سلام

شب ها ما هم توی مهمانخانه می خوابیدیم وپنجره ها را باز می گذاشتیم که تا نسیم خنک دریا بیایدو خواننده توی رادیوی "توشیبا"یی  که یکی از رفیق های آقاجون –موقعی که توی بیمارستان بستری بود-برای رفع کسالت وسرگرمی برایش آورده بودرا همراهی کند.رادیو همیشه روشن بود و می توانستی همراه نسیم وهمهمه ی آرام دریا،صدای  آواز را بشنوی که خواننده توی رادیو می خواند:

از ازل خدای عالم....

 

اول از همه برید اینجا  و ثبت روز "نوروز"بنام ایران در تقویم سازمان ملل  را امضا

کنید.من رفتم ونمره ام هم این شد:

397458 Signatures Total

 

از تو تنها حلقه ای طلایی

از من

نانی که به خانه آورده ام ، پیداست

مه در اتاق مان بیشتر شده

باز هم به اشتباه
لب هایم را بر دیوار گذاشته ام
بوسه های هدر رفته
آواز آن قناری غمگین است
که در بزرگراه می خواند
یا عطر موهای توست
در شب های سرماخوردگی

مه در اتاق مان
بیشتر شده

پرتقالی که پوست می کنی
انگشت های من است
و از آبی که می خورم
صدای گریه می آید
مه بیشتر شده
و روزهایمان قایم باشکی ست در تاریکی:

من در اتاق پنهان می شوم و
تو چشم می گذاری و
به خواب می روی.*

                                                               

 صد شخصیت بزرگ تاریخ سینما(به نقل از ماهنامه فیلم شماره317)

4.آنتونی پرکینز دربیمار روانی(1960،آلفرد هیچکاک)

تاکنون ناهنجاری اخلاقی مادرخواهی در غرب،بیشترین کاربرد را در طراحی شخصیت مجرمان وقاتلان سریالی داشته است.لبخند شیفته وارنورمن بیتس،تیک های عصبی وحالت دفاعی او،همه وهمه نوعی حالت ترسناک را در بهترین ومناسب ترین نقش آفرینی پرکینز(که آگاهانه چنین نقشی را که با فیزیک او همخوانی داشت بازی کرد)ایجاد کرده اند.این حالت های فیزیکی-روانی،بدل به مرجعی برای ارزیابی ایفای نقش بیماران روانی شده اند،اما آن چه بیننده را مجذوب نورمن می کند،قطعاًچیزی نیست که بتووان آن را درکتاب های فروید سراغ گرفت.این نقش ماندگار،نیازی به توجیهات علمی ندارد.

تاقبل از دیشب نمی دونستم که جمله معرف "نه زن،نه بچه" رو اولین بار

"ژان رنو"توی فیلم"حرفه ای-لئون"نگفته،کشف دیشب من اینه که این جمله رو اولین بار"آل پاچینو"توی فیلم"صورت زخمی"گفته.جالب اینکه هردوتا فیلم رو بارها دیدم اما تا دیشب متوجه اش نشده بودم.

                       

یعنی خودمو کشتم اما نشد.توی این سازها من دوتا ساز رو خیلی دوست

دارم "نی" و"گیتار"رو.نی رو که از همون اول معلومم بود سخت تر از اون هست که بشه بهش فکر کرد.اما گیتار رو خریدم ویه رفیق گیتاریست کاربلد هم داشتم که می اومد خونه بهم آموزش میداد،حوالی سالهای هفتادوشیش هفت بود.یعنی خودمو کشتم اما نشد که نشد.هی گفت"ملا رسولِ سیمی"یاد نگرفتم.گفت"دو رِ می فا سل لا سی" نرفت میخ آهنی درسنگ.آخرش یه چند وقتی کنار تختخوابم گیتار بعنوان دکور باقی موند تا اینکه فروختم رفت پی کارش.حالا"نکست پرشین استار"رو که می بینم باخودم میگم کاش این جوونا یه خورده خودشونو خوب می دیدندوقبل اومدن توی این برنامه دوتا دهن آواز لااقل توی حموم برای خودشون می خوندند."اعتماد به نفس" با "توهم" تفاوت داره قدِ زمین تا آسمون.

دیالوگ:

 من از هیچ شروع کردم وبا تلاش وکوشش زیاد به نهایت فقر وفلاکت رسیدم....

گروچو مارکس درحقه بازی

 

خانه را وسط حیاط ساخته بودند.کمی البته به طرف شرق حیاط جاییکه

خورشید طلوع می کرد نزدیکتربود.سمت مغرب را باغ درست کرده بودند پر از مرکبات ودرخت انار ترش وآلوچه وانجیر.تقریباً توی تمام فصل های سال میوه ای برای چیدن توی باغ بود.خانه،سه تا اتاق داشت وبا یک ایوان شبیه حرف    " ال" انگلیسی به هم  راه داشتند.مهمانخانه-همانجایی که توی تابستون همیشه خنک بود ودر وپنجره آهنی داشت-یکطرف ایوان بود ودوتا اتاق دیگر چسبیده به هم طرف دیگر.توی مهمانخانه تابستانها،بعداز ناهار آقاجون می خوابید ویک شمد نازک روی خودش می کشید که تا از اذیت مگس هایی که از دست چسب آویزان کنار لامپ اتاق در رفته بودند،در امان باشد.شب ها ما هم توی مهمانخانه می خوابیدیم و پنجره ها را باز می گذاشتیم که تا نسیم خنک دریا بیایدو خواننده توی رادیوی "توشیبا"یی  که یکی از رفیق های آقاجون –موقعی که توی بیمارستان بستری بود-برای رفع کسالت وسرگرمی برایش آورده بودرا همراهی کند.رادیو همیشه روشن بود و می توانستی همراه نسیم وهمهمه ی آرام دریا،صدای  آواز را بشنوی که خواننده توی رادیو می خواند:

از ازل خدای عالم....

بعد ،صبح که از خواب بیدار می شدی همینکه سرت را متکا بلند می کردی از پنجره ی شرق-زودتر از آفتاب- طلوع انگشتان مادر را می دیدی که بین بوته های شبنم زده گوجه محلی وخیار  دانه دانه مهربانی می چیند وسر سفره صبحانه -مرتب وپاکیزه- خیار وگوجه وپنیر با نان تازه از تنور درآمده وچای را توی ایوان –که وقتی سر سفره می نشستی روبه رویت حوض را می دیدی-آماده کرده.

اتاق کوچکتر که کمد ورخت ولباس هایمان را آنجا می گذاشتیم بیشتر برای ما دنج وخودمانی تر بود وآقاجون کمتر می آمد آنجا وخوب این یک حسن بزرگ آن اتاق بود که کمتر توی چشم بودیم. زمستانها،به بهانه درس می رفتیم توی اتاق کوچک و"چراغ والور" را روشن می کردیم که همیشه سر فتیله اش سوخته بود وچشم را می سوزانیدویک کتری بزرگ آب می گذاشتیم بالایش که سوز چشم را بگیرد .کمی که می گذشت بخار آب کتری روی شیشه پنجره ای چهارطاق که قاب آهنی اش را رنگ سـبز زده بودند می نشـست ومی رفتیم لبمان را روی بخار شیـشه می چسبانیدیم تا جای بوسه روی شیشه حک شود.مثلاً به هوای درس خواندن می آمدیم این اتاق،که البته هیچوقت درس خواندن درکارنبود وکارهای مهمتری داشتیم که انجام بدهیم.گوشه کتاب ریاضی وعلوم وتعلیمات اجتماعی شکل آدمکهایی را می کشیدیم که وقتی گوشه ی کتاب را بُر میزدیم بهم می رسیدند.آدمک هایی که تا بهم می رسیدندیا همدیگر را در آغوش می گرفتند یا شروع به مبارزه وزدوخوردمی کردند.یک وقت هایی هم می رفتم زیر کمد چوبی ظرف-پایه های بلند خراطی شده داشت ویک پسر بچه هشت ده ساله راحت زیرش جا می شد- ودنیای خودم را آن زیر می ساختم.دنیایی که بعضی وقتها تویش پادشاه بودم وبعضی وقتهارئیس دزدا.

اتاق آخری که پنجره اش روبه سوی دماوند باز می شد-زمستانها که از خواب پامی شدیم قبل از شستن دست وروچشممان به کلاهخود سفید رنگ دماوند می افتاد که هر روز بزرگتر می شد-ومحل نشستن وغذا خوردن وتلویزیون دیدن ما بود.آن سالهای اول انقلاب بود که نفت کم بود برادر وسطی وبزرگتره می رفتند صف نفت می ایستادند وپیت های حلبی که رویش آرم ایرانول وپارس نقاشی شده بود را از طناب توی صف عبور می دادند،یادم هست که آقاجون رفت یک بخاری هیزمی خرید ویکی دوتا زمستان را با بخاری هیزمی سر کردیم که خیلی هم خوب بود وکنارش که می نشستی حسابی گرم می شدی وهی هم زودبه زود عزیز که کتری وقوری چایش را روی آن بساط کرده بود برای آدم چایی می ریخت به چه خوشرنگی وتوی هی فوت می کردی وهرنعلبکی چایی را به سه چهارتا قند می خوردی.بعضی وقتها که هیزم تر می گذاشتیم تویش،ترق ترق صدا می کردو خیلی کیف داشت ومن آرزو می کردم که همینطور قحطی نفت باشد که دیگر بخاری بی قواره نفتی ارج را بجای این هیزمی نیاورند.روبروی پنجره-طوریکه اگر دستت را دراز می کردی بهش می رسید-درخت خرمالو کاشته بودند وهمیشه این وقت های سال پر از خرمالو بود وما که طاقت معطلی برای رسیده شدن میوه اش را نداشتیم خرمالوی گس ونارس را می چیدیم وتوی کیسه سبوس برنج فرو می کردم تا زودتر شیرین وپخته شود.

طرف غرب خانه –که باغ بود ومادر توش بادمجان وفلفل سبزوریحان وسیبِ ترشی وتُرُب می کاشت،درخت مرکبات بود بهمراه سه تا درخت انار وآلوچه وانجیر سیاه. انار ترش بود ومیوه اش را می چیدند ودانه اش می کردند وتوی آفتاب یا روی چراغ خشک می کردند برای بادمجان سرخ کرده و مرغِ شکم پر.ولی انجیر وآلوچه اش را ما می رفتیم سر درختی می کندیم و بالای شاخه همان درخت می خوردیم.

از حیاط جلویی تا دروازه بیست قدم راه بود که توی زمستان مسافت اش سه برابر می شد.خصوصاً برای من که وظیفه باز کردن در حیاط همیشه با من بود وباد وباران وزمستان وتابستان نداشت.حالا فکر کن که تلویزیون دارد "تارزان"را نشان می دهد ودرست سر صحنه ی حساس مبارزه با تمساح توی رودخانه "آمازون"هست وتوی دل صحنه نشستی به تماشا....زززززینگ!.به قول سید"گوزنها":یه ساعت خودتو می سازی تا یه آجان میگه کجا؟ همش میپره!

اینها را گفتم تا یادمان بماند یک وقتی-خیلی هم دور نبود،همین چند سال پیش -خانه ها این شکلی بودند.خانه ها حیاط وحوض وباغ ودرخت وگل و ریحان داشتند، ایوان داشتند.الان کمتر خانه ای پیدا می شود که تویش بعد از قدم دهم به دیوار نرسی.کمتر خانه ی پیدا می شود که روبه مشرق ومغرب وشمال وجنوب پنجره داشته باشد.خانه ای با زیر انباری وشیروانی،مهمانخانه با طاقچه ورختخواب پبچ، متکاومخده باروکش سفید دیگر مال قصه مادر بزرگ هاست.دارم فکر می کنم خودمم دارم تبدیل به قصه ای می شوم،مال خیلی سالها پیش.(اینطوریه!)

                                                                                                      

*شعر از گروس عبدالملکیان