کسی آن بالا مراقب من است

تلفن مدام زنگ میخورد.کسانم هستند که نگران منند.خواهرا و برادرا به نوبت سفارش می کنند:
-نرو
-مرخصی بگیر.
-ترک کار بکن.
-مگه چقدرحقوق میدن که خودتو توخطر می اندازی؟
منیژه خانم،همسرم دایم نگران سلامتی و رعایت دست و صورت و رخت ولباسم هست:
-دستاتو چندبارشستی؟
-ماموریت لباست آلوده نشد؟
-کیت حفاظت فردی بهتون میدن؟
-دستکش و ماسک دارید؟
می ترسم.
می ترسم.
می ترسم.
اما به هیچکدمشون نمی گم.میگم اگه من نرم کی بره به دادمردم برسه؟
-یکی دیگه بره تو نرو.
میگم من همون یکی دیگه ام.من همون یه نفره دیگه ام که باید بجای من بره.جوابی ندارن که بدن.
من قهرمان هیچ قصه ای نیستم.من هیچ نشانی از هیچ ابرقهرمانی ندارم.لایق این همه نگاه و کلام تحسین ومحبت نیستم.قدیس هیچ کتاب و آیه ای نبودم،اما...وقتی پای شرافت و انسانیت درمیون باشه به کسی اقتدا می کنم که تجلی مهربانی و شرافت بود.
همین دیشب تو خواب دیدمش.پرسیدم ازم راضی هستی عزیز؟خندید.قشنگ بود درست مثل زمانی که هنوز ازبیماری رنجورنبود.از رضایت سر تکون داد.راضی و خشنود بود.می دونم از اون بالا مادرم مراقب منه.
يار، هی يار، يار...
اينجا اگرچه گاه
گل به زمستان خسته،
خار میشود...
اينجا اگر چه روز
گاه چون شب تار میشود
اما بهار میشود!
من ديدهام که میگويم.

من سرراستی وتمیزی رو...ازسینمایادگرفتم.بدی توکارمانیس.امامن یه جایی،یه وقتی واستون میگم که چه جوریامیشه،آدم حواسش مال خودش نیس.آدم باهاس زرنگ باشه.چه جوری زندگی کنه،که اماچه جوریا درس وحسابی کلکش کنده شه.