سلام 

ومن در سن وسالی بودم که فکر می کردم مادربزرگ ها همینطوری که هستند-مادربزرگ-به دنیا می آیند.خوش سروزبان بود وهزارتاقصه ی خوب وقشنگ بلد بودکه وقت هایی که دستش بیکاربود وحوصله می کرد برایمان می گفت.قصه پسر فقیرودختر پادشاه که مجنون شده بود،قصه چِسبلیک که شبیه قصه تام بند انگشتی بود،قصه سنگدون سیمرغ و...همه را بلد بود وباصدای محترمش-هنوز توی گوشم هست این صدا-برایمان که مشتاقانه به لب هایش زل زده بودیم تعریف می...

این ماهیتابه چدنی هم عجب چیز خوبی ست.می توانی ده بار-خودم امتحان کردم-تویش چیز سرخ کنی ونشوری اش.خودم امتحانش کردم!

این جا عجیب تاریک است
 یک قطره روشنایی بفرست
زندان انزوای مرا بشکن
 پروانه ی رهایی بفرست
 تا پیش از آن که غرق شوم
 یک لحظه آشنایی بفرست
انگار ربط ما ازلی است
لطفا کمی خدایی بفرست.**

صدشخصیت بزرگ سینما(ماهنامه فیلم شماره317)

3.اسکارلت اوهارا(ویویان لی در بربادرفته(1939,ویکتورفلمینگ)

اویک خانم متشخص نیست,اما دوست داشتنی است.ازاین روست که می تواند بر فقروگرسنگی فایق آید.حضورقدرتمندانه ویویان لی،غرور,خودخواهی,زیاده طلبی واراده آهنین اسکارلت رابازآفرینی می کند.کشمکش های اوبا رت باتلر(کلارک گیبل)که شخصیتی هم چون خود اوست,جنبه های نهانش راآشکارترمی کند.هردومغرور،ازخودراضی,لجباز,ودربرخوردباهم,وحشی وغیراجتماعی وناآرامند.اوتنهازن تاریخ سینماست که این ویژگی ها را یکجا دارد.

ببخشید ببخشید روم به دیوار،گلاب به روتون جسارته،این شمس العماره را جسته گریخته می بینیم و از بازی فرهاد آئیش و رویا تیموریان حظ می بریم.خصوصا خانم تیموریان که عالی ست و نقش اش هم دستش را برای بداهه باز گذاشته.کارگردانی وقصه وشوخی ها هم عموما خوب در آمدند.

           

آیا میدانید اسکیمو‌ها هم از یخچال استفاده می‌کنند، منتها برای محافظت غذا در مقابل یخ زدن

پای مامان تورو که ماساژنداده،پای زن مارسلوس والاس بوده.نکته همین جاست،ماساژ پا کار بدیه؟نه ولی بستگی داره پای کی باشه.

وینست وگا(جان تراولتا)درفیلم پالپ فیکشن ساخته کوئینتین تارانتینو

پیرزن چشمهایش نمی دید.نه اینکه ازاول نابینا باشد،ازبس که باقلاب بافتنی توری های جورواجوربافته بود سوی چشمهایش کم شد ویواش یواش دیگه جایی رو نمی دید.هرچی هم که آقاجون وعزیزم می گفتن "بریم دکترتا دوا ودرمونش کنیم" قبول نمی کرد ومی گفت "این چشا هرچی رو که می بایست ببینن دیدن"خرج ومخارش رو ازهمین بافتنی ها در می اورد.بیکارهم که می شد برای همه ی لوازم خانه قلاب بافی می کرد.برای هرچی که فکرش رابکنید،از روگیر تلویزیون ورادیو وسماور ولامپا بگیرتا برای استکان وقوری وبالش وتلفن قلاب بافی می کرد.تروفرز هم بود ومی توانست درحین حرف زدن-خوش صحبت بود-ویا تماشا کردن سریال "مرادبرقی"هم دست هایش مشغول باشند.باظرافت تمام قلاب را ازتوی نخ های سفید رنگ –تندتندمثل ماسوره خیاطی-ردمی کرد وهی از حجم نخی که دور انگشت سبابه دست چپش پیچیده بود کم می شد و زود زود از زیر دستش نقش گل وبته وستاره در می آمد.بعد هم این روگیری های قلاب بافی شده را به زنهای همسایه وفامیل که دختر دم بخت داشتندویا اینکه خوش سلیقه بودند وبه تزیین خانه علاقه داشتند می فروخت.

یک چمدون آبی رنگ فلزی داشت که خرد وریزه هایش را توی آن می گذاشت وهمراه با یک کفنی که پسرخاله اش ازسفر کربلا برایش سوغات آورده بود ورویش دعا واینها حک شده بود وسپرده بود که وقت مردن توی همون کفن بپوشانندش.این ها را موقعی که سر چمدانش می رفت ومن یواشکی نگاه می کردم دیده بودم.چمدان چفت وبست داشت وچفتش را با یک قفلی که کلیدش را همیشه می گذاشت توی یقه اش می بست تا کسی بی اجازه نرودسروقت لوازمش.اما خوب من همه را دیده بودم علی الخصوص وقت هایی که به من خرجی می داد ومن می رفتم ازکتابفروشی روبروی مدرسه مان-آقای شاکری-کتاب های جیبی انتشارات شعبانی را می خریدم زیرچشمی توی چمدانش را دید می زدم که مرتب وباسلیقه همه چی را تویش چیده بودودرچمدان را که باز می کردبوی عطر گل محمدی میداد.

پیرزن قبل ترها آرایشگربود.آرایشگرکه نه ولی خانمهارا بَزَک می کرد.مثل این الان ها نبود که میکاپ وشینیون ومانیکور،آرایش رسم باشه وروی سردر یک مغازه بنویسند آرایش عروس  با دیپلم مثلا از فرانسه.یک بقچه بزرگ داشت که تویش سرخاب وماتیک ویک گوله نخ نازک بود که باهمین ها خانم ها رامی رفت توی خانه شان بَزَک می کرد.یا توی عروسی بعدازاینکه ناهار عروسی را برای مهمانان می کشید وجلوترش به ما نوه ها که مثل جان براش عزیزبودیم غذا می داد،دست ورویش را می شست وبقچه را برمی داشت ومی رفت توی اتاقی که عروس ودخترهای تازه شوهر کرده همراه دختران جوانی که آرزوی ازدواج وبَزَک دوزَک را داشتند،عروس را آراسته می کرد.خوب البته عروس های آنروزها احتیاج به میکاپ چندانی نداشتند وبادستی که به سر ورویشان می کشید مثل ماه شب چارده می شدند.شاید هم ما اینطور می دیدیم!.

ومن در سن وسالی بودم که فکر می کردم مادربزرگ ها همینطوری که هستند-مادربزرگ-به دنیا می آیند.خوش سروزبان بود وهزارتاقصه ی خوب وقشنگ بلد بودکه وقت هایی که دستش بیکاربود وحوصله می کرد برایمان می گفت.قصه پسر فقیرودختر پادشاه که مجنون شده بود،قصه چِسبلیک که شبیه قصه تام بند انگشتی بود،قصه سنگدون سیمرغ و...همه را بلد بود وباصدای محترمش-هنوز توی گوشم هست این صدا-برایمان که مشتاقانه به لب هایش زل زده بودیم تعریف می کردتاخوابمان ببرد.آخرقصه هایش هم همیشه می گفت هفت شب وهفت روز عروسی بود من هم آشپز عروسی بود وبعدش هم برگشتم خانه.ومن هم همیشه با مادربزرگ قرار مدارمی کردم که دفعه بعد باید مرا هم ببرد تا پایان قصه وعروسی را از نزدیک ببینم،اما هیچوقت نمی برد.

ما هی بزرگ شدیم ومادربزرگ-ننه- هی خسته.این آخری ها وقتی که می خواست جایی مهمانی برود فاصله خانه تا مقصد راچندبار روی جدول کنارخیابان می نشست تا نفس تازه کند وپاهایش کمی استراحت کنند.چشمهایش را هم که گفتم کم سو شدند وتا اینکه دیگرجایی را نمی دیدندتااینکه....یک شب که خانه دختر کوچکترش-عمه فاطمه را می گویم-مهمان بود،پسر عمه خوش اقبال از شادی تاس شش توی بازی منچ مهره بازی را پرتاب می کند ومعجزه ای بزرگ ازمهره کوچک منچ ظاهر می شود ومهره سبز رنگ با برخورد به چشم ننه باعث پاره شدن پرده های که روی قرنیه چشم جلوی دید را می گرفت شد وننه بینایی اش را دوباره بدست آورد.ای جان!چقدر خوب وقشنگ بود که دوباره می توانست همه ی کسانی را دوست دارد دوباره ببیند!.

مراکه می دیدبرایم می خواند"علی حیدر،علی صفدر،علی دامادپیغمبر،علی آقا،علی مولا،علی آن دُر بی همتا"می گفتم برای من می خوانی ننه؟می گفت"نه ننه،برای اون علی اصل وحقیقی می خونم.تو علیِ بدلی هستی!"به شوخی می گفت و من می دانستم که برای من می خواند.

حالادیگر سالهاست که حجمی خالی از آن صدای محترم ودستهای هنرمنددرخانه مان هست.حجمی خالی که نبود پیرزنی را یاد آوری می کند که نماز را نشسته می خواندوبرنج رابی نمک.آخر قصه ی مادربزرگ هم هفت شب وهفت روز بود همه ی ما می رفتیم سر خاک تازه ی که بوی گل محمدی می داد.بازهم آخر قصه ی آخری اش را هم مرا با خودش نبرد.(اینطوریه!)

                

*به مناسبت 9مهر"روزجهانی سالمندان"

**شعرازمحمدعلی سپانلو