عکسهای شما می فهماندم که من از شما چقدر دورم(اصلا عکس ها را برای همین دوری هاست که می گیرندومی فرستند.).این دوری که مرا غمگین می کند را نازنین این روزها با خواندن  نامه های پر مهرت که هنوز روی کاغذ هایی بدون خط وبه سفیدی برف نوشته شده اند فراموش می کنم...

 

وبلاگ نویسی برای من هم مثل خیلی ها دروازه ورود به اینترنت و شبکه های ارتباطی دنیای مجازی بود.کمی تنبلی و بیشتر جذابیت های جاهای دیگری مثل گودر-که به رحمت خدا رفت-وفیس بوک و گوگل پلاس وباقی این روشهای حاضری خوری باعث شده که از نوشتن فاصله پیدا کنم.ماهیت وبلاگ نویسی من هم  کوتاه نویسی و روزمره نویسی نیست و اینهم مزید می شود براین علت که نوشتن کمی سخت شود.خیلی وقت ها خیلی چیزها توی ذهنم می گردند اما وقتی کمی زمان می گذرد تا باباقی مطالب جمع شوند،ازیادم می روند ویا مشمول کهنگی و گذشت زمان می شوند.همه ی اینها دلیل بر ننوشتن و دیر نوشتن من هست.اما از امروز تصمیم گرفتم با رویه دیگری بنویسم.شاید مطالب کوتاه و بلند و  سینمایی و غیر سینمایی وروزمره نویسی باشند.فقط میخواهم چراغ اینجارو روشن کنم.یکی پیش تر گفته بود:هرجا چراغی روشنه از ترس تنها موندنه.

                                                                

                     مطمئنم آقای اسپیلبرگ کودکی شبیه من داشته که هرچی دلبخواه من هست را دوست دارد وبه تمیزترین شکل ممکن مارا به حظ بصر می رساند.فیلم ماجراهای تن تن را دیدم وتوی تمام مدت دیدن کل زندگی ما اجمعین برگشت به شانزده،هفده سالگی مان.آقای استیون اسپیلبرگ،دمت گرم!. 

 

این فیلمنوشت هم کارش تمام شد واینجا با فرمت پی دی اف می توانید دانلوش کنید:

 وخدایی که در این نزدیکی ست

 

 

          یک جایی پیدا کردم که کلی کتاب وعکس و ترانه وقصه دوره بچگی مارا اون تو گذاشتند وساعتها آدم سرگرم می شود وکیف می کند.یک برنامه ای شبکه تهران دارد که برای بچه های دیروز-یعنی ما- هست وپر است از کارتون وبرنامه های بچگی ما.این سریال وضعیت سفید هم همه چیزهایش مال دوره بچگی و نوجوانی ماست.اینهمه چیزهای خوب خوب همه مال دوره ی ماست وبه هیچ کس هم مربوط نیست که موقعه دیدن اینها ما هوس آب نبات و آدامس خروس وتیرکمون و شکستن شیشه همسایه نکنیم.

 

 دیالوگ:

تو نئشگی رو با ماشین بابات رفتی،من خماریو پیاده.

             

رئیس-مسعودکیمیایی

 

 

                                                  ***

 

             بانو نامه هایت را دوباره ودوباره می خوانم.نامه هایت مال زمانی هست که مهربان بودیدو البته اینقدر حوالی خانه ی دلتان شلوغ نبود ومن مثل نجوای مبهم یک نوت توی ارکستر عظیم وپرهیاهوی دوستان دور وبرتان گم نشده بودم.هر از گاهی که عکسی از محفل و دوستان وبساط رفاقت برایم می فرستید،برای شما خوشحال می شوم که لبخندتان را می بینم و هیچوقت هم نگفتم این لبخند مرا یاد مینیاتورهای استادتجویدی می اندازدکه اولین کتاب شعرحافظی که خریده بودم پراز نقاشی های مینیاتور استاد بود.عکسهای شما می فهماندم که من از شما چقدر دورم(اصلا عکس ها را برای همین دوری هاست که می گیرندومی فرستند.).این دوری که مرا غمگین می کند را نازنین این روزهاباخواندن  نامه های پر مهرت که هنوز روی کاغذ هایی بدون خط وبه سفیدی برف نوشته شده اند فراموش می کنم.اصلا خواندن نوشته هایی که در موردوبرای آدم هست خیلی خوب هست. این یک لذت عظیم هست،وصف شدنی نیست.اصلا بگذارید بگویم بی نظیر ترین و قشنگ ترین لذت دنیا این است که کسی درباره تو بنویسد.خواندن دوباره وسه باره این نوشته ها نه تنها چیز از این لذت کم نمی کند،که  زیادترش هم می کند،برایم مثل دیدن چندباره عکس قدیمیم هست که با معلم کلاس اولی ام و یکی از همکلاسیهایم-جلال عمران-توی حیاط مدرسه آرش گرفته  بودم.حالا اگرهم این نوشته هامن مثلا لذتی دارند به شما البته نمی رسندچراکه شما هیچ وقت اینهایی که من می نویسم را نمی خوانید و همین دلم را قرص می کند که همه حرفهایی که اینهمه سال توی دلم خاک گرفته بودند را اینجا-جای دنج و راحت وگرم وغم انگیز البته-بتکانم و بارم(غصه هایم) را سبک کنم.گفته بودم یک بار به شما که خاطره ی دور یک عشق بی عاقبت را برایم زنده می کنید،اما فرق می کنید.نه اینکه کم وزیاد باشد،نه.غم از دست دادن  آن بی سرانجام مارا به انتها نبرد و یک جورایی-حالا هرجور جور یا ناجور-برگرداند به زندگی و چک و اداره و پیژامه وبقالی وهندوانه.بی سرانجامی این تازه را که با شما داریم سر می کنیم،بانو می دانیم که عاقبت به خیرمان نمی کند. اما،دردِ لذتی دارد این بی بازگشت که مثل درد دستکاری دندان لق شیری در دهان  کودکی مزه می دهد.

دوباره یکی دیگر از نامه هایتان را میخوانم.می دانید کدامشان را؟همانی را که نوشته بودید که نمی دانید چرا با من اینقدر راحت وبی سانسور دردودل می کنیددر حالی که کم حرفید .بانوی روشن شبهای تنهایی حالاکه با من کم حرفیدو این روزها غم دارید وحوصله ندارید خیالم راحت باشد که کس دیگری هست که شانه  ایی  مهربان داشته باشد برای موهایتان؟

 

هی سینه خیز می بریم هی کلاغ پر

این رسم عشق نیست،عزیزم! یواش تر

بی دست و پا نباش بگو دوست داری ام

ای قلب روستایی من! "ته بلامه سر"

من غیرتم به جوش می آید که دست باد

بر گیسوان ریخته ات میزند تشر

مردی در انتظار تو خشکید مثل چوب

یک دست روی صورت و یک دست بر کمر...*

                      

 *شعراز مهدی رضاییان