامه می دهم یا اینکه خسته شوم.فاطمه چطوراست همین طورشایان؟به بابا بگوییداگر دکون دار باید دوتا کون داشته باشد وتوی مغازه اش بنشیند چرا خودش هیچوقت مغازه نیست ونامه ما پشت درمغازه می ماند؟

ماکه آخرش ازنامه شاداب چیزی دستگیرمان نشد.نامه اش به خط میخی وبه وزن مفاعیلن فاعلان است وبروی کاغذپاپیروس نوشته شده است.می نویسد"لوچه شاین آوزن است"ومن به کمک دواستادخط شناس موفق به ترجمه اش می شویم که"لب ولوچه شایان آویزان است".

یکی ازهم خدمتی هایم که ساروی است تقریبا هرپنج دقیقه اینجا می آیدوسربسرم می گذارد.راستش بین تمام سربازان کم سواد وبی سواد وخرفهم چندتا سرباز مازندرانی وکرجی هستند که بدردبخورندوباقی عین گله گوسفندمی مانند.شربت آبلیمو خوردن هم یک حالی داردبخصوص اینکه یواشکی بخوری تا بچه ها هجوم نیاورند.دیروزکلاه آهنی هایمان راتحویل انباردادیم.صبح قبل ازاینکه بگویند کلاه ها راتحویل بدهیم کلاه من جلوی تختم بودمن رفتم پایین آسایشگاه طبقه اول گفتند کلاه ها روتحویل بدهید وقتی آمدم بالا دیدم کلاهم راکش رفتند(یابقول ماکف رفتند).گفتم چکارکنم چکارنکنم؟چاره ای نبود ماهم یه کلاه ازروی یک تخت دیگربرداشتیم وتحویل دادیم.ازاین کاره ها زیاد می شوداینجا.

دیشب دوساعتی بیشترنخوابیدم چون ازساعت یک تاسه نگهبان بودم بعدش بابچه ها رفتم حمام تا ساعت چهارکه بیداری ونمازبود.ماهفته ای یکباردسته جمعی می رویم حمام اما من باجمع نمی روم چون مارا بدو رو می برند وکلاغ پر می آورندبرای همین من ترجیح می دهم توی آسایشگاه بخوابم وازاینجورفرصتها برای حمام رفتن استفاده بکنم.

سربازان آمدندوآسایشگاه پرازهمهمه سربازانی است که بعدازخستگی روز شوخی های قبل ازخواب ا شروع کرده اند.یکی ازسربازان داردباشانه ای که روی لبش گذاشته آهنگ می زند گاهی ترانه ووقتی بااعتراض بقیه روبرو می شود آهنگ مرثیه می زند.جورابم شسته ازلبه تختم آویزان است،پوتینم واکس زده،لباسم آنکاردشده روبروی تختم ردیف شده وخودمم آماده برای خوابیدنم.البته الان بعلت خاموشی مجبورشدم بیایم توی کریدورساختمان جلوی پنجره نامه روبنویسم.بیرجند ازاینجامثل یک آسمان پرستاره پرازلامپ های ریزودرشتی است که چشمک می زنند.ماه آسمان نیمه است وتا ماه کامل شودمن بخانه برمی گردم.چندتا ازدوستانم ازمیدان مرکزی پادگان که محل برگزاری نمازوعزاداریست برگشتند.می خواهم کمی اذیت شان کنم،دنیای سربازی هم دنیایست.

 بیرجندپادگان04

ساعت نه وسی وپنج دقیقه پنج شنبه70.4.27

علی محمدزاده

ششم:

شب فیلم "آسمانخراش جهنمی"روازشبکه سه پخش کردند،نصفه ونیمه.امابه هرحال دیدن فیلم بعدبیست واندی سال خاطراتی خوب رابرایم تازه کرد.(اینطوریه!)

 

 *عنوان فیلمی ازعلی رضاامینی



تاريخ : 87/07/22 | 22:34 | نویسنده : علی محمدزاده

خواب دیدن

خواب خوب دیدن

خوابهای کودکی راخوب دیدن

خواب خوب کودکی راخواب دیدن

خواب نارنج

خواب عطردست بابا

خواب لالای عزیز

خواب بیداری تو رویا

خواب خوابهای تمیز

خواب صیدماهی اورنج

خواب دیدن...

روح من خسته تراست ازمن

کهنه دیواریست روحم

پرشده ازیادگاری

پرشده ازخط وامضا

چهره ها وچشمها

نقش ونقاشی

نقشه های کودکی

نقش بازی درمیانسالی

"پهلوانی خسته رامانم که می خواندسرودکهنه ی فتحی قدیمی را"

*عنوان برگرفته ازشعرشاملوست



تاريخ : 87/07/17 | 21:41 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

سالهای کرایه ویدئو "تی سون"ونوارهای "بتاماکس"بود.ای خدانیامرزه این باعث وبانی ومخترع "سی دی" و"دی وی دی"روکه برای همه عمرماروازلذت دیدن فیلم روی نوارهای ویدیویی محروم کردکه چه فوز عظیمی بودتماشای فیلم دردستگاه بتاماکس وچه لذتی داشت تماشای فیلم بابهترین دوبله های اون سالها.کلاس دوم وسوم راهنمایی بودیم...

یکم:شعر

زردبرایم سرخ است

زردبرایم آبی ست

زردبرایم عشق است

زردمهتابی ست

روسری زردت

چنگ دسته ی شالی

ازرویا هم که می گذری

بالش خستگی عطری ازبرنج می گیرد.

                                      کرگدن،تنهاست

دویوم:دیالوگ

(بوچ و معشوقه ساندنس در حالی كه ساندنس خوابه رفتن دوچرخه و سواری و خوشحالی با یه اهنگه وحشتناكه رو تصویر و حالا دم درن و روی دوچرخه و رو به هم دارن از زوایای نزدیك تری همدیگه رو دید میزنن كه ساندنس میاد بیرون)
ساندنس:تو داری چی كار می كنی؟
بوچ:هیچی,دارم با معشوقت گپ میزنم.
ساندنس:برا خودت!

(بوچ کسیدی وساندنس کیدساخته جرج روی هیل)

پوسترفیلم"بوچ کسیدی وساندنس کید"

سییوم:

تمام قوهاي كشور انگليس جزو دارايي هاي ملكه انگليس ميباشند.

چهارم:

بادوستان جان نشسته ایم.یه چندسالی میشه که به دلایل متعددی خوردن مشروب روترک کرده ام که البته هیچ کدوم این دلایل به شرع ودین مربوط نمیشه.میان جمع رفقا به چهره پرخون وشاداب ازسکر "گرنس"شان دقیق می شوم،هوس نوشیدن یک دم راحتم نمی ذاره.به اصرارووسوسه ی  شیطان که توی جلدبهروزفرو رفته (که این دومی بهروز، برایم بسیاررفیق است وامشب شب سالگردازدواجش هم هست)لبی ترمی کنم.بیادایام ماضی وجوانی هنوزهم بدون مزه وافزودنی مشروب روسرمی کشم.تلخ مزگی اش مزه تلخ مرگ کسی روبیادم آوردکه دیدنش به کرات ذائقه ام راشیرین کرده بود:نیومن،پل نیومن.

اولین فیلمی که ازپل نیومن دیدم"آسمانخراش جهنمی"بودبهمراه "استیومک کوئین"(عزیزدل ما)و"ویلیام هولدن"و"فی داناوی""فردآستر""ریچاردچمبرلین"وبه کارگردانی"جان گیلرمن"که اکشن سازقهاری بوده(کینگ گونگ گیلرمن روبه مراتب فیلمی بهترازساخته ی پیترجکسون می دانم).

 سالهای کرایه ویدئو "تی سون"ونوارهای "بتاماکس"بود.ای خدانیامرزه این باعث وبانی ومخترع "سی دی" و"دی وی دی"روکه برای همه عمرماروازلذت دیدن فیلم روی نوارهای ویدیویی محروم کردکه چه فوزعظیمی بودتماشای فیلم دردستگاه بتاماکس وچه لذتی داشت تماشای فیلم بابهترین دوبله های اون سالها.کلاس دوم وسوم راهنمایی بودیم بابچه ها بعدازظهرپنچ شنبه می رفتیم "ویدئوکلوپ اکبربروس لی"که بچه محل ما بود وتوی یه چندتایی فیلمفارسی بازی کرده بود(ازجمله گل پری جون روبابیک ایمانوردی وجمیله).واردکلوپ که می شدی درست روبروی درورودی ساختمون که طبقه دوم پاساژکاوه بود وسمت چپش مطب"دکترهشیوار"بود (خدابیامرزسه چهارسال پیش به رحمت خدارفت)یه پوستربزرگ ازنیم تنه لخت"اکبرآقابروس لی"بافیگوروگارد فیلم "اژدهاواردمی شود"نصب شده بودکه دلبری می کردوهوش ازکله ما می پروند.خود"اکبرآقا"هم باسر و ریش "داریوشی"ولباس "تین ایجری"اش وقتی عصرها پادررکاب موتور"هوندای1000"اش توی شهرجولان می داد، می شدبرای من یکی دستکم شبیه شمایل یکی ازقدیسین ومعصومین یا یکی ازخدایگانی که کوه المپ به شهرکوچکمان هبوط کرده(یکی ازاین دوتابود!)

بابچه هاازهرآسایش وآرامشی خودمون رومحروم می کردیم برای جمع جورکردن پول اجاره ویدئو وفیلم هایش به دقت وخساست ."اسکروچ"پیاده ازخانه تامدرسه می رفتیم وبرمی گشتیم،لذت خوردن نوشابه وکیک توی زنگ تفریح روبه خودمون حرام می کردیم،به خودمون فحش ناموسی می دادیم که اگه بریم دم درساندویچی تا بتونیم...بتونم هزینه یه وعده کرایه فیلم وویدئو وسایرمخلفات(تخمه وتخمه وتخمه!)روجمع وجورکنیم.لذت دیدن ده فیلم طی بیست وچهارساعت مداوم روباید تجربه کنیدتا بهش پی ببرید.باید البته بلد باشی ده فیلم درژانرهای متفاوت روانتخاب کنی .بایدبدونی که چطوربایداین ده فیلم روجوری تقسیم کنی که دیدندنشان دلزده ات نکنه"اول وسترن بعدکمدی بعدجنگی بعدی که می شه حوالی ساعت ده شب کاراته ای وبعدی توی نیمه شب فیلم ترسناک(جن گیروکه دیدیم برای رفتن به دستشویی همگی باهم می رفتیم دستشویی که ته حیاط خونه ی عمهه بود) و..."بایدمث یک مرتاض یک دوره ریاضت کامل روطی کنید تا بتوانید حجم مثانه تان رابازمان دودقیقه ای پایان وتعویض یک نوار با فیلم بعدی تنظیم کنید.باید بتوانید حتی توی خواب هم پلک هایتان رابازنگهدارید که فردا روز که دوستتان باولع داردقسمت های هیجان انگیز فیلم رودوباره ودوباره تعریف می کنددچاراحساس خسران وحرمان توامان نشید،باید...بگذریم.

می گفتم که با"پل نیومن"توی فیلم"آسمانخراش جهنمی"آشنا شدم.فیلم روالبته واسه خاطر"استیومک کوئین"گرفته بودیم وشنیده بودیم که چه فیلم محشری ست باکلی جلوهای ویژه توپ وصحنه های خطرناکی که "استیو مک کوئین"مثل همیشه بدون هیچ بدلکاری خودش بازی کرده بود."پل نیومن"اما نقش آرشیتکت طراح آسمانخراش روبازی می کردکه بعلت اهمال وبی توجهی به استفاده وسایل ومصالح بکاررفته توی ساختمان(البته تقصیرخودش نبود،صاحب برجه مقصربود که یواشکی هرچی جنس بنجل وبدردنخوربود رودورازچشم مهندس خوشتیپ وچشم فیروزه ای توی کارآورده بود)موجب آتش سوزی بزرگی توی برج میشه وکلی زحمت خودشو"استیو"روکه نقش یک آتش نشان نترس وبی کله روبازی می کرد روزیادمی کنه.بعدنهابودکه فیلم های دیگری از"پل نیومن"دیدم وباهاش اخت شدم وواردحلقه یارانم شد(یامن واردجرگه دوستانش شدم!).ازفیلم "بوچ کسیدی وساندنس کید"و"نیش"که هردوروبهمراه"رابرت ردفورد"بازی کرذه وفیلم "تیراندازچپ دست"خیلی خوشم میادوالبته فیلم"بیلیاردباز"(اونجایی که برای بشکه مینه سوتا ازخودش تعریف می کنه)و"لوک خوشدست"و"جاده تباهی"روکه این آخریها با"تام هنکس"بازی کرده...(اینطوریه!)

پنجم:فیلم شناسی

 

جام سیمین "۱۹۵۴ "                        ریچل ریچل " ۱۹۶۹ "

جا لباسی  "۱۹۵۶"                         بوچ کسیدی و ساندنس کید" ۱۹۶۹"

کسی آن بالا مرا دوست دارد "۱۹۵۶ "  بردن "۱۹۶۹" 

داستان هلن مورگان "۱۹۵۷ "             سلطان " ۱۹۷۰ "

تا زمانی که آنها دریانوردی کنند"۱۹۵۷ "بعضی اوقات یک ملت بزرگ " ۱۹۷۱"

گربه روی شیروانی داغ "۱۹۵۸ "       تاثیراشعه گامابرروی مردی در ماه"۱۹۷۲"

تیرانداز چپ دست " ۱۹۵۸ "             زندگی و دوران قاضی رای بین "۱۹۷۲"

تابستان گرم طولانی " ۱۹۵۸"            نیش " ۱۹۷۳ "

فیلادلیفیایی های جوان "۱۹۵۹ "       آسمان خراش جهنمی " ۱۹۷۴ "

خروج " ۱۹۶۰ "                              غریق " ۱۹۷۵ "

از ایوان " ۱۹۶۰ "                            ضرب گلوله " ۱۹۷۷ "

بیلیاردباز " ۱۹۶۱ "                          پنج گانه " ۱۹۷۹ "

پاریس بلوز " ۱۹۶۱ "                        روزی که دنیا به آخر می رسد"۱۹۸۰"

ماجراجویی های یک مرد جوان " ۱۹۶۱ " فقدان رذالت " ۱۹۸۱"

پرنده خوش جوانی " ۱۹۶۲ "              قضاوت " ۱۹۸۲ "

هاد " ۱۹۶۳ "                                 هری و سان " ۱۹۸۴ "

نوع جدید عشق " ۱۹۶۳ "                 رنگ پول " ۱۹۸۶ "

جایزه " ۱۹۶۳ "                               نمایشگاه شیشه ای " ۱۹۸۷ "

غضب " ۱۹۶۴ "                               شعله " ۱۹۸۹ "

لیدی ال " ۱۹۶۵ "                            مرد چاق و پسر کوچولو " ۱۹۸۹ "

هارپر " ۱۹۶۶ "                                آقا و خانم بریچ " ۱۹۹۰ "

پرده پاره " ۱۹۶۶ "                            هیچ کس احمق نیست " ۱۹۹۴ "

لوک خوش دست " ۱۹۶۷ "                هادساکرپراکسی " ۱۹۹۴ "

هومبر " ۱۹۶۸ "                              گرگ و میش " ۱۹۹۸ "

جنگ محرمانه هاری فرینگ " ۱۹۶۹ "   پیغام در بطری " ۱۹۹۹ "

                                                  جایی که پول هست " ۲۰۰۰ "

                                                 جاده ای به سوی تباهی " ۲۰۰۲ "

                                      کرگدن ویک بچه کرگدن                

ششم:

وقتی عزیزی ازمن غمگین می شود،دوچندان دلگیرمی شوم.نخست برای اینکه نمی توانم حزنش راببینم ودوازآن بخاطرناتوانیم درابرازمحبت.رفیقم آنقدرسرمست نوشیدن شراب مهرت هستم که غافلم ازنیش تلخ کنایه ات به سرسنگینی ام:

                 "رشته ای برگردنم افکنده دوست      می بردهرجاکه خاطرخواه اوست"

هفتم:دوباره دیالوگ

من بهترینم.اگه ازم ببری بازم من بهترین بیلیاردباز دنیام.

(ادی فلستون فیلم بیلیاردبازساخته نورمن جیسون)

کرگدن دوان

هشتم:تمام



تاريخ : 87/07/04 | 0:40 | نویسنده : علی محمدزاده
                                                              

سلام

اسمش آرش بود،وقتی اون روزاول که رفتیم کودکستان وباهاش آشنا شدیم.بعدها کلاس چهارم که بودیم (یعنی یک سال بعدازانقلاب) اسمش روعوض کردند وگذاشتند"رامی".لابدچون هرچی ساواکی وشاه دوست وآدم بداونموقع ها بود اسمشون یا افشین وآرش بودیاایرج واسکندر.این اسم برای اونم نشونه طاغوتی بودنش بوده لابد واسه همین خاطراسمش روعوض کردند وگذاشتند "شهیدمحمدکاظم رامی*"...

یکم:شعر

چون دوستت می دارم
حتا آفتاب هم که بر پوستت بگذرد
من می سوزم
پاییز از حوالی حوصله‌ات که بگذرد
من زرد می شوم
روسری زردت که از کوچه عبور می‌کند
عاشق می شوم
و تا کفش های رفتنت ‌جفت می شوند
غریب می‌مانم
و تنها وقتی گریه ای گمان نمی برم در تو ،
من سبز می‌مانم.

                                                        

دویوم:

دوجورکلاغ داریم

کلاغ قصه وکلاغ غیرقصه

کلاغ غیرقصه بخونه میرسه یا نمی رسه

اما

کلاغ قصه هیچوقت به خونه نمی رسه

سییوم:دیالوگ

-اگه یک کیف پول پیدا کنی چیکارش میکنی؟
-اونو به کسی که دوسش دارم میدم
-نه باید بدی به پلیس
(ادوارد دست قیچی )

"جانی دپ"درپوسترفیلم "ادوارددست قیچی"

چهارم:

فراخوان عمومی ازکلیه کارگردانان ودست اندرکاران سینما:لطف کنید تا فرج اله سلحشور به سروقت باقی پیامبران واولیا واوصیانرفته وشاهکارهایی مثل یوسف پیامبرراخلق نکرده،درمورد اینها فیلم و سریال بسازید.به ضرس قاطع هرچه که بسازند این سریال بهترخواهدبود.به آقای سلحشورهم دیدن چندباره سریال امام علی روتوصیه می کنیم درکناردیدن مکرر فیلم محمدرسول اله،بزرگترین داستان عالم،ده فرمان،مصایب مسیح.برای دیالوگ نویسی،شخصیت پردازی،درماتیزه کردن داستان وساخت وپرداخت قصه دیدن این فیلمها بسیاربرای آقای سلحشورمغتنم است.

                                                      

پنجم:

بودن نام دوستان عزیزمان مودی،زن بودن وسیرترشی متاهل دربین یکصدوبلاگ نویس برترزن باعث افتخارومباهات همه ماست.به مهرنوش والهام و(....)این موفقیت روتبریک می گوییم.

ششم:

اسمش آرش بود،وقتی اون روزاول که رفتیم کودکستان وباهاش آشنا شدیم.بعدها کلاس چهارم که بودیم (یعنی یک سال بعدازانقلاب) اسمش روعوض کردند وگذاشتند رامی.لابدچون هرچی ساواکی وشاه دوست وآدم بداونموقع ها بود اسمشون یا افشین وآرش بودیاایرج واسکندر.این اسم برای اونم نشونه طاغوتی بودنش بوده لابد واسه همین خاطراسمش روعوض کردند وگذاشتند "شهیدمحمدکاظم رامی*".

مدرسه آرش نزدیک خونه مون بود.تاخونه مون برای آدم بزرگا چهارپنج دقیقه پیاده روی داشت وبرای بچه ها بین دودقیقه تا سه ساعت!.

اگه صبح بودو می خواستیم بریم مدرسه که تا دقیقه نود توی رختخواب بودیم وبعدبه زورعزیزازخواب پامی شدیم ونون بربری نانوایی"حاجی درویشی" رو باچای شیرین نرم می کردیم ودولپی تندتند می خوردیم وکتاب ودفترامون روکه با کش می بستیم میزدیم زیربغلمون وبعد بدو می رفتیم مدرسه،فاصله خونه تا مدرسه سرجمع میشد دودقیقه.

اما،

 موقع برگشتن وقتی زنگ مدرسه رومیزدن ازدم درکلاس روتا بیرون مدرسه مث دونده های دوی صد مترهمراه بادادوفریادمی دویدیم وبه محض خروج ازمدرسه ...

آخه مدرسه توی یه دشت بازووسیع بود.جایی که ما به زبون محلی بهش می گفتیم "کاله".یعنی یه جای وسیع ویه دشت همواروسرسبز.جلوی مدرسه هرچی بود زمین خدابود،ازخواب بچگیمون هم سبزتر.پشت مدرسه هم یه چندتا باغ بزرگ مرکبات ومیوه ولوبیا روغنی وباقلاواینجورچیزاداشت(قشنگترازباغ شداد) که بخش اعظم زنگهای تفریح ما به تفریح وتفرج وسیاحت روی درختان ومیان ساقه های باقلاوجالیزهای خربزه وخیارش می گذشت.ای خداچه کیفی داشت که توتوی زنگ تفریح بادوستات ازروی دیوارمدرسه بپری اونوروبری توی طبیعت خدا میون دارودرخت وسبزه هزارتاچیزندیده ودیده روازنزدیک ببینی.چقدرمیون ساقه های لوبیا من کفشدوزک جمع کردم.چقدردنبال پروانه لابلای درختای باغ دویدم.چقدربچه لاک پشت ازتوی نهرکنارباغ گرفتم.بعداززنگ تعطیل بابچه ها می رفتیم توی باغ"آقابالاخان"که توش پربودازدرختای آلوچه وآلوسیاه وخربزه.چندتا درخت خرمالو هم داشت که خرمالوهاش به چه بزرگی بودند(همون موقعها بود که فهمیدم میکروب میوه های نشسته لااقل باید اندازه یه گوسفند باشن تا بتونن مریضم کنن!).

سنگ پرانی به قورباغه های کنار نهرآب وتابلوی محمودآباد(درست روبروی مدرسه مون بودالان البته رفته پانزده کیلومتراونورتر!)برنامه بعدی بود وبعدش رفتن به "زمین یاوری"برای دیدن بازی فوتبال که داداش بزرگه اهلش بودوهمیشه میرفت برای بازی.معمولا بعدازاذون مغرب می رسیدیم خونه.خسته،خاکی ومعمولا باسرزانو ویاسرآرنجی زخم شده.

 حالا دیگه ازاون دشت دلبازواون باغهایی که ازبهشت خدا هم پرنعمت تربودند هیچ خبری نیست.هرچی هست خونه وساختمون وبنا وعمارته.یه زمانی سرکوچه مون که می ایستادی توی حیاط مدرسه مونو می تونستی ببینی که "آقای رشتی"  (اسمش غلامی بودواهل گیلان،واسه همین خاطرهمه ی بچه صداش می کردند آقای رشتی!)داره "علی دیوسالار"روبخاطرشلوغی تنبیه می کنه وباخط کش چوبی زرد رنگش به کف دستش میزنه(لاکردار مث مسلسل دستش خط کش روبالاوپایین می اورد!).

اماحالا...همین چند وقت پیش داشتم ازکوچه مدرسمون عبورمی کردم که دیدم یه"لودر"بزرگ شبیه"گودزیلا"داره تمام خاطرات بچگی مونو ازریشه درمیاره.دیگه آخرین تیرهااز ترکش آرش کمانگیرهم رها شد.دیگه از"آرش"چیزی باقی نمونده  (اینطوریه!)  

                                                       

*شهیدمحمدکاظم رامی هم مدرسه ای ما بودوتوی درگیری بیست ودوم بهمن پنجاه وهفت شهیدشد.



تاريخ : 87/07/01 | 1:52 | نویسنده : علی محمدزاده
بعلت ایراداتی که درپرشین گیگ بوجود آمده  قالب نازنین کازابلانکا(که یادگاردوستی بسیارعزیزهست)بطورکامل نمایش داده نمی شودوعلیرغم دلبستگی شدیدم به قالب مجبوربه تعویض موقتی آن شدم.خودمم با وبلاگم احساس غریبی می کنم ودلم برای قالبم وسازنده اش تنگ شده.امیدوارم خیلی زود رفع عیب شده وما برگردیم سرخونه زندگیمون.فعلا زیرهمین چادربیتوته کردیم.(اینطوریه!)

تاريخ : 87/06/30 | 0:23 | نویسنده : علی محمدزاده
ننه هروقت که می خواست ازروی زمین بلند شه ووایسته،دست دیوار رو می گرفت ومی گفت"یاعلی"

من به شوخی می گفتم بله ننه بامن بودی؟

می گفت نه ننه اون"علی" اصلی روصدا می کنم،تو"علی" بدلی هستی.

چندسالی میشه که دست دیوارعطردست ننه روبو نکرده اما،طنین صدای ننه همیشه وقتی که می خوام بلند بشم توی گوشمه که میگه:"یاعلی"



تاريخ : 87/06/27 | 9:56 | نویسنده : علی محمدزاده
 

سلام

همه بچه ها بزرگ وکوچیک ،داراوفقیرلباس تارزانی می پوشیدن،الامن بدبخت.عزیزم نمی ذاشت.حکمم می کرد حتماپیژامه وبلیزآستین کوتاه (اونموقع که تی شرت نداشتیم)ودمپایی (چقدرخوشبخت بودند بچه هایی که پابرهنه می دویدند)بپوشم وتا حکمش اجرا نمی شداجازه خروج ازخونه صادرنمی دشد...

یکم:

دیشب بارون گرفت ووقتی ازمهمونی برگشتیم وخواستم ماشین روببرم توی پارکینگ یه دونه داروگ دیدم که به شیشه چراغ ماشینم چسبیده بود؛فکرکنم امروز روز خوبی برام باشه.

                                                    سیم خاردار

دویوم:شعر

آنقدر ستاره به روسری ِ زردت می چسبانم،
تا ستاره شناسان
کهکشان ِ دیگری را در آسمان کشف کنند!
به چی می خندی؟
یادت هست که همیشه،
از خندیدن ِ دیگران
بر چکامه های پُر «چرا» یم دلگیر می شدم؟
اما تو بخند!
تمام ترانه ها فدای یک تبسمت! خاتون!
حالا برای همه می نویسم که آمدی
و سبزه ی صدایت در گلدان ِ سکوتم سبز شد!
می نویسم که دستهای سرد ِ مرا،
در زمهریرِ این همه تازیانه گرفتی!
می نویسم که...
بیدار شو دل ِ رؤیا باف!
بیدار شو!؟

 سیم خاردار

سییوم:دیالوگ

دكتر جكول: خب آمپول 2 تومن شد.

 كیانوش:2 تومن!؟ ما تو شهر 10 قرون میدیم.

 دكتر: ما اینجا به خاطر بز یك تومن میگیریم یعنی تو از بز كمتری؟                                                                                               شبهای برره

چهارم:

اگر تار عنکبوت به کلفتي مغز يک مداد به هم تنيده شود ميتواند سنگيني يک هواپيمای بزرگ بوئينگ را تحمل کند.

پنجم:

"تارزان"روکه تلویزیون نشون میدادتوی کوچه های محلمون  محض نمونه یه دونه بچه پیدا نمی شد.حتی اون بچه درسخونای عینکی هم عاشق "تارزان"و"جیمی"وعلی الخصوص میمون بازیگوش وزرنگش"چیتا"بودند.تابستون که می شد پوشاک رسمی همه ی بچه ها تشکیل می شد ازتک دانه شورت مامان دوزکه غالباازاضافه شورت باباهه درست می شد(به همین خاطرتوی حموم عمومی فدوی صبح های جمعه که می رفتیم حتی اگه بچه ها یا باباها رونمی شناختیم؛ازروی شورت هاشون می تونستیم بفهمیم که کی بابای کیه!).همه بچه ها بزرگ وکوچیک داراوفقیرلباس تارزانی می پوشیدنن،الامن بدبخت.عزیزم نمی ذاشت.حکمم می کرد حتماپیژامه وبلیزآستین کوتاه (اونموقع تی شرت نداشتیم)ودمپایی(چقدرخوشبخت بودند بچه های که پابرهنه می دویدند)بپوشم وتا حکمش اجرا نمی شداجازه خروج ازخونه صادرنمی دشد.بماند که به محض خروج ازخونه بلیزوپیژامه ودمپایی رو درمی اوردم یه گوشه ای قایمش می کردم تا ملبس به لباس تارزانی بشم(خیلی قشنگ بود،لخت می شدیم که لباس"تارزانی" پوشیده باشیم!).بعضی ازبچه ها مث عزت پاراازاین هم فراتر گذاشته وپیوند بین دولنگه شورت را پاره می کردند وشورت روشبیه دامن مینی ژوپ درست می کردندکه دیگه آخرتارزانی بود.این عزت ناکس ازبالای تپه مشرف به رودخونه(روبروی خونه خاله محرم) که تا سطح آب تقریبا هفت هشت متر فاصله داشت،شیرجه میزدکشیده وپابسته، تارزانی تمام.

سیم خاردار

یادمه توی یکی ازپست هام درمورد خاله شهربانو که همسایه مون بود کلانترمحله بود ومیومد خونه مابه تماشای تلویزیون وسریال"تلخ وشیرین"و"مرداول"واینانوشته بودم.یادتون هست؟خوب این خاله شهربانوچندتا پسرداشت که همشون ازهممون(ما داداشا)بزرگتربودن واین آخریه که اسمش"عین اله"بود وما بهش می گفتیم "باقرزاده"-عین اله باقرزاده سریال صمد-از"سیاوش"ما یه یک سالی بزرگتربود.این"عین اله"بچه که بود همیشه می رفت کناردست"اوس عبداله دندونکش"(که هم دندون می کشید هم ختنه می کردهم سماورقلع میزدهم...خدابیامرز ختنه می کرد باقساوت تمام!...همین چند وقت پیش فوت شد)می نشست وبه"قلع کاری"اون نگاه می کردتااینکه یه بارنمی دونم چطورشد که یه تیکه قلع ازتوی آتیش می پره وصاف می ره توی چشم راستش واون بیچاره رو کورش می کنه(بعدها البته بزرگ که شد رفت یه چشم مصنوعی گذاشت که زیاد نشون نمی داد چشم راست نداره).دیگه بعداین اتفاق"عین اله"قصه ما کمتربا بچه ها می اومدبازی کنه وبیشتر وقتش صرف اختراعات وابتکارات واکتشافات شخصی خودش می شد.بهترین تیرکمونهاوماشین های دست سازی که باسیم مفتول وتشتک نوشابه درست می شدواسلحه های مختلف وحسرت برانگیزهمیشه ازتوی انباری وسایل کشاورزی خونه"خاله شهربانو"وارد بازارمی شد.

یکی ازبهترین ابتکاراتش هم اعلان شروع شدن سریال"تارزان"بود.توی باغات وزمین های اطراف آب بندان که پرازدرختای گردو وانجیروازگیل بود ونهروپرچین  ورودخونه داشت(که عینهو خودخود جنگل های آمازون)کمترپیش می امد که روی زمین راه بریم .طی طریق ما همیشه ازروی درختان وازاین شاخه به اون شاخه پریدن بود-مسعود خیلی جلدوچالاک بود می تونست فاصله بعید بین دو درخت روبا تاب خوردن ازشاخه ها وپریدن وگرفتن شاخه درخت بعدی طی کنه(بی نظیربود)-آخه درختا کیپ هم وسردرشاخه همدیگه کاشته شده بودند وگاه می شد فاصله ی بین چهارده پانزده درخت روبدون پا گذاشتن به زمین طی کنیم.یه قسمت ازرودخونه هم بود که یه درخت انجیروحشی نزدیکی اش داشت وما با گرفتن وتاب خوردن ازشاخه اش می رفتیم تا توی رودخونه واونجا دستمونو ول میدادیم ومی پریدیم توی آب رودخونه که مث الانش گنداب نبود،آب بود زلال وروشن وپرماهی.سرگرم هزارتا کارمهمترازبانک وقسط وازدواج وزن و بچه بودیم وازگذشت زمان غافل که یهویی صدای نعره تارزان رو رسا وواضح می شنیدیم.عین اله بود که ازروی ایوون خونه دوطبقه شون دست هایش رودوطرف دهانش میگذاشت(ژست معروف تارزانی)وبا صدای بلند وخوش آهنگ دادمیزد:هاهاهاهاااااااااااکه یعنی بیاید تارزان شروع شده.وما شتابان ودوان دوان باشنیدن صدای اذان عین اله، نمازتارزان را قامت می بستیم(اینطوریه!) 

                                                      سیم خارداروپرنده

*عنوان شعری ازنیمایوشیج

 

 



تاريخ : 87/06/21 | 1:32 | نویسنده : علی محمدزاده
                                                          

سلام

ازکلمه شقیقه خیلی خوشم میومدتاهمین چند ساعت پیش که توی آینه بخودم نگاه کردم.اولش چندتا تارموی سفیددیدم وباخودم سرخوشانه خوندم...

 یکم:شعر

شرط می بندم

اگرکودک شدم

دیگرآرزوی مردشدن رانکنم

برای این همه نامردی.

شرط می بندم

اگرکودک شدم

واژه ی دروغ راحذف کنم از

حافظه ی درست نویسی ی

ساعت های املاء

دویوم:

گفتند:سه نوع اسب پرنده داريم، اسب هاي پرنده اي كه توي داستان ها و افسانه ها هست.اسب هاي پرنده اي كه آدم ها و شايد هم جك و جونور ها و گياه ها توي رؤيا مي بينند و اسب هاي پرنده اي كه احمق ها توي بيداري مي بينند.

پرسيدند: آيا احمق تر از ايشان هم باشند.

فرمودند: آره اونهايي كه اصلن اسب پرنده نمي بينند!

 

سییوم:

سرپیری ومعرکه گیری حکایت درست درس ودانشگاه من شده.آخرکجایمان به کجایش استاندارداست که حالا بیایم وامتحان "استانداردسازی"بدهیم.

چهارم: دیالوگ

 بزرگترین نیرنگ شیطان این بود كه به انسانها وانمود كرد كه وجود نداره

(كوین اسپیسی درفیلم مظنونین همیشگی)

پوسترفیلم مظنونین همیشگی

 پنجم:

ازکلمه شقیقه خیلی خوشم میومدتاهمین چند ساعت پیش که توی آینه بخودم نگاه کردم.اولش چندتا تارموی سفیددیدم وباخودم سرخوشانه خوندم:

موی سپیدوتوی آینه دیدم

آهی بلند ازته دل کشیدم

تازیرلب شکوه روکردم آغاز

عقل هی زدم که خودت رونباز

عشق باید پادرمیونی کنه

تا آدم احساس جوونی کنه

ازشمارش موهای سفید روی شقیقه ام که خسته شدم به اندازه ی خستگی ام ازاسم شقیقه هم متنفرشدم وبه همین سادگی لوله اسحله رو روی شقیقه ام گذاشتم وبنگ...

                                                   ***

                                                             پوسترفیلم شکارچی گوزن

شقیقه یک عنصرکلیدی توی خیلی ازفیلمهاست.کافیه یه نگاه اجمالی به مهمترین فیلمهای سینمایی بیندازیم تا به اهمیت شقیقه پی ببریم وببینیم که هرجا که اسلحه هست،شقیقه هم هست.توی فیلم های پلیسی حتما"یه صحنه هست که لوله ی یه اسلحه(فرقی هم نمی کنه کلت ویا هفت تیریا مسلسل باشه)روی شقیقه قهرمان اصلی فیلم ویا رئیس دزداقرارگرفته که مثلا اعتراف کن ویا جای پولها ویامخفیگاه دوستانت رولوبده.توی فیلم های گروگانگیری وآدم ربایی که بدون گذاشتن اسلحه روی شقیقه کاری صورت نمی گیره.توی فیلمهای وسترن که فت وفراوون نوک مگسک ششلول وسترنرشقیقه یه نفرونوازش می کنه که"جم نخورنفله وگرنه یه گوله حرومت می کنم".توبعضی ازفیلمهای عشق وعاشقی هم،عاشق دلخسته وناامیدباچکاندن ماشه یک اسحله پرتوی شقیقه اش یه گلوله توش می کاره وبه زندگی پرازدردورنج ومحنت خودش پایان میده.توی فیلم های جنگی بیشترین کاربرد شقیقه درگرفتن اسیروبدست اوردن اطلاعات جنگیه.توی فیلم های گانگستری که دیگه شاه بیت شقیقه های نشان شده است.یه نما روتوی فیلم "راننده تاکسی"ساخته"مارتین اسکورسیسی"روبیاد دارم که"رابرت دنیرو"بعدازیه کشتارتمیزتوی فاحشه خونه برای نجات دخترک(جودی فاستر)،وقتی که زخمی ازگلوله روی پله افتاده با انگشتانش گلوله ی اسحله خیالی روتوی شقیقه اش خالی می کنه.توی فیلم "وکیل مدافع شیطان" ساخته "تیلورهکفورد"هم "کیانوریوز"اسلحه روروی شقیقه اش می گذارد وشلیک می کنه تا ازدست وسوسه های"آل پاچینو"نجات پیدا کنه.اماشایدمهمترین سکانس ازفیلمی که به شقیقه اهمیت داده"شکارچی گوزن"ساخته"مایکل چیمنو"باشه.جایی که"مایکل" (رابرت دنیرو)بسراغ دوستش"نیک"(کریستفروالکن)میره واونو تو ویتنام توی یه باشگاه شرط بندی درحال رولت روسی می بینه.صحنه ای که "مایکل"برای بخاطراوردن گذشته "نیک"وارد بازی"رولت روسی"میشه.اتمسفرصحنه جنون آساست،دوطرف میزنشسته اندوبه نوبت ماشه اسلحه روتوی شقیقه شون میچکونندباسربندیکه بسربسته اند که درصورت شلیک گلوله مغزشون پخش وپلا نشه.خشونت خالص وناب توی صحنه موج میزنه همراه با سروصدای کرکننده تماشاچیان.لازمم شد یه باردیگه اینجای فیلم روببینم.ازشقیقه ام که تویش موی سفید دراومده متنفرم،کسی یه مگنوم کالبیرچهل وپنج سراغ نداره...(اینطوریه!)

ششم:

تیردرشقیقه

ادی ادامز، با این عکس معروف ( قتل یک ویت کنگ)، برنده جایزه پولیتزر در سال ۱۹۶۹شد. مدتی بعد، او اظهار داشت که در اعطای این جایزه، افسر مجری قتل، به گونه ای ناعادلانه، نادیده گرفته شده !

هفتم:

مادر و همسر گراهام بل مخترع تلفن هر دو ناشنوا بوده اند.



تاريخ : 87/06/11 | 20:1 | نویسنده : علی محمدزاده
 

سلام

غیرازسینما کریستال وایران توی هیچکدوم ازسینماها تماشاچی زن نبود.آخه حتی واسه من که سربازبودم وبالباس سربازی ودرجه گروهبانی میرفتم سینما، یه جورایی خطرات ناموسی داشت دیگه وای بحال یه زن اگه بین اون تماشاچیان افسارگسیخته کف برلب می نشست...

 

 

یکم:دیالوگ

تو تمام عمرم به هیچ زنی برنخوردم که بدون تعریف بقیه خیال کنه خوش قیافه ست.

استنلی کوالسکی /اتوبوسی بنام هوس

 مارلون براندو درنمایی ازفیلم

 دویوم:

ون گوگ در طول حيات خود تنها يكي از نقاشيهاي خود را بفروش رساند

سییوم:شعر

من گیاهی ریشه در خویشم
 من سکون آبشاران بلورین زمستانم
 من شکوه پرنیان روشن دریای خاموشم
من سرود تشنه ی بیمار خیزان بهارانم
مهر دوزختاب افسونسوز شبکوشم
مرغ زرین بال دریا راز مهتابم
 چشمه سار نیلی خوابم
 چنگ خشم آهنگ پاییزم
 بانگ پنهان خیز توفانم
 بام بیدار گل انگیزم
 سایه سروم که می بالد
نای چوپانم که می نالد
 آهوی دشتم که می پوید
من گیاهی ریشه در خویشم که در خورشید می روید

                                                                        سیگارچیزخیلی بدیه!

 چهارم

دوران سربازیم روتوی لویزان وپادگان نیروی زمینی ارتش گذروندم.آموزشی البته توی بیرجند بودم وداستان دیگری داردکه به حکایت اش می رسیم به وقتش.

لویزان من توی "گپارنزاجا"خدمت می کردم که مخفف"گروه پشتیبانی وآمادگی رزمی ارتش جمهوری اسلامی ایران"هست ومحل شم طبقه آخر یه ساختمان بزرگ نه طبقه بود.خدمتم زیادسخت نبود.یعنی خیلی راحت بودوماتاساعت دونیم بعدازظهرتوی پادگان بودیم وبعدتافرداصبح می امدیم بیرون.اوایل مستقیم می آمدم خانه عمه تاجی که توی آریاشهربود .ولی یواش یواش یه چیزایی برای سرگرمی پیدا کردم.مثلاازلویزان بااتوبوس می آمدم تجریش وتوی ترمینال شرکت واحدکه نزدیکی امامزاده صالح بود پیاده می شدم وهمینجوری شانسی سواریه خط دیگه می شدم وتا آخرخط می رفتم ودوباره اونجا سواریه اتوبوس دیگه ویه مسیردیگه .این باعث شده بود که خیلی زودباخیابونا ومیدونای تهرون اخت بشم طوریکه بعدمدت کوتاهی اکثرآدرسهاروبلدبودم ومی دونستم برای رفتن به کدوم خیابون باید ازکجاسواراتوبوس بشم.

توی این رفت وآمدهای اتوبوسی بود که خیابان لاله زارروکشف کردم.لاله زارهمیشه برایم جذبه ای خیال انگیز داشت توی کتابهاومجلات سینمایی ازش خونده بودم وتوی بعضی ازفیلم هامثل گوزنها وکندو دیده بودشم.قبل ترها باباازلاله زاری برام تعریف کرده بود که جوونیاش بادوستان  می آمدن لاله زاروتوی کافه شکوفه سوسن براشون می خوندواونا بعدیه عرق خوری مفصل،مست ولایعقل باکروات های پهن یه وری کشون کشون خودشونو می رسوندن مسافرخانه شجاعی نو.اما درنگاه اول لاله زاری که من می دیدم بااونچه قبلا درموردش می دونستم فرق داشت.هرچی توش بود مغازه الکتریکی وکالای برق ولوسترفروشی بود.بعدبودکه سینماهایش را دیدم وخوب دیگه کارم شده بود بمحض اینکه ازپادگان امدم بیرون یکسره بیام لاله زاروسینما.سینماهای لاله زارکه زیادبودن (مثلا توی یک کوچه بن بست ده بیست متری سه تاسینما داشت) جورخاصی بودن.یه جوری که تا حالا تجربه اش نکرده بودم.اکثرسینماها درجه سه بودن(غیرسینما ایران که درجه دوبود وسینما کریستال که درجه یک بود وتوی ایام جشنواره فیلم فجرفیلمهای جشنواره رونشون میداد).فیلمهاشون هم اکثرافیلمهای اکران سه وچهاربود(صادق خان وبالاش وعقابهاوعصیان رومن توی دوره راهنمایی دیدم که  توی سربازی رفتم لاله زاردوباره دیدمشون).غیرازسینما کریستال وایران توی هیچکدوم ازسینماها تماشاچی زن نبود.آخه حتی واسه من که سربازبودم وبالباس سربازی ودرجه گروهبانی میرفتم سینما، یه جورایی خطرات ناموسی داشت دیگه وای بحال یه زن اگه بین اون تماشاچیان افسارگسیخته کف برلب می نشست.یادمه سرفیلم صادق خان هرجا که اون زن انگلیسی که عاشق صادق خان شده بود وموهای بوروچشای آبی داشت رونشون میداد، تماشاچیان چنان احساساتی ازخود بروز میدادن که بیاو ببین:

-آخ جووووووون

-عجب گوشتیه

-گوشت چیه عمو بگو هولووو

-لامصب چه چشایی داره...

وقص علیهذا

سینما کریستال اما محیطش فرق می کرد وبه تبع اون فیلمهایش.جین ایر، هملت(کوزینتسف)  ،بریگادسرخ(جان فرانکن هایمروازاولین فیلمهای شارون استون)رقصنده باگرگ(کوین کاستنر)استاکر(آندری تارکوفسکی)وخیلی ازفیلمهای دیگه رواونجادیدم.یه وقتایی هم خودش یه فستیوال ازفیلمهای مطرح راه می انداخت وهرروز یه فیلم نشون میداد.خودمحیط سینما هم خوب بود وصندلی های چرمی نسبتا راحتی داشت.

اما یه وقتایی دوست داشتم برم توی سینماهای درجه سه وچهارش فیلمهای اکران چندم ببینم.فیلمهایی مثل:جهنم سبز،کمیسرمتهم می کند،برنج خونین،سناتور،پرچمهای سامورایی وگودزیلاوخیلی فیلمهای دیگه.همراه با صدای یکنواخت شکستن تخمه آفتابگردان ومتلک هایی که نثارقهرمانان زپرتی روی پرده می شدوخشونت موجود درفضای سالن نمایش،یه جوردیگه برایم لذت داشت.قطع کردن نمایش فیلم بین تعویض دوحلقه ی فیلم وپخش موسیقی ترکی استامبولی،عدم توجه به چراغ سیگارنکشید ودودکردن پیاپی سیگار،ردوبدل شدن فحش های رکیک وچاوداری بین دعواهای دوتماشاچی فارغ ازتماشای فیلم سرنشستن روی صندلی بهتر،چاقو کشیدن وپاره کردن روکش صندلی سالن،فلو وفوکوس شدن مداوم تصویرروی پرده نمایش،تعریف کردن بلندبلندقصه فیلم برای بغل دستی،طوریکه توی خیردیدن بقیه فیلم بگذری،سوت بلبلی موقع زدوخوردقهرمان فیلم با دارودسته دزداوآدم بدا،فروش ساندویچ کالباس وچیپس وپفک توی سالن نمایش،بازوبسته شدن مداوم درسالن موقع پخش فیلم،همه ی اینهارومی توانید توی سینماهای درجه سه لاله زارتجربه کنید.اگرهنوز جای این سینماهارو پاساژومجتمع های تجاری نگرفته باشن دیدن این سینماها جدا برای تجربه اندوزی خوب است."بشتابید...بشتابید..امشب وهرشب باتئاترکمدی موزیکال خشم هیتلریاکلفت پرروهمراه بارقص رقاصه معروف نعیمه بشتابید..."**(اینطوریه!)

                                          سیگارچیزخیلی خیلی بدیه!

لاله‌زار نام یکی ازخیابان‌های قدیمی در مرکز شهر تهران است.

لاله‌زار زمانی نماد نوگرایی و هنر ایران بود و «شانزه‌لیزهٔ تهران» لقب گرفته بود. بسیاری از تئاترها، رستوران‌ها، تجارتخانه‌ها، کاباره‌ها، پیاله‌فروشی‌ها، خیاطخانه‌ها، سینماها، و فروشگاه‌های معروف ایران در این خیابان قرار داشتند.

ناصرالدین شاه پس از بازگشت از سفر اول فرنگستان به خیال احداث خیابانی مانند «شانزه‌لیزه» در «دارالخلافه» افتاده و دستور داده بود که از میان باغ مصفای لاله‌زار خیابان بکشند، زمین‌های اطراف خیابان نیز میان «مقربین درگاه» تقسیم شد.

بعدها در دورهٔ پهلوی خوانندگان موسیقی عامیانهٔ ایران مانند مهوش، آفت، قاسم جبلی، تاجیک، روح‌پرور، علی نظری، آغاسی، و سوسن همگی در لاله‌زار به روی صحنه می‌‌رفتند.

به نوشتهٔ جعفر شهری در کتاب «تهران قدیم» :

عشقی و عارف بهترین کارهای خود را در سالن گراند هتل لاله‌زار به صحنه بردند و خانم‌های شوخ و شنگ با لباس‌های اروپایی و پسران رعنا سر شب‌ها رو به آن می‌‌آوردند و شیک‌پوش‌ترین مردان و آلامدترین زنان را می‌‌شد در آن خیابان دید.

زمانی در لاله‌زار ۱۵ سینما و چندین تئاتر و تماشاخانه فعالیت داشتند ولی امروزه ۱۰ سینما هنوز باز هستند.

امروزه تمامی لاله‌زار را صنف فروشندگان لوازم برقی در اختیار گرفته‌اند.

اماکن معروف لاله زار:

هتل، کافه و کاباره‌

  • گراند هتل
  • کاباره مولن‌روژ
  • کافه افق طلائی
  • کافه مصطفی پایان (در لاله‌زار نو)
  • کافه نور (در لاله‌زار شمالی)
  • کافه ری (در لاله‌زار شمالی)
  • کافه لاله‌زار (در لاله‌زار جنوبی)

سینما

  • سینما ونوس (نام کنونی: سینما سارا)
  • سینما رکس (نام کنونی: سینما لاله)
  • سینما خورشید نو
  • سینما فردوسی
  • سینما البرز
  • سینما ایران
  • سینما مایاک
  • سینما مرجان
  • سینما منزویل
  • سینما کریستال
  • سینما تابان
  • سینما فاروس
  • سینما رودکی
  • سینما شهرزاد
  • سینما مترو (نام کنونی: سحر)
  • سینما ملی (رویال پیشین و نادر کنونی) در کوچه ملی

تماشاخانه

 

سیگارچیزخیلی خیلی خیلی بدیه!

*ترانه فیلم حکم باصدای رضایزدانی

**دیالوگ سید فیلم گوزنها



تاريخ : 87/06/09 | 9:28 | نویسنده : علی محمدزاده

همیشه نام بهشت،گل راتداعی می کند.هرکس احترام گل رانگه ندارد،جهنمی ست

گل فرستادیم!!



تاريخ : 87/06/06 | 19:51 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

درست شبیه قصه ای که ننه برام تعریف می کردوتوش یه جوون آس وپاس عاشق دخترمجنون پادشاه می شه وکفش آهنی می پوشه وازهفت دریا وهفت صحرا برای پیداکردن داروی شفا بخش عبور می کنه.دختره رو شفا میده ولی پادشاه دوباره شرط محال میذاره برای جهیزیه وقصروایناکه سیمرغ سنگدونش روبه جوون میده واون پولدار میشه.قصه اش درازه!...

                                                                                

یکم:

روشنفکری یک پزیه که همیشه توی کشورما وجود داشت.بعضی ها فکر می کنند اگرازروی دست کسی بنویسندویاهرمزبله ای را ازمطبع طبع سخیف شان بیرون دهند که حتی خودشان هم نفهمندچی نوشتند،حتما"روشنفکرند.دوست عزیز!(برای زیبایی جمله ام نوشتم گرچه می دانم نه دوست هستید ونه عزیز)برای فکرروشن داشتن خیلی چیزها لازم است،به گمانم اولین اش داشتن فکراست.روشن یاخاموش بودنش رابگذارید به قضاوت خوانندگان.گفتم که بدانیدچون می دانم که نمی دانید!

دویوم:دیالوگ

تو از اون چيزي كه فكر مي كني من در موردت فكر مي كنم احمق تري

محله چيني ها(رومن پولانسکی)

جک نیکلسن وفی داناوی درنمایی ازفیلم

سییوم:

دیالوگ بالایی دقیقا به مطلب یکم مربوطه ودست آقای پولانسکی بخاطرنوشتنش .جک نیکلسن بخاطرگفتنش درد نکنه

چهارم:

الانه دیگه شبها خواب ورویا نمی بینم.حتی کابوس هم نمی بینم وهمین باعث می شه توی خواب حوصله ام سربره ووقتی ازخواب بلند می شم خسته ام.قدیما،بچه که بودم همیشه خواب ورویا می دیدم.یه وقتایی خواب می دیدم که سنگدون سیمرغ روخوردموهرصبح که ازخواب بیدارمی شم یه اسکناس صدتومنی،نوی نو زیربالشم هست(درست شبیه قصه ای که ننه برام تعریف می کردوتوش یه جوون آس وپاس عاشق،دخترمجنون پادشاه می شه وکفش آهنی می پوشه وازهفت دریا وهفت صحرا برای پیداکردن داروی شفا بخش عبور می کنه.دختره رو شفا میده ولی پادشاه دوباره شرط محال میذاره برای جهیزیه وقصروایناکه سیمرغ سنگدونش روبه جوون میده واون پولدار میشه.قصه اش درازه!).یه وقتایی هم خواب می دیدم دوتیکه انگشتر "شزم" روپیدا کردم ومنوخواهر کوچیکه هرتیکه اش روکردیم توی انگشتمون وتااحساس خطرمی کردیم انگشترا رومی چسبوندیم بهم ومی گفتیم: "شزم" و "شزم"مثل "غول چراغ جادو"جلومون سبز می شدومارو ازمهلکه نجات می داد.البته بعضی وقتاکابوس می دیدم،ازاون کابوس هایی که آدم بدا ورییس دزدا مثل شصت تیردنبالت می کنن اماتوهرچی زورمیزنی نمی تونی بدویی یانمی تونی پلک چشمات روکامل بازکنی ویا گلوله توی لوله اسحله ات گیرمی کنه،ازهمه بدتروقتی بود که داد میزدی اماهیچکی صدات رونمی شنیدیا صداازگلوت درنمی اومد.امابیشترازهمه رویا می دیدم.

                                                                                           

ازهمه بیشترخواب می دیدم که که مثل سوپرمن می تونم پرواز کنم.ازروی ایوان خانه کوچکمان بایک جست خودم رادرهوا شناورمی دیدم.مث سوپرمن دستم روجلوم دراز می کردم انگارکه می خوام توی آب شیرجه بزنم.بی هیچ زحمتی سرمی خوردم توی هواومی رفتم بالای خونه مون وتمام حیاط وباغمون رو میدیدم.از اون بالادست زیرچانه میزدم ودرازکش به گوجه فرنگی های محلی  که مث یاقوت توی مخمل سبز برگهایشان برق میزدندنگاه می کردم که دست مهربان عزیزاونهاروبه سر سفره مهربانیمان می اوردتاهمراه خیاروپیازخورده شده وآبغوره خانه کوچکمان راپرازصدای خنده وهیاهوکند.خانه مان ازاون بالا کوچکترازهمه ی خانه ها دیده می شد.خانه کوچکی که پدرومادرم با دلهای بزرگشان شش فرزندرادرآن بزرگ کردند: سیاوش،الهه،کیومرث،رامش،علی وشبنم.(این شنبم خواهرکوچیکه برخلاف ماشیرخشک خوردوتاکلاس اول دبستان فارسی حرف میزدوما اینقدرمسخره اش کردیم که دیگه فقط توی مدرسه فارسی حرف میزد.همیشه هم مث دم بهم چسبیده بود.توی تمام بازیهای پسرانه می رفت کز می کردیه گوشه وزل میزد بمن،یعنی اینکه منم بازی.ای حرصم میداد!.) کافی بودتوی خواب فقط اراده می کردم وپروازکنان هرجاکه می خواستم می رفتم.یکباریادم هست پرواز کردم رفتم توی دریا رفتم تااونجاییکه قایق های کرایه ای دور میزنندوازاون بالا وسعت آبی دریا باموج های سفیدوریزش عجب تماشایی بود.یکبار پرواز کردم ورفتم تاشالیزاروپدرم رادیدم که به عرق جبین وکدیمین تلاش می کند.یکبارازاون بالا بدون اینکه  بابا متوجه بشود فوت کردم ونسیمی خنک توی شالیزاروزیدوبابام خیلی خوشش آمد.امامن هیچوقت بهش نگفتم که من بودم.

                                         

به چشم برهم زدنی می رفتم وبالای سر مدرسه مان بودم.کلاسمان رامی دیدم که "خانم مرشد"(معلم کلاس سوممان)داردباخط کش "حیدرچالاکی" روبخاطرشیطنت تنبیه می کند(حیدرهمیشه مدادش رامی انداخت زیرنیمکت تا به این بهانه اززیر  مینی ژوپ،پاهای خانم مرشدرودید بزنه!).دستش بمن اما نمی رسید که بخاطرمشق ننوشتن تنبیهم کنه.ومن می توانستم حتی دورازچشم "آقای بنابی"(ناظم مان) بروم وازتوی انباری مدرسه مشت مشت گچ سفید وآبی وقرمز بردارم وروی دیوار حیاط مدرسه بنویسم:نون وپنیروخربزه،علی بزن تودروازه.می توانستم دست"جلال عمران"روبگیرم تااون باچشمهای گشاد شده ازترس وهیجان همراه من پرواز کنه تا شاید به وقت بیداری اجازه بده من سواردوچرخه اش بشم که دسته های بلند داشت ووقتی که حرکت می کردشب رنگ های توی سیم پره اش صدا میداد وتوی تاریکی برق میزد.

پنجم:شعر

بیا برگردیم به هفت سالگی مان

وازخوابهایمان سراغی بگیریم

برویم

وازبازیهایمان

قصه های مادربزرگ،

دلهای کوچک

بخشش های بزرگ؛

ازگوهرشبچراغ بپرسیم

بیابرگردیم وازخانه مان دیدن کنیم

حال شمعدانی لب پله رابپرسیم

باماهی قرمزتوی حوض  شناکنیم

به بادبادک هایی که بادفترمشق مان ساخته ایم

سلامی دوباره بگوییم

بیا برگردیم.  

                                        

ششم:

دلم برای "کیوان" تنگ شده.چنان داغش به قلبم تازه ست که انگارساعتی پیش خبرمرگش راشنیدم.صدایم می کرد"علی داداش"

 



تاريخ : 87/06/01 | 3:23 | نویسنده : علی محمدزاده
سلام

یکم:

بچه که بودیم روی دیوارمحله مون هیچ شعارزنده باد ومرده بادی نوشته نبود.هرچی بود نشان زورو بودکه باخط بچه گانه مون روی دیوارمحلمون کشیده بودیم.الانم روی هیچ دیواری این نشان شجاعت ولیاقت رونمی بینم که هرچه می بینم تبلیغات قالیشویی وتخلیه چاه وفاضلاب هست. 

                                                                                                          

دویوم:

زیرعکس نویسنده یک وبلاگ(باقیافه ای مکش مرگ ما وسروریشی بلند) نوشته شده بود:سلام،آریا هستم32ساله،فیلمنامه نویس،کارگردان،بازیگر،شاعر،استاددانشگاه،،نقاش وغیره...(باهمین دوچشم گنه کارخودم دیدم!)

 

 

سییوم:

پاکش کردم

                                                                                                             

چهارم:

دخترک شانزده سال داشت....وتمام.

نامش آرزو بودوبه همراه آخرین دم وبازدم اش همه ی آرزوهای دخترانه اش را به خزربخشیدورفت.وقتی بالای سرش رسیدم همرا ماسه های ساحل،گردهزارساله ی مرگ بصورتش پاشیده شده بود.

                                                      

 

پنجم:شعر

من ازدوردستها آمده ام

ازمزارع گندم

ازکرت های جالیز

وازسرزمینی که آسمانش تنها دوپیراهن دارد

روزها آبی می پوشد وشبها

پیراهنی بلند که تاب می خورد ازرقص هزارویک ستاره ی روشن

 ششم:دیالوگ

وقتی گریه ام می گیره می فهمم هنوز جون دارم

"گوزنها"

                                                                                                              

*شعری ازسلمان گنجی



تاريخ : 87/05/28 | 19:22 | نویسنده : علی محمدزاده

 

سلام

بابا هیچ وقت تنبیه مون نمی کرد.یعنی نه اینکه تنبیه نمی کرد،نه منظورم تنبیه بدنی نمی کرداما خوب مجازات ومکافاتی به فراخورحالمون برامون درنظرمی گرفت که بیا وببین...

یکم:دیالوگ

پدرم بهم گفت اگه یک نفر برای بار اول بهت گفت اسب ، بزن دهنشو سرویس کن اگه واسه بار دوم گفت اسب ، بهش بگو عوضی اما اگر برای بار سوم گفت اسب، وقتشه که بری برای خودت یه زین بخری

 دیالوگی از فیلمlucky number slevin

جاش هارتنت وبروس ویلیس درنمایی ازفیلم

دویوم:شعر

در همه ی خوابهایم همان خانه را می بینم،
همان دیوارها و همان اتاقها، با پنجره های بسته ای آن بالا.
کاری تمام نشده انتظار مرا می کشد.
کاری که عمر کفاف تمام شدنش را نخواهد داد،
که تا تمام نشود، زندگی نمی اید.

 

سییوم:

خوب ما دوتا برنده داریم واسه شناسایی "یحیی"ویه عددال-90وچون نمی خوام بلایی که به سرمهران مدیری اومدتوی سریال "جایزه بزرگ"به سراین دوتا دوست گلم(حمیدرضا ومحسن)بیاد جایزه روبه هیچکدومشون نمی دم.جواب هم البته "یحیی گل محمدی"بود.

                                                            دست

چهارم:

بيشترين ضربان قلب راقناري با1000بار در دقيقه وكمترين را فيل با27 بار در دقيقه دارد.

 

پنجم:

یک نفر بی زحمت ازمریضمون یه خبری بما بده

                            دودست

 ششم

بابا هیچ وقت تنبیه مون نمی کرد.یعنی نه اینکه تنبیه نمی کرد،نه منظورم تنبیه بدنی نمی کرداما خوب مجازات ومکافاتی به فراخورحالمون برامون درنظرمی گرفت که بیا وببین.فکرکنم این نوع شکنجه های روحی روتو"موساد"  و"سیا"آموزش دیده بودیا بابا به اونا آموزش داده بود.خلاصه هرچی که بود خیلی تنبیه هاش حرفه ای وروانشناسانه بود.می نشست فکر می کرد که  اگه" علی" کاربدی انجام داده باید چه جورادب بشه ودست می ذاشت روی نقطه احساسی زندگیت وعلاقه مندیت وتوروازاون محروم می کرد.خوب میزان علاقه من به تلویزیون هم دستش بود ومی دونست من مثل "بابی ساندز" درمقابل گشنگی مقاومت دارم،مث جوگی های هندی درمقابل بی خوابی وراه رفتن روی ذغال گر گرفته طاقت دارم،مث دراویش می تونم هرجورریاضتی روتحمل کنم اما...امادرمقابل تلویزیون نمی تونم مقاومت کنم.

تلویزیون هم بعدازیه مدت مهمون بودن از مهمون خونه به اتاق نشیمن منتقل شد.آخه دیگه یواش یواش اهل محل همشون تلویزیون دارشدندوبرای خودماهم تلویزیون دیگه مهمون نبود.بیشتریک رفیق، یه عضو خونواده بود.توی اتاق هم یه جوری گذاشته بودنش که شبهای تابستون هم وقتی روی ایوون می نشستیم وشام روباهندونه های قاچ زده سرخ سرخ میخوردیم می تونستیم ببینمش.یادمه بعدشام چراغ ایوون رو خاموش می کردیم وتوی مهتاب تابستون می نشستیم پای فیلم دیدن.من جام همیشه کنارستون بغل پله بود.به ستون فلزی ایوون خونه تکیه می دادم ویه پام رو ازایوون آویزون می کردم وزل می زدم به صفحه تلویزیون.یادش بخیر...

دست وسکه

اماتوی زمستون که دراتاق بسته می شد بهترین فرصت برای شدیدترین تنبیهات ازطرف بابابود.بابام مثل حالاکه پیرشده ونوه هاش وقتی که خوابه شیرجه می پرن روش اونو بیدارمی کنن نبود.ماکه بچه بودیم "خدا"و"شاه" دررده دوم وسوم اهمیت برامون قرارداشتن،اولی اش بی بروبرگردبابامون بود.بعدازظهرها که می خوابیدخروس همسایه مونم بجای "قوقولی قوقو"آروم" قدقد" می کرددیگه ماکه دم پرش بودیم جای خود داشتیم.کوچکترین خنده ی بی موقع ودعوا ومعرافعه خواهربرادری وراپرت دادن آبجی کوچیکه(بابـــــــا،علی امروزتومدرسه دعواش شد!)یادیراومدن به خونه یا اینکه "بازاسفناج؟"،"باز لوبیا؟"،"بازعدسی؟" من نمی خورم!!

-بروازاتاق بیرون.

این جوابش بود

 ومن مثل عاشقی که ازمعشوق جدا می شه آخرین نگاه حسرت بار روبه تلویزیون می انداختم وبیرون می رفتم.باید یه چنددقیقه (بین ده تانیم ساعت)صبرمی کردم تا عزیزم بیاد بیرون وچشای گریون منو ببینه وپیش بابا واسطه بشه تا اجازمو بگیره.اما خوب تو همین چند دقیقه خیلی ازاتفاقات فیلماروازدست می دادم(مثلا"فیلم زن گربه ای داشت نشون می داددرست موقعیکه زن داشت تبدیل به گربه می شدکه بره مردنقش اول فیلمو ناکارش کنه بابا منو فرستاد بیرون!) ویا یه وقتایی که جرمم سنگین بودبابا وساطت عزیزموقبول نمی کرد.واین منو به فکرفروبرد...

میگن احتیاج مادراختراع هست،این دراتاق ما دقیقا"روبروی تلویزیون بود.منم خوب که نگاه کردم دیدم یه قسمتش که کند کاری شده بود خیلی نازکه.یه روزکه کسی نبودبایه چاقوی میوه خوری(بهش می گفتن گزلیگ)یه سوراخ کوچیک جوری که کسی متوجه نشه توی قسمت نازک دربازکردم اماچون عجله کرده بودم سوراخ دقیقا"روبروی تلویزیون درنیومد واسه همین دوباره یه سوراخ دیگه رودرکندم که دقیقا"روبروی تلویزیون بود.حواسم بود که سوراخ روبایه تیکه آدامس بپوشونم که دید نداشته باشه وبعدنشستم به انتظاراولین تنبیه.

خوب من چون بچه شیطونی بودم انتظارم زیادطول نکشید وهمون شب به خارج ازاتاق هدایت شدم.بیرون رفتم ویواشکی آدامس روازتوی سوراخ دربیرون آوردم ومثل دیدن شهرفرنگی شده بودتلویزیون دیدن برام.راحت شدم،دیگه لازم نبودسرفیلمای کمدی بی صدا بخندم.دیگه لازم نبودموقع فیلمای مکزیکی هفت تیرخیالی دستم نگیرم.دیگه...دیگه یه جورشده بودم که دیدن تلویزیون رو ازتوی دریچه دربیشترازدیدن توی اتاق دوست داشتم.البته حواسم بود نزدیکایی وقتی که عزیزمی خواد بیاد دنبالم چشامو تف مالی کنم که یعنی من ازغم هجران معشوق واینا...

باباهه می دیدکه منی که تا اسم بیرون میومد قولنج می کردموهی پابه پا می کردم تا یکی واسطه بشه واسه موندم،این جدیدا خودم قبل ازاعلام حکم خوش خوشان می رم بیرون وخیالی برام نیست.اصلاوقتی برمی گردم توی اتاق تازه دمغ می شم.گفتم که بابام حتماتوی موساد آموزش دیده بود.یا اوناروآموزش داده بود،شستش خبردارشد که حتما کاسه ای زیرنیم کاسه ام هست.همین دیروزبود انگار،یه روز بعدازظهرزمستون بود که آفتابی بودوتلویزیون داشت سریال"تازان" رونشون میدادکه بابا طی یک نقشه ازقبل طرح ریزی شده منو دوکارته ام کرد ازاتاق اخراج شدم.سریع اومدم بیرون رفتم سراغ شهرفرنگی خودم.یه جایی ازفیلم بود که "تارزان" داشت ازبین درختا تاب می خوردوفریاد میزد:هااااااهااااهاهاها...که بابا به ظرافت" آرسن لوپن" دراتاق وبازکردوسایه شو بالای سرم دیدم(اینطوریه!)

                                                               دستها

 



تاريخ : 87/05/25 | 2:3 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

به تو که نگاه می کنم گلایه هایم از تمام موجودات زنده و نیم زنده و مرده دنیا فراموشم می شود ! ....آفتابی در تو هست که سایه ها را هاشور می زند و محو می کند ... ذات ات آشتی ست با تمام کائنات ، تا دستادست تو مهربانی را جشن بگیرم ...مهربانی را برای همه زمین ...عشق را برای همه زمان ... بوسه را برای همه زندگی ! ...این یعنی اینکه وقتی به آفتاب باور داشته باشی ، ترس از تاریکی بچگانه ترین کار دنیا ست... و ما ، به لطف عشق، کودک هستیم اما ، به پاس عشق، کار بچگانه نمی کنیم !...

 

یکم:

برام عجیب بود که کسی نخواست حدس بزنه "یحیی"توی پست قبلی کی بود؟حالا براش جایزه تعیین می کنم.آقایون وخانمهای جایزه بگیر(غیرازمحسن که میدونه)هرکی بتونه حدس بزنه "یحیی"کیه یه سبدگل واقعی یه هفته بعدازبرنده شدنش جایزه می گیره(چون میدونم نمی تونین حدس بزنین یه ال-90هم روش!)

                                                           یک عدداسب آبی

دویوم:

شعر

آسمان به ابر آلوده بود
ابر به باران
باران به چتر
چتر به من
و ادامه این آلودگی غمگین می شود
وقتی بی دلیل
به تو نمی رسد

سییوم:

برای جلوگیری ازجوانه زدن سیب زمینی کافی ست یک عدد سیب بین آنها قراردهید.

یک عدد اسب آبی دیگر

چهارم:دیالوگ

هاردی:من می خوام ازدواج بکنم

لورل:باکی؟

هاردی:خوب معلومه بایک زن.کسی رومی شناسی که بایک مرد عروسی کنه؟

لورل:آره،خواهرم!

                     لورل وهاردی

پنجم:

سعی می کنم که تورا بخندانم امانگرانتم .با این حال ته دلم قرصه ومطمئنم اتفاق بدی نمی افته.

                                         دوعدد اسب آبی

ششم:

شایددومین یاسومین تلویزیون توی محله مونو ماخریدیم.سالهای سریال "تلخ وشیرین" و"آقای مربوطه" و"مرداول"و"مردشش میلیون دلاری" و"مرادبرقی" و"دایی جان ناپلئون" واینا.رادیو ازخیلی قبلترش بود.یعنی قبل ازبدنیا آمدن من.اولین رادیوی محله مونوهم "آقای برزگر" خریده بود.بابام تعریف می کردکه بخاطرشنیدن رادیو اهالی محل باید "آقای برزگر"ودعوت می کردند به خونشون،شام ویاناهارالبته بیشتر شام.دم غروب هم بایست می رفتند دنبالش به همراه یکی دونفر دیگه تا لوازمات وملزومات رادیو روبیارن.بابام می گفت باطری رادیو ازبس سنگین وبزرگ بود باید بافرغون می اوردنش وآنتن اش روهم باید می بستن سریه تیرچوبی خیلی بلند مثلا"هفت هشت متری.مخلص کلام این "آقای برزگر"بواسطه این رادیو یه دوسه سالی واسه خودش کیاوبیایی داشت وحالی واحوالات خوشی.تااینکه تلویزیون وارد زندگیمون شد.گفتم که شاید دومین یاسومین تلویزیون محله روماخریدیم.اینو تایادم نرفته بگم:بابامون یه خاله خانم ترگل ورگل وخوبچهره وسفیدمفیدی داشت به اسم "خاله معراج" (خدابیامرزتش)که اهل دعا ونماز وروزه واینابود.مقلد آیت الله نمی دونم کی بودومرجع تقلیدش حکم حرام بودن تلویزیونو داده بود.واسه همین خاله تلویزیون نگاه نمی کرد برخلاف ننه مون(بقول امروزیا مادربزرگمون) خدابیامرزکه عشق  تلویزیون بودوتابود بساط دوچیز همیشه توخونمون برپابود:سماوروتلویزیون.اما خوب یه وقتایی که "خاله معراج" می اومد خونمون  ومارو به  تماشای تلویزیون می دید بوداستغراله می گفت نهیب می زد: ببندید این شریک شیطونو.اماهمچین زیرچشی بهش نگاه می کردیعنی یه جوری یه وری می نشست که مثلا"پشتش به اونه اما خوب  یواشکی می دیدبرنامه هارو.

تلویزیون رومث مهمون عزیز ومحترمی گذاشته بودیم مهمون خونه.اتاقی که ازدوتا اتاق دیگه خونمون بزرگتربودوطاقچه داشت وروی طاقچه عکس رنگی بابا باسبیل نازک وموهای پرپشت بریانتین زده نزدیک عکس شاه که بزرگ بودومحمدرضاشاه روبالباس افسری نشون میداد قرارداشت ومامان هرورز قاب عکس بابا رودستمال می کشید که خاک روش نشینه.خودمهمون عزیزمون یک تلویزیون  آمریکایی بامارک "آر.تی.آی"مبله بود.که دولنگه درچهارتیکه  که قفل داشت روی چهارتاپایه خراطی شده خوشگل سواربودوکلیدقفلشم دست بابا بودصفحه نازنین لامپی اش رو ازدید نامحرم پنهان می کرد.بابام عادت داشت بعدازظهرها بخوابه(هنوزم همونجوریه)در تلویزیونوقفل می کرد وکلیدشو می ذاشت زیربالشش که کسی نتونه اونو برداره.

القصه این تلویزیون برامون شددردسر.برای ماکه البته بچه بودیم وتوی عوالم خودمون سیرمی کردیم  این دردسرنبودعشق بودوسفربه سرزمین عجایب ودیدن نادیدنی ها.برای بابا ومامان دردسربودکه  تلویزیون باعث هجوم ویورش فامیل ودروهمسایه برای تماشاشده بود.یادم هست که اینقدرفامیل وهمسایه برای دیدن سریال "تلخ وشیرین" مث مورملخ می ریختن توی خونه مون که جابرای نشستن خودما نبودومن یه چن قسمتی ازاین سریال روپشت پنجره اتاق ازتوی حیاط  دیدم ونه اینکه قدمم کوتاه بود روپنچه پاهام بلند می شدم تاسریال رو ببینم.یه وقتایی که جمعیت کمتر بودجامی شد که من برم زیرتلویزیون درازکش باسری روبه بالا سریال نگاه کنم.یا مثلا"موقع پخش سریال "مرادبرقی"(خانه بدوش که ستاربراش ترانه خونده بود البته توی فیلم سینمایی اش)ازدحام جمعیت حتی ازاستادیوم آزادی هم بیشتربود وعزیزم توی یه کتری بزرگ(ازهمونایی که توی شبای محرم توی تکیه محلمون به آدم چایی میدن که بجون آدم می چسبه)چایی می ریخت وبین جمعیت دولا دولا راه می رفت وبهشون چایی می دادبعدتوی یه کاسه چینی بزرگ که توش عکس گل سرخ بودبه همه ی مهمونای بی دعوت قند تعارف می کرد.

یه سریالی هم بود"مرد اول"که "ولی شیراندامی"بازی می کردویه جاهای اش رویادمه.یا "مردشش میلیون دلاری"که"لی میجرز"به نقش"استیو استین"توش بازی میکرد که داستان یه فضانوردبودکه سفینه اش موقع  پرتاب به فضا دچارسانحه میشه وخودشم لت وپارودرب وداغون می شه اماچون فضانوردخیلی خوبی بود دولت براش شش میلیون دلارخرج می کنه وگوش وچشم ودست وپای مصنوعی میذاره که بهش نیروی مافوق انسانی میده.بعدترها یه سریال امریکایی پخش می شد به اسم"بالاترازخطر"(البته اسم اصلی اش روهزارسال بعد فهمیدم که ماموریت غیرممکنه هست واین جدیدایه چندتافیلم ازروش درست کردندکه تام کروز توش بازی می کنه)تیتراژاش خیلی واضح توی ذهنمه که قهرمانش کاپشن شلوارجین پوشیده بود ازیک هلیکوپتر(چرخ بال؟بالگرد؟رایانه؟کش لقمه؟؟)درحال پروازآویزون بود روی شهرپیچ وتاب می خورد.دست برقضا بابا ازاین سریال خیلی خوشش می اومد رفت وبرامون یک دست کاپشن شلوارجین خریداما من هرچی دست دراز می کردم دستم به هلی کوپترهای بالای سرم نمی رسید که پایه شونو بگیرم وآویزونشون بشم.بعدها که ما بزرگ شدیم وکاپشن برامون تنگ شد بازم دستمون به هلی کوپترنرسید.دارم پیرمیشم اما هنوزدستم بهش نمی رسه(اینطوریه!)

یک عدد اسب آبی (پدریامادر؟)ویک عددفرزند

 



تاريخ : 87/05/21 | 0:20 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

یکم،شعر:

چشمان تو
حروف را بی استفاده می کند
کافی ست نگاه کنی
و فارسی ساکت شود

چشمها

دویوم،دیالوگ:

مجید ظروفچی: داداش حبیب، من و تو از یه خمیریم، منتها تنورمون الاحده است. تنور تو عقدی بود، تنور من صیغه ای تیغه ای! کله ی تو شد عینهو نون تافتون، گرد... کله ی من عین نون سنگک... هه هه حالا شکر که بربری نشدیم!
[ سوته دلان- علی حاتمی ]

                                                                                                آقامجیدظروفچیه جوبچی

سییوم:

این روزا ازدرودیوار داره برام می باره،خوشی می باره!.بترکه چشم حسودوبخیل.

چهارم:

عزیزم میگه"ازوقتی که من مریض شدم،آشپزی بابات خیلی خوب شده.شام امشب روبابات درست کرده"بابا میگه"ما خانوادگی دست به آچاریم"(آخه مادربزرگم قدیماتوی عروسی هم آشپزی می کردهم عروس بزک می کرد!)

پنجم

بازیهای روکه با ورق انجام می شن خیلی دوست دارم.اولین بازی که یاد گرفتم "چهاربرگ" بودکه باباوشوهر خالهه که همیشه می رفیتم خونه هم شب نشینی زیادبازیش می کردن وهمیشه هم موقع شمارش تقلب می کردن وسرهم کلاه میذاشتن.آخه تو"چهاربرگ" مجموع امتیازات دوحریف باید مضربی ازپنج باشه مثلا"بیست،سی وپنج،چهل اما برای اینا هیچوقت اینجوری نبودمیشدهفده به یازده(بیست وهشت!)بیست ونه به نوزده(چهل وهشت!!).همیشه هم موقع اعلام "پر"بحثشون میشدیه بارمی گفتن شصت ویک "پر"هست،یه بار"شصت ودو،سه..آخرشب نشینی هم منو وآبجی کوچیکه می رفتیم یواشکی ته سیگارای"وینستون قرمز چهارخط"شوهرخاله رو روشن می کردیم وتوی باغ پشت خونه می کشیدیم.

بعدهاتوی دوره راهنمایی واول دبیرستان بود که"بیست ویک"رویادگرفتم وبادوستان سرپول خوردهای جیبمون بازی می کردیم.بازیم بدنبود.توی زنگ تفریح ازمدرسه جیم می زدیم ومی رفتیم خونه "مهرداد"که نزدیک دبیرستان اونطرف خیابون بود ویکی دوساعتی"بیست ویک" بازی می کردیم،با "مهدی"(الان بلژیک زندگی می کنه وخدا می دونه چقدردلم براش تنگ شده)و"مهرداد"(همونی که باباش کارخانه چوب بری داشت )و"پسرعمه هه"و"یحیی"(اگه بگم کدوم یحیی ازتعجب شاخ درمیارید!).

"بیست ویک"رودوست داشتم وبه طبع اون فیلمهایی که قهرمانش دست به ورق وبیست ویک بودرو ازجنس خودم می دونستم.چندتا فیلم از"بهروز وثوقی"و"سعید راد"روبیاد دارم که چند تا سکانس ورق بازی دبش توشون بود.گل سرسبداین فیلمها البته "ماه عسل"مسعود اسدالهی بابازی"بهروز"و"گوگوش"و"جمشیدمشایخی"و..هست که یه سکانس بازی"بیست ویک "نازتوش هست.خصوصا"صحنه ای که "بهروز"دست رومی بازه واسکناسی که ازمعشوقه"خان بابا"گرفته رومیذاره رومیزو"خان بابا"می فهمه که "بهروز"بامعشوقه اش رابطه داره رو خیلی دوست دارم.

بعدها که یه خورده عقل رس شدیم"حکم"بازی رسمی نشست های دوستانه ماشدودیوانه وار "حکم" بازی می کردیم.آی چه لذت داشت "حاکم کدی"وسه امتیازشیرین ترازقندش.یادمه یه باربادوستان،نصفه شب زمستون ازدیوارخونه "عمه هه" بالا رفتیم و"پسرعمه ی" درخواب نازغنوده روبیدارکردیم وتوی اتاقش تاخودصبح،وقت دبیرستان رفتن "حکم"بازی کردیم.جوری که سرکلاس معارف اسلامی "آقای باخدا"(دبیرمعارف)روسربازیه چشم "اسپیک"می دیدم!.یه چن سالی با"حکم" سرکردیم وشدبعدسربازی و"رامی"واردزندگیمون شد وآتش به همه ی جوونیمون زد.تمام جوونی من یکی حروم این بازی شد.میرفتیم ویلای"کامران"ازآفتاب مغرب تا خورشیدمشرق می نشستیم پای بازیه زیباجاندارپرازتعلیق واسترس وهیجان"رامی".توی سرمای زمستون توی اون ویلا که حتی یه بخاری برقی برای گرم شدن نداشت،دورخودمون پتو می پیچیدیم وسگ لرز می زدیم وسیگارپی درپی می کشیدیم وازهیجان"هند"و"رامی"و"یه کارت"شدن سرمست می شدیم.

فیلم "نیش"روبابازی"رابرت ردفورد"و"پل نیومن"خیلی دوست دارم.سکانس های بازی "پوکر"بین"پل نیومن"و"رابرت شاو"خیلی قشنگ وخوبه  که توی قطاره وقبلش "پل نیومن"گوشه ورق هاروعلامت می ذاره.این جدیدها ازفیلم"کازینورویال"جمیزباندخوشم اومده که چندتاسکانس ورق بازی تمییزوخوشگل داره.ازخوده فیلم هم خوشم اومد وازبازی"دانیل کریگ".

حکایت فیلم"شعله"روهم که لابد می دونید.اونم توش یه صحنه ورق بازی داره بااین دیالوگ ها:

-بازی کن جمنا،اینم بی بی گیشنیز

-بی بی گیشنیزروکه دارم می بینم،ولی نیگاش کن سربازگیشنیزم داره میاد.

الان یه چند سالی هست که بادوستان توی دوره هامون"روک "بازی می کنیم که بهش"شلم"هم میگن.بازی قشنگیه واگه ولمون کنن بی خیال کاروزندگی می شیم وتا آخرین نفس می شینیم پای بازی"روک".آخه بردوباختش خیلی سنگینه.برنده ها روی کول بازنده ها سوارمیشن(اینطوریه!)  

                                                                                     



تاريخ : 87/05/17 | 14:0 | نویسنده : علی محمدزاده

Everything I Do*


Look into my eyes - you will see
What you mean to me
Search your heart - search your soul
And when you find me there you'll search no more

Don't tell me it's not worth tryin' for
You can't tell me it's not worth dyin' for
You know it's true
Everything I do - I do it for you

Look into your heart - you will find
There's nothin' there to hide
Take me as I am - take my life
I would give it all - I would sacrifice

Don't tell me it's not worth fightin' for
I can't help it - there's nothin' I want more
Ya know it's true
Everything I do - I do it for you

There's no love - like your love
And no other - could give more love
There's nowhere - unless you're there
All the time - all the way

Oh - you can't tell me it's not worth tryin' for
I can't help it - there's nothin' I want more
I would fight for you - I'd lie for you
Walk the wire for you - ya I'd die for you

Ya know it's true
Everything I do - I do it for you

                



تاريخ : 87/05/17 | 13:59 | نویسنده : علی محمدزاده
                    هرکاری می کنم بخاطرتوست


توچشمانم نگاه کن تا بفهمی
چقدربرایم ارزش داری
به قلبت رجوع کن،به روحت رجوع کن
ووقتی مراآنجایافتی دیگرجستجونکن
بمن نگو این عشق به زحمتش نمی ارزد
به من نگو که ارزش مردن نداره
خودت میدانی که حقیقت این است/هرکاری که می کنم بخاطرتوست
به قلبت نگاه کن می بینی که/چیزی برای پنهان کردن نیست
همانطوریکه هستم بپذیرم،زندگیم راازمن بگیر
ازهمه چیزم می گذرم،همه رافدای تومی کنم
فقط نگوکه این عشق ارزش جنگیدن ندارد
دست خودم نیست،جزاین چیزدیگری نمی خواهم
خودت می دانی که حقیقت این است
که هرکاری می کنم بخاطرتوست
برای من هیچ عشقی مانند عشق تو نمی شود
هیچ کس هم نمی تواند عشق بیشتری نثارم کند
برای من جایی نیست مگرکه توآنجاباشی و
درتمامی لحظه هاوسراسرراه همراهم باشی
به من نگو این عشق به زحمتش نمی ارزد
دست خودم نیست،جزاین چیزدیگری نمی خواهم
برای خاطرتومی جنگم،بخاطرت به هرترفندی دست میزنم
بخاطرت جانم رابه خطر می اندازم،آره بخاطرتومی میرم
خودت میدانی که حقیقت این است
هرکاری که می کنم بخاطرتوست

دانلودترانه
*ترانه فیلم رابین هود



تاريخ : 87/05/15 | 2:52 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

 یکم:سنندج شهر تقریبا" مدرنی ست.یعنی ازکرمانشاه خیلی امروزی تر است ومغازه ها وپاساژهای شیک فراوان دارد ومردمش کمترلباس کردی می پوشند وهمه ی زنانش هم مانتو(این پوشش بدقواره ی تیره ی بی تناسب)می پوشندولباس محلی کمتردیده می شود.به سنندج که می رسیم حوالی  ساعت چهار بعدازظهرهست وما گرگان گرسنه ای رامانیم بی ناهارمانده.باپرس وجو پارک آبیدر راپیدا می کنیم ودرزیردرختان گردوی نزدیک موزه پارک اتراق می کنیم   

                                                پارک آبیدر

همانجاست که آقای رضایی رومی بینیم ورفاقت مان شروع می شود وتا مریوان ادامه می یابد.آقای رضایی آدرس محل کارش که کناردریاچه واسکله یک زریوارهست رابما می دهد ومی رود.ناهاررامی خوریم وپارک روباتنهامردبداخلاق کردش(نگهبان موزه که بما اجازه رفتن به دستشویی رونداد!)ترک می کنیم روبه سوی مریوان.

نمای ازشهرسنندج

ازسنندج  تا مریوان حدود125کیلومتر راه است راهی کوهستانی والبته  زیبا وکمی خطرناک وپیچ درپیچ که حدود سه ساعت طول می کشدتا تمامش کنی.بین راه آبادی وروستا ومنطقه مسکونی و خانه های که روی سقف همدیگربنا شده اند (مثل ماسوله)زیادداردکه مهمترینشان روستایی است بنام نوگل(نگل).که بسیارزیباست ونامش هم که البته جای خوددارد.نوگل که همان روستایی است که عشق مردمش قرآنی است که درمسجد زیبایشان ارآن نگهداری می کنند.همان قرآنی که برپوست آهو ونوشته دردوره عثمانی که تابحال چندین بارمورد دستبرد قرار گرفته وهربارآنرا یافته اند واکنون نیز درجای خود قرار گرفته.بعد ازنوگل دسته ای اززنان کرد رامی بینیم که بالباس های به رنگ زندگی ،هرکدام به رنگی مثل پرندگان وحشی دردامنه کوهی که چند درخت تناورداردبسمت روستا می رفتند.نیم ساعت مانده به مریوان یک سه راهی هست که به سه راهی حزب الله معروف است و ورودی اورامان ،این سرزمین بلند وافراشته محسوب می شود.وبعدمی رسیم. مریوان نزدیک مرزبا عراق(باشماق) است وبااورمان شگفت انگیزفاصله ی زیادی ندارد.دریاچه زریواردارد که درون جوش است وازهیچ رودی تغذیه نمی شود ودرنهایت زیبایی ست.

                                            دریاچه زریوار

مردم مریوان مردمی بسیار فرهیخته وبا فرهنگ ،خونگرم ومهربانی هستندکه لباس محلی می پوشندودکان گیوه فروشی فراوان درآنجا یافت می شود.همین جا لازم می دونم به رئیس بانک مسکن مریوان که توی بازار هست یک درود وتشکر ویژه بگویم که وقتی دیدمش درپشت میز ریاست بانک بالباس کامل کردی نشسته بود بمن چه حظی هدیه داد.حوالی شب می رسیم به شهر والبته یکراست می رویم دریاچه زریوارتاآقای رضایی راپیدا کنیم که خوب منتظرمابود وبه گرمی ازما استقبال کرد.تعارفمان به شام کرد که عبارت بود ازماهیهایی که ازدریاچه صید می کردند وروی ذغال با سیم تست کباب می کردند وباآب لیموی فراوان به خورد خلق الله می دادند.چیزی شبیه خوراک ماهی لتی خودمان.بعدآقای رضایی مارا به یک شهرک که دربالای کوه مشرف به دریاچه قرار داشت برد وچه جایی بود این شهرک مروارید باچشم انداز کوه ودریاچه وفضایی آرام ودلنشین وامکانات مناسب.چیزی درحد هتل نارنجستان خودمان البته به قیمتی بسیارنازلتر.پیشنهاد می کنم  اگرگذارتان به مریوان افتاد غیرازمروارید جایی دیگرنروید.

هتل مروارید

 دریاچه زریوار(زریبار)دیدنی ست حتی برای ما که خودمان دریاچه داریم(خوبشم داریم،خزررا می گویم!) جالب اینکه مردم مریوان معتقدندقبلا"درمحل دریاچه شهری بود که به نفرین درویشی که مردم بااو وخانواده اش رفتارنکردند،زیرآب رفت.جالبتراین است که این افسانه درنظر مردم چنان واقعی بنظر می رسد که درنزدیکی دریاچه،مقبره ای منسوب به همان درویش قرار داردومحل زیارت مردم مریوان است.

 امابازار مریوان هم برای خرید جای مناسبی است به بعضی اجناسش  ازنظر قیمت بسیارارزانتراز سایرجاهاست وخوب باید بگردید تا جنس خوب ومناسب پیدا کنید.بیشترشبیه بازار مکاره وبازار ساحلی آستاراست.دوروز ماندن درمریوان به سرعت می گذرد وموقع بازگشت به خانه می رسد.درراه بازگشت یک شب رادرهمدان می مانیم(شب ولادت حضرت علی )وصبح  به سمت محمودآباد حرکت می کنیم..

                          مریوان

دویوم:پرسپولیس هم که ....قرمزته!

سییوم:ازاین به بعد دیالوگ هم داریم.مث این:

میدونی جیل... تو منو یاد مادرم میندازی. مادرم بزرگترین فاحشه ی آلامد و محشر ترین زن عالم بود. پدرم، هر کسی که بوده، حتما تو مدت زندگی مشترک یک ساعته یا شاید هم یک ماهه اش با مادرم، خوشبخت ترین مرد دنیا بوده!

شاین / روزی روزگاری در غرب

 

هنری فوندا وچارلز برانسون

پنجم:شعر

ابریشم سیاه دو چشمت
یاد آور شبی زمستانی است
 من بی ردا
بدون وحشت دشنه
شادمانه خواب می رفتم
ابریشم سیاه دو چشمت
خانه ی من است
آن خانه ای
که در آن خواب می روم
و می میرم

ششم:

خداحافظ(اینطوریه!)

*نام فیلمی به کارگردانی سرجئو لئونه



تاريخ : 87/05/11 | 23:24 | نویسنده : علی محمدزاده
تیم محبوبم برزیل هست.

اما توی فیفا۲۰۰۷با تیم ملی آلمان به رکورد۱۲روزمداوم بی شکست بودن وبیش از ۲۰بردپیاپی رسیدم.این رکوردشامگاه یازدهم مردادهشتادوهفت بنام اینجانب علی محمدزاده ثبت شد.



تاريخ : 87/05/10 | 20:16 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

 

 

ماشین روکه کنارکوچه پارک می کنم باخودم مرور می کنم:دست پاچه نمی شی،خواستگاری که نیومدی.میری بالا،گل روبهش میدی،احوالپرسی وچایی .که اونم اگه تعارفت کردهمین.ازماشین که پیاده می شوم...

                                                 کتی مورچه

 

 

یکم:

واردحرم که میشی همه ی چهره ها برایت چقدرقشنگند.ازنگهبان دم بازرسی بدنی بگیرتاویلچردارونظافتچی وکفشداروخادمینی که باچوبپر تراهدایت می کند حتی  مردمی که آمدند زیارت و تونمی شناسی شان.واردخنکای شبستان که می شوم وقامت به نمازمی بندم همه ی کسانم می آیندجلوی چشمانم:   مادرم،خانواده ام،دوستانم...وتو.

دویوم:

حوالی نیمه شب می رسم خانه وخستگی ومرورخاطرات جلوی خوابم سدسکندرمی سازند وتا شش ونیم صبح بیدارمی مانم.البته"ماه تلخ "روهم مجددا"می بینم.جایی ازاین فیلم رودوست دارم.اینجاروسه باره می بینم:

 اين صحنه موقعيه که رابطه اسکارو می می به نفس‌نفس افتاده و هرکدوم منتظر بهانه‌ای برای انفجار عقده‌های درونی‌شون هستن. سير ديالوگ‌ها که به دعوای محتوم بعدش منجر می‌شه

 

سر صبحانه مي می از توی بطری شير می‌خوره. اسکار از اين کار مي می خوشش نمياد.
اسکار:‌ بايد حتما اونجوری بخوری؟ چرا از ليوان استفاده نمی‌کنی؟
مي می: چه فرقی می‌کنه؟‌ جفتش يه مزه رو می‌ده.
اسکار: ولی يه جور به نظر نمی‌رسه.
مي می: اوه-لا-لا. نمی‌دونستم که اينقدر ظريف هستی.
اسکار: منظورت از ظريف چيه؟
 می می: منظورم ظريفه
اسکار: می‌دونم منظورت چيه ولی اين واژه درستی براش توی انگليسی نيس. اگه لغتی رو به انگليسی نمی‌دونی به فرانسوی بگو.
ميمی: به فرانسوی نمی‌گم چون فرانسوی تو به اندازه کافی خوب نيس.
اسکار: از انگليسی تو بهتره.
مي می:‌ بعد اين همه سال توی پاريس بايد هم باشه. شايد انگليسی‌ات هم خيلی خوب نيس. شايد واسه همينه که کسی نمی‌خواد کتابات رو منتشر کنه.
اسکار (فنجونش رو به ميز می‌کوبه): حالا منتقد ادبی شدی. همچين چيزی واسه يه گارسون خيلی خوبه.
مي می:‌ من گارسون نيستم. من رقاصم.
اسکار: گور بابای رقاص. اگه من تو رو از اون رستوران لعنتی جمع نکرده بودم الان هنوز داشتی انعام جمع می‌کردی.
مي می بطری شير را به سمت اسکار پرت می‌کند. وقتی می‌خواد از آشپزخونه بيرون بره اسکار موهاش رو می‌گيره...

 دنیاازدیدکتی مورچه

 

سییوم:شعر

 

در گلدان تنهایی ام
 گلی ست
 - رویشی
 از
شعله های عطر گمشده ی عشق -
در گلدان تنهایی ام
 گلی ست
تقویم های بهاری
با لبخند سرخ تو ورق می خورد
 شکفته تر از دریاست
 در نسیمی
 که ماه را
به زمزمه می آرد
آه
ای عطر گمشده !
 برخیز ! و در نسیم بی کرانه ی آواز
 با حریق
بیامیز

 

                                   گل فرستادیم!!

چهارم:

ماشین روکه کنارکوچه پارک می کنم باخودم مرور می کنم:دست پاچه نمی شی،خواستگاری که نیومدی.میری بالا،گل روبهش میدی،احوالپرسی وچایی،که اونم اگه تعارفت کرد.فقط همین.ازماشین که پیاده می شوم نگاهم به یک عددمورچه می افتد که ازشدت هیجان ماننداسپند روی آتیش روی بالکن خونه پایین وبالا می پره وهمین تمام نقشه های منو برای رسمی بودن نقش برآب می کنه.

پله ها روتا طبقه دوم که تاریکند دوتایکی می کنم ووقتی دررابرویم بازمی کند ازفرستادن آنهمه گلهای بیرنگ بوبرای این گل شاداب که روبرویم بمن لبخند می زندخجالت می کشم!

دختری بیست ودوسه ساله رامی بینم که می گوید بیست وهشت ساله هست،پرازطروات و سرزندگی محض.موهای کوتاه شده اش همراه با عینک بدون فریم که چشمانش راقاب گرفته مورچه روبیشترشبیه دختربچه هایی کرده که تازه ازسرجلسه امتحان امدندتاشبیه یک زن خانه دار.بینی زیبا ولبانی ظریف وکوچک،چانه ای گرد وصورتی بی لک.شبیه مینیاتورهای استادفرشچیان(همونایی که آدم ازدیدنش سیرنمی شه)پرازظرافت دررفتاروحرکات زیبای دست ودهان موقع حرف زدن.انگشتان ظریف ولاک زده .بالباسی ساده ،شلوارجین وتی شرت سرمه ای رنگ سه دکمه.مورچه اینقدرزیبا؟ندیده بودیم بوالله.روبروی هم جلوی اوپن آشپزخانه روی صندلی پایه بلند فلزی می نشینیم.خانه به طرز دلپزیری برایم خوشایند وصمیمی ست.ازسلیقه و چیدمان وسایل ولوازم زندگی خوشم میاید.بالکنی روبه خیابان وچند درخت دارد که نورگیر وروشن است.میزبان ساده وبی تکلف مراآرام وخودمانی تعارف به پذیرایی می کند.

-وای عمو علی خیلی خوشحالم که اومدی.(من چهاربرادرزاده دارم هیچوقت اما به این شیرینی عمو خطاب نشدم)تعارف نمی کندبااین حرفش که اینرا ازتلفن های مداومش درمسیرحرکتم به خانه شان فهمیدم که نگران بودمبادا گم بشوم.

-اینهم عموی چاق کچل وبدقیافه ای که می خواستی ببینی.

چایی سردشد اماحرفهایمان گرمترادامه پیداکرد.وقتی که حرف می زندمحو تماشایش می شوم وازتلفظ حرف"ر"درکلامش حظ می برم.ازنیما(شوهرش)که حرف می زندمی توانی رنگ عشق وزنگ دوست داشتن راببینی وبشنوی.وقتی می گوید نیماجان عطری اززندگی  رودرکلامش حس می کنم.جای جای حرفایش جایگاه علاقه ووابستگی اش به نیماست .وقتم کم است واین را تلفن مداوم دوستان بهم گوشزد می کنند.می خواهم خداحافظی کنم اما نمی توانم ودوباره صحبت وصحبت وصحبت.خدایا چرامن ازحرف زدن سیرنمی شوم؟آخرین تهدیدها وهشدارهاروکه ازحمیدرضا پشت تلفن می شنوم برمی  خیزم وپاهایم به راه می افتند.رفاقتم رااما برایش جا می گذارم که تنهاسرمایه ام هست.میدانم که دیداردوباره به این زودی ها میسر نیست اما می گویم به امیددیدار.به اولین پاگرد که می رسم سربرمی گردانم تا برای آخرین بارنگاهش کنم که چشمانش ازشادمانی وخنده پرشده است.بطورحیرت انگیزی محبتش راحس می کنم.

توی کوچه یک عدد مورچه ی دوست داشتنی ازروی بالکن برایم دست تکان می دهد درشامگاه سه شنبه هشتم مرداد هشتاد وهفت.

عادتم این است موقع برگشت به خانه تابلوهای کیلومترشماررواینطورمی بینم:صدکیلومتربه خانه نزدیکترشدم.اینباراما برایم طوردیگری بود:صدکیلومترازمورچه دورترشدم(اینطوریه!) کتی مورچه

*ترانه ای از محسن چاووشی



تاريخ : 87/05/06 | 0:47 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

... به روی دنیا بخند تا دنیا ، در بحبوحه همه این مرگهای ناگهان ؛ یادش نرود زندگی یعنی چه ... لبخند تو سلام به زندگی ست از ان گونه که خورشید به سبزناکی گیاه سلام می کند تا زردی به خاطرش خطور نکند . خطرناک ترین فاجعه وقتی ست که ابر ملالی بر چهره خورشید بنشیند !...آن وقت چه کنند این همه جوانه نورسته ؟!...این همه سرو و صنوبر کهنسال ؟!... بخند بانو !... زندگی محتاج لبخند توست تا یادش نرود پایان هر بارانی ، آتش بازی رنگین کمان است و بازی نور بر قطرات روی گلبرگها .... من به چشمهای تو فکر می کنم و سیاهی این روزهای پر از مرگ را تاب می آورم ... زندگی روی سرپنجه های تو می رقصد و رود رود از انگشتانت جاری می شود تا خلایق تشنه نمانند ... من به دستهات نگاه می کنم و سیراب می شوم ... این یعنی خود زندگی ! (دکترسیامک بهرام پرور)

یکم شعر:

پیله کردم

به ماندن درپیله ام

ازبلوغ هم رسیده ترم

اماهنوز

درپیله ام.

دویوم:

دوست خوبم،می دانم که ازاین شعرخوشت نیامده،اما ناگزیراکنونم این است.

سییوم:

میرم پابوس امامم وچقدرخوبه که این تشرف زودبه زود دست میده.همه تونو بیاد میارم توی صحن وکنارضریح امام رضا،مطمئنم.

چهارم:

"روبعدازاینکه پستم روآپ کردم می بینم.دکترعمرانی راد تعریفش روکرده .butterfly effect

پنجم:

مردکافه چی هفتادساله مانند خنک راست بود وچشمانش وقتی که درباره عظمت وبزرگی بیستون ونیاکانمان حرف میزد مانند یکی عقاب تیزبال به ستیغ بیستون دوخته می شد.صدایش گرم بودو...

 

ازهمدان که خارج می شویم جاده دیگرکوهستانی می شودبه اسدآباد می رسیم که شهرسیدجمال الدین اسدآبادی ست ومشجروباصفا وتمییز است.توی شهرقد یک آبجوش گرفتن وآدرس راه روپرسیدن معطل می کنیم وبسوی کرمانشاه می رانیم.درمسیرمون به "صحنه"می رسیم که معبد آناهیتا درآن قرارداردهمراه با ستون های قطور وتراش خورده وبربالای تپه ای مشرف به شهر"صحنه".مردجوانی که دم درتوی باجه بلیت فروشی نشسته بود وبما بلیت فروخت کتابی درمورد آیین میترادرزمان باستان رو می خوند واطلاعات خوبی درمورد معبد آناهیتا ومعماری آن بما داد.بعدازآن به "آبشارصحنه"و"ییلاق آن رفتیم که پوشیده ازدرختان گردو بودومصفا.آبشارهم البته هفت پله مورب ساخته بودنش که دیدنی وزیبا بود ویکی ازخوشمزه ترین هندوانه های عمرم رو اونجابه بدن واصل کردیم،جایتان خالی(البته بهترین هندوانه های همه ی عمرم روتوی شالیزارموقع درو شالی ،وقتی که خیس وخسته ازگرما وکاربودم ازدست عزیزم می گرفتم که سردبودوسرخ).توقفگاه بعدی البته "بیستون"است.  

                                                          معبدآناهیتا                                               

مردکافه چی هفتادساله مانند خنک راست بود وچشمانش وقتی که درباره عظمت وبزرگی بیستون ونیاکانمان حرف میزد مانند یکی عقاب تیزبال به ستیغ بیستون دوخته می شد.صدایش گرم بودودمش گرمترودرآن گرمایی نیمروزی بیستون آتش بجانمان افکند وقتی ازجفاهایی که اعراب وبادیه نشینان (تاحتی امروز هم) به بیستون ماوفرهنگمان روا داشتند.جای جای این کوه مقدس(نزد پارسیان کهن)اثری ازشکوه وعظمت تاریخ ایران دارد.خوب است که ببینیم وبدانیم که کوروش این ابرمرداعصاروقرون که بود.جالب است برایم که حتی یک سنگ نبشه دربیستون،تاق بستان(تاق صحیح است)،گنج نامه،تخت جمشید و..ندیدم که درآن اسمی ازخداوند یکتا نباشد.ازدوهزارپانصد سال قبلتر ازاین زمان،وقتی  که درجهان بتان خداوندگارمردمان بودند؛درایران متمدن وباشکوه ازپادشاه تا سرباز وکارگروکشاورزهمه یکتا پرست بودند.

"آقای شیرازی"(مردکافه چی رامی گویم)برایمان گزیده گفت وما بسیارگوش دادیم چون طفلانی که تازه به مکتب رفته اند،بتمامی هرآنچه گفت به گوش جان سپردیم ورفتیم،باچند سی دی وبولتن وکتاب درباره آثارباستانی بیستون وکرمانشاه که مرد کرد درکافه اش بصورت یک نمایشگاه کوچک تهیه دیده بود.اگرگذارتان به بیستون افتاد دیداراز"آقای شیرازی"راغافل نشویدکه به اندازه "فرهادتراش"دیدنی ست.

 

کوه بیستون       درراه بیستون

حوالی عصربه کرمانشاه رسیدیم که وقت به پیداکردن هتل واستراحت واستحمام به شب رسیدبهمراه گردشی کوتاه درشهر برای خرید مایحتاج ودیدن تنها ساختمان تجاری مدرن شهر که یک پاساژچندطبقه بود. وخواب.

تاق بستان دیدنی ست،تاق بستان شاهکاری ماندنی ست،تاق بستان عظمتی ازیادنرفتنی ست.همراه با توضیحات مردکرمانشاهی که راهنمای گردشگران بود سفری به دوران ساسانی ویزدگردوخسروپرویزمی کنیم ونقبی به تاریخ وهنر ایران باستان میزنیم.چه قدرزیبا وروان وهمه فهم توضیح میداد این آقای راهنمابالهجه کردی اش.به دل نشست دیدن نقش برجسته های شکارگاه گرازوآهو ونقوش مذهبی وآئینی درتاق بستان.دریاچه وچشمه تاق البته بی آب بود،شاید بعلت مرمت وبازسازی.چون کارگران رامشغول کاردیدیم.وقت تنگ بود ودیدنی بسیاردیدارتاق بستان رابهمراه چند عکس یادگاری کوتاه کردیم وبسوی کردستان تاختیم(آیکون جوگیرشدید).

تاق بستان

دستت دردنکند رفیقم که گفتی "آبیدر"راببینم وسنندج رااما،به قدرنهایت ازمانتو(این لباس بیقواره ی بی تناسب با قومیتمون)...متنفرم...(اینطوریه!)



تاريخ : 87/05/02 | 19:11 | نویسنده : علی محمدزاده

 

سلام

یکم:

اموا ج حمایت ازمودی ازاقصا نقاط بلاگفاازسونامی هم سهمگین تربود،تابادچنین بادا.بخودم می بالم ازاینکه قطره ای ازاین امواج بودم.

دویوم:

دوتا ازدوستانم ،سلمان گنجی که شاعراست وانسان وشریف  ونیزحمیدرضارفیق گرمابه وگلستانم که درضمن رئیسمون هم هست شروع به نوشتن دربلاگفا کردند.بروید بخوانید که حقا لذت می برید.

سییوم:

شعر:

در همه ی خوابهایم همان خانه را می بینم،
همان دیوارها و همان اتاقها، با پنجره های بسته ای آن بالا.
کاری تمام نشده انتظار مرا می کشد.
کاری که عمر کفاف تمام شدنش را نخواهد داد،
که تا تمام نشود، زندگی نمی اید.

در همه ی خوابهایم همان خانه را می بینم،
همان باغچه و همان بام.
برگشتم تا کاری را تمام کنم،
نشد.
گم شدم میان دالانهایش.
بی زندگی برگشتم،
و مرگ هنوز نیامده است.

در همه ی خوابهایم،
مرگ در می زند.

چهارم:

سفرنامه قسمت دومش هم عنقریب به رویت خواهد رسیدکه ورود به رویای کرمانشاه است.

پنجم:

گوشم ،ازاینکه بعضی ازصدها رومی شنوم ازت متشکرم.

ششم:

بابام قدیما خیلی  اهل خوندن روزنامه بود وهمیشه  روزنامه های رو که می خوند(رستاخیزواطلاعات) جمع می کردوخیلی مرتب دسته بندی وآرشیو می کرد وبعد می داد به عزیزکه اوناروببره زیرشیرونی خونه توی یه کیسه  بزرگ بزاره.اما از22بهمن سال پنجاه وهفت روزنامه خوندروبه کل گذاشت کنارو فقط کتابای تاریخی واتوبیوگرافی مشاهیروسیاستمدارهارومی خونه.ندیدم بعدانقلاب حتی یه خط روزنامه بخونه،دیگه دل ودماغ نداره.حالا چراروزنامه هارو می بردیم زیرشیرونی وزیرزمین نمی بردیم؟واسه اینکه محمودآباد خونه هاش زیرزمین نداره چون اگه یه مترزمین روبکنی به آب می رسی و مث جاهای دیگه نیست که باید کلی بکنی تا به یه چیکه آب برسی.ازاونطرف هم بخاطربارندگی زیاد قبلا" نمی تونستن سقف بدون شیرونی درست کنن(الان یه چندسالی هست که آپارتمان سازی توی محمودآباد رایج شده ومیدن سقف هاروعایق کاری می کنن)وسقف همه ی خونه های محمودآباد شیرونی حلبی داشت.آدمایی به سن وسال من یه بخشی اززندگی کودکی شونو توی زیرزمین خونه شون سپری کردن ویا مث من زیرشیرونی.اون فضای نیمه تاریک مکان مناسبی بود برای پروازدادن ذهن وتخیلمون برای ساختن اون دنیایی بودکه دوست داشتیم.

حوالی کلاس  چهارم پنجم ابتدایی بودم بنظرم،که دیگه می تونستم یواشکی دورچشم عزیز ازنردبون بالابرم وارداتاق زیرشیرونی بشم.ویک باردرطی این جست وجوهای دزدکی بین انبوهی ازکتابای درسی سالیان گذشته داداشاوآبجیا و خنزر پنزرای خونه مون که عزیزباسلیقه همه روچیده بود و زلم زینبوهای ننه مون(بقول امروزیامادربزرگمون) که دستی به هنرداشت وتوی جشن های ازدواج،علاوه برآشپزی  عروس هم بزک می کرد!!کیسه روزنامه های بابا روپیداکردم ودیگه کارم شده بود بعدازظهرای تابستون که هم می خوابیدن وهیچکی حواسش بمن نبود،توی هرم گرما که زیرشیروونی حرارتش ازدمای سونای خشک هم بیشتربودمی رفتم اونجاو روزنامه هارویکی یکی درمی اوردم وتورق می کردم وعکساشونو تماشا می کردم

روزنامه رستاخیز چون یه روزنامه حزبی بود،مطالبش کلا"سیاسی بودومطالب متنوع وسرگرمی کم داشت واسه همین بهش نگاه نمی کردم.اما اطلاعات بااینکه اونم یه روزنامه خبری سیاسی بودمطالب دیگه هم توش بود که به مزاج من سازگارتربود.ازجمله قصه های عشقی وصفحه حوادث ومصاحبه وعکس ازآوازه خوانها وهنرمندان دیگه والبته صفحه سینمایی وتبلیغات فیلمهای روی پرده.

 تبلیغات سینمایی یک چهارم صفحه روزنامه روتشکیل میداد که معمولا" تبلیغات چهارفیلم ویا بیشتر روتوش چاپ می زدند.البته برای بعضی ازفیلمها اینجوری نبود مثلا"برای"جنگ ستارگان"(جرج لوکاس)تمام این فضا رواختصاص داده بودندکه خیلی قشنگ بود:عکس همه ی هنرپیشه ها درحالی دردست بعضی ها شمشیرلیزری بود روکارکرده بودن وتمامی جوایزاسکاری روکه فیلم برده بود پایین تصویرقطارکرده بودن.تبلیغات فیلم "این گروه خشن"(سام پکین پا)هم بزرگ بود.

القصه توی این رفت وآمدها ودیدن این تصاویر هوش ربا(که توش عکس های بدبد هم بود،ولی من نگاه نمی کردم!!)بود که باهاش آشنا شدم ورفاقمون شروع شد.مث آدما وقهرمانای دیگه نبود:اسب وششلول ومهمیزنداشت.چاقو وکلاه مخملی وسبیل ازقفا دررفته هم نداشت.هیچ خانم لخت وعوری هم نه بهش بوسه می دادنه دست اون به کمراین یکی بود.شیک وپیک نبودکه هیچ،اصلا"لباس تنش نبود بجزیه شلوارسیاه ساده.برخلاف قهرمانای دیگه زخمی بودولبخندی نداشت به لبش.اخمو بود،خشن بود،ساده بود،بروس لی بود!

بابروس لی زیرشیرونی خونمون رفیق شدم وطی دوباردیدن ودردل کردن وگپ زدن، منو ازپا انداخت ومریدش شدم.اونوقتا هنوز فیلمهاشو ندیده بودم.اماجذبه اش ازهمون اول منو منکوب کرد.خیلی جذاب وسینمایی کمی مایل به عقب وباپاهایی بازازهم ایستاده بود،دستانش باگاردی بسیارقشنگ وباشکوه(زیباترازاین گاردهنوزندیدم)دردوطرف بدن آماده دفع هرتهاجم وزدن هرضربه ی برق آسایی بودند.چهره اش بااخمی غلیظ وموهایی صاف وآشفته،زخمهایی که مانند شیارروی صورتش نقش بسته بود رابنمایش می گذاشت.وتمامی این شمایل بانهایت زیبایی جوری که جان کلام فیلم رومی رسوندبا یک اژدها درهم پیچیده بودوعنوان فیلم برکوبندگی وباصلابتش می افزود:"اژدها وارد می شود".

اولین فیلمی که ازش دیدم "خشم اژدها بود"بعد"اژدهاواردمی شود"و"راه اژدها".سکانس مبارزه اش با مرد روسی توی فیلم "خشم اژدها"روخیلی دوست دارم.همین طورسکانسی که بادوست دخترش توی قبرستون شهر پشت به پشت هم دادن وحرف می زنن.ویا اون سکانسی که بالباس مبدل خودشو جای مامورمخابرات جامیزنه ومیره توی باشگاه ژاپنی ها.سکانس مبارزه اش توی باشگاه با ژاپنی ها،اونجاییکه وقتی ازپشت میزننش واون همراه بامعلق زدن روی زمین نانچیکوی خودشو درمیاره ،این سکانس نانچیکو رورسما"واردحیات ومماتمون کرد.طوریکه به دوستام وصیت کردم که اگه من طی دردگیری وگردگیرهای خیابانی توسط دشمنان فرضی کشته شدم،منوبانانچیکودفن کنن!!.نانچیکو غیرازمواقع خواب همیشه همراهمون بودوتابریم دبیرستان وعقل رس بشیم اونوقایمش می کردیم زیرپیراهمون ویه جوری راه می رفتیم و وایمی ایستادیم که حریفان ازوجودش آگاه نباشن وناغافل بهشون حمله کنیم .اگرچه درمبارزات بیشترازحریف چشم وچال خودمونو سیاه وکبودمی کردیم!.ازبین فیلمهای بروس لی "اژدها واردمی شود"روخیلی دوست دارم که خوب حرفه ای تر هم ساخته شده وهالیوودیه وچندتا هنرپیشه سرشناس دیگه هم مث "جیم کلی""جان ساکسون"داره.صحنه مبارزه اول فیلم وسکانسی که خواهرش مجبور به خودکشی میشه رودوست دارم.علی الخصوص اونجاییکه انتقام مرگ خواهرشو می گیره وتمامی سکانس مبارزه توی زیرزمین روعاشقشم.گرچه "راه اژدها "و"بازی مرگ"و"رئیس بزرگ"روبعدهاتوی دوران دبیرستان دیدم والان چند سالی میشه که دیگه رغبتی به دیدن فیلمهاش ندارم اما،هنوزبروس لی برام خاطره روزنامه های کاهی زیرشیرونی خونه ی قدیمی مونوداره.(اینطوریه!)

 

نانچیکوبازی



تاريخ : 87/05/02 | 1:19 | نویسنده : علی محمدزاده

 

بااحترام به مهرنوش

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت اید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
 نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
 بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
 و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
 هیچ چیز ارزان نیست

*شعری ازحمیدمصدق



تاريخ : 87/04/30 | 18:17 | نویسنده : علی محمدزاده
 

سلام

اول:

"خسروشکیبایی" که رفت دست ودلم به نوشتن نمی رفت وگرنه سفرنامه از روز اول هم آماده بود."خسروشکیبایی" که رفت" حمید هامون" برایم ماند.ازقبل می خواستم درمورد" هامون" بنویسم اماحالا دیگرنه.

دویوم:

دلم می خواد همیشه یک هفته نباشم تا کامنتام همیشه به عددصد برسن،امانمی تونم این ریاضت روتحمل کنم.ضمنا"اگه کسی می تونه بفریادم برسه،دلم می خواد یه باردیگه فیلم"ماه تلخ""رومن پولانسکی" روببینم اماپیدانمی شه.هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

سییوم:

شعر

 با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!

 

چهارم:

ازهمه ی کسایی که توی این مدت غیبت من چراغ این وبلاگ روروشن نگه داشتن  ممنونم وبیشترازهمه از"سیرترشی" که مدیونشم بی تعارف.

پنجم:

زندگی تان سرشاراز هزاربوسه نوبه نو

ششم:

باخونواده اش درفاصله  چند قدمی ما زیردرختای گردوی توی پارک آبیدرنشسته بودهمراه باپسری جوان ودختری سیاه چشم ویک زن،وقتی ازش پرسیدم.

-آقا ببخشید مریوان راهش ازکدوم طرفه؟

واین سوال آغازیک رفاقت شد.رفاقتی بامردکردمریوانی که مهربان بودومردبودورفیق.ممنونتونم" آقای رضایی" بخاطر رفاقتی که درحق ماتمام کردی.می دانم  که اینجا رانمی خوانی،حتی نخواستی ازتوعکسی بیادگارتوی وبلاگ بگذارم،اماچهره جذاب ومهربانت همراه باشرمی نایاب درچشمانت ولهجه گیرای کردی ات توی ذهنم برای هزاران سال حک شده.

برایم یک سنگ یک ستون یک پله یک سنگ نوشته یک...هرچی،که یادآورپیشینه ونیاکانم هست ازهربناوعمارتی دردنیامهمترومحبوبتراست.چه این بناویرانه های "معبدآناهیتا"درکنگاورباشه چه بازماندهای" تخت جمشید"درشیراز.وقتی مشتی ازخاک "تپه هگمتانه" رادردست می گیرم سربه آسمان می سایم وبیش ازدوهزاروپانصدسال تمدن وانسانیت رالمس می کنم.چشم نوازی "طاق بستان" منو مث هربیننده ای محسورمی کنه ونوشته های "خشایارشا"توی "گنجنامه" لبریزازغرورکه یک ایرانی هستم.

ازمحمودآبادکه بیرون میایم یه تیکه بزرگ ازروحموجامی ذارم.توی حیاطمون قایمش میکنم  زیردرخت ازگیل.یاران موافقند وهمراه.البته جای "حمیدرضا"و"کامبیز"خیلی خالیه اماخوب راه می افتیم.اولین جایی که توقف می کنیم برای صبحانه کنار "هتل آبعلی" است که سرسبزاست وخوش وخرم.

                                         

بعدآنقدرمیرویم تابه "کبودرآهنگ "می رسیم که" غارعلیصدر"درآنجاست.قبلا"بادوستان آمدم اینجاامادیدن مجددش هم خالی ازلطف نیست.فضا سازی زیبا قبل ازرسیدن به غاروامکانات نسبتا"مناسب کمپینگ واطراق برای مسافران را می شود به غذای بسیاربد وگران رستوران سنتی اش بخشید.اگرگذارتون به همدان و"غارعلیصدر"افتاد رستوران سنتی نروید که پشیمان می شوید مث ما که رفتیم وپشیمان شدیم.همراه بااصرارودعوت به میزبانی" آقای بهمنی" عزیزازپرسنل اورژانس 115همدان،کبودرآهنگ روترک می کنیم روبسمت  همدان.

                                                          

"باباطاهرعریان" رودرمیدان بزرگ وسط شهرزیارت می کنیم وبااضطرابی شیرین روبسوی ابوعلی سینا می رویم.تایادم نرفته اینرا  بگویم درتمام تابلوهای راهنمای گردشگران ونقشه های نقاط دیدنی همدان هرگز" باباطاهرعریان" رو به صفت مشخصه اش(عریان) ننوشته بودندچرایش رانمی دانم.لابد به دلیل رعایت شئونات اسلامی یاعدم اشاعه فحشا وبی حجابی!!!.اما اضطراب شیرین  که گفتم بخاطر دیدن" ابوعلی سینا" (درجای خودش قابل احترامی شایسته است)ویا حتی همدان نبودکه دیدنی هایش رادرسفرقبلی دیده بودم.اینباربه دیدن کسی می رفتم  درزمان ومکان واقعی می دیدمش.

                                                                      

"تاتوره خانم" حتی اگربین یک میلیون خانم دیگرایستاده بودید،واسه شناختنتون لازم به  اشاره دست نبود.که چه کسی جزشما می تونست اینقدرخانم باشه،محجوب باشه،زیباباشه،نازنین باشه،تاتوره باشه!

چهره ای گرم وصمیمی (مث خواهرای هممون شاید)کمی کلافه ازگرما،مانتویی نخی وراه راه وروسری ازهمان جنس برسر،دردستی عینک آفتابی ودردست دیگرجعبه ای که بعدفهمیدیم "کماج" (کلوچه ی تاتوره ای!!بقول بچه ها)هست،زیردرختان بلند وراست قامت درب ورودی" ابن سینا" ایستاده بود تاتوره خانم."بانوی هگمتانه".

ممنونتونم بخاطرهمه ی چیزهای خوبی که دردیدارباشما بمن هدیه کردید:صداقت ومهمانوازی،شرم وحیا،مهربانی وصمیمیت شمادرقلبم درست مث نوشته های "گنجنامه" حک شده تاتوره بانو.دیدارمجددمان کنار"شیر سنگی" بودکه به زحمت افتادید برای رساندن "فلش مموری" که ترانه  تویش گذاشتیدتا بی موزیک وآهنگ ازشهرتان نرویم.درفاصله دوروز ماندن درهمدان به دیدار"گنجنامه وآبشارش" و"گنبدعلویان" والبته" تپه های هگمتانه" می رویم که بسیاردیدنی اند ومایه مباهات هرایرانی،بخصوص "تپه" و"موزه هگمتانه" وکلیسای کنارموزه.بروید ببینید ولذت ببرید.وصبح سومین روز به سوی کرمانشاه می رانیم...

                                                                                                                                              

ادامه دارد...

*بانوی هگمتانه نامی ست بغایت برازنده تاتوره خانم



تاريخ : 87/04/30 | 5:31 | نویسنده : علی محمدزاده
هر مردی که تو را پس از من ببوسد
بر لبانت
تاکستانی خواهد یافت
که من کاشته ام .

 



تاريخ : 87/04/28 | 15:49 | نویسنده : علی محمدزاده
 

حمید هامون (خسروشکیبایی) : تو میخوای من اونی باشم که واقعا" تو میخوای من باشم ؟ اگه من اونی باشم که تو میخوای ، پس دیگه من ، من نیست . یعنی من خودم نیستم . ...



تاريخ : 87/04/27 | 21:22 | نویسنده : علی محمدزاده
من برگشتم به خونه

تاريخ : 87/04/20 | 20:23 | نویسنده : علی محمدزاده
همدان،کرمانشاه،کردستان،زنجان،گیلان.دارم میرم سفر.

ازهمین الان که نرفتم هنوزدلم برای دریا وبارون تنگ شده.وقتی توی شهرکوچیکم قدم میزنم باخودم نجوا می کنم:سلطان جهانم به چنین روزغلام است.

خونه مون رودوس دارم.خونه ای توش بدنیا اومدم ومطمئنم یه روزی توی همین خونه ازدنیا میرم.

محمودآباد رودوس دارم.شهرکوچک من که یه مردکوچکترسعی داره توش بزرگ بشه.

تمام ایران را می بوسم.

زودبه زود بیاین برام کامنت بذارین تاوقتی که اومدم همشونو باهم بخونمو حالشو ببرم.



تاريخ : 87/04/18 | 13:12 | نویسنده : علی محمدزاده

کیو کیو بنگ بنگ

یه سکانس ازیک فیلم  وسترن که سیرترشی متاهل عزیزم توی وبلاگش نوشته بودمنوباخودش به دوره ی قدیم برد.سالهای تلویزیون وسینمایی های بعدازظهرجمعه وسریالهای وسترن "ویرجینیایی" و"چاپارل".مردانی که ششلول ومهمیزمی بستندوبادلیل وبدون دلیل اسلحه ازغلاف بیرون می کشیدند.مردانی خونسردوبغایت جذاب که حتی نمونه اش روتوی دروهمسایه ومردان زورمندآشناوفامیل نمی شد دید.مردانی که هیچ وقت پیژامه نپوشیدندودست روی زن بدبختشون بلند نکردند.کسانی که هیچ وقت به بچه هاشون اخم نکردندوسرشون دادنزدند(آخه اصلا"بچه نداشتند).قهرمانانی که دستمال گردنهایی که بایه گره کج به گردن (این نشان سرخ دلیری)بسته بودند،صرف نظرازپاک کردن عرق باآن کاربردموثرتری برایشان داشت،نقابی برای سرقت!.

بهمراه دوستان واسه تهیه اسلحه می رفتیم  کارخانه چوب بری وثوقی که یک زرادخانه لایزال واسه ساخت وسازاسلحه های خوش دست و"وینچسترهای" پوکه پران بود.ای خدا همیشه دستامون پراززخم های تازه بود ازبس این تیروتخته های بدون مصرفی  که پشت کارخونه ریخته بودن روبامیخ وکش بهم وصل می کردیم تا کلکسیونی ازبهترین اسحله هاروداشته باشیم.همیشه هم یکی ازانگشتامون که بجای میخ باسنگ روش کوبیده بودیم خونمردگی داشت!.

بعدنوبت دستمال گردن بود که معمولا"ازپارچه کهنه های لباس خودمون درست شده بود.ششلول روبه کش شورت مامان دوزمون که تنها لباس رسمی توی تابستون برامون بود آویزون می کردیم وبانقاب به چهره به کمین ماشین های  می شستیم که تک توک جرات عبورازکمینگاهمون رومی کردن.

حسابش ازدستم دررفته  که چندتا ازآدم  بدها رو(رئیس دزداوافرادش)توی صلات ظهرکنارآب بندان زمینای کشاورزی غافل گیرکردم وبه تیرحرمشون کردم.تعدادش ازدستم دررفته چندبار درحالی که روی صندلی راحتی کناردفترکلانترکلافه ازگرمای" آریزونا"داشتم چرت میزدم،هدف تیر"بوک جونز"نامرد(که همیشه ازپشت منو باتیرمیزدلاکردار!)قرارگرفتم وزخمی ونیمه جون،یه وقتایی مردم ویه وقتایی هم جون سالم بدربردم!.کابوی های لاغرولخت وسبزه پوست ازگرمای تابستون بودیم که همراه باگاوهایی که توی زمین کشاورزیمون می چریدندهزاربارگاوچرونی کردیم وداغ روی کپل شون گذاشتیم!

توی باغات وزمین های سرسبز کنارشالیزارهاازبام تا شام  به اندازه تمام نبردهای "ژنرال کاستر"باسرخ پوستا آدم کشتیم.ازهرجایزه بگیری حرفه ای تربودیم وازهرقهرمان وسترنی جذابتر.باسیگاری گوشه لب وراه رفتنی که اندکی به سمت طرفی که اسحله روبستیم کج شده بود،بادستهایی که کمی بیشترازحد معمول ازبدن فاصله گرفته بود.برامون طرف مقابل اهمیتی نداشت کی بود بدون کمترین مکث وواهمه ای دعوت به دوئل رو قبول می کردیم.باپاها ودست هایی بازازهم درفاصله ای دورچشم به چشم هم خیره می شدیم وششلول روبه سرعت برق بیرون می کشیدیم وبنگ بنگ..

.

*هفت تیرهای چوبی نام فیلمی ست ازشاپورقریب



تاريخ : 87/04/16 | 22:27 | نویسنده : علی محمدزاده

باشروع فصل گرما سفربه مناطق خوش آب وهوای شمال کشور زیاد میشه. لذت

 

 بخش ترین بخش سفر به شمال روتوی تابستون شنا تودریای خزرمی سازه.که خوب این تفریح لذت بخش ومفرح  اگه به قواعدش آشنا نباشی اونوقت تبدیل به یه کابوس میشه.چقدرزیادن کسایی که با خنده وخوشی وشوخ وشنگ میرن لب وآب وبعدباچشم گریون ودل خون همراه جنازه عزیزانشون برمی گردن شهرشون.به دلیل شغلم درتماس دایم با این موارد واصولا"حوادث وسوانح هستم.زیاد می بینم خانواده های رو که باتشویش ونگرانی منتظر یک خبرخوب از بیمارشون هستند.خیلی با صحنه های غمبار مویه وگریه آدمای داغدارتوی محوطه وحیاط درمانگاه مواجه می شم.غریقی هم که توی این فصل،همه روزه داریم.اما...

توی اتاق نشسته ام ودارم کاربرگه های بیمه روانجام می دم.کار سختی نیست اما وقت می بره وخسته ام می کنه.مشغولم وبه هیچ چیزی فکر نمی کنم.صدای همهمه ای رو تومحوطه درمانگاه می شنوم،مث همیشه اهمیتی نمیدم چون باشرحی که دربالا دادم به این سروصداها عادت دارم.اماامروز این صداها یه جوردیگه است.البته چنددقیقه قبل آمبولانس اورژانس115آژیرکشان ازدرمانگاه خارج شدوحدس می زدم که باید غرقی ویامصدوم ازتصادفی رواورده باشن.به کارم ادامه می دم :جمیله سیفی...شمسیه یحیی پور..محمدحسین قویدل...صفرهاشم نژاد...همینطوربرگه های بیمه روبالیست چاپ شده مطابقت می دم.

بانهیب دلم ازجابلندشدم وبطرف درمانگاه رفتم.توی حیاط کنارماشین آمبولانس یه پژو206سفید رنگ وایساده ویه جوونه بیست وچند ساله پیشونی شوبه ستون عقب ماشین گذاشته وگریه می کنه.چندنفری هم هستن که دارن پرس وجو می کنن که چه خبره.وارد درمانگاه که می شم صدای زجه های یه زنو می شنوم که توی اورژانس ازکناراتاق میادزن باگریه به روبه سوی کامبیز که توی اتاق همراه امید وخانم عبدیان وخانم محمودی وسلمان مشغول احیای فردغرق شده اندمیگه:آقای دکترتروخدانجاتش بدین بچه خواهرمو نجات بدین امانت بدستم سپرده شده.ای خداحالامن جواب مادرشو چی بدم...

یه دو نفردیگه یه مرد ویه زن گریه بچشم سعی درآروم کردن زنودارن که موفق نمی شن.نگهبان اونارو به سالن می بره تا سروصداشون مخل کارتیم پزشکی نشه.لای دراتاق بازه وتوش سرک می کشم.

خانم دکتر فرزادی ودکتر فتاحی(کامبیز)بهمراه امید وخانم محمودی روی یه غرقی که یه بچه است خم شدن:تودست خانم محمودی آمبوبگ  هست وکامبیز انفوزیون بی کربنات روکه به بچه تزریقه چک می کنه.خانم دکتر فرزادی یه نگاه به تنفس ویه نگاه به مونیتورداره.غرقی یه بچه هفت هشت ساله است که با بدن نحیف وزیتونی رنگش(که دیگه به سیاهی میزد)روی تخت اتاق سی پی آرخیس وشن آلوده بیشترشبیه منه تابه خودش.

نه نبض ونه تنفس هیچ علامتی ازحیات درش مشاهده نمی شه.آخرین سعی های تیم پزشکی هم داردیواش یواش به یاس مبدل میشه.به صفحه مونیتورالکتروشوک نگاه می کنم،فقط یک خط ممتدمی بینم.مایوس شدن روتوی چهره عرق کرده دکترفتاحی ودیگران می بینم .هیچ علامتی ازحیات به چشم نمی خورد.روی اتاق وتخت گردمرگ پاشیده شده.کامبیزخسته ازماساژقلبی وامیدمغموم.اشک رودرچهره دکترفرزادی می بینم.می خواهم بیرون بروم ازاتاق اما نمی توانم.پاهایم مثل دوتا بشکه ی سربی سنگین هستند....برای آخرین بار به امید حیات نگاهی به خط بی فراز وفرود مرگ روی صفحه مونیتور می اندازم....خدایا

-نبضشودیدم.داره میزنه

نقطه ی کوچک زندگی وامید روی خط ممتدمرگ می بینم وتلاشها برای نجات به ثمر می نشیند.همراه با خروج آب شورمرگ اولین دم وبازدم حیات درکالبد بیروح بچه دیده می شه و...

-هیچ تخت خالیی توی بخش آی سی یو نداریم متاسف

ازجواب خانم سلطانی مسئول ستاددانشگاه علوم پزشکی جا می خورم.

-خانم سلطانی فکرکنید بچه خودتونه،ازتون تمنا می کنم اگه دراولین فرصت این کودک به دستگاه بنت نرسه...

اینروهمراه بالابه وتحکم می گویم .

-دودقیقه دیگه تماس بگیریدشایدبشود کاری کرد.

این عقربه های ساعت،خدای را!!خانم این دودقیقه چرااینقدرطولانیست.

-بیمارستان امام خمینی یک تخت خالی دارن.براتون پذیرش کردم.

باکامبیز که همراه باامید وسلمان سراسیمه بسوی بیمارستان امام علی درراهند تماس می گیرم تامسیر رواصلاح کنند.

-تنفسش یکنواخته،نبض هم منظمه

چقدرصدای کامبیز همراه باآژیروبوق وهیجان برایم زیباودلنشینه.دربازگشت ازبیمارستان دلم می خواهد دست دوستانم راببوسم.بچه نجات پیداکرد

دویوم:دیشب حماقت کردم وفیلم توفیق اجباری رودیدم.خدالعنت کند دوستی روکه

 

 بدیدنش ترغیبم کرد.توبیخ اجباری!!

سییوم:(اینطوریه!) 



تاريخ : 87/04/14 | 15:16 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

یکم،شعر:

درمی زنند...

دررابازمی کنی؟

ببین چه کسی پشت دراست؟

شایدخودت باشی_

نبایدمنتظربمانی_

یاشایدمن باشم_

ببین اگرمن بودم،بازنکنی!!

می خواهم باتوتنها باشم

تنها

تنها

تنها_

دویوم:

یکی نیست مابراش ازتشنگی بمیریم.یه رفیق،یه همدم،یه دوست.                                     

سییوم:هیچی

چهارم:روحم بدجوری بیخموگرفته ودست ازیقه ام برنمی داره.

پنجم:چشمام خیلی وقته دیگه نفس نمی کشه.مدتیه فیلم نمی بینم.

ششم:

باقی بقایتان

هفتم:

بچه که بودم ازبزرگترا (داداشه بود یاآبجی بزرگه)شنیده بودم که اگه چیزی رو توخواب ببینی وصبح که بیدارشدی قبل ازشستن دست وصورت بری به همون جایی که اونو خواب دیدی دنبالش بگردی حتما" بدستش میاری.به شرطی که خوابتو به کسی نگی وکسی هم ازت چیزی نپرسه.

وخوب من خوابشو دیدم.خواب دیدم که دارم زیر درخت انجیرمونوکه ته باغمون بود (وخدامیدونه چه انجیرهای خوشمزه ای داشت.داداشمون وقت ساخت خونه اونو باهزارتا خاطره ی خوش ازریشه دراورد.بماند)بایه قاشق رویی همون قاشقای قدیمی ازجنس روی که توش بهمون شربتای تلخ تلخ می دادن ومیگفتن دل دردمون که اثرخوردن زیادی آلوچه ترش وازگیل وحشی کال بودروخوب می کنه.داشتم باهمون قاشق زمین زیر درخت انجیررو می کنم وبعدیه گنج پیدا می کنم.گنج که چه عرض کنم،غار"سه سامی" داستان "علی باباوچهل دزدبغداد"روپیداکردم.توی یک نایلون(قدیما بهش می گفتن مشعمع)دسته دار بزرگ تااونجایی که دلت می خواست پر بود ازماشینای اسباب بازی،بولدوزروچرثقیل وماشین های دیگه.مث همونایی که همکلاسیم "جلال عمران" داشت ویکی که ازهمشون قشنگتربود(وحسرت داشتنش هنوزم که مردبالغی هستم بامنه)واسمش بود"فردمی سنگ"(فوردموستانگ).

حتی توی خواب هم اینقدرحواسم جمع بود که باید بیداربشم وگرنه گنجمو ازدست می دم.بیدارشدم،مگه می شه تاصبح صبرکرد؟شاید این سرمایه بدست نااهلش بیفته.شاید یکی مثلا پسرهمسایمون "محمدرضا"(که رفت جنگ وشهیدشد)اونم خوابشو دیده باشه وازمن زودتربره سراغ این گنج.اصلاشاید"عزیزم" صبحی بخوادبره توباغ نشاءتربچه وپیازوبکاره یابوته خیارمحلی(که بوش ازدماغ تاشصت پای آدمو پرمی کرد)ویا گوجه فرنگی های محلی(که کوچیک بودنو ترش)بکاره وزمین زیردرخت انجیروبخوادبکنه ویا...ای وای گنجم!.

چشمو که بازکردم همه جا تاریک بود.شب بود.صدای تنفس برادرا وخواهرامو منظم وباریتم یکنواخت می شنیدم آخه هممون توی یه اتاق می خوابیدم.یه خورده مکث کردم تاهشیاربشم وبعد مث یه مارازجایم بطرف دراتاق خزیدم وبه ظرافت یک بندباز ازبین توده انسانی به خواب رفته ردشدم(یادفیلم تله گذاری بابازی شون کانری وکاترین زتاجونزافتادم).جلوی درکه رسیدم سراپاشدم.کمی پاسست کردم تامطمئن بشم کسی بیدارنیست.نبودند.توی تاریکی عزیزمو دیدم که به پهلو خوابیده بودوکناردربودبعدش بابام بود.دست درازکردم دستگیره درروبه آرومی گرفتم وبطرف خودم کشیدم.درخونمون(ازاین درهای دولنگه ای قدیمی بود که من وآبجی کوچیکه ازدستگیره اش آویزون می شدیم وتاب می خوردیم) لولاش ایراد داشت وباصدای قیژباز می شداینو می دونستم.بااحتیاط کامل دروبازکردم،فقط یک صدای کوچیک ازش دراومدکه خودمم به زورشنیدم.واین تنها اشتباهم بود!!

-داری کجا میری؟

یک پاتوی اتاق یک پاتوی ایوون فریزشدم ازصدای محکم وآمرانه بابام

-دارم میرم دستشویی.

دستشویی رفتن فقط برای فرارازمجازات بودوگرنه پرونده گنج همون لحظه که بابا بیدارشدبسته شدوگنجم دودشدورفت هوا.

سی وخورده ای سالمه(دست درازکنم چهل سالگی رو می گیرم توی مشتم)مشیرومشار دوستانمم،شغل آبرومندانه ای دارم،عاقله مردی هستم،اما هنوزکه هنوزه وقتی ازجلوی مغازه های اسباب بازی فروشی  ردمی شم  یه لحظه یه تک پا ،لختی،قدم سست می کنم  وبه ماشین های کوچک پشت ویترین باحسرت ازدست دادن یک عشق نگاه می کنم.عشقی که می شد داشته باشم اش،اگه بابام بیدار نمی شد.(اینطوریه!)

*یک نعلبکی پرازرازنام آلبومی ازپینک فلویداست



تاريخ : 87/04/12 | 12:28 | نویسنده : علی محمدزاده
نقطه توی زندگی ما چیز کم اهمیتی ست.آنقدر کم اهمیت که به حساب نمی آید.اصلا"نمی بینیمش.هرچیز ریز وکم دیدنی روبانقطه اندازه می گیریم:

هواپیما آنقدراوج گرفت وبالا رفت تا اندازه یه نقطه شد.

لکه رولباست اندازه یه نقطه است عیبی نداره.

اندازه یه نخود( نقطه  گیاهی!)هم ازت دلگیرنیستم.

از نظرمن تومث نقطه بی اهمیتی.

و...

اماهمین عنصربی اهمیت درحروف الفبا می تونه هیجان وحادثه درست کنه.

می تونه دوستی روصمیمی کنه:مثلا"بجای "ایمان خان"بنویسیم"ایمان جان"

می تونه رفیقی رو بهم مشکوک کنه:بجای"مهوش خانم"اگه بنویسم"مهوش جانم"

می تونه سرنوشتی روعوض کنه:اگه بجای"نمون رفیق"بنویسم"بمون رفیق"

می تونه عشقی روجوانه بزنه:اگه بجای"بروعشق"بگم"نروعشق"

دردایره قسمت مانقطه پرگاریم

 بعدالتحریر:بادوستی حرف می نوشتیم وجمله ی حکیمانه ای درمیانه حرف نوشتن ها پدیدآمد:

کسی که غرق درخوشی هاست،هیچ وقت خفه نمی شه!



تاريخ : 87/04/07 | 11:47 | نویسنده : علی محمدزاده

سلام

یکم:به تجربه بهم ثابت شده هرچی بیشترکم اعتنایی بکنی،بیشترتحویلت می گیرن.الادرمواردخاص

دویوم:به تجربه بهم ثابت شده اگه به بانوجماعت کم اعتنایی بکنی،علاقه شون نسبت بشما بیشتر میشه.الادربانوانی خاص.

سییوم:به تجربه بهم ثابت شده اگه توی وبلاگ بانویی دم بساعت بری وهی فرت وفرت کامنت بذاری،واسه حفظ پزکمترمیادجوابتوبده.الادروبلاگ بانوانی خاص وصاحب کمالات.

چهارم:عصبانی ام.نه بخاطر نوشته های بالایی بلکه بخاطریک"ی"ناقابل.حالا اگه"ا"یا"ن"یا"و"بودیه چیزی،برای یک"ی"بی مقدارعصبانیم.        

                                                                                        

پنجم:دلم می خواد یک چهل وهشت ساعت دربست بنشینم وفیلم ببینم.کلی هم فیلم ندیده دارم که اسم هرکدومشون واسه مستی یه دایم الفیلم مث من کافیه....ولی مگه شما میذارید بانو ما فیلم ببینیم.(این بانو می تونه هرکسی باشه،مثلا"آقاخودشما!!)

ششم:قبول که شدم هیچ،ترم تابستون هم گرفتم.دلم برای حمیدرضا فرنیا تنگ شده،زیاد.

هفتم:شعر.

در مکانی به وسعت کف دست
 و در زمانی به وسعت دو لحظه
شماری چند از خوشباوران تاریخ
گرد آمده اند
 تا سرود انقلاب خلق را تندر آسا سر دهند
 و بشارت دگرگونی را
 به عروسان حجله نشین ابلاغ کنند
دیدشان به کوتاهی صحنه ایست
 که می نگرند
 و ایمانشان به ظرافت بلوریست
 که به انتظار تلنگری نشسته است
 و خیالشان تیزرو عقابی است
 که گستردگی دریاها را می پیماید
 افسوس
 به بازی زندگی خو کرده اند
 تا خورشید را به خاک بسپرند
 و بیفسرند.

                                                                                                                             

هشتم:

آررررررررره...داشتیم چی می گفتیم بنویس؛مارودیوونه ورسواکردی. حالیته؟

ماروآواره صحراکردی،حالیته؟

آخه ماواسه خودمون معقول آدمی بودیم.دستکم هرچی که بود،آدم بی غمی بودیم،حالیته؟

سروسامون داشتیم؛کس وکاری داشتیم.ای دیگه یادش بخیر.ننه مون جواربمونو وصله میزد،مارونفرین می کرد.بابامون خدابیامرزسرمون داد می کشیدبهمون فحش می داد،باکمربند زمون اجباریش پامونو محکم می بست،ترکه های آلبالوروکف پامون می شکست،حالیته؟

یاداون روزابخیرچون بازم هرچی که بودسروسامونی بود.ننه ای بود که نفرین بکنه بعدنصف شب پاشه لحاف روآدم بکشه که مباداپسرش خدانکرده بچاد!که مبادا نورچشمش سینه پهلو بکنه!حالیته؟

ه....ی بابایی بودکه گاه وبیگاه سرمون داد بزنه،باهامون دعواکنه،پامونوفلک کنه،بعدصبح زودپاشه ماروتوخواب بغل کنه،اشکهای شب قبلوکه روصورتمون ماسیده بود،کم کمک بادستای زبرخودش پاک بکنه.حالیته؟

اه ه ه می دونی بابامون چن سال پیش عمرشو داد بشما،هرچی خاک اونه عمرتوباشه.مردزحمتکشی بود،خدارحمتش کنه.ننه مون کوروزمین گیرشده،ای دیگه پیرشده.بیچاره غصه ماپیرش کرد،غم رسوایی ما کوروزمین گیرش کرد.حالیته؟

اماراستش چی بگم تقصیرماکه نبود،هرچی بودزیرسرچشم توبود.یه کاره توراه ماسبزشدی،ماروعاشق کردی،مارومجنون کردی؛ماروداغون کردی!!حالیته؟

آخه آدم چی بگه قربونتم،حالا ازماکه گذشت،بعدازاین اگه شبی نصفه شبی به کسونی مث ما قلندرومست وخراب توکوچه برخوردی،اون چشاروهم بذار.یااقلا"دیگه این ریختی بهش نیگا نکن.آخه من قربون هیکلت برم،اگه یه نیگابخواداینجوری آتیش بزنه پس بایست تموم دنیا تاحالا سوخته باشه!!حالیته؟(اینطوریه!)

به پاس احترام "بیژن مفید"و"قصه خاله سوسکه" اش کلاه ازسربرمی داریم وبراشون:

 

گل فرستادیم!!



امکانات وب
  • آی تی نوشت
  • نوکیااس ام اس